karnakon.ir

گفت و گو با غزل، کمیل و سینا | نوجوانانی در مسیر کارآفرینی

نام نویسنده: زینب شیرمردی

گفت و گو با غزل، کمیل و سینا | نوجوانانی در مسیر کارآفرینی

5/5 - (1 امتیاز)

در این مطلب به محتوا و نکات گفت‌وگوی امین آرامش و غزل، سینا و کمیل سه نوجوان کارآفرین پرداختیم. در اپیزود صدم پادکست کارنکن همراه ما باشید.

امین آرامش:
سلام، این دفعه‌ سومیه که قراره مهمون نوجوون داشته باشیم. ولی این سه تا مهمون نوجوون امروزمون یه فرقی دارن؛ دوست دارن کسب وکار خودشونو راه‌اندازی و کارآفرین باشن. می‌خوایم بریم ببینیم که داستانشون چیه، اصلاً چی شده که تصمیم گرفتن همچین کاری‌ کنن و دارن چطور نگاه می‌کنن به مسئله‌ی کار و چه دغدغه‌هایی دارن.
درخدمت سینا، کمیل و غزل هستیم و با سینا شروع می‌کنیم. سینا جان اول خودتو معرفی کن.
سینا بکار:
 سلام علیکم، سینام، ۱۸ سالمه از همدان، رشته‌ام ریاضی بوده، کنکور دادیم ومنتظر جواب‌های انتخاب رشته‌ایم.
امین آرامش:
بسیارخوب، کارت چیه؟

سینا بکار:
ما یه پلتفرمی داریم به نام یاری‌گر این پلتفرم مختص افرادی که در خارج از ایران زندگی می‌کنن و مسئول مراقبت از سالمندان و پدر و مادر خودشون توی ایران هستن و کمک می‌کنه که بتونن پرستارهایی یا همیارهایی رو بر پایه‌ی اعتماد انتخاب کنن.
کار این همیارا اینه که از سالمندا مواظبت کنن و یا کنارشون باشن که از تنهایی در بیان و بتونن با این دوری راحت‌تر کنار بیان. به این صورت نیست که حتماً سالمند نیاز به مراقبت داشته باشه ممکنه این همیارا بیان فقط مثلاً با همدیگه شطرنج بازی کنن، صحبت کنن و از اون دلتنگی دربیان.
امین آرامش:
چه جالب! طرف خارج از ایرانه ولی توی ایران این دغدغه رو داره که پیش پدر و مادرش یا فردی از اعضای خانواده یه همیار یا مراقب هست و از این بابت خیالش راحته… خوب کمیل شما خودتو معرفی کن.

غزل اسدزاده:
در حال حاضر دارم روی پولک کار می‌کنم و تمرکز پولک روی آموزش مدیریت مالی به کودکان هست. شاید براتون سوال بشه که چرا مدیریت مالی؟ برای اینکه توی سن نوجوونی و جوونی خیلی از ما درگیر این بودیم که چه‌جوری پولامون رو خرج کنیم و بلدم نبودیم و با تجربه کردن این‌ مهارت‌ رو به دست آوردیم و ما قراره در کودکی به بچه‌ها این آموزش‌ رو بدیم.
امین آرامش:
 به عنوان پدر یک دختر ۱۰ ساله تأیید می‌کنم که این مسئله‌ی مدیریت مالی رو اگه از این سن بتونین به بچه‌های نوجوون یاد بدین کلی چالش‌ها رو برطرف می‌کنین. به نظرم جزو اون مهارت‌هایی که همه نیاز دارن تا حدی یادش بگیرن و  چقدر خوبه که از اون سن انجام بشه. ایول چه نیاز واقعی و مهمی رو انتخاب کردین که برطرف کنین، عالیه.

اگه بخوایم راجع به جزئیات کسب‎‌وکار هر سه‌تاتون حرف بزنیم تا ۱۰ ساعت دیگه حرف برای گفتن هست و به جزئیاتش نمی‌تونیم برسیم یه سری سؤالات دیگه راجع به شیوه فکر کردنتون دارم.
و سؤال اولم اینه که اساساً چی شد شما فکر کردی باید بری کار خودتو راه بندازی؟
سینا بکار:
از بچگی شروع شد. من از بچگی کار کردم. هفت سالم بود تخمه می‌فروختم یا بعدش اومدم توی گوشی فروشی، موبایل فروشی، لپتاپ فروشی و باقلوا فروشی کار می‌کردم.
این حد نهایتش موقعی بود که من توی باقلوا فروشی کار می‌کردم یه صابکار خیلی سختگیری داشتیم که لک رو شیشه می‌دید داد و بیداد می‌کرد که چرا اینا رو تمیز نکردی یا مثلاً عذاب‌آورترین جملش این بود که طی زدی تمیز نشده یه بار دیگه بزن و این به اونجا رسید که من دیدم واقعاً اگه بخوام ۳۰ سال اینجوری کار کنم و یه نفر بالای سرم باشه که هر روز اینا رو تحمل کنم واقعاً عذاب‌آوره.
اصلاً کاری که هر روز بیای کار تکراری انجام بدی و تموم بشه بری خونت یه کاریه که حوصله آدمو سر می‌بره… به نظرم کاری که چالش نداشته باشه به درد نمی‌خوره. از بچگی دنبال چالش بودم یادمه دوران مدرسه توی راه برگشت خونه مسیرای مختلف رو امتحان می‌کردم. حالا یه روز از خیابون بالایی بیایم یه روز از خیابون پایینی بریم. خلاصه که مسیر یکسانی رو هر روز نداشتیم و این چالشه برام همیشه جذاب بوده.

امین آرامش:
خیلی جالبه پس میشه گفت که چون شما اون رنج کارمندی کردن رو رنج زیر نظر یه نفر دیگه کار کردن‌ رو چشیدی و شده انگیزه اصلیت که حالا برم کار خودمو راه بندازم.
نظر شما چیه کمیل؟
کمیل افخمی:
منم راستش داستانم مثل سیناست یعنی در واقع جاهای مختلفی کار کردم نمونش توی آشپزخونه بود.
امین آرامش:
تو الان ۱۵ سالته کی داشتی رستوران کار می‌کردی؟
کمیل افخمی:
از سن ۱۱، ۱۲ سالگی کار کردم و شب خسته و کوفته می‌رسیدیم خونه و اون احساس خستگی که بود با خودم می‌گفتم کی قراره این دوران تموم بشه و کم کم این شوقه باعث شد که سوق داده بشم سمت مسیر کارآفرینی. و چیزی که خیلی برام جذاب هست اون ارزشی که شما برای بقیه‌ی افراد خلق می‌کنی.
امین آرامش:
برای من سؤال شد یعنی خانواده مسئله‌‌ای نداشتن که تو از ۱۱، ۱۲ سالگی رستوران کار کنی؟
کمیل افخمی:
نه اتفاقاً خودشونم منو هول می‌دادن.

امین آرامش:
ما نسل دهه‌ی شصتی‌ها از هر وری نگاه کنیم واقعاً داستان داشتیم؛ خیلی توی پادکست کار نکن در مورد این حرف زدیم که چقدر تجربه کردن می‌تونه چیز ارزشمندی باشه هم خودتو بهتر بشناسی هم برای خودت رزومه بسازی هم اعتماد به نفست زیاد بشه هم کلی چیز دیگه‌ای که اینجوری به کارت میاد. نسل قبلی ما خودشون اینجوری بود که تابستونا می‌رفتن کار می‌کردن چیز بسیار مرسومی هم بود.
به ما که رسید گفتن نه بچه فقط باید درس بخونه. البته که کلی فایده هم داشت خیلی جاها به نفع‌مون هم بود بالاخره ما رفاه بیش‌تری داشتیم اصطلاحاً ولی از این جنبه به نظرم ضرر کردیم یعنی اینجوری بود که توی نسل ما اگه یه خانواده‌ای بچش کار می‌کرد کسر شان خودش می‌دونست می‌گفت لابد من کم‌کاری کردم که تو میری کار می‌کنی ولی اینکه اینجوری نگاه تغییر کرده منو خیلی خوشحال می‌کنه که حداقل هم‌چین خانواده‌هایی هستن؛ این مدلی فکر می‌کنن.
امین آرامش:
شما چی غزل؟
غزل اسدزاده:
منم اتفاقاً فکر کنم یه ذره دهه شصتی باشم چون دقیقاً همین مشکلاتو داشتم با خانوادم و زیاد هم راضی نبودن که من کار کنم برای همین می‌گشتم دنبال کارایی که مجازی باشن و نزدیک دو سه سالی ادمینی کار می‌کردم و یه درآمد کوچیکی داشتم و همیشه واسم جذاب بود که کمکی به آدما بکنم و ارزشی رو خلق کنم و این علاقه از بچگی در من وجود داشت و توی تک تک مراحل زندگیم دیده میشه و برای من پولک هم همین مدلیه.

امین آرامش:
چقدر خوب که باز یه خانواده‌ای داریم که داستان کار کردنه خیلی براشون پذیرفته‌شده نبوده ولی تو انگیزت این بوده که دوست داشتی خلق کنی و درآمد خودتو داشته باشی. چی شد که احساس کردین می‌تونین از پس یه کار بربیاین؟ من برم یه کاری خودم راه بندازم خیلیه! چون آدمای سن بالاترم بالاخره یه سری ترس‌هایی دارن، چی شد که شما در خودتون دیدین از پسش بر میاین؟ اگه اون کار جواب نده چی؟

سینا بکار:
جواب نده، خب نداده دیگه یعنی این‌طوریه که حتما لازم نیست جواب بده… برو شکست بخور یاد می‌گیری برای کار بعدی تجربه میشه و هیچ ابایی هم از این شکسته نیست.
امین آرامش:
خیلی جالبه! یعنی این داستان ابهام و این شکست دلیل شروع نشدن بسیاری از کسب‌وکار‌هاست خیلی از ایده‌ها فقط به واسطه اینکه (اگه برم جواب نده چی؟) شروع نشده یا اینکه چون مرحله یکش اینه مرحله بعدش معلوم نیست و ابهام داره شروع نشده…

سینا بکار:
زمانی که می‌رفتم دنبال کار بگردم خیلی نه می‌شنیدم و دیگه برام عادی شده و اولین بارم نیست که با اولین نه بخوام جا بزنم یا خیلی تأثیر بزرگی توی زندگیم داشته باشه.
زمانی که میخواستم برم باقلوا فروشی کار کنم قبلش یه خیابون رو که از اول تا آخرش شیرینی‌فروشی داشت رو گشتم. کلی نه شنیدم که نیرو نمی‌خوایم اما یکی از اون مغازه ها نیاز به نیرو داشت و گفت از فردا بیا. این‌طور شد که من اونجا مشغول به کار شدم.
امین آرامش:
حالا پوست کلفت شدی و با خودت میگی تهش نمیشه دیگه و انگیزه داشتید که من می‌خوام یه چیزی خلق کنم و کسب و کار خودمو داشته باشم به اضافه‌ی اینکه میدونم این مسیر قراره پر از چالش و سختی باشه و یا به شکست منتهی بشه.

امین آرامش:
شما چی کمیل؟
کمیل افخمی:
چیزی که ارزشمنده توی این مسیر اون تجربه‌هایی که شما به دست میاری؛ الان هر کارآفرین موفقی که شما به تاریخچه و کارایی که کرده نگاه می‌کنی یکی دو تا استارتاپ شکست خورده داره اینم همینه و حالا توی اون مسیرم شما یه سری تجربه‌ها و یه سری دستاوردهایی رو پیدا می‌کنی و این خیلی برای استارتاپ بعدی بهت کمک می‌کنه.
امین آرامش:
میشه گفت یکی از انگیزه‌هات اینه که بری یاد بگیری حتی بهای این یادگیری این باشه که یک جایی رنج جواب ندادن یا رنج نمیدونم و شکست رو قرار باشه تحمل کنیم. خیلی جالبه که پذیرفتیم یادگیریه این رنج رو داره و اون یادگیریه می‌ارزه که من این کارو انجام بدم.
امین آرامش:
شما چی غزل؟

غزل اسدزاده:
اضافه کنم به حرفای شما و بچه‌ها، وقتی یه کاری رو انتخاب می‌کنید مسیریه که شما رنجه رنج کشیدن توی اون کار رو دوست داشته باشید؛ مثلا سینا لذت میبره از اینکه رنج بکشه در مسیر کارآفرینی و تهش وقتی به جایی برسه و کارش نتیجه بده لذت برده حتی از تک تک اون رنج‌ها!
و من فکر می‌کنم ما لذت می‌بریم از اینکه این شکست رو تجربه کنیم و از تجربه کردن نترسیم و چیزی هم که هست توی کل کارای استارتاپی باید بری جلو و صد خودتو بذاری و تا وقتی که صد خودتو بذاری هیچ وقت پشیمون نمیشی ازشکست خوردن.

غزل اسدزاده:
 من اضافه کنم که ما وقتی از مسیر کارمند بودن لذت نمی‌بریم طبیعتاً مسیر پرچالش رو دوست داریم و این مسیرم دقیقاً پر چالشه و لذت می‌بریم؛ و این ابهام‌ها و چالشا برای ما جذابه.
امین آرامش:
اینکه می‌فهمی که این مسیر رنج‌های خودشو داره واگه اون رسیدن رو می‌خوای این سختیه هم بخشی از مسیره…
سینا بکار:
توی تهران خیلی آدم می‌بینی. من می‌شینم توی مترو سمت چپ و راستی همدیگه رو می‌شناسن و با آدمای زیادی صحبت می‌کنم. از وقتی که اومدم تهران لیست کانتکت گوشیم دو سه برابر شده! مثلاً یه دکتری بود توی دزفول شماره منو گرفت من شماره اونو گرفتم یا یه آقایی بود توی استانبول ساختمون می‌ساخت و شماره‌ی  همدیگه رو گرفتیم و ارتباط با این آدما هم برای من جذابه.

امین آرامش:
از این زاویه دید که من نگاه می‌کنم یه بازی جذابه برات! هم توش یاد می‌گیری و هم با آدمای زیادی می‌تونی ارتباط برقرار کنی و راحت حرف بزنی. همین راحت حرف زدنم یه مهارته.
خیلیا واقعاً نمی‌تونن شروع کننده یه رابطه باشن. چه برسه که بخوای بگی من هم‌چین بیزینسی دارم… اینم قطعاً روز اول توش خوب نبودی احتمالا یه خورده ترس داشتی و رفته رفته این ترس کم‌تر شده درسته؟
سینا بکار:
بله به مرور از بچگی در من رشد پیدا کرده. زمانی که می‌رفتم تخمه بفروشم اولین بار می‌ترسیدم برم بگم آقا تخمه می‌خواین؟ یا اولیو که فروختم رفتم نشستم یه گوشه و گریه کردم.
امین آرامش:
و اینا همین‌جوری پشت سر هم اومده جمع شده تا به امروز رسیدی که راحت می‌تونی بشینی صحبت کنی و با بقیه ارتباط بگیری. خیلی جالبه پس ما با یک سری ذهنیت طرفیم که میگه من خودم پذیرفتم که به واسطه انگیزه‌هایی که دارم و حالا که می‌خوام کسب و کار خودمو راه بندازم؛ می‌دونم این مسیر رنج زیادی داره ولی به یادگیریش می‌صرفه.

امین آرامش:
خانواده چی؟
سینا بکار:
خانواده کاملاً پذیرفته بودن و مخالفتی نداشتن به شرطی که به خودم آسیبی نرسه.
امین آرامش:
شما چی کمیل؟
کمیل افخمی:
در رابطه با خانواده اوکی بوده که من دارم وارد این مسیر می‌شم و چون اون علاقه رو می‌بینن میگن کارت رو ادامه بده. توی مدرسه هم حالا خیلی این موضوع رو مطرح نکردم که توی این مسیرم و استارتاپی دارم… و تا جایی که می‌دونم فضای مدرسه هم این رو می‌تونه بپذیره.
امین آرامش:
چقدر جالب! شما چی غزل؟ با توجه به اینکه گفتی خانوادت زیاد با کار کردنت موافق نبودن…
غزل اسدزاده:
راجبه خانواده می‌خوام صحبت کنم. خانواده دغدغه اینو نداره که قبول نکنه بیش‌تر نگرانن که بچه ما داره یه کار عجیب غریبی نسبت به سنش می‌کنه و متفاوت از بقیه بچه‌ها عمل می‌کنه این یه ذره واسشون ناشناختست و گاهاً نگران میشن.
چون بالاخره رفت و آمد ما زیادتره مثلاً ساعت ۷ صبح پا می‌شی باید بری مترو بعد از اونور ۸ شب باید با مترو برگردی از اون سر شهر به این سر شهر که یه ملاقاتی داشته باشی یکیو ببینی و گاهاً این خیلی باعث نگرانیشون می‌شه و بهت پیشنهاد می‌کنن که دیگه ادامه نده و تهش چیزی نیست شکست می‌خوری ولی خب باز با همه این حرفا تو ادامه میدی.

امین آرامش:
خانواده چی؟ مدرسه چی؟ آیا اون‌ها هم اینو پذیرفتن؟
سینا بکار:
من زمانی که کنکور داشتم کار می‌کردم، یعنی هم توی روبیکمپ عضو بودم، هم مدرسه می‌رفتم، هم برای کنکور می‌خوندم. اون زمان با یه شرکتی کار می‌کردم، فرانت کد می‌زدم. و این‌طور بود که همه دارن میرن خطبه یا نماز بخونن، من اجازه می‌گرفتم برم کتابخونه و لپ تاپو و گوشی‌مو می‌بردم بشینم کد بزنم؛
رفته بودم با مدیر انقدر حرف زدم که اجازه بده من گوشی و لپ‌تاپ بیارم. دیگه پذیرفته بودن که بعضی از کلاسا مثل آمادگی دفاعی رو نرم. آخراش می‌رفتم حرف بزنم و اجازه بگیرم دیگه مدیر می‌گفت آقا سرم درد گرفت برو هرکاری می‌کنی بکن.
امین آرامش:
بله درسته؛ توی مدرسه چی؟
 غزل اسدزاده:
فضای مدرسه هم نه مشکلی نداشتم. یه ذره اون ذهنیتی که تو نسبت به بقیه هم‌سن و سالات داری شاید گاهاً اذیتت کنه.

امین آرامش:
نسبت به هم‌سن وسالای خودتون این ذهنیت شما رایجه؟ توی ارتباط با همسن و سالای خودتون داستان چیه؟
سینا بکار:
من دوستای خیلی زیادی ندارم، دو تا هم‌کلاسی قدیم توی مدرسه همدان داشتم و ارتباطم فقط با اوناست و اگه با کسی هم نشستم صحبت می‌کنم داره ارشد می‌خونه اپلای می‌کنه میره و معمولا جاهایی هم که هستیم، هم سن و سالمون نیستن که بشه باهاشون ارتباط بگیری.

امین آرامش:
چون خیلی تو هم سن‌ و سالای خودتون حرف مشترکی ندارید رفتید با آدمای سن بالاتر ارتباط گرفتید درسته؟
 سینا بکار:
بله بحث‌هایی که برای اونا جذابه واسه من جذاب نیست یا اگر هم جذاب باشه در حد اینه که من خیلی ماشین و موتور دوست دارم و مسابقه مورد علاقم هم فرمول یکه و حرف مشترکی به جز اینا نیست…
امین آرامش:
عجب! شما چی کمیل؟
کمیل افخمی:
منم مثل سینام در واقع، یعنی خیلی اون ذهنیتی که من دارم اطرافیانم ندارن و حالا در این رابطه نمیشه با اطرافیان صحبت کرد.
امین آرامش:
شما چی غزل؟
غزل اسدزاده:
قبل از اینکه وارد این مسیر بشی بالاخره همه یه سری دوستا رو دارن و وقتی وارد این مسیر میشی خیلی وقتا حتی دوستاتم درکت نمی‌کنن یعنی این شکلین که خب این کاری که داری می‌کنی چیه یه ذره عجیب غریبه واسشون. و میگن که نمیشه و الان توی این سن کی بهت اعتماد می‌کنه چه شکلی می‌خوای این کارو شروع کنی؟
 و یه ذره سر اینا خیلی اذیت میشی؛ دایره ارتباطت کم میشه و بیش‌تر توی مسیر یادگیری که داری با آدما ارتباط می‌گیری و سعی می‌کنی در رابطه با کارت باهاشون صحبت کنی و ارتباط صمیمی داشته باشی.

امین آرامش:
میشه گفت شما به مرور وقتی وارد این مسیر شدید که باید کلی چیز یاد بگیرین کلی تجربه کنین؛ توی همسن و سالای خودتون یه خرده تنها تر شدید. درسته برداشت من؟ یه بخش جدی این داستان مال ذهنیت خانواده‌هاست یعنی میشه گفت که شما پدیده‌ی معمولی نیستین تو نسل خودتون و حداقل توی کشورهای توسعه یافته اون چیزی که ما داریم از راه دور می‌شنویم و می‌بینیم اینه که خانواده به رسمیت می‌شناسه که بچه من قراره بره تجربه کنه چیزای مختلف رو، ۱۰ جا سرش به سنگ بخوره و بعد راهشو پیدا کنه.
ولی خانواده ایرانی خیلی این موضوع براش پذیرفته شده نیست میگه یه دونه مسیره از این برو و تمام دیگه. این وسط آخ هم نشی هیچ اتفاقی هم نیفته نکته این نیست که ما دوست داریم بچه‌ها آخ بشن نکته اینه که کار نمی‌کنه!
توی این مسیر چه بسا اگه خانواده‌های بیش‌تری بودن و اینو پذیرفته بودن شما توی همسن و سالاتون هم آدم‌های بیش‌تری داشتین که مثل شما فکر کنن نه؟ قطعاً یه هم‌چین چیزی هست.
شما لابه لای حرفتون گفتین که با آدمای سن بالاتر مجبورید ارتباط بگیرید این شما رو اذیت نمی‌کنه که تو هم‌چین جمع‌هایی آدم کوچیکه جمعید؟ حضور در این جمع ‌ها چه نکات منفی و مثبتی داره؟
سینا بکار:
باید گوش بدی به تجربه بقیه ولی خوب گاهی‌ام میگن تو جمع بزرگا این بچه چی میگه اینجا؟ و من خیلی دیدم یا مثلاً رفته بودم کهریزک که مدیر عاملش رو ببینم در مورد پرستارا و سالمندای اونجا صحبت کنیم. چند ساعت منتظر بودم و هر کی میومد می‌گفتم با فلانی کار دارم میگفتن اگه بیادم تو رو نمی‌بینه که، بچه پاشو برو خونتون و هم‌‍‌چین اتفاق‌هایی خیلی میفته که به چشم یه بچه نگاهت میکنن.
امین آرامش:
کمیل می‌خوای چیزی بگی؟
کمیل افخمی:
آره. توی فضای کار معمولاً وقتی با آدما حرف میزنی اون حسی که دارن اینه که تو الان دانشگاهی چه رشته‌ای می‌خونی ترمت چنده…. وقتی میگم آقا من 15 سالمه مدرسه میرم براشون عجیبه… از یه طرفم حس خوبی داره که آدم کوچیکه اون دورهمی باشی دو طرفست.

امین آرامش:
درسته. توی ارتباط گیری با آدمای سن بالا‌تر مسئله‌ای‌ ندارین. چقدر احتمالاً اعتماد‌به‌نفستون زیاد میشه چون شما و هم غزل با دیجی نکست همکاری می‌کنین و آدمی که زیر نظر دیجی‌کالا و هم‌چین مجموعه‌هایی هست. از دور خیلی چیز خفنی به نظر می‌رسه البته واقعاً خفن هستن… بعد میری با اون آدمای خفن از نزدیک ارتباط می‌گیری و چقدر این دستاورد اعتماد‌به‌نفس داره نه؟
غزل اسدزاده:
بله دقیقاً و اون فضا بهت انگیزه‌ی بیش‌تری میده که من کارمو دارم درست انجام میدم همینو باید ادامه بدم.
امین آرامش:
و تو داری توسط یه سری آدم که قبولشون داری و سن بیش‌تری دارن تایید میشی. چقدر روی اعتماد‌به‌نفست تأثیر مثبت داره. من روی صحبتم با والدینه شما دوست داری اعتماد‌به‌نفس بچت زیاد بشه هر کار دیگه‌ای بکنی احتمالاً به اندازه این اعتماد‌به‌نفسش زیاد نمیشه که بره تو یه محیط واقعی و با یه آدم اینجوری حرف بزنه و اینو در دسترس ببینه. خیلی جذابه!

با همین فرمون بریم جلو و بگیم چیا یاد گرفتین؛ یه سری چیزا که فنی بوده باید یاد می‌گرفتین کاری به اونا ندارم. مهارت فنی رو هر آدمی باید یاد بگیره. یه چیزهایی از جنس مهارت‌های نرم مثل ویژگی‌های شخصیتی که  تو دیگران دیدین. شاید همین که پوست کلفت شدین هم یک نوعی از یاد گرفتنه از این جنس میخوام بگم چیا یاد گرفتین توی این مسیر؟
سینا بکار:
من یه ذره بحثو ببرم سمت زندگی شخصی مثلاً غذا درست کردن یه چیزی بود که من واقعاً یاد گرفتم. این‌جوریه که الان بیاین رقابت کنیم غذا درست کنیم. ماهی درست می‌کنم استوری می‌زارم که امشب میخوایم با هم بریم غذا درست کنیم و این واقعاً لذت بخشه و ریپلای می‌گیری که بابا دمت گرم عجب غذایی شده.

و این تنهایی زندگی کردنه جوریه که باید از پس خودت بر بیای اگه سرما خوردی مریضی بدن درد گرفتی خودت باید بلند شی از پس کارات بر بیای و کسی نیست بیاد دستتو بگیره. اگه از سن کم یاد بگیری مستقل باشی به نظر من خیلی کمکت می‌کنه و شاید در مرحله پایین‌تر یه ذره سختیش بیشتر باشه ولی اون تأثیری که داره دو چندانه.
فقط داری تجربه می‌کنی توی یه شهر دیگه زندگی می‌کنی و کسی نیست بگه آقا سوار ماشین غریبه نشی یا نمی‌دونم این کارو نکنی یا اون کارو نکنی و تا هر جایی بدبینانه‌ترین حالتو باید بری جلو و همشم با تجربه به دست میاد.
اگه تو مترو گم بشی نمیشه بشینی گریه کنی که من میخوام فلان ایستگاه پیاده شم و حالا رد شده رفته… من نمی‌تونم بشینم گریه کنم کاری درست نمیشه. خیلیا رو دیدم از پرسیدن یه آدرس هم واهمه دارن. سوال پرسیدن: آقا اینجا کجاست؟ من اینجا رو چه جوری باید برم؟ اینا هم تا حدی واست هندل میشه و در این مسیر این تجربه های شیرین رو به دست میاری.
امین آرامش:
چیزی بوده که یاد گرفتی بعد بفهمی، اینم یه چیزی بوده که می‌شد یاد گرفت در حالی که فکر نمی‌کردم اینم یه دونه مهارت باشه؟ کمیل اگه تو چیزی به ذهنت میرسه بگو.
کمیل افخمی:
کلاً شما از شهر خودت نقل مکان می‌کنی برای یه مدت میای یه شهر غریبه و کسیو نداری که کمکت کنه و خودتی و خودت. همین مستقل بودن خیلی بهت کمک میکنه. درسته سخته ولی باعث میشه یه سری مهارت‌ها و تجربه‌های خوبی رو به دست بیاری و این کانکشن و ارتباط گرفتن با آدمای دیگه هم مهارت مهمیه که توی این مسیر کسب می‌کنی.
امین آرامش:
یک: اینکه یاد می‌گیری با دیگران ارتباط برقرار کنی.
دو: یاد می‌گیری بتونی مسائل خودت رو حل کنی، و اینو در عمل انجام میدی، چه همون چالش آشپزی کردن، یا داخل مترو گم شدنه. دیگه چی بچه‌ها؟

کمیل افخمی:
نکته مهمی که میشه بهش اشاره کرد اون صبوری و حالت استمرار داشتنه‌است. ما توی مسیر استارتاپ‌هایی که داریم یه سری تارگت رو تعیین می‌کنیم، تو باید اون صبره رو به دست بیاری چون چیزی نیست که سریع به دست بیاد و حالا یه مدت چند ماهم شاید طول بکشه، اون باعث میشه صبر و استقامت تو بیشتر شه.
امین آرامش:
من بالاخره اون چیزی که می‌خواستم رو پیدا کردم اینکه تو بتونی انگیزه رو حفظ کنی، این خودش یه مهارته. بتونی رو خودت کار کنی، دوباره دنبال اون چیزهایی که تو رو به شوق میاره بری از پس ذهنت اونا رو بیاری بالا تا دوباره انگیزه پیدا کنی چون احتمالا ناامید هم میشین توی این مسیر و انگیزتون میاد پایین درسته؟
سینا بکار:
به نظر من مهارت خوابیدن خیلی مهمه. یعنی یه حدی از خستگی داریم که شما برسی خوابیدی، یه حدی از خستگی داریم انقدر خسته‌ای نمی‌تونی بخوابی و ما از خانواده دوریم شرایط سختیه، تنهاییه، حالا بچه‌های تو خوابگاه پیش همن، من دارم تنها زندگی می‌کنم. بعضی از شبا واقعاً نمی‌تونی بخوابی اون مهارتی که بتونی خودتو بخوابونی واقعاً برای من کار می‌کنه.
امین آرامش:
یعنی مهارتی که بتونی ذهنتو خاموش کنی تا راحت بخوابی. خیلی جالبه! غزل در مورد ارتباط با آدما شما چه نظری داری؟

غزل اسدزاده:
در مورد ارتباط با آدما گاهاً از بالا بهت نگاه میکنن و میگن این بچه‌اس چیزی نمی‌فهمه و یا دست کم بگیرنت. این دست کم گرفتنت رو اوکی باهاش باشی خودش به نظر من یه مهارته که آدما دست کم بگیرنت و تو باز انقدر ازشون سؤال بپرسی و انقدر پررو باشی بری جلو و حتی اگه چیزیو بلد نیستی بپرسی تا یاد بگیری. به نظر من خیلی مهارت بزرگیه و خیلی جاها به من کمک کرده.
امین آرامش:
باریکلا واقعاً. تعبیر پررویی شاید یه خورده بار منفی داشته باشه ولی اگه اون سمت مثبتش نگاه کنی آدمی  بتونه بدونه اینکه شرم داشته باشه سؤال بپرسه واقعاً مهارت مهمیه.
غزل اسدزاده:
دقیقاً نه بشنوی و باز بری سراغ یادگیری و ادامه بدی.

امین آرامش:
شاید این بیزینسی که زدی هم جواب نده، مستقل از کسب و کارت و مهارت‌هایی از جنس نرم‌افزاری و هرچیزی که یاد می‌گیری جدا از اونا، داری یاد می‌گیری. این مهارتای نرم جاهای دیگه زندگی به کارت میاد و بسیار ارزشمنده. اینو سر هیچ کلاسی و هیچ دانشگاهی بهت درس نمیدن باید توی دانشگاه زندگی، توی دانشگاه راه انداختن کسب‌وکار در عمل یاد بگیری.

امین آرامش:
سخت‌ترین و بهترین بخش این مسیر براتون چی بوده؟
سینا بکار:
سخت‌ترین بخشش اینه که یه شرایطی پیش اومده رفتی یه جایی یه نه خیلی بزرگ شنیدی و حالا باید بیای و از فردا با همون کیفیتی که داشتی کار می‌کردی، کار کنی.
این یکی از سخت‌ترین قسمتاشه. اینجور نیست که خب حالا امروز روز سختی داشتم فردا رو بخوابم فردا رو کاری نکنم و حالا دوباره فردا حالم خوب بود میرم… نه مجبوری ادامه بدی!
امین آرامش:
نکته مهمیه. تو این جور مواقع اصلاً چه‌جوری حالتو خوب می‌کنی؟
سینا بکار:
حس درونیه باید خوب بشه اینطور نیست که برم شهربازی برم خرید کنم این کارو کنم خوب بشم نه باید خوب باشی اگه نشی باید ساکتو جمع کنی برگردی شهرت.
اون شرایط خوب شدن رو باید تو خودت به وجود بیاری و خیلی هم سخته یه موقع‌هایی. شما میری کارتو ارائه بدی و نه میشنوی و اون تأثیر بزرگی داره توی روندی که داری پیش میری برمی‌گردی خونه با یه حالت سرخوردگی.
من مسیرم طولانیه و خیلی فکر می‌کنم تو این مسیر. نصف کارایی که می‌کنم تو مسیر رفت و برگشتم از سرکاره و این نشخوار فکریه یه جاهایی باعث میشه از اون چیزی که هست دو سه برابر به من نشون داده بشه و اینکه بتونم ذهنمو آزاد کنم و فردا بتونم با همون کیفیت برم جلو یکی از سخت‌ترین قسمتاشه.
امین آرامش:
بخش خوبش؟
سینا بکار:
بخش خوبش اینه که کاریو میخوای انجام بدی و میشه. یه سختی داره و یه میانبری پیدا می‌کنی و راحت‌تر میشه و سریع تر اتفاق می‌افته. مثلاً اولین فروشتو داشتی و بری برای خانوادت یه جعبه شیرینی بگیری حس اینو داره که نشستی مثلاً پشت سی ال اس ۵۰۰ داری گاز میدی خیلی حس خوبیه.
امین آرامش:
خیلی جالبه لذت اینکه دستم تو جیب خودمه. یک کاری که یک مسئله‌ای بوده رو من حل کردم و تونستم با دستاوردش یه جعبه شیرینی بخرم!
سینا بکار:
مثلاً شب بریم بیرون امشب مهمون من و این جمله که میگی اینجوریه که بابا دیگه اصلاً پاهام رو زمین نیست انگار و دارم میرم بالا.
امین آرامش:
خیلی جالبه میزان ظرفیت لذت بردن آدم‌ها یک عدد محدودیه مثلاً از یه حدی بیشتر نمیشه لذت برد و خانواده دوست داره کلی کار کنه تا این داستان لذت‌ رو فراهم کنه به شیوه‌های مختلف تا تو رنج نکشی. ولی یه سری لذت‌ها هست که بیشترین حدش اتفاقاً از دل این رنجا در میاد. خیلی جالبه. شما چی کمیل؟

کمیل افخمی:
در مورد سخت‌ترین مراحلش موافقم با سینا چون ما برای کارمون یه جایی مجبور می‌شیم با یه سری شرکت‌ها و مجموعه‌ها همکاری کنیم. نسبت به اینکه ما انتظار داریم بگن برسی می‌کنیم نتیجه رو بهتون می‌گیم.
اما اون نه‌ای که مستقیم  بهت میگن حس بدی میده به آدم و به نظر من میشه جز سخت‌ترین مراحلش و جدا از این قسمت جذاب داستان اینه که تو یه تارگت رو مشخص کنی و ددلاینشم بذاری تا آخر این ماه و زودتر انجام شه. ما برای خودمون یه تارگت فروشی گذاشته بودیم، ددلاینش تا آخر تابستون بود ولی زود تر انجام شد. و این خیلی حس خوبی میده.
امین آرامش:
خیلی عالی! شما چی غزل؟
غزل اسدزاده:
سخت‌ترین بخش به نظر من در این مسیر اینه که از نزدیک نه بشنوی. ما توی این مسیر منتور داریم. کمکمون می‌کنن که ببینیم مسیر رو چه جوری باید پیش بریم. سخت‌ترین بخشش به نظر من اینه که اون منتور بیاد کل ایده‌تو تخریب کنه با اینکه از روی دلسوزیه ولی خوب کل ذهنیتت از هم می‌پاشه و اینجوریه که من ۴۸ ساعت بیدار بودم، روی این ایده فکر کردم وقت گذاشتم که چیکار کنم چیکار نکنم و توی ۵ دقیقه میان کلشو می‌پاشن. رسماً می‌شکنی دیگه…
و جذاب‌ترین بخشم به نظر من اینه که تو داری کمک می‌کنی به آدما یعنی در نهایت وقتی ایده به پروداکت برسه به آدما کمک می‌کنی و این کمک کردنه به نظر من خیلی جذابه. به شخصه یکی از انگیزه‌هام همینه که در نهایت قراره به فرزندان نسل آینده کمک کنم و این واسم جذابه.

امین آرامش:
چه جالب! این جمله که توی ایران کلاً جواب نمیده و این چه کاریه دارید می‌کنید و اینا رو شنیدین آیا؟
سینا بکار:
آره خیلی.
امین آرامش:
بعدش؟ بعد که این جمله رو میشنوی که توی ایران جای این کارا نیست… ولش کن… این‌جا قدرتو نمیدونن و از این حرفا…

سینا بکار:
اگه بخوای این‌جوری فکر کنی که باید کلاً درو تخته کنی بلند شی بری! به نظر من اگه این‌جا نتونی کاری کنی جای دیگه‌ام نمیتونی. اینجا یه ذره دستت باز تره. مثلاً یه ذره قانونای جهانی، سفت و سختی کم تری داره توی این حوزه. می‌خوای یه بنر ادیت کنی اگه خارج باشی باید بری فتوشاپ لایسنس‌شو بخری، اینجا سافت ۹۸ میزنی دانلود میشه و کارو میبری جلو. ایران این مزایا رو هم داره.
امین آرامش:
هشتگ نه به کپی رایت!
سینا بکار:
البته اینجا هم سختی‌های خودشو داره ولی خوب بستگی داره چه جوری نگاه کنی. بخوای فکر کنی که نمیشه واقعاً نمیشه ولی اگه بخوای بشه دیگه مجبوره بشه دیگه.
امین آرامش:
شما چی کمیل؟
کمیل افخمی:
چون خیلی اون شناخته نیست زیاد می‌گن که اینجا چیکار داری می‌کنی جواب نمیده برو اونور و از این حرفا… به نظرم  اگه شما نتونستی اینجا یه حرکتی بزنی و یه دستاوردی برای خودت داشته باشی اونورم نمیتونی. باید ماهیتو از آب بگیری. توی این مملکت استارتاپ کار نکرده زیاده و معمولا فضای بهتری برای رشد هست.

امین آرامش:
شما چی غزل؟
غزل اسدزاده:
توی این مسیر خیلی می‌شنویم این ایده جواب نمیده یا به این چیزا بها داده نمیشه توی ایران و من این حرفو از مامانمم شنیدم وقتی میخواستم روی پولک خیلی جدی کار کنم و نگرانیش این بود که دارم بچمو از دست میدم توی این مسیر… ولی باز پرقدرت ادامه میدی با وجود مخالفت‌ها. و ذهنیت اینو داری که من میرم جلو اشکالی نداره.

امین آرامش:
در مورد تو فکر می‌کنم داستان انگیزه خلق ارزش احتمالاً خیلی پررنگه. الگویی دارین که دیده باشین بگین این تونسته منم می‌تونم؟ آیا این تاثیر داشته؟

غزل اسدزاده:
توی روبیکمپ هر هفته یه سری روبی گپ داریم و این روبی گپ‌ها آدمایی که این شکلین برای ما صحبت می‌کنن و خیلی بخش جذابیه. از همون آدما ایده می‌گیری و انگیزت میشن و جلو میری حتی گاهاً با کانکشن هایی که باهاشون می‌گیری می‌تونه مسیرت شفاف‌تر بشه و اون ابهام کم بشه. این واقعاً برای من کمک‌کننده هست.
امین آرامش:
در تجربه آدمی‌زاد از آدمی‌زاده که حالش خوب یا بد میشه. اگه فقط در اطرافیان خودت اینو بشنوی نه نمیشه این جواب نمیده باید یه جای دیگه‌ای باشه به اون نگاه کنی اون بهت بگه شد یا از دست اون نگاه کنی. حتی اگه تو اطرافیانمون اینا نیستن به نظرم ما می‌تونیم از یه سری آدما که از ما دورن و اونا رو به عنوان هم‌نشین و الگوی خودمون قرار بدیم.

امین آرامش:
بچه‌ها ناامیدم می‌شین؟
سینا بکار:
قطعاً
امین آرامش:
چیکار می‌کنین بعدش؟
سینا بکار:
ناامید شدیم بریم یه بستنی بخوریم بعد بستنی دوباره ادامه‌ی کار…
امین آرامش:
جدی واقعاً بستنی حل میکنه همه‌ی داستانو؟
سینا بکار:
نه طول می‌کشه… مثلاً بستنی که داری می‌خوری من معمولاً بستنی گاز می‌زنم. اینجوری نیست که لیس بزنم گاز می‌زنم و یه حس عجیبی داره گاز زدنه و یه ذره طول می‌کشه اون حسه میره. مثل خشم می‌مونه و یه ذره که می‌گذره کمتر میشه مقدارش. این ناامیدیم همین‌جوریه یه ذره به رویاهایی که داری فکر می‌کنی بعد بستنی که تموم میشه دیگه میری دوباره ادامه‌ی کار.
امین آرامش:
غزل شما چه طور؟
من یه نکته اضافه کنم همون مهارت خاموش کردن مغزه، تو میگی من به این مشکل برخوردم ناامیدم شدم همین الان یه دقیقه استپ می‌کنم، مغزمو خاموش می‌کنم یه بستنی می‌خورم دوباره برمی‌گردم سراغش پرقدرت.
کمیل افخمی:
توی محل کارم یه مشکلی پیش میاد می‌ریم بیرون یه چند دقیقه آفتاب می‌گیریم یا یه چیزی می‌خوریم اوکی که شدیم می‌ریم برای ادامه کار اینجوری نیست که این حس دائمی باشه.
سینا بکار:
حالا بستنی هم در دسترس نباشه چایی هم خیلی جوابه دقیقاً نقطه مقابل هم! بستنی یا چایی کارو در میاره این بیشتر به اون زمانی که طی میشه بستگی داره. و به اون چیزی که می‌خوری خیلی ربطی نداره.
امین آرامش:
حتی اگه همین یه دونه واقعاً دستاورد شما باشه خیلی ارزشمنده که تو یاد گرفتی، قرار نیست همیشه بالا باشی میری پایین و باید خودت خودتو جمع کنی. با بستنی با چایی با گفتگو با یه آدم یا با هرچی میای بالا.

امین آرامش:
برنامتون برای آینده چیه؟ آینده رو چطور می‌بینید؟
سینا بکار:
آینده رو روشن می‌بینم. استارتاپم به یه شرکت موفق تبدیل میشه و می‌ریم سراغ بعدی. اینطور نیست که اولی رو راه انداختیم و تموم شد. نه قراره مثل یه رودخونه بریم جلو و ادامه بدیم.
امین آرامش:
چه عالی. پس خوش‌بینی به آینده!
کمیل افخمی:  
برای منم همین‌طوره. به این مسیر به دید مثبت نگاه میکنم و میگم اگه اینم نشد می‌ریم سراغ بعدی و این مسیر ادامه داره. چون برام جذابه و چند سال آیندمو تصور می‌کنم که استارتاپ‌های خودمو دارم و روی اونا کار می‌کنم.
امین آرامش:
شما چی غزل؟
غزل اسدزاده:
آینده رو پر از روشنایی می‌بینم و کلی بهش امیدوارم یعنی دلیل زندگیم همین آینده است و پولک رو به یک جای خیلی خوبی برسونم. پولک بخش بزرگی از زندگی منه و می‌خوام توی این مسیر جلو برم و در این راه هر چیزی که برای من خوب باشه رو یاد می‌گیرم.
امین آرامش:
بسیار خوشحالم که با سه تا نوجوون خوشبین به آینده که پراز تلاش و اهل یادگیری‌ان حرف زدیم. من سؤالام تموم شد، بچه‌ها اگر شما حرفی نکته‌ای در انتها دارین بگین یا اگه احساس می‌کنین چیزی بوده که دوست داشتین راجع بهش حرف بزنین ولی حرف نزدین.

سینا بکار:
من دلم می‌خواد به کلمه استمرار اشاره کنم. این کلمه بزرگ‌ترین کلمه در ذهن منه. شما ممکنه یه هفته تعطیل کنی بری مسافرت یه هفته بخوابی یه هفته دور باشی، ولی این‌که بعد از اون یه هفته بیای ادامه بدی اون شرط بزرگش استمرار داشتن در این مسیره.
شاید اولیش نشد دومیش نشد سومیش نشد ولی چهارمی میشه پنجمی میشه اصلا نهایتش یکیش میشه. و بزرگ‌ترین کلمه‌ای که این مدت دارم لمسش می‌کنم، حسش می‌کنم و باهاش زندگی می‌کنم همینه.
امین آرامش:
چیز خاصی هم هست که روی دیوارت زده باشی یا بهش فکر کنی که اون باعث بشه استمرارتو حفظ کنی؟

سینا بکار:
بله عکس ماشین مورد علاقم رو روی صفحه لپ‌تاپم گذاشتم. هر موقع بازش می‌کنم می‌بینم عکسشو و واقعاً عاشق این ماشینم. توی اتاقم که همدان بودیم عکساش به در و دیوار هست و روی صفحه گوشیم. یکی از انگیزه‌های بزرگ من خریدن این ماشینه حالا خیلی هم گرون نیست، خیلی هم ماشین سطح بالایی نیست ولی بزرگ‌ترین انگیزه و چیزی که بهش فکر می‌کنم برسم خریدن این ماشینه.
امین آرامش:
شما چی کمیل؟
کمیل افخمی:
منم خیلی مثل سینا به ماشین علاقه دارم. اولین چیزی که میخوام بخرم یه دونه سی اس اسه. اینو توی ذهنم میبینم بیشتر عکسای گوشیم از این ماشینه و به خاطر همینم کار می‌کنم به عنوان روزی که بتونم بخرمش. این مسیر دیگه جزئی از زندگیمون شده و باهاش می‌ریم جلو، امیدوارم اتفاق‌های خوبی بیوفته.
امین آرامش:
شما چی غزل؟
غزل اسدزاده:
نمیدونم منطقیه یا نه ولی منم عشق ماشین دارم، خیلی علاقه دارم که سیستم ببندم و ویراژ بازی کنم. برم توی اتوبان و با سرعت ۱۲۰ تا برونم . آرزوی من اینه که در نهایت با نتایج خودم به اون چیزی که میخوام برسم حتی یه ماشین کوچیک حتی شده دویست شیش که با زحمت و دسترنج خودم به دستش بیارم یه حس دیگه‌ای داره.
سینا بکار:
بابات بخره خیلی حس خاصی نداره ولی اینکه می‎دونی چقدر پشتش زحمت خوابیده چقدر شب بیداری و دوییدن پشتشه اون گاز دادن بهش یه حس دیگه‌ای داره.

امین آرامش:
دارم فکر می‌کنم که چی شده که شماها این مدلی فکر می‌کنین چون شما آدمای استثنایی هستین. به اینم فکر کردین خب چه کاریه بابام بخره، خودم میخرم!
غزل اسدزاده:  
به خاطر حس استقلال طلبیه که خیلی دوست داری مستقل باشی و خانواده زیاد کمکت نکنه رو پای خودت وایستی خودت بری جلو به خاطر این حسست.
امین آرامش:
خیلی جذابه. آینده‌ی بسیار درخشانی برای هر سه نفر شما می‌بینم. چه در این کاری که دارین انجام می‌دین، امیدوارم جواب بده چه بسا حتی اگه جواب نده، این مدل های ذهنی که من در شما سه نفر می‌بینم و این نگرشی که شما دارید، اهل تجربه و یادگیری هستین و قراره خبرای بسیار خوبی ازتون بشنویم مرسی که اومدین توی کارنکن.
سینا بکار:
امیدوارم روزی برسه بیام اینجا در مورد یاریگر یا هر استارتاپ دیگه‌‌ای که داریم با جزئیات بیشتر صحبت کنم. اینم یکی از تارگتاست که به اون حد برسه و دوباره بتونیم بیایم اینجا.

امین آرامش:
همیشه انتهای پادکست می‌گم واقعاً امیدوارم روزی داستان کارنکن شما رو تعریف کنیم. تک تک شمایی که دارین این گفت‌وگو رو می‌شنوین یا می‌بینین و هم‌چنین شما سه نفر، بسیار مشتاقم.
پایان کلاس‌هام همیشه میگم که من معلم، داستان پادکست رو نوعی از معلمی می‌بینم البته من اینجا فقط یه واسط‌ام تا شما بیاین تجربیات خودتونو بگین.
واقعاً بزرگترین لذت ما اینه، شما ۶ ماه بعد یک سال بعد ۵ سال بعد، خبر خوبی بهمون بدی بگی این کاره جواب داد و یه تأثیر خیلی خیلی کوچیکی اون پادکست داشت اون کلاسه داشت و واقعاً امیدوارم روزی داستان شما رو تعریف کنیم توی کارنکن. خیلی مفصل و خیلی خفن دمتون گرم بچه‌ها خیلی گفت‌وگوی خوبی بود.
غزل اسدزاده:
مرسی از شما که وقت گذاشتید و با ما صحبت کردید.
امین آرامش:
خواهش می‌کنم مخلصم خسته نباشید.

ویدیوی این گفت‌وگوی جذاب رو از دست نده! قبلش قند شکنت رو حتماً روشن کن رفیق.

امیدوارم از این گفت‌وگوی پربار لذت برده باشید.
شما هم دوست دارید کسب و کار خودتون رو راه‌اندازی کنید؟ تجربه‌ی شما از کارآفرینی چی بوده؟
تجربیات خودتون رو برای ما بنویسید.

آنچه در این مقاله میخوانیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *