karnakon.ir

گفت و گو با امین آرامش | بنیان‌گذار کارنکن و معلم مسیر شغلی

نام نویسنده: زهرا پاکدل

گفت و گو با امین آرامش | بنیان‌گذار کارنکن و معلم مسیر شغلی

5/5 - (2 امتیاز)
امین آرامش

در این مطلب به محتوا و نکات گفت و گو با امین آرامش، بنیان‌گذار کارنکن و معلم مسیر شغلی، در اپیزود‌ هشتادم پادکست کارنکن پرداختیم.

داستان کارنکن

المیرا علایی: سلام. یه کم ممکنه عجیب باشه که من چرا این‌ور داستان‌م و برای خودمم سواله. آقای آرامش می‌خواین شما بیشتر توضیح بدین که من اینجا چیکار می‌کنم؟

امین آرامش: باشه، توضیح می‌دم. ولی می‌خوای اول شما خودت رو معرفی کن.

المیرا علایی: حتماً. من المیرا علایی‌م، در حال حاضر دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران و فعال توی زمینه توسعه فردی و توسعه کسب‌وکارها.

امین آرامش: بسیار خب. ببین، ظرف این سال‌ها خیلی به من گفته شد، حالا نگیم خیلی، ولی یه تعدادی گفتن، شاید توی ذهن بقیه هم بود که: «تو چرا داستان خودت رو نمی‌گی؟ داستان کارنکن! خودت رو چرا تعریف نمی‌کنی؟»

بعد حالا یکی دو تا از دوستانم که براشون خیلی هم احترام قائلم، دیدم اون‌ها هم دارن می‌گن. یعنی حالا برای بقیه، همه شنوندگان که قطعاً احترام قائلم. ولی دیدم که کلی آدم دارن این قضیه رو می‌گن.

امین آرامش: آدمای اطرافم هم می‌گن و گفتم که آره، ایده باحالیه. چرا داستان کارنکن امین آرامش رو تعریف نکنیم؟ اونم از این منظر که شاید یه چیز به‌دردبخوری برای دیگران داشته باشه. چون همیشه من تو انتخاب مهمان سعی می‌کنم با آدمایی حرف بزنم که مسیر شغلیشون بتونه به دیگران کمک کنه. فکر می‌کنم داستان امین آرامش هم یه حرفایی داشته باشه.

و این‌که خیلی از شما ممنونم که قبول کردی که بیای به عنوان میزبان اینجا باشی. ما یه تجربه خوبی داشتیم، فکر کنم یکی دو سال پیش بود، یه دونه لایوی داشتیم که شما میزبان بودی. و اینکه خودتم توی این حوزه فعالی، با بچه‌هایی که دغدغه مسیر شغلی دارن، توی کنکور و قبل کنکور و اینا در ارتباطی. دغدغه مسیر شغلی داری و خیلی خوشحالم که شنونده کارنکن هم بودی. گفتم که به نظرم می‌تونه گفت‌وگوی خوبی باشه. بازم ممنونم که اومدی.

 المیرا علایی: مرسی از شما به خاطر دعوتتون. گفتم واقعاً برای من افتخاره که میزبان میزبان پادکست کارنکن باشم، با توجه به اینکه فن‌اش‌م. و مطمئنم که امروز هم خیلی گفت‌وگوی خوبی خواهد بود.

امین آرامش: من امیدوارم. مرسی.

دوران دبیرستان و زندگی در زاهدان

المیرا علایی: حتماً. خب، بخوایم شروع کنیم من ترجیح می‌دم که بیایم یه سیر داستانی رو از همون اولی که حالا دبیرستان به نظرم خوب باشه، تایم شروع خوبیه شروع کنیم. اینه که دبیرستان اصلاً آرزوها و آمالی که می‌دیدین، اون چشم‌اندازی که حالا از بزرگسالی، از یه همچین سن و سالی که الان هستین می‌دیدین، چی بود و چه‌جوری پیش اومد تا اینکه حالا وارد دانشگاه شد و جلوتر اومد.

امین آرامش: باشه. توی اون سن، شاید مثل خیلی دیگه از بچه‌ها، گزینه‌هایی که بهش فکر می‌کردم محدود به چیزهایی بود که دوروبرم می‌دیدم. یعنی می‌دیدم که جامعه برای یه دونه پزشک خیلی ارزش قائله. حالا من که اصلاً رشته‌م تجربی نبود، پس اینکه هیچی. از این ور می‌دیدم یه استاد دانشگاه هم خیلی ارزش و احترام داره.

من اون چیز غالب تو ذهنم این بود که چون من درس‌خون هم محسوب می‌شدم، شاگرد اول و ۲۰ و فلان و این حرفا، گفتم خب میرم میشم استاد دانشگاه. تا تهش میرم، بعدش میشم استاد دانشگاه. اینجوری بود فضا. بعد من با ریاضی و فیزیک و اینا هم خیلی حال می‌کردم. این بود که حالا به یه دلیلی که اون سال‌ها خیلی مد بود گفتن آقا رشته مکانیک خوبه، رفتم رشته مکانیک. چیز دیگه‌ای از دوران دبیرستان الان به ذهنم نمیرسه. حالا نمی‌دونم اگر سؤالی دارین.

المیرا علایی: من یه سوالی اینجا دارم. چون می‌دونم که شما زاهدان بودین، درسته؟

امین آرامش: بله.

المیرا علایی: و یه چیزی که هم من با بچه‌ها در ارتباط‌م زیاد می‌بینم، هم خودم تجربه‌ش رو داشتم، چون منم توی یه شهر کوچیکی توی استان چهارمحال و بختیاری بودم. اون محدودیت‌هاییه که هست. حالا محدودیت صرفاً به لحاظ امکانات منظورم نیست، مخصوصاً که حالا من فکر می‌کنم زمانی که شما بودین، این بحث محدودیت امکانات بیشتر مطرح بوده نسبت به الان که اینترنت خیلی از مرزها رو کلاً کمرنگ کرده.

ولی یه بخش‌ش هم اصلاً اون محدودیت ذهنیه. توی TEDx امسال، سروش صلواتیان رو فکر می‌کنم بشناسین، دقیقاً به همین داستان اشاره کرد. که بچه‌های شهرهای محروم از آرزو محرومن. یعنی اصلاً تو سقفی که می‌بینی خیلی کوتاه‌تر از سقفی هست که شاید بقیه بچه‌ها توی بقیه شهرها می‌بینن. الان که فکر می‌کنین بهش،این محدودیت رو حس می‌کردین؟

امین آرامش: شاید دقیقاً این نباشه، ولی واقعاً یه چیزی بود. اولاً که دم سروش صلواتیان گرم. یعنی به نظرم آدمیه که آدما نمی‌شناسن. چقدر خوب شد که بهش اشاره کردی. منم خیلی دوست دارم یه روز توی کارنکن باهاش حرف بزنم. به نظرم داستان آدمای دیوونه همیشه باحاله. آدم دیوونه‌ای که زندگی خوبش رو توی تهران ول کرده، پا شده رفته توی روستاهای بلوچستان، داره کلی مدرسه می‌سازه.

واقعاً دمش گرم. اولاً که من این شانس رو داشتم که توی خانواده‌ای باشم که از یه سطح حداقلی از رفاه برخوردار باشم. اصلاً سطح حداقلی هم نه. مادر من معلم بود، پدرم هم کارمند بود. ولی خب اینجوری بود که ما زندگیمون بد نبود، عالی هم نبود. دیگه داشت جلو می‌رفت. ولی این چیزی که میگی واقعاً به طرز محسوسی هست. چیزی که یعنی من دارم اینجوری می‌بینم. 

من یادمه قشنگ روزی که دانشگاه قبول شده بودم، من ۲ سال اول زندگیم رو زابل بودم و توی شهر زابل به دنیا اومدم. بعدش ما برای زندگی اومدیم زاهدان و تا سن ۱۸ سالگی، قبل از کنکور من زاهدان بودم. سال ۸۵ هم که بعدش برای داستان دانشگاه اومدم اینجا. ببین، قشنگ این حس بود که تهران میخوایم بریم. این بچه تهرانیا خیلی خفنن. تهران خیلی جای باکلاسیه و ما بچه شهرستان.

امین آرامش: حالا من خیلی تو حوزه جامعه‌شناسی خیلی سواد ندارم، ولی فکر کنم یه بخشی‌ش مال این فرهنگ نفتیه که از وقتی تو توی اقتصاد نفتی تمرکز داری و همه امکانات جمع شده یه جایی، ناخودآگاه آدمایی که اینجا هستن دسترسی بیشتری دارن. ناخودآگاه کسایی که دسترسی ندارن، احساس می‌کنم پایین‌ترن. یه همچین چیزی احتمالاً یکی از دلایلشه.

ولی واقعاً این حسه بود. یعنی اون بچه‌ای که توی تهران به دنیا اومده، خیابون انقلاب به بالا به دنیا اومده واقعاً هیچ درکی از این نداره که ما توی شروع بازی واقعاً یه چند تا گل عقب بودیم که روی خودمون کار کنیم که یه زور اضافه بزنیم که به لحاظ ذهنی بگیم:«ببین، تو واقعاً چیزی کم نداری از بقیه».

یعنی حس اینی که من شاید به نسبت اینا یه چیز کمتری داشته باشم، واقعاً یه همچین چیزی بود. حالا  من نمی‌دونم جواب سوالت رو دادم. یه همچین چیزکی بود واقعاً. من اینجا یه تشکر ویژه از دو تا آدم می‌خوام بکنم. خیلی بهشون ارادت دارم، خیلی خیلی. 

امین آرامش: یکی احسان عبدی‌پور و یکی هم محمد بحرانی. محمد بحرانی همون صداپیشه جناب خانه و عروسک ببعی و آقوی همسایه داخل کلاه‌قرمزی. هنرمند به معنای واقعی. این آدم اومد با لهجه صحبت کردن رو آورد توی تریبون رسمی. و همچنین احسان عبدی‌پور هم که توی برنامه کتاب‌باز یه بخش جدایی داشت با همون لهجه بوشهری‌ش هم حرف می‌زنه و خیلی راحته.

اینا کلی اثر مثبت داشتن روی اعتماد به نفس بچه‌هایی که توی کلی شهر غیر از تهرانن. من اینو داشتم می‌دیدم واقعاً این قضیه که چقدر تأثیر مثبت می‌ذاره. چقدر خودباوری اونا بیشتر میشه که ببین تریبون رسمی اصلی مملکت هم مال کسیه که داره با لهجه تو حرف می‌زنه و اینکه تو یه لهجه‌ای داری و یه جایی غیر از تهران به دنیا اومدی اصلاً چیز بدی نیست. اصلاً نقطه ضعف نیست. آره. به نظرم همچین چیزی بود توی این قالب که گفتم.

ورود به دانشگاه امیرکبیر

المیرا علایی: دقیقاً. چون این ذهنیت رو من خودم هم باهاش اون تایمی که اومدم تهران خیلی جنگیدم و فکر می‌کردم احتمالاً تجربه مشابهی هم از اون سمت بوده. و وارد دانشگاه شدین، مکانیک اومدین بخونین، وارد تهران شدین.

امین آرامش: من کنکورم خوب نشد. من توی سال‌های قبل کنکور، یکی از دانشجوهای برتر کل استان و بودم توی آزمونا. ولی توی کنکور خیلی رتبه‌م خوب نشد. حتماً می‌خواستم بیام تهران. یه مشاوری سال قبلش به من گفته بود که تو به درد رشته مکانیک می‌خوری. گفت تو ریاضی فیزیک دوست داری، مکانیک برای تو خوبه. منم گفتم پس من به مکانیک علاقه دارم. یعنی چی دقیقاً علاقه دارم؟ یه چیز خیلی خنده‌داری.

من می‌خواستم یه رشته‌ای بخونم که ترجیحاً مکانیک باشه و توی تهران فقط دانشگاه خواجه نصیر می‌آوردم. یعنی نه شریف، نه امیرکبیر، نه تهران، نه علم و صنعت. علم و صنعت شاید می‌آوردم. نمی‌دونم. ولی من شریف، امیرکبیر، تهران می‌خواستم.

با یکی از دوستانم که دانشگاه شریف درس می‌خوند، که توی بحث المپیاد با همدیگه رفیق بودیم، داوود مژدهی که بعدش هم رفت آمریکا،  باهاش صحبت کردم. گفت : «امین، برو دانشگاه امیرکبیر. اونجا هوافضا بخون. اونجا می‌تونی دو رشته‌ای کنی بعدش یا تغییر رشته بدی». گفتم: «داوود، من از پسش برمیام؟» گفت: «آره، می‌تونی. چرا که نه؟» و من زدم هوافضای امیرکبیر و من دانشجوی رشته هوافضا شدم. 

امین آرامش: با این رشته وارد دانشگاه شدم. ولی از همون روز اول این بود که، چون یه شرایط معدلی‌ای می‌خواد که بتونی این کار رو بکنی که داخل ورودی‌های ما فکر کنم ۳ نفر فقط این شرایط رو تونستن. پایان ترم چهارم شما حداقل سه ترم باید معدلت بالای ۱۷ فکر کنم می‌بود یا یه همچین چیزایی داشت. که از همون اول انقدر من انگیزه داشتم شاگرد اول شدم توی رشته هوافضا، بعد که گفتم باید این قضیه رو بهش برسم. آها، اینم خیلی تأثیر داشت.

یعنی من این شانس رو داشتم چون که درسم خوب بود، قشنگ یادمه من این رو دوره دبستان به راهنمایی هم داشتم. توی مقطع راهنمایی و دبیرستان، من توی مدرسه سمپاد درس خوندم. ولی قبلش توی مقطع دبستان مدرسه دولتی بودم. شاگرد اول بودم اونجا. بعد گفتیم حالا رفتیم مدرسه تیزهوشان، همه خفنن. ما اینجا چیکار می‌کنیم. بعد ما توی فرهنگمون این هست، البته که ذات انسانم این هست که در مقایسه با دیگران، ارزش میده به خودش که از اون بالاترم یا پایین‌ترم. توی منم بود واقعاً.

توی اون سن هم این داستانی که سطح نمره‌ات چقدره خیلی چیز مهمی بود اون سال‌ها. من اونجا اوضاع تحصیلیم خیلی کمک کرد که خودم رو پیدا کنم. چون از قضا من باز توی دوران بعدی، توی همون مدرسه تیزهوشان هم شاگرد اول بودم و این خیلی به اینکه خودم رو پیدا کنم خیلی کمک کرد. دانشگاه هم همین بود. توب آزمون میان‌ترم اول ریاضی و فیزیک یهو دیدم عه، اینجا هم که داره خوب میشه نمره‌ها. خب پس خیلی هم کم ندارم از بقیه. یعنی تا حدی پوشش می‌ده این رو.

تحصیل همزمان مکانیک و هوافضا

المیرا علایی: پس در واقع کارشناسی که حالا اینجوری گذشته و رشته مکانیک رو در نهایت دو رشته‌ای کردین؟

امین آرامش: آره، آره. من پایان ترم چهارم اصلاً می‌خواستم تغییر رشته بدم. بعد با یه استاد مشورت کردم. گفت که تغییر رشته نده، دو رشته‌ای کن. ولی من کل واحدای ۴ ترم اولم رو جوری برداشتم، که ترم ۵ که رفتم رشته مکانیک، انگار شد رشته اولم، هوافضا شد رشته دومم. کل ۷۰ واحدم تطبیق خورد توی رشته.

انگار من دانشجوی مکانیک بودم. و پایان سال سوم باز یه شرایطی داره که می‌تونی بدون آزمون بشی، شرایط بدون آزمون رشته مکانیک رو من گرفتم. یعنی از قبل اینجوری برنامه‌ریزی کردم که بعد که دانشجوی ارشد بودم، واحدهای کارشناسی هوافضا بقیه‌ش هم پاس کردم، مدارک کارشناسی هوافضا هم گرفتم.

کارشناسی ارشد

المیرا علایی: یعنی تا تقریباً ارشد این تفکر مکانیک قراره علاقه‌ی من باشه، به خاطر اون حرف وجود داشته. بعد از اون چی شد که یهو مسیر عوض شد؟ در واقع مسیر معمول ارشد به دکترا طی نشد.

امین آرامش: همون ترم اول ارشد من خورد توی ذوقم. رفتم سر کلاس دیدم که ترمودینامیک پیشرفته، سیالات پیشرفته. همونایی که توی مقطع کارشناسی داشتیم حالا یه خورده بیشتر و من اینا رو دوست ندارم. انگار از قبلش اینجوری بود که بدو بدو برس به دو رشته‌ای. حتماً همه هدفت اینه که بدون آزمون بگیری.

به همه اهدافم رسیدم ولی بعد که رسیدم دیدم این اون چیزی نبود که باید باشه. خیلی وقتا اینجوریه. یعنی یک مسئله‌ای رو حل می‌کنیم، خیلی هم خوب حل می‌کنیم، ولی بعد تهش می‌فهمیم این مسئله اصلاً مسئله درستی نبود.

اصلاً من نباید این مسئله رو حل می‌کردم. یه دونه مثال هم، سر کلاسای مسیرهای شغلی هم اینو میگم، من همسرم پزشکه. ما اون دوره‌ای که نامزد بودیم، من توی پروازی داشتم از تهران به زاهدان می‌رفتم یا برعکس. یه پزشکی کنار دست من نشسته بود که متخصص داخلی بود، طرح بعد از تخصص رو داشت می‌رفت بیمارستان ایرانشهر.

امین آرامش: شروع کردیم با همدیگه حرف زدن وبعد وقتی فهمید داستان من چیه، گفت: «ببین یه حرفی بهت می‌زنم زندگیت رو نجات میدم.» گفتم: «چی دکتر؟» گفت: «بیا برو این رابطه رو به هم بزن.» گفتم: «چرا؟» گفت: «ببین ما پزشکا زندگی نداریم اصلاً.»

فکر کنم دانشگاه شهید بهشتی یا دانشگاه تهران بود، هم مقطع کارشناسیش، هم پزشکی عمومیش، هم بعد مقطع تخصصش رو. به بهترین شیوه این مسئله رو حل کرده بود. گفت: «ببین من آرزو دارم برگردم عقب هر رشته‌ای و هر کاری بکنم غیر از این کار پزشکی.» مسئله رو خیلی خوب حل کرده ولی اون مسئله، مسئله اون نبوده. در مورد منم همین بود واقعاً. بدون آزمون توی ارشد مکانیک رفتن، مسئله‌ش رو درست حل کردم ولی فهمیدم که این مسئله، مسئله من نبود.

المیرا علایی: یه سؤالی. الان شما برای ارشد که حالا می‌خواستین اقدام کنین، قبلش این نبود که ببینین خب اوکی بعد قراره چه اتفاقی بیفته؟

امین آرامش: نه همین‌جوری سر رو بنداز پایین فقط برو ارشد بدون آزمون. یعنی حتی این شک هم به وجود نیومد که ببین فکر می‌کنی که این چیز خوبیه. حالا یه بررسی بیشتر هم بکن. این چیزیه که من همیشه میگم. میگم توی مقطع کارشناسی اوکی، هر رشته‌ای اومدی، نفس دانشگاه اومدن به نظرم حتی در حال حاضر هم خوبیاش بیشتر از بدیاشه. ولی حالا فکر کن ببین که حالا آیا واقعاً ارشد خوندن واقعاً راه درستیه برای تو؟ آیا واقعاً بهش نیاز داری؟ ولی ما این فکرا رو نمی‌کردیم. همینجوری بریم.

المیرا علایی: خب متأسفانه الان هم واقعاً همچنان این هست. با این که چندین سال گذشته، بچه‌ها دقیقاً موقع انتخاب رشته اینو دارن. یعنی اصلاً فکر نمی‌کنن که من برم دانشگاه قراره با چی مواجه بشم؟ صرف اینه که این هدف تیک بخوره و من مطمئن باشم که رسیدم.

اولین تجربه‌های کاری

امین آرامش: دقیقاً. حالا من دارم فکر می‌کنم که اگر موافق باشی، فکر می‌کنم حتی می‌تونیم چند تا قسمت راجع به همین موضوعات بشینیم حرف بزنیم قشنگ موضوع محور. اصلاً دانشگاه بریم یا نه؟ اصلاً این داستان علاقه چیه؟ نمی‌‌دونم حالا به ذهنم رسید. حالا همین رو جلو بریم.

چون به نظرم خیلی میشه در موردش حرف زد. و فضای یه خرده زرد شده هم واسه شبکه‌های اجتماعی خیلی زیاد شده که ی عده میگن اصلاً نرید دانشگاه. اینم به نظرم چیزی نیست. این که حتماً تا ته برید اینم چیز خوبی نیست. به نظرم میشه کلی حرف در موردش زد، شاید اصلاً به درد بقیه بخوره. آره دیگه این بود داستان.

امین آرامش: یه چیزی بود در من که بعدها فهمیدم عجب چیز خوبیه. من از ایده تا عملم خیلی زمان کمی لازم داشت. خیلی آدم تجربه‌گِیری بودم. توی سیستان و بلوچستان، اونجا مرز هم به سفت و سختی امروز نبود. قطعات الکترونیک باحال زیاد اونجاها مثلاً میومد تو زاهدان و زابل. یک پکی بود که داخلش ریش‌تراش مردونه بود و مسواک برقی بود، مثلاً یه چیز دیگه و چینی هم بود.

من به ذهنم رسید که اینا رو بردارم از زاهدان بیارم توی تهران ببرم اینا رو بفروشم. من توی تعطیلات بین ۲ ترم یک و دو این کار رو کردم. یعنی رفتم زاهدان چند تا از اونا رو برداشتم، آوردم توی تهران و رفتم سمت زیر پل حافظ، اونجا چند تا مغازه هستن که از اینان. و توی خیابون فردوسی رفتم بازاریابی کردم، باهاشون حرف زدم. نیاز مالی نداشتم.

یعنی این هم شاید یه بخش منفی باشه که تو وقتی نیاز مالی داری بیشتر تلاش می‌کنی. یه بخش مثبتش هم اینه که با خیال راحت درس‌ت رو میخونی. من نمی‌دونم کدومش بهتره. ولی خلاصه از جنس تفریح این کار رو کردم و الان دارم افسوس می‌خورم چرا اون کار رو ادامه ندادم.

المیرا علایی: یه سؤالی. الان بخوایم اولین تجربه کاری رو بگیم این بوده؟

امین آرامش: همینه. اولین تجربه کاری همینه. من یه چیزی از زاهدان آوردم اینجا فروختم. بعد توی ترم دو، با یه بچه تهرانی که اینجا بود رفیق شدم. این شوهر عمه‌ش می‌خواست یک کارخونه عرقیات گیاهی بزنه. بعد من گفتم نمایندگی شما توی استان سیستان بلوچستان رو من میگیرم.

فکر کن با یکی از بچه‌های فامیلمون حرف زدم. یه دونه مغازه هم ما داشتیم سر خونمون اونجا توی زاهدان. اونو کردیم مغازه‌مون و از اینجا جنس فرستادم که اونجا بفروشه. کار نگرفت اصلاً. اون کارخونه‌شونم اصلاً به هیچ جایی نرسید. یعنی یک بزرگ‌نمایی کرده بود که ما تبلیغات تلویزیونی می‌خوایم و هیچ‌کدوم اصلاً انجام نشد. ولی اینکه می‌خوام بگم خیلی اهل تجربه کردن بودم، خیلی بهم کمک کرد که خودم رو توی سال‌های بعدی بهتر بشناسم.

المیرا علایی: یعنی گفتین فاصله بین ایده تا عمل کم بوده توی شما توی اون سال‌ها. اینو پس به عنوان یه نقطه قوت داریم می‌گیم.

امین آرامش: به نظرم یه نقطه قوته که من ایده دارم سعی می‌کنم اجراش کنم.

المیرا علایی: پس به هزینه‌هاش می‌ارزید.

امین آرامش: همین ایده که ما الان بشینیم با همدیگه حرف بزنیم. اینجوریه صبح به ذهنم رسید، بهت گفتم، شب اومدیم حرف زدیم. همین دیشب پریشب جلسه پیش ضبط رو گذاشتیم، الان هم داریم ضبط می‌کنیم. یعنی اینجوریه واقعاً.

المیرا علایی: پس این پیشنهاد هست که ‌ایده تا عمله.

امین آرامش: آره آره. البته من هیچ کار جدی تو مقطع کارشناسی نکردم که درآمد داشته باشم، مستقل باشم. همیشه پول از بابام می‌گرفتم. تدریس خصوصی رو از سال سوم، چهارم شروع کردم. دانشگاه امیرکبیر یه واحد بین‌الملل داشت، بچه‌هایی که پولی میومدن.

یکی از رفقام قشنگ اونجا یه شبکه‌ای ایجاد کرده بود با همه اینا در ارتباط بود. بعد خودش هم درصد می‌گرفت این وسط، ما رو معرفی می‌کرد به آدم‌ها. یادمه اون موقع من می‌رفتم ولنجک و خیلی جاهایی که می‌رفتیم ساختموناشونو نگاه می‌کردیم چقدر شیکن، می‌رفتم توش تدریس خصوصی می‌کردم. پول خیلی خوبی هم داشت. اونم نمی‌دونم چرا من اصلاً ادامه ندادم. چون اصلاً اون انگیزه مالی نبود. از جنس تفریح بود. یه پولی درمیومد ولی بعد…

خانواده منم خیلی تاکید داشت. من خیلی واقعاً مدیون خانواده‌م هم هستم، اصلاً بحث اینا نیست ولی خیلی تاکید داشت که تو فقط درس‌ت رو بخون. تو اصلاً چرا دنبال یه همچین کارایی هستی؟ ما پول بهت می‌دیم. حتی تو برو تا ته دکترا. حتی اگه ازدواج هم کردی فقط درس‌ت رو بخون ما پولت رو می‌دیم. بابا چرا واقعاً؟

المیرا علایی: دیگه خیلی ساپورتی بود.

امین آرامش: خیلی واقعاً. که این یه جاهایی شاید، شاید که نه، به نظرم حتماً تاثیر منفی داره.

معلم بودن

المیرا علایی: حالا یه چیزی گفتین که تدریس‌ها شروع شده بود توی دوران کارشناسی فکر کنم. استارت این که من معلمی رو دوست دارم.

امین آرامش:  آها. این که من معلمی رو دوست دارم مال دوره دبیرستانه.

المیرا علایی: پس عقب‌تره.

امین آرامش: آره. من یادمه یه شاگرد تنبلی تو کلاسمون داشتیم. حالا اسم نمی‌برم ازش ولی خودشم بارها این قضیه رو یادآوری می‌کنه. درس شیمی رو این آدم یه روز ۱۹ گرفت که خود معلم فکش افتاده بود تو چجوری این نمره رو گرفتی فلانی؟ محصول این بود که من کلی باهاش کار کرده بودم.

خیلی دوست داشتم به بقیه آموزش بدم. معلمی رو خیلی دوست داشتم واقعاً. بچه‌های فامیل هم خیلی پیش میومد که یه عمه‌ای خاله‌ای می‌گفت بیا به این بچه ما بگو. حتی این دوره دانشجویی هم که اومده بودم، دختردایی‌م که توی تهرانه، اونم توی درس‌های ریاضیش قبل کنکور مشکل داشت، اونم من می‌رفتم بهش درس می‌دادم. خیلی دوست داشتم معلمی رو و الان هم خیلی دوست دارم واقعاً.

المیرا علایی: خب بعد چی شد. یعنی در واقع فکر می‌کنم همین علاقه به معلمی بود که بعد ارشد شما رو سوق داد سمت اینکه بخواین دکترا بخونین ولی حالا اون به اون سمت نرفت.

امین آرامش: آره. اینجوری شد که من توی مقطع ارشدم یه خرده کار صنعتی رو جدی‌تر کردم. این‌جوری بود که یک شرکت تعمیر قطعات نیروگاهی بود، که من اونجا به واسطه یکی از آشنایان معرفی شدم و اونجا باهاشون توی اورهال واحدهای نیروگاهی رو می‌رفتم. هیچ درآمدی برام نداشت ولی چیزای فنی رو از نزدیک داشتم می‌دیدم. و بعد دیدم اونا یه دونه نیاز دارن برای بالانسینگ قطعات دوار.

اینجوریه که پره‌های توربین رو وقتی تعمیر می‌کنن، ۹۰ تا پره دور یه دونه دیسکه که داره می‌چرخه، برق رو داره تولید می‌کنه. وقتی اینا رو تعمیر می‌کنن، وقتی اینا رو دوباره سر دیسک میخوان بذارن، اینا وزنشون یکسان نیست و چند گرم بالا پایین که باشه وزنشون، یه آن‌بالانسینگ بسیار زیادی ایجاد می‌کنه. دیدی ماشین لباس‌شویی وقتی که توزیع لباس‌ها خوب نیست چه صدایی میده؟ اصطلاحاً لنگ میزنه.

خلاصه من یه کدی نوشتم که اینا رو چه‌جوری بچینیم روی این با وزن‌های مختلف که خیلی بهتر از بالانسینگی بود که اونجا داخل نیروگاه‌ها داشت کار می‌کرد. یه تجربه این‌جوری بود اونجا. ولی کار خیلی جدی محسوب نمیشد. آها برای ارشد هم که گفتم به اون درسا علاقه ندارم، یه شانسی آوردم اونجا. یعنی یه ایده خلاقانه به ذهنم رسید که بیام مسیرشو عوض کنم به سمتی که دوست دارم. من برنامه‌نویسی رو خیلی دوست داشتم.

امین آرامش: اون کدی هم که برای بالانسینگ قطعات دوار رو نوشتم محصول همین علاقه به برنامه‌نویسیه. یعنی با یه دونه الگوریتم من درآوردی واقعاً این کار رو کردم. من با الگوریتم ژنتیک یا کلونی مورچگان یا هر چیزی که میگن، خودم یه چیز من درآوردی نوشتم که خیلی هم خوب کار کرد.

من تز ارشدم رو بردم توی حوزه هوش مصنوعی و رفتم هوش مصنوعی یاد گرفتم. شبکه عصبی یاد گرفتم، منطق فازی یاد گرفتم، الگوریتم ژنتیک یاد گرفتم و شروع کردم کد زدن این‌ها. این باعث شد که ارشدم جذاب بمونه برام تا حدی. و ازش یه دونه مقاله خوب هم دراومد که سربازی رو باهاش پیچوندم. یعنی این دستاورد خوب رو ارشد برام داشت که سربازی رو پیچوندم.

المیرا علایی: پس در واقع اینو داریم که با اینکه ارشد مورد علاقه نبوده، علاقه بهش تزریق شده. واقعاً اون داستانی که همچنان هست که اگر که سمت علاقه‌ت نرفتی کلاً باختی، میتونه این الان همین جا زیر سؤال بره.

پایان ارشد و شروع به کار

امین آرامش: آره. اینو بهش تزریق کردم. توی ارشد کلاً ۸ تا درس باید پاس کنی. من از این ۸ تا ۳ تاش رو رفتم توی حوزه هوش مصنوعی از بقیه دانشکده‌ها برداشتم. خب یهو کلاً فضا عوض میشه دیگه. از اون سیالات پیشرفته و سیال دو فازی و چه درسای مزخرفی بود.

واقعاً یعنی الان هم یادش میفتم اصلاً حالم بد میشه. اصلاً اون درسا رو دوست نداشتم. ولی آره دیگه اینجوری شد. و بعد ارشدم هم اینجوری بود که خب یه گزینه‌ای بود که دکترا بخونیم. ولی من ازدواج کرده بودم و دوست داشتم که حالا درآمد مستقل داشته باشم. علی‌رغم اینکه این سیگنال بود که نه تو فقط درسات رو بخون. گفتم نه دیگه من باید برم سرکار.

امین آرامش: من هنوز تزم رو دفاع نکرده بودم توی ارشدم، جلسه مصاحبه اولین کار رسمی‌م رو رفته بودم و توی شرکت نفتی خصوصی استخدام شده بودم. یعنی من اواخر بهمن دفاع کردم. فقط بهشون گفتم که به من اجازه بدین بعد از تعطیلات عید بیام. یه خرده استراحت کنم.

من حتی انقدری بهم فشار اومد سر ارشد که من ترم دوم ارشدم رو مرخصی گرفتم کلاً. ترم اول رو رفتم انقدر خسته شدم ترم دوم اصلاً مرخصی گرفتم. یعنی گفتم چیه این؟ مغزم داغ کرد. اصلاً این چه فضاییه؟ به همین خاطر ارشد من پنج ترمه شد. و رفتم توی اون شرکت نفتی از اوایل سال ۹۲ مشغول به کار شدم به عنوان یه مهندس مکانیک توی یه شرکت نفتی خصوصی.

المیرا علایی: و اون دوران چطور گذشت با توجه به عدم علاقه‌ای به مکانیک هم الان و هم اون موقع؟

امین آرامش: دقیقاً دقیقاً. کار فنی مهندسی فکر می‌کردم شاید چیز متفاوتی باشه. ولی واقعاً اون کار هم دوست نداشتم. سروکله زدن با قطعات مکانیکی. باز البته اونجا این حس خوب بود که اونجا هم سعی کردم کار رو برای خودم لذت‌بخش کنم. اساساً اینجوریه که اون فرهنگ نفتی که توی شرکت‌های دولتی هست، اینکه کسی که داره کار می‌کنه توسط دیگران ملامت میشه که، بابا بشین چرا داری خودشیرینی می‌کنی، توی شرکت‌های خصوصی هم اومده بود.

چون که شرکت‌های خصوصی هم لزوماً به واسطه صلاحیت‌هاشون پروژه‌ها رو نمی‌گرفتن. صنعت نفت ایران بسیار صنعت کثیفیه. بسیار بسیار. من یه وقتایی به شوخی می‌گفتم به همکارانم، می‌گفتم اگه این یک نون تمیزی هم این صاحب شرکت ما گیر بیاره، سر راه یه جوی خونی پیدا میکنه، میزنه داخلش بعد میده ما بخوریم. اصلاً یه وضعیتی توی صنعت بود.

فکر کنم البته خیلی از صنایع اینجوریه. اونجایی که یه سمتش دولتیه. من اونجا شروع کردم یه کاری ایجاد کنم که خودم بهش علاقه دارم و دیگران می‌گفتن که بابا بشین چرا خودشیرینی می‌کنی؟ اصلاً کلی ایده به ذهنم می‌رسید. یعنی کاملاً هم شرکت دولتی نبود. یه خرده اون فرهنگ دولتی کامل نبود توی اون شرکت. یه خرده جا بود که یه خرده نوآوری داشته باشه. از شانس من، یه مدیرعامل داشتیم که خیلی همراه بود و به ایده‌های من بها میداد. اینجوری بود که چون ما کار شرکتمون این بود که یه سری قطعات درون چاهی نفت خودمون می‌ساختیم.

امین آرامش: من داخل کارخونه کار می‌کردم. کارخونه‌مون توی هشتگرد بود یعنی اون‌ور کرج. بعدش همین قطعات رو خودمون سر دکل هم می‌بردیم. من یه وقتایی حتی اصلاً سر دکل می‌رفتم برای این، برای اصطلاحاً روندنش داخل چاه نفت. مثلاً می‌دیدی سر دکل یه دونه قطعه اشتباه رفته، رزوش نمی‌خوره.

من حالا خودم کاملاً داوطلبانه به این فکر کردم که چرا یه همچین اشکالاتی داریم؟ تهش رسیدم که ما فرایندامون مشکل داره توی اون شرکت ۷۰ نفره. اینو داشته باش، چند ماه بعدش من اونجا شده بودم مدیر یه واحد تازه تأسیس، به اسم واحد زیرساخت‌ها و کل شرکت داشتن به من گزارش می‌دادن. به کمک اکسلی که بلد بودم، تعدادی گزارش درست کردم اونجا.

یه دیتابیس درست کردم که این فایلای گزارش همه پرسنل رو داخلش می‌ریختم و هر هفته یه گزارش به مدیرعامل می‌دادم که توی هفته گذشته چه قطعاتی با چه شماره سریال‌هایی تولید شده و این شماره سریال‌ها چند نفر،ساعت روش وقت برده و واحدهای مختلف چه تسک‌هایی انجام دادن.

یعنی یک سیستم درست کردم اونجا. درست کردن سیستم و بهبود فرآیندها کاری بود که من خیلی بهش علاقه داشتم. یعنی توی اون شرکت هم کار فنی مهندسی داشتم در خصوص سوالت، آره یه تغییری کرد به این سمت.

شروع دکترا

المیرا علایی: پس باز اینجا علاقه تزریق شد به کاری که دوست نداشتین. ولی چی میشه که اینجا باز هم عوض میشه؟ با اینکه کار، کاری بوده که حس خوبی هم به نظر میاد بهش داشتین.

امین آرامش: اون مدیرعامل رفت، یعنی یه جور هیئت‌مدیره اخراجش کرد. بعد خیلیا بعد از اون رفتن. جو شرکت رو دیگه دوست نداشتم. از همه اینا مهم‌تر، یک اتفاق بدی هم افتاد. من سال آخری که شرکت نفتی بودم، پدرم فوت کرد.

المیرا علایی: خدا رحمتشون کنه.

امین آرامش: مرسی. و اینجوری بود که اونا زاهدان بودن و من اینجا بودم و ازشون دور بودم. خیلی حس بدی داشتم چون پدرم اون سال‌ها درگیر سرطان بود و خیلی اصلاً داستان عجیب غریبی بود. گفتم نه، من دیگه می‌خوام برگردم زاهدان، پیش مامانم باشم. برگردم زاهدان چکار کنم اونجا؟

گفتم که توی دوران تحصیل رفت‌وآمد می‌کنم، یه مدرک دکترایی می‌گیرم و می‌‌شم معلم دانشگاه، معلمی رو هم که دوست دارم. یا استاد دانشگاه می‌‌شم. به استادم گفتم، باز مثل ارشد نیاز به آزمون و اینا، گفت باشه بیا دکترا بخون. رفتم دانشجوی دکترا شدم یعنی من سال ۹۱ تموم کردم ارشدم رو، سال ۹۴ وارد مقطع دکترا شدم توی همون دانشگاه خودمون. این شد که رفتم سراغ دکترا.

المیرا علایی: پس تصمیمش اینجوری نبوده که از قبل بوده باشه.

امین آرامش: نه واقعاً. اصلا اینجوری بود که گزینه دیگه‌ای نداشت. این خیلی نکته مهمیه. وقتی گزینه‌هات محدوده، از بین اونا یکی رو انتخاب می‌کنی. یکی از وظایفت برای هر تصمیمی به نظرم اینه که سعی کنی گزینه‌هات رو بیشتر کنی. تو توی ذهنت اینه که فقط توی رشته‌ها، پزشکی رو بلدی و داروساز شدن و دندون‌پزشکی، برو گزینه‌هات رو بیشتر کن قبل هر چیزی.

ممکنه بعد از اینکه گزینه‌هات رو بیشتر کردی، ۵۰ تا گزینه هم شناختی به این نتیجه برسی که باز بیای همین رشته پزشکی رو بری ولی اون موقع آگاهانه تصمیم گرفتی نه اینکه چون فقط همین گزینه‌ت بود. احتمالش هست وقتی رفتی با اونا آشنا شدی، مثلاً برای خود من، من اگه همون سال‌های ۹۲-۹۳ می‌فهمیدم که این داستان‌های دیجیتال مارکتینگ و سئو و طراحی سایت و حوزه توسعه فردی هست و میشه توی اینا به جایی رسید، خیلی بهتر بود.

المیرا علایی: دقیقا سؤالم این بود. اگه اون موقع این فکر نبود.

امین آرامش: یه درسی بخون، خیلی خوب بخون، برو یه کار مرتبط پیدا کن، کار رو بکن و اینا بود واقعاً.

المیرا علایی: دقیقاً یکی از بچه‌ها، چند روز پیش داشتیم صحبت می‌کردیم، بچه‌ها درگیر انتخاب رشته‌ن الان و من داشتم از این صحبت می‌کردم که آره الان مهم‌ترین کار برای تو اینه که رشته‌ها رو بشناسی. و اینجوری بود صحبتش که من رشته‌ها رو نمیخوام. من یه رشته میخوام. من اصلاً رشته‌ها نمی‌فهمم. گفتم چقدر توی این فضا بستن ذهن بچه‌ها رو. که من رشته‌ها نمیخوام، فقط یه رشته.

امین آرامش: این خیلی بده ها.

المیرا علایی: آره. گسترده کردن گزینه‌ها خیلی مهمه.

امین آرامش: اون مسئله که گفتیم که شما ممکنه که به بهترین شیوه اون مسئله‌ت رو حل کنی ولی بعد بفهمی این مسئله، مسئله تو نبوده و این خیلی چیز دردناکیه. چون تو یه عمر دادی سرش. سال‌هایی دادی که دیگه برنمی‌گرده.

المیرا علایی: و سال‌هایی که جزو بهترین سال‌های عمرته.

امین آرامش: بهترین سال‌های عمرته واقعاً. و چقدر حیف. به نظرم یکی از دلایلی که من همیشه احساس می‌کنم کلی کار عقب مونده دارم اینه که یه احساس وظیفه‌ای دارم که خیلی از این حرفا رو باید به بچه‌های دانش‌آموز بگیم توی اون سن. و از دانش‌آموزها مهم‌تر، والدینشون. یعنی توی اون سن که والدینشون خیلی تاثیرگذارن توی فرایند تصمیم‌گیری. بذار بچه‌ت ۲۰ تا شغل رو بشناسه، تهش بره همون پزشکی. باشه.

المیرا علایی: درسته کاملاً. خب پس دکترا شروع شده الان. شما رفتین زاهدان. درسته؟

امین آرامش: آره در رفت و آمد بودم دیگه پایان سال اول دکترا دیدم نه اینجوری رفت و آمد کار نمی‌کنه و اون یه سال اول بعد اون داستان تلخ هم پیش مادرم بودم. اینجوری بود که اون دوران تقریباً خوب رد شد و بعد دیدم که نه من آدم زندگی توی زاهدان نیستم. دیگه دست خانمم رو گرفتم. من اون موقع یگانه رو هم داشتم. یگانه مرداد ۹۳ به دنیا اومده. پس‌فردا هم تولدشه.

المیرا علایی: عه مبارک باشه.

امین آرامش: آره. برگشتیم تهران یه خونه دانشجویی می‌داد دانشگاه. اینم یکی از کارکردهای دانشگاه بود که یه خونه دانشجویی می‌داد بهمون و یه خونه متأهلی. برگشتم تهران و توی همون مقطع دکترا، اگر که سؤالت اینه که بعد چی شد دکترا به کجا رسید، اینو بگم که دکترا سال اول گذشت واحداشو پاس کردیم.

المیرا علایی: یه چیزی بپرسم. توی این سال اول چطور بود؟

امین آرامش: من برای دکترام دوباره برگشته بودم دانشکده هوافضا چون من فقط می‌خواستم معلم دانشگاه بشم و دانشکده مکانیک امیرکبیر خیلی سخت بود. اساتید سخت می‌گرفتن و واحد پاس کردن برای من مثل هلو بود توی دانشکده هوافضا. بعد از یه مدت هم دیگه دستت میاد چجوری نمره خوب بگیری توی واحدا. با یه معدل خیلی خوب، خیلی بالا همه واحدها رو هم پاس کردم.

آها. اون برهه یه شانس داشتم حالا یادم اومد که چی شد که اینجوری شد. من اون برهه بلاگ شعبانعلی رو خیلی می‌خوندم. و واقعاً یه شانس بود چون اینکه تو توی به مسیری هستی که به بهترین شیوه همین مسئله رو حل کن، همین‌جوری برو، خیلی باید اتفاق عجیبی بیفته که از این مسیر بیای بیرون و اساساً شک کنی.

و اون کسی که این شک رو به آدم میده خیلی لطف بزرگی بهت میکنه و محمدرضا شعبانعلی با اون بلاگ‌پست‌هایی که می‌نوشت این شک رو به من داد که آیا واقعاً تو میخوای استاد دانشگاه بشی؟ واقعاً آیا این همون چیزیه که تو رو راضی می‌کنه؟ و این سؤال که آیا واقعاً میخوای؟ باعث شد که برم دنبال جواب این سوال. اینجوری بود که بعد سال اول دیگه هیچگونه واحدی هم نداشتم، قرار بود روی تزم کار کنم.

من اون موقع استادم قبل من یه دانشجویی داشت.  یه کار مسخره‌ای می‌کردیم. واقعاً کار ما چی بود. ما میومدیم توی لوله‌های اینقدری با قطر فکر می‌کنم حتی یک سانت یا همچین چیزی یا حتی شاید کمتر، احتراق رو داخل این لوله‌ها بررسی می‌کردیم از شعله‌ش عکس می‌گرفتیم. مقاله‌خورش خیلی خوب بود ولی به درد هیچ جایی نمی‌خورد. به درد هیچ جایی از این مملکت ظرف چند ده سال آینده احتمالاً نمیخورد.

المیرا علایی: ۹۹ درصد مقاله‌هایی که الان داره هزینه میشه روشون همینه.

انصراف از دکترا

امین آرامش: توی همون برهه ۲ تا دانشجوی ارشد زیر نظر من بود چون اینجوری رسم بود که استاد، دانشجوی ارشد رو کلاً می‌سپرد به من و خودش اصلا هیچ کاری نداشت. ۲ تا دانشجوی ارشد فارغ‌التحصیل شدن زیر نظر من. ولی بعد توی همون کار آزمایشگاهی، توی همون آزمایشگاه یه دفترطوری هم داشتم و اونجا شروع کردم کتاب خوندن، دوره دیدن. آیا من می‌خوام استاد دانشگاه بشم؟

یه سؤال. اساساً من از شغلم چی میخوام؟ که آیا این جواب اونو میده یا نه. یه سؤال از این بالاتر. اصلاً من از زندگی چی میخوام؟ که بعد از شغله. یعنی منو مجبور کرد که توی سن ۲۷، ۲۸ سالگی تازه به این سؤال فکر کنم که کلاً من کی‌ام؟ میخوام چیکار کنم؟ اینجا چه‌خبره؟ داستان چیه؟ و اینا.

که دیگه شروع کردم به فکر کردن. خیلی سرگردونی خیلی غریبی واقعاً. یعنی تو اون لحظه‌ای که تازه می‌فهمی نمیخوای این رو یا شاید نخوای، اول داستان بدبختیاته. که حالا چی می‌خوام؟ خیلی واقعاً سخته‌ها. یعنی من نزدیک ۱ سال و نیم طول کشید تا از اون داستان شک اولیه تقریباً دراومدم. من تهش از دکترا انصراف دادم ولی از اون ایجاد سؤال اولیه که آیا من می‌خوام استاد دانشگاه بشم یا نه؟

تا اون روزی که توی دفتر تحصیلات تکمیلی دانشکده انصراف دادم ۱ سال و نیم طول کشید. حالا روز انصرافم هم داستان جالبیه. انقدر اون روز کار داشتم به استادم گفته بودم من دیگه نمیام. ولی گفت حالا بیا این نامه رو هم امضا کن، یه چیزی بنویس. چند هفته گذشته بود لابه‌لای تسک‌هام یه روزی نوشته بودم انصراف از دکترا. یه روز رفتم سریع دانشکده.

المیرا علایی: انقدر یعنی راحت شده بود؟

امین آرامش: آره. آها اینم خیلی چیز مهمیه به نظرم. خیلی تصمیم راحتی شده بود برام. پروسه رسیدن به اون تصمیم خیلی دوران سختی بود ولی اون لحظه‌ای که از دکترا انصراف دادم یکی از آسون‌ترین تصمیم‌های زندگیم رو گرفتم. من یه سؤال ازت می‌پرسم. الان از اینجا مثلاً میخوای بری رشت که خیلی هم کنجه و خلوته. فرض کن که میخوای بری رشت، من بهت میگم که تصمیمت قطعیه که اصلاً میخوای بری رشت دیگه؟ به من بگو که سبزوار میری؟

المیرا علایی: اصلاً اون دیگه تصمیم‌گیری نداره.

امین آرامش: اصلا نیاز به فکر نداره. نه من می‌دونم میخوام برم رشت. سبزوار توی مسیرم نیست. به همین سادگی. نیشابور میری؟ نه. خیلی بدیهیه. اینجوریه که برای منم اینجوری بود. من از شغلم فلان چیز رو می‌خوام. حالا دکترای دانشگاه امیرکبیر، استادیار دانشگاه که همه آرزوشونه میخوای ول کنی؟ بله. به همین سادگی. می‌دونی خیلی از وقتا که ما توی تصمیمامون می‌مونیم نمی‌تونیم تصمیم بگیریم، چون نمی‌دونیم چی میخوایم.

المیرا علایی: اولویت بندی قبل از انجام تصمیم‌گیری و این که مشخص کنی واقعاً ارزشات چیه و تهش میخواد به کدوم سمت بره.

امین آرامش: دقیقاً همینه دیگه. و ترس اینکه اگر الان ول کنم بعداً حسرت نمیخورم؟ اینم خیلی به نظرم سوال جدی‌ایه. حالا اگه خواستی در موردش حرف بزنیم. ولی آره اینجوری بود. به نظرم تصمیم ساده‌ای بود.

اینجوری بود که رفتم اون روز و سریع نامه رو نوشتم که یادمه دو سه خط بیشتر نداشت. گفت بابا حالا یه چیزی اول و آخرش. گفتم من وقت ندارم همینو بگیر تموم شد خداحافظ. اومدم بیرون رفتم سراغ کار بعدی که اون روز داشتم و چه تصمیم خوبی گرفتم. چقدر از این تصمیمم راضی‌ام.

المیرا علایی: الان قشنگ دارین تعریف می‌کنین، انقدری آرامش و خوشحالی هست توی چهره‌تون از این‌ور نمی‌بینین که قشنگ مشخصه چقدر تصمیم درستی بوده.

امین آرامش: آره واقعاً. آخه سال‌های بعد دیدم که اون‌هایی که این مسیر رو رفتن. یه فکت کاملاً مشخص بگم. یکی از این رفقای من چند روز پیش داشتم باهاش حرف می‌زدم، این عضو هیئت علمی دانشگاه تهران شد همین چند روز پیش. توی بحث درآمدی باهاش حرف می‌زدم به عنوان یکی از پارامترها. فقط همین یه مورد رو اگه نگاه کنی افتضاح. فکر کن یه استاد دانشگاه مثلاً چقدر حقوق می‌گیره الان؟

المیرا علایی: عدد دقیقش رو ندارم ولی استادامون خیلی شکایت دارن از این موضوع.

امین آرامش:  ببین ۱۶، ۱۷ تومن بهشون میدن که الان یه برنامه‌نویسی که یکی دو سال سابقه کار داره احتمالاً میتونه بیشتر هم باشه. مثلاً یه سئوکاری که دو سه سال سابقه کار داره، پروژ سئو می‌گیره خیلی بیشتره. به غیر از این، حالا پول یکی از پارامترهاست. یه بحث دیگه‌ش اینجوریه که خب استادی دانشگاه، معلمی یه بخش جدی‌ش اینه که، چرا اصلاً من به معلمی علاقه داشتم؟

معلمی بخش جذابش اینه که تو داری یه تأثیر مثبتی روی زندگی دیگران می‌ذاری. این معلمی جذابه. داری بهشون کمک می‌کنی. فضای دانشگاهی یه فضای کرختی شده. میری اونجا دانشجوها که خب خیلی نیومدن، دنبال دانش نیستن، دانشجو نیستن فقط اومدن یه نمره‌ای بگیرن برن. خیلیاشون اینجوریه. و فضای دانشگاه هم اینجوریه، خیلی از اساتید شاکی‌ن یا حتی سیاسی‌بازی شده، مافیا شده. این پشت سر اون حرف می‌زنه.

اصلاً در مورد خود من اینجوری بود که من برم استاد دانشگاه بشم، بعد برم به بچه‌های مردم مکانیک سیالات و انتقال حرارتی بدم که احتمالاً هیچ جا دیگه به دردشون نمی‌وره. آخه ما صنعتی نداریم که انقدر مهندس مکانیک بخواد که من بخوام اونا رو تربیت کنم. این به نظرم خیلی مسئله مهمیه. یعنی اون بعد اثرگذاری رو نداره. بحث مالی‌ش هم اینجوریه. خیلی به نظرم جذابیت نداره.

مسیر خوشناسی

المیرا علایی: درسته. خب حالا یه کم در مورد اون ۱ سال و نیمه حرف بزنیم. چون فکر می‌کنم خیلی‌ها ممکنه الان یا توی پروسه‌ش باشن یا اگر که حالا این داستان ایجاد بشه براشون که اون شک ایجاد بشه، بخوان اون گزینه‌ها رو گسترده بکنن توی پروسه‌ش قرار میگیرن. این که اصلاً اون یک سال و نیم چه‌طوری گذشت؟

و آیا فکر می‌کنین اگر که در واقع یه سری فاکتورهایی دخیل می‌شد، می‌تونست زمانش کوتاه‌تر بشه یا واقعاً لازم بود همین یک و نیم سال؟

امین آرامش: جواب سؤال آخرت اینه که نه به نظرم می‌تونست کمتر باشه. خیلی کمتر می‌تونه باشه. اصلاً توی زمان ۶ ماه به نظرم حتی می‌تونست باشه. یه نکته خیلی کلیدی هم اینه که به نظرم این جزء جدایی ناپذیر این مسیر خودشناسیه.

ماها کی این وقت رو گذاشتیم، این که توی یه برهه‌ای از زندگیمون وقت بذاریم ببینیم اصلاً من به چی علاقه دارم؟ استعداد من چیه؟ چی حال منو خوب می‌کنه؟ نظام آموزش رسمی که ماشاالله‌ش باشه هیچ جایی نداره یه همچین آموزش بسیار مهمی رو. خود ما هم این کار رو نمی‌کنیم.

خود والدین هم اصلاً همچین دغدغه‌ای ندارن. تهش یک تعدادی معیار بیرونی برای موفقیتی که از بیرون داره تزریق میشه به ما، الان اگه دکتر بشی خوبه، الان اگه مهندس بشی خوبه، الان اگه خارج بری خوبه، الان اگه دکترا بگیری خوبه و ما همونا رو دنبال می‌کنیم. چون که وقت نذاشتیم برای این موضوع، اون روزی که به فکر این سؤال بیفتیم که حالا من چی می‌خوام؟ اینکه یک برهه‌ای رو سرگردان باشیم کاملاً طبیعیه.

اتفاقاً توی اون قسمتی که با محمدرضا شعبانعلی هم حرف می‌زدیم سر این قضیه اتفاقاً گفت که اگر که سرگردان هستی اصلاً چیز بدی نیست. یعنی فاجعه‌ای اتفاق نیفتاده اگه الان توی برهه‌ای از زندگیت سرگردونی. این هست چون این فرایند خودشناسی نیاز به زمان داره ولی اینکه آیا می‌تونه کمتر باشه؟ بله می‌تونه کمتر باشه.

امین آرامش: حالا نمیدونم سؤال بعدی اینه که چیکار کنیم که کمتر باشه؟ یکی اینکه تا می‌تونیم با شغل‌ها آشنا بشیم. یعنی گزینه‌های روی میزمون رو خیلی خیلی بیشتر کنیم. ما یه قسمت سری معرفی شغلم رفتیم توی پادکست. بعدش وقت نشد بقیه قسمتاش رو بریم. حالا اگه توی کارنکن هم نشد، هر جای دیگه‌ا‌ی بری با عناوین شغلای مختلف آشنا بشی، به غیر از عناوین ببینی واقعاً توی این شغلا چه خبره.

بتونی با اون آدما حرف بزنی که چه بهتر. این یک، دو اینکه فرایند خودشناسی رو از جای درستی آموزش ببینی. یه همراه داشته باشی. درسته وقتی با انسان طرفیم تعریف یه ساختار کار سختیه که بگی این کارا رو بکن که خودتو بشناسی. یه کار خیلی راحتی نیست که بگی ۲ به علاوه ۲ می‌دهد ۴. ولی یه کارایی میشه کرد.

یه ساختاری میشه براش تعریف کرد. دانشگاه استنفورد که من با همون روش دوره طراحی مسیر شغلی هم برگزار می‌کنم، یه لبی داره، یه لابراتواری داره به اسم لایف دیزاین لب. یه کرسی دارن که اصلاً هدفشون همینه که تو میری توی این دوره زندگیت رو طراحی کنی البته با تاکید بر مسیر شغلی. آموزش درست اگه ببینی احتمالاً این فرایند تسریع میشه. ولی تهش به نظرم یه چند ماه نیازه براش.

المیرا علایی: فکر نیاز هست. آره من موافقم با این که حالا نمیشه خیلی تیپ‌بندی کرد الزاماً. تو الان از این مسیر برو، تو از این مسیر برو. ولی میشه یه کمی به اون مسیر شکل داد. یه کمی از اون ابهام درش آورد. یه کم گزینه‌ها رو که اوکی من کدوم سمتی برم، یه کم محدودتر کرد. حداقل مثلاً از ۵۰۰ تا مسیر جلوی من ۱۰۰ تا باشه حالا بعد اینا رو باز غربال کنم و به کمک اون آموزش‌ها که یه کمی من بدونم کدوم سمت مسیر می‌تونه بیشتر به دردم بخوره، اون ساختار ایجاد بشه میتونه زمان رو کوتاه کنه.

امین آرامش: آره البته اینجوری نیست که حتماً دوره آموزشی نیاز باشه. من توی اون برهه کتابم زیاد خوندم. کتابم خیلی کمک کرد. شاید اگه یه کتاب خوب بخونیم خوب باشه. یعنی شاید اصلا یه بار بشینیم در مورد این حرف بزنیم که چه کتابای خوبی هست توی این حوزه. همین دو تا استاد استنفورد یه کتاب نوشتن، کتاب زندگی خود را طراحی کن. کتاب خوبم میتونه کمک کنه، نه فقط دوره آموزشی.

المیرا علایی: من خودم تجربه‌م از اون تایمی که این یهو من کی‌ام ایجاد شد و حالا تا دم انصراف از پزشکی هم رفتم و برگشتم، یه داستانی که اونجا هم خیلی به من کمک کرد توی این خودشناسی، متمم بود. یعنی من اون تایم یادمه که خیلی متمم رو میخوندم حالا توی بخش‌های مختلفش. مخصوصاً باز با تاکید روی بحث داستان خودشناسی‌ش یه کرس خودشناسی داره و اونم کمک کرد. یعنی حالا به این اشاره کردین که الزاماً دوره آموزشی نیاز نیست، واقعاً این تمرین میتونه کمک کنه.

امین آرامش: به نظرم یک اینکه حتما یه زمانی طول میکشه این قضیه. اگر آموزش خوب ببینیم چه در قالب دوره، چه در قالب کتاب میتونه زمانش کمتر باشه ولی این به این معنی نیست که تو در لحظه می‌فهمی. خیلیا اصلاً اینجوریه که بده یه تستی بزنم ببینم. کار نمیکنه این قضیه.

و از اون‌ور داستان هم، اون داستان سرگردانی بخش جدایی‌ناپذیره. حتی وقتی تو انتخاب می‌کنی باز اون ابهام صفر نمیشه. شما تصور کن که سال ۹۵ به ذهنت می‌رسه که من یه پادکستی بزنم به اسم کارنکن. کی تضمین کرده که شما توی قسمت هشتادم بیش از ۲ میلیون بار این پادکست شنیده بشه؟ کی همچین تضمینی کرده؟ هیچی.

اصلا همچین تضمینی وجود نداره. یعنی میشه ابهام رو به روش‌هایی کم کرد که حالا اگه خواستید در مورد این حرف می‌زنیم چجوری میشه ابهام کم کرد. ولی ابهام رو صفر نمیشه کرد. خاصه توی همین مسیرهایی که خیلی مسیرای استانداردی نیست. رشته پزشکی کسی که میاد، مسیر استانداردیه، ابهامی نداره. یه مسیری که پاخورش معلومه خیلی وقتا آدم‌ها به خاطر این که همین ابهام نیست میان توی این مسیرا. ابهام رو آدما اصلاً دوست ندارن. خیلی از این ابهام گریزانن.

المیرا علایی: دقیقاً. این که اوکی اون سرگردونی، اون رنج ندونستن، این که نمی‌دونم، دارم می‌گردم رو بپذیری برای اینکه بعدش به اون شیرینی این که، این برای منه، این مسیر منه رو بهش برسی، پذیرفتن این رنج فکر می‌کنم خودش موضوع مهمیه.

امین آرامش: من فکر می‌کنم اصلاً یه مهارته.

المیرا علایی: دقیقاً. اون ظرفیت ابهامی که تو توی خودت پرورش میدی.

امین آرامش: تحمل شرایط ابهام به نظر من حالا اینو در مورد بعضی چیزای دیگه هم گفتم، یه سوپرپاوره. یک ابر قدرته که شما رو از دیگران به شدت متمایز می‌کنه. حالا اینا در مورد کارآفرین‌ها خیلی گفته میشه. کسی که میخواد کارآفرینی کنه باید ظرفیت تحمل ابهامش خیلی زیاد باشه.

من فکر می‌کنم ماها هر کدوم توی مسیر شغلی‌مون یک نوعی از کار آفرینیم توی دنیای جدید با توجه به گزینه‌های خیلی زیادی که داریم و این تحمل ابهام داشتنه و این مهارت رو داشتن که تو بتونی با ابهام زندگی کنی، این رنج ابهام رو بتونی تحمل کنی، یه مزیت خیلی جدیه که بهت کمک می‌کنه که بتونی انتخاب بهتری داشته باشی. چون یه جایی ممکنه به خاطر فرار از ابهام بگی میگن همین دکترا خوبه، بذار همینو بریم. بعد تهش ممکنه مسئله بدی رو حل کنی.

المیرا علایی: من حس می‌کنم توی ایران هم خیلی بیشتر نیازه این تحمل ابهام.

امین آرامش: آره. حالا اینکه توی همه جای دنیا هست، توی ایران که کلاً ابهام سیستماتیک داریم.

المیرا علایی: اوکی حالا می‌خوام بدونم که چه منابعی بود که کمک کرد به خودتون توی اون ۱ و نیم سال و چه کارهایی که انجام دادین توی اون ۱ و نیم سال؟ تجربه‌هایی که بود.

امین آرامش: توی اون برهه من خیلی کتاب خوندم. حالا شاید برات جالب هم باشه که من قبل از آشنایی با سایت متمم، باز اینجا  هم دم محمدرضا شعبانعلی گرم، یک دونه کتاب غیرداستانی و غیردرسی نخونده بودم یا کتاب رمان خیلی پراکنده خونده بودم یا مثلا کتاب‌های درسیمون رو می‌‌خونیم که واحدا رو پاس کنیم.

یادمه اون سال‌ها شاید حتی سال ۹۲، ۹۳، ۹۴ دقیق یادم نیست چه سالی بود، شایدم همین ۹۵. توی یه سالی نمایشگاه کتاب بود و متمم یه پستی گذاشت که شما بیاین کتاب‌هایی که به نظرتون خوبه رو اسمش رو ببرین اینجا. یه پست بلند بالا هم داشت محمدرضا شعبانعلی یا در قالب کامنت‌ها خیلی از حرفای باحالش رو می‌گفت .که کسی که کتاب خونده باشه درآمدش هم میتونه کلی زیاد بشه و چون تو یه آدم رو قبول داری حرفشم گوش میدی وگرنه توی حالت معمول تو کتاب بخونی پول درمیاری، یعنی چی؟

ولی این حرف رو ما از اون قبول کردیم و اینجوری بود که من از لیست همون کتابا رفتم یه تعدادی کتاب خریدم و شروع کردم به کتاب خوندن. من آدم کتاب‌خونی شدم. اصلاً آدم کتاب‌خونی نبودم و همین خیلی بهم کمک کرد که من یادمه دانشجوی دکترا بودم یه کتاب خوندم در مورد اقتصاد. دیدم عه چقدر باحاله.

المیرا علایی: چقدر دنیا بزرگه.

امین آرامش: چقدر دنیا قشنگ میتونه باشه اگر تو این چیزا رو بفهمی. چقدر من نمی‌فهمم. این خیلی چیز مهمی بود. تازه فهمیدی چقدر نمیفهمی. یه کتاب روانشناسی، چقدر باحال. یه کتاب مدیریت، یه کتاب کسب‌وکار، خیلی قشنگ. بعد این‌که من یه کتاب خون شده بودم، کلی کتاب خودشناسی هم خوندم توی همون دوره. یکی اینا خیلی کمک کرد بهم، دو، من داستان آدم‌ها رو خیلی پای حرفشون می‌شنیدم.

امین آرامش: من یه شانسی داشتم، من مدیون محمد قوچانی‌م. محمد قوچانی کیه؟ محمد قوچانی سردبیر روزنامه شرق توی دهه هشتاده. نیمه اول دهه ۸۰ مثلاً سال ۸۲، ۸۳. من دبیرستانی بودم، بابام از اداره روزنامه‌ها که اون روز دیگه تموم می‌شد، دیگه فردا کسی اونا رو نمیخونه، روزنامه شرق رو هر روز از توی اداره می‌آورد و من می‌خوندم. من به خوندن علاقه‌مند شدم.

سر مقاله‌های محمد قوچانی رو می‌خوندم و توی جمع‌های خانوادگی هم تحلیل سیاسی از خودم ارائه می‌دادم و خیلی حس می‌کردم که من یه حرفی برای گفتن دارم. علاقه به خوندن شاید یکی از ریشه‌هاش که ایجاد شد اون بود. من شعر رو خیلی دوست داشتم. وقتی شعر می‌خوندم کیف می‌کردم. این علاقه به خوندن موند.

رضا امیرخانی می‌خوندم بعد توی سال‌های دانشجویی. بعد اینکه موند باعث شد که من بلاگ‌خون بشم. توی دوره دانشجویی ۸۷-۸۸ من خیلی بلاگ می‌خوندم. داستان آدما رو خیلی بهش علاقه‌مند شدم. حالا این رو سال‌های بعدی من فکر کردم که چی شد اینجوری شد، یه همچین سیری توی ذهنم شکل گرفت. داستان آدم‌ها برام جالب بود.

امین آرامش: داستان آدم‌ها رو شروع کردم به دیدن و خوندن. یهو دیدم عه این بچه‌های اهل سفر مخصوصاً که توی اون سال‌ها خیلی هم باب شد. بعد از برجام هم بود کلی هم توریست اومده بودن همون سال‌های ۹۴ و یه سایتی بود به اسم سبک‌تر. سه تا دختر سفر برو بودن که اتفاقاً یکیشون هم دانشجوی پزشکی بود. اینا به من اینو نشون دادن که یه جور دیگه هم میشه زندگی کرد و حالا ارشاد نیک‌خواه بود.

چند تا از بچه‌های دیگه بودن که راجع به سفر می‌نوشتند. این به من این جرئتو داد. چون ببین تو این جرئتو به خودت نمیدی که یه جور دیگه میشه زندگی کرد. من با دیدن داستان اینا. یا مجید حسینی‌نژاد چند تا سخنرانی باحال من از این دیدم. این فاندر علی‌باباست. داستان آدم‌ها رو خیلی می‌دیدم بهم انگیزه می‌داد. چون ما توی این مسیر تغییر یه چیزی که حتماً بهش نیاز داریم همین انگیزه هست. تو اول که شروع می‌کنی سرگردونی می‌کشی، وسطش ممکنه ول کنی. تو نیاز داری که بهت تزریق انگیزه بشه و من توی کارنکن سعی می‌کنم این کار رو بکنم.

المیرا علایی: دیدن یه سری مثال خودش انگیزه است. اینم اون مسیر معمول رو نرفته و تونسته در نهایت یه نتیجه خوبی رو بگیره. این داستان تأثیرش اینجاست.

امین آرامش: و یه دونه داستان واقعی یه انسانی شبیه خودت. مثلاً داستان ایلان ماسک برای ما خیلی کار نمی‌کنه. پس یکی اینکه یه خرده کتاب خوندم، داستان بقیه رو دیدم. در مورد این کیس مشخص استادی دانشگاه پا شدم رفتم، داداش دوستم عضو هیئت علمی همون دانشکده مکانیک دانشگاه سیستان بلوچستان بود که من قرار بود عضو هیئت علمی بشم اونجا.

باهاش حرف زدم. گفتم که چیزایی که برام مهم بود رو قبلش برای خودم لیست کرده بودم. چون من برام خیلی مهم بود که می‌تونم معلم خوبی باشم اونجا. گفت ببین اینجا بچه‌ها خیلی نیومدن درس یاد بگیرن. از این کلاس ۵۰ نفر، دو سه نفر اومدن درس گوش بدن. بعد برام خیلی مهم بود که مقاله بازی خیلی جدی نباشه. گفت اگه چند تا مقاله ندی ممکنه اخراجت کنن. من خودم رو تصور کردم. من ۳۰ سال بیام داخل این راهروها و برم.

دیدم واقعاً دوست ندارم. یعنی آخرش رو رفتم دیدم همین الان و دیدم من این کار رو دوست ندارم. یه خرده اون اقتصاد خوندن هم به من خیلی کمک کرد و یه خرده تفکر سیستمی یاد گرفتم که من به این فکر کنم که آیا شغلم داره ارزشی خلق میکنه برای جامعه یا نه. یعنی اون مثالی که وقتی دارم میرم رشت، دیگه نیشابور نمیرم همینقدر بدیهی میشه، یه دلیلش این بود که من می‌دونستم راه‌های خیلی بهتری هم هست برای خلق ارزش که استادی دانشگاه لزوماً اون اندازه نمیتونه خلق ارزش کنه.

شروع بلاگ‌نویسی و سئو

المیرا علایی: فکرکنم اهمیت یه جمله‌ای که گفتین، آخرش رو الان دیدم. اینکه آدم پیدا کنه کسایی که اون آخرشن و ببینه که اون زندگی رو، اون شکل از کار رو میخواد یا نه، خیلی کمک میکنه به کم شدن اون سردرگمی. و بعد این ۱ و نیم سال چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟

امین آرامش: من توی همین ۱ و نیم سال، توی همین بین، یعنی بعد ۱ سال که شک کن، اصلاً نزدیک ۲ و نیم سال گذشته بود که از مقطع دکترا انصراف دادم، باز از محمدرضا شعبانعلی تشکر می‌کنم که تشویقم کرد. یه وقتایی بقیه میگن چقدر از این آدم اسم میاری؟ میگم من خیلی مدیون این آدمم.

المیرا علایی: خیلیامون هستیم واقعاً.

امین آرامش: گفت برین سایت بزنین. سایت زدن خیلی چیز خوبیه و وقتی راجع به یه موضوعی بخوای بنویسی، تازه میفهمی چقدر بلد نیستی و کلی نوشتن دستاورد داره. ما به حرفش گوش دادیم، رفتم سایت زدم بعد دیدم یه چیزی هست به اسم سئو. یعنی سرچ انجین آپتیمایزیشن یه کاری می‌کنه سایت‌ها داخل گوگل بیان بالا و سعی کردم اینا رو کاملاً خودخوان یاد بگیرم و بعد دیدم که من یه مطلبی تولید کردم اومد لینک ۱ و لینک ۲، محمدرضا شعبانعلی از اونم اومدم بالاتر.

این واقعاً کار کرد. خب چرا برای بقیه پروژه انجام ندیم؟ چرا از این راه پول درنیاریم؟ شروع کردم پروژه سئو گرفتن که حالا اینم بحثش خیلی مفصله. به نظرم یه بار در مورد شبکه‌سازی حرف بزنیم. راجع به این تیکه بگیم که این داستان شبکه ارتباطی خیلی به من کمک کرد برای گرفتن پروژه. خلاصه چه توی مسیر معلم شدنم توی حوزه توسعه فردی، شبکه‌سازی خیلی به کارم اومد، چه توی حوزه گرفتن پروژه‌های سئو.

رفتم پروژه سئو گرفتم، تیم تشکیل دادم. من اون روزی که از دکترا انصراف دادم ۲ تا همکار داشتم، ۲ تا کارمند داشتم، حالا این لفظ شاید خیلی لفظ خوبی نباشه. من ۲ تا همکار داشتم، حقوق می‌دادم بهشون واقعاً و داشت کار می‌کرد این قضیه و این خیلی کار رو راحت‌تر کرد یعنی اینجوری نبود که بریم انصراف بدیم، بعد ببینیم چی میشه. یعنی به یه درآمدی رسیده بودم توی مسیر. من خرج زندگی رو باید می‌دادم.

المیرا علایی: سؤالم این بود، چون دغدغه خیلیا هست الان، خب اوکی من توی اون دورانی که دارم می‌گردم پیدا کنم از کجا بیارم بخورم.

خط قرمزهای خودشناسی

امین آرامش:  من به نظرم ما ۲ تا خط قرمز داریم که توی مسیر خودشناسی‌مون که گفتم یه دوره سرگردونی داره، نباید زیر این خط قرمزا بیاییم. اگه زیر این خط قرمزا بیایم مسیر خودشناسی‌مون اصلاً خوب پیش نمیره. یکیش خط قرمز مالی، خیلی جدیه. تو اول باید مسئله مالیت رو حل کنی.

از یه وری تو می‌تونی این خط قرمز رو تا جای ممکن بکشی پایین یعنی هزینه‌هاتو کم کنی ولی از یه حدی پایین‌تر واقعاً اگه نمیشه آورد، باید یک درآمدی داشته باشی که زیر اون خط نیاییم. مالی به هم بریزی کل داستان خودشناسی و علاقه و همه اینا بی‌فایده است.

المیرا علایی: هرم مازلوئه دیگه.

امین آرامش: دقیقاً. خط دوم قرمزم به نظرم روابط انسانیته. اینی که من خیلی توی کارنکن هم درموردش حرف می‌زنیم که با مامانت دعوا نکن، تو خونه چالش نداشته باشی یا اگه ازدواج کردی، اگر این جنس روابطت هم به هم بخوره انقدر اعصابت خورده که باز اون مسیر سرگردونی که تهش قراره به خودشناسی برسه رو خوب پیش نمیره.

المیرا علایی: یه حمایت اجتماعی لازمه.

امین آرامش: دقیقاً. بدون اینا تو کم میاری. یعنی هرکسی هم میاد، با من حرف می‌زنید در این مورد میگم اول این ۲ تا رو حل کن. برای داستان درآمدت برو یه کاری که دوست نداری و انجام بده فعلاً که یه درآمدی داره. بهت اجازه میده روزی ۲-۳ ساعت وقت خالی داشته باشی روی ایده‌ت کار کنی ولی از کارت بیرون نیا. کار نمیکنه و با دنیای واقعی نمی‌خونه. خیلی انگیزشیه ولی کار نمیکنه.

المیرا علایی: آره. چون یه دغدغه اینه که من الان بدون درآمد چیکار بکنم؟ بنابراین پس شروع کار سئو و تولید محتوا میشه از اون روزی که شما از دانشگاه انصراف دادین.

امین آرامش: من سایتم رو سال ۱۳۹۵ زدم. بلاگ شخصیم رو ۴ آذر ۱۳۹۵ راه انداختم و شروع کردم به نوشتن همینجوری بدون هیچ موضوعی.

المیرا علایی: آموزشی دیده بودین توی زمینه نوشتن؟

امین آرامش: آها. من دست به نوشتنم چرا خوب بود؟ شاید چون خیلی خیلی بلاگ می‌خوندم و خیلی هم به شعر علاقه داشتم، من قلم نسبتاً خوبی داشتم.

المیرا علایی: من فکر می‌کنم توانایی استوری تلینگ یا داستان سرایی خوبی هم دارین. اینم کمک کرده فکر می‌کنم به این که متنی که نوشته میشه باید روان باشه.

ایده کارنکن

امین آرامش: من خیلی هم نوشتن رو دوست دارم یعنی همین الان هم یکی از آرزوهام اینه که هیچ کار دیگه‌ای نداشته باشم جز نوشتن و پادکست درست کردن. یعنی فقط این ۲ تا کار رو انجام میدم. شروع کردم به نوشتن.

المیرا علایی: کارنکن کی اومد؟

امین آرامش: آها آها. پست چهارم سایت، اولین قسمت کارنکن بود. ایده‌ش هم اصلاً از اینجا اومد که چرا آدما صبح تا عصر باید برن کار کنن که بعدش زندگی کنن. باز اینم یه دونه کامنتی بود محمدرضا شعبانعلی زیر یکی از پست‌ها گذاشت، البته من از قبل هم یه همچین مفهومی توی ذهنم بود ولی اونجا دیگه چکش آخرش خورد.

یه عادتی داره یه وقتایی حال نمیکنه با بعضی از آدم‌ها و داخل کامنت‌ها میاد اونا رو می‌شوره و همه ما اینجوری بندری می‌لرزیم که نکنه یه روزی ما کامنت بذاریم و به ما حمله کنه. یه آدمی رو می‌خواست بشوره، لابه‌لای حرفاش اومد گفت که این چیزی که تو از کار میگی، من سال‌هاست که کار نمی‌کنم با این تعریف.

حالا از قبل هم توی ذهنم بود که به نظرم خیلی چیز بدیه که آدما هی هر صبح که میخوان برن سر کار، من می‌دیدم دیگه توی نسل قبل. فحش میدن به در و دیوار. باز باید بریم سرکار. گفتم اگه کار اینه، کارنکن. شروع کردم آدم‌های اهل کارنکن رو متنی معرفی کردن با این تعریف.

المیرا علایی: پس شروعش متنی بوده.

امین آرامش: متنی. ۳۰ هفته، ۳۰ تا پنجشنبه، با یه نظم خیلی خوبی. بیشتر از ۶ ماه میشه ۳۰ هفته.

المیرا علایی: الان هستن؟

امین آرامش: همه اون پست‌ها هست روی سایت کارنکن. برید نگاه کنید روی بلاگ شخصیمه. Aminaramesh.ir. اونجا هست همه اینا رو نوشتم. اگر که گوگل کنید، نگرش کارنکن، یه دونه لندینگ پیج میاد بالا که هم داستان آدمای کارنکن هست، هم بعد من کلی بلاگ نوشتم راجع به مفاهیم شغلی.

مثلاً شغل مناسب من چیه؟ ارشد بخونم یا نه؟ دکترا بخونم؟ چطور تصمیم بگیرم؟ چیزایی که می‌خوندم و تجربه خودمم اضافه می‌کردم، بلاگ‌پست چند هزار کلمه‌ای قشنگ می‌نوشتم. بلاگری بودم. کارنکن این‌جوری خلق شد. نمی‌دونم جواب سؤالت رو دادم؟

المیرا علایی: آره. چرا اینکه از کجا ایجاد شد.

امین آرامش: از یه جایی گفتم خب چرا فقط من بنویسم راجع بهشون؟ بیام و حرف بزنم باهاشون.

المیرا علایی: پادکست از کی؟

امین آرامش: زمستون ۹۶.

المیرا علایی: اولین مهمان کی بوده؟

امین آرامش: هم‌اتاقی دوره ارشدم. سلمان قاسمی. این آدم برخلاف من عاشق کارای فنی و مکانیک بود. اول توی کمپرسورسازی، بعد هم شرکت خودش رو زد بعد از کمپرسور. وقتی حرفی راجع به مسائل فنی می‌شد، چشماش برق می‌زد. با این تعریف گفتم، سلمان تو یه کارنکنی، بیا یه قسمت ضبط کنیم. رفتیم دفترشون. یه دونه VoiceRecorder گذاشتم و شروع کردم به ضبط کردن. این شد اولین قسمت کارنکن.

المیرا علایی: حالا یه مسیری رو تا اینجا اومدین. این سؤال برای من هست که مسیر، مسیر غیرمعمولی بوده، نرمالی نبوده. شده این بین پشیمون بشین؟ که کاشکی رفته بودم می‌خوندم استاد دانشگاه می‌شدم راحت.

امین آرامش: صادقانه نه واقعاً. هیچ وقت پشیمون نشدم. حالا یه دلیل خیلی جدی‌ش هم این بود که اون‌ور خبری نبود. یعنی اینو دیگه مطمئن شده بودم که اونو من نمی‌خوام حداقل. این‌ور آره ابهام داره، سختی داره، هیچیش معلوم نیست ولی اونو قطعاً نمی‌خوام. حالا اینو بریم جلو ببینیم چی میشه.

۲ تا چیز بود این وسط. یک، حالا نمی‌دونم این شاید یه خرده شعاری باشه ولی به نظرم یه فکت در مورد منه. من به مرگ خیلی فکر کردم اون سال‌ها. یعنی دیدم توی اون پروسه خودشناسی، یه مسئله خیلی جدی که تصمیم‌گیری رو راحت می‌کنه و تو همه اون پرده‌هایی که بین خودت و اون ارزش واقعی‌ای که تو داری و خودت نمی‌دونی چیه. تو الان میگی فلان چیز برام مهمه ولی شاید اگه یه جورایی بتونی عمیق‌تر فکر کنی، بفهمی نه یه چیز دیگه از اینم مهم‌تره.

به نظرم اون فیلتری که خیلی خوب می‌تونه ارزش‌ها رو فیلتر کنه مرگ‌آگاهیه. خیلی خوب تکلیف ما رو روشن می‌کنه. این به هیچ فرهنگی هم ربط نداره. من اینو از خیلیا شنیدم.

امین آرامش: مثلاً همون استیو جابز هم توی همون سخنرانی معروفش توی مراسم فارغ‌التحصیلی میاد میگه که من هر روز که از خواب بلند می‌شم به آینه نگاه می‌کنم که اگه امروز روز آخرم باشه آیا همین کاری رو می‌کنم که امروز دارم انجام میدم. و اگه برای چند روز ببینم جواب این سؤال نه هست می‌فهمم، یه جای کار می‌لنگه. من خیلی فکر کردم که واقعاً من توی این مسیر استاد دانشگاه شدن اگه یه روزی بازیم تموم بشه، توی مسیر درستی بودم؟

دیدم نه واقعاً. من کلی کار نکرده دارم که باید انجام بدم. من به شدت به این باور دارم که رنج حسرت‌ها از کارهای نکرده خیلی بیشتر از رنج اشتباهاتیه که ممکنه انجام بدی. یعنی برگردی به گذشته نگاه کنی بگی این کار رو می‌تونستم بکنم و نکردم، خیلی افسوس می‌خوری مثلاً به اندازه ۱۰۰ واحد اذیت میشی. ولی تهش یه اشتباهی کردی، ما توی زمینه سئو رفتیم این کار رو کردیم و جواب نداده، این ۱۰ واحد تهش تو رو اذیت می‌کنه. اون خیلی بیشتر اذیت می‌کنه. من دوست نداشتم که حسرت داشته باشم. دوست داشتم یه کار دیگه‌ای رو بکنم.

المیرا علایی: حتی اگ پشیمون بشین.

امین آرامش: حتی اگر که کلی ابهام داشته باشه، حتی اگر که سختی داشته باشه. و اون چیزی که به من نشون داد، این داستان مرگ‌آگاهی بود که دیدم من اینو دوست ندارم دارم برم. و توی حوزه مسیر شغلی کلی کار نکرده است، من میخوام اینا رو انجام بدم. یکی این مرگ‌آگاهی خیلی مهم بود که خیلی تصمیم رو برام راحت کرد و پشیمونی دیگه بعدش وجود نداشت و من به این باور رسیده بودم که توی این حوزه برم جلو، کار در میاد. این کار برای من جواب میده.

المیرا علایی: یعنی براش برنامه داشتین.

امین آرامش: از کجا فهمیدم این کار جواب میده؟ احتمالاً یه سوالت از این جنسه. من از اینجا فهمیده بودم که هیچ چیز کامل دقیقی نداره. تو میگی من وارد رشته پزشکی می‌شم، فلان مقطعش رو میرم، استاژر می‌شم، اینتر می‌شم، ولی این هیچ چیزی نیست که من این کار رو می‌کنم، بعد این کار، پادکست هم خب انقدر شنونده داره، انقدر درآمد دارم.

امین آرامش: هیچ چیز از قبل مشخص شده‌ای نیست. ولی یه سری پارامتر رو میشه سنجید که با اونا بفهمی این احتمالاً کار می‌کنه یا نه. یکیش این بود که من رفتم توی این حوزه از روی دست بقیه خیلی نگاه کردم.

من توی همون برهه که سرگردون بودم و یه گزینه این بود که توی حوزه توسعه فردی و مسیر شغلی من بیام و حرف بزنم، پادکست درست کنم، دوره برگزار کنم و اینا، رفتم دیدم بقیه چیکار می‌کنن. رفتم سر کلاس این آدما نشستم. حالا اسم نمی‌برم ازشون. یه اعتماد به نفسی نمی‌دونم از کجا اومده بود، کتاب هم خونده بودم توی این زمینه. دیدم همین؟ من که از این بهتر انجام میدم.

اینکه بقیه رو دیدم خیلی بهم کمک کرد که اعتماد به نفسم زیاد بشه که این کار احتمالاً جواب بده. از اون‌ور هم می‌دیدم که تقاضا برای این حوزه خیلی زیاده، منم این کار رو دوست دارم. پس احتمالاً جواب میده. بازم گفتم ابهام صفر نمیشه ولی ترکیب همه اینا باعث شد که دیدم احتمالاً جواب میده به نظرم این قصه.

درگیری و چالش با خانواده

المیرا علایی: یه سوالی درباره کارنکن بپرسم باز؟ نه قبلش اینو بذارین بپرسم. این که توی این تغییر مسیر، گفتین یه مانعی که هست، یه دیواری که هست جلوی آدما، اون بحث درآمده. یه دیوار دیگه‌ای که فکر می‌کنم جلوی خیلیا باشه اون تنشی هست که با خانواده ایجاد میشه.

حالا هرچقدر این سن پایین‌تر باشه، با والدین بالاتر میره، احتمالاً با همسر و اینجوری. برای شما این درگیری بود؟ اون تایمی که تصمیم گرفتین انصراف بدین، یهو یه مسیری رو باید عوض می‌کردین و تنها هم نبودین اون تایم فکر می‌کنم. درسته؟

امین آرامش: بله بود. خیلی هم جدی بود. مامانم به شدت شاکی. خانمم به شدت شاکی. که این چه کاریه می‌خوای بکنی. ولی من حالا نمی‌دونم این هم از کجا، ولی اینو یاد گرفته بودم که برخورد سخت واقعاً برخورد درستی نیست. من با مامانم واقعا یادمه توی یه گفت‌وگویی که کار به اینجا رسید، گفت من شیرم رو حلالت نمی‌کنم اگه دکترا انصراف بدی. مامان، بابا چرا انقدر قضیه رو حساسش می‌کنین.

المیرا علایی: الان نظرشون چیه؟

امین آرامش: باور می‌کنی تا همین چند وقت پیش هم برام آگهی استخدام می‌فرستاد؟ ببین حق دارن. ما هم جای اونا بودیم همین کار رو می‌کردیم. اصلاً به نظرم انتقاد خیلی جدی نمیشه بهشون کرد که چرا دارن این کار رو می‌کنن. تو اینو ببین دیگه در طول زمان این قضیه شکل گرفته که هر کسی که مدرک بیشتر داره چیز خوبیه. هم‌نسلای خودشو دیده، دیده کار می‎کنه. و واقعاً اون که خیر من رو می‌خواد و فکر می‌کنه این قضیه کار می‌کنه.

ولی حالا من هرچقدر بهش که توضیح بدم، سخت قبول می‌کنه این قضیه رو. من یه چیزی که فهمیدم اینه که فقط حرف زدن کار نمیکنه، باید نمونه عملی بهشون نشون بدم. یعنی بگم ببین جواب داد این قضیه. و باید ببینن که من توی مسیر جدید خیلی پرتلاشم. من خیلی پرتلاشم. من توی هیچ برهه زندگیم مثل اون برهه اینجوری پرتلاش نبودم.

قشنگ پومودورو می‌زدم، کتاب بخون، دوره تدوین کن، پروژه سئو انجام بده. خیلی فعال شده بودم توی برهه‌ای و داشتم می‌دیدم دارم تلاش می‌کنم، خیلی هم زیاد طول نکشید، من یادمه اولین کلاسم رو توی پاییز ۱۳۹۶، خودم رفتم برای یه جایی برگزار کردم یا حتی شاید توی بهار ۱۳۹۶. خودم یه کلاس رو گرفتم داخل تجریش، یه کلاس اجاره کردم، داخل بلاگم پست گذاشتم که من یه همچین کلاسی دارم.

المیرا علایی: کلاس چی بود؟

امین آرامش: کلاس چگونه تغییر کنیم. کتاب چیپ هیث و دن هیث رو خونده بودم به اسم کلید را بزن، همونو اسلاید کردم، یه کلاس داخل تجریش اجاره کردم، داخل بلاگم گفتم یه همچین چیزی هست. رسانه دیگه‌ای هم نداشتم. اصلا پادکستی هم وجود نداشت. ۳ نفر اومدن سر کلاسم. عکسشم همیشه سر کلاس‌ها نشون میدم به بچه‌ها که ببین اینجوریه.

بعد اون کلاس من دیگه یه کار رو انجام داده بودم و این خیلی فرق میکنه که من یه ایده خوب دارم تا وقتی که انجامش دادم. این بود و بعد یه جای دیگه یکی از دوستان دعوت کرد تا اینکه اولین کلاس جدی‌م رو من توی زمستون ۱۳۹۶، دانشکده فیزیک دانشگاه تهران رفتم دوره یادگیری اثربخش براشون گذاشتم، توی طرح صدف و از قضا بین ۱۰-۱۵ تا استادی که اونجا بودن من شدم بهترین استادشون به انتخاب بچه‌ها. یهو دیدم عه، اینجوری شد، داره کار می‌کنه. اعتماد نفس هم دیگه بیشتر شد و کلی اتفاق.

المیرا علایی: پس در واقع اون تنش یه بخش‌ش با گفت‌وگو حل شد و یه بخش‌ش با نشون دادن دستاورد.

امین آرامش: دقیقاً و قائل به این بودم که من قراره یه قضیه‌ای رو بارها و بارها و بارها توضیح بدم و اونا قبول نکنن. وظیفه من توضیح دادنه، چه اونا قبول بکنن یا نه. چون که من خودم رو ۱ سال و نیم طول کشیده بود که قانع کنم که این مسیر جدید خوبه.

چرا از اون توقع دارم درجا حرف من رو قبول کنه اگر هم خیلی واقعاً گفت‌وگو منطقیه؟ حرفم رو گوش نمیداد. می‌گفت حالا در کنارش فلان کار رو بکن. البته باز بنده خدا خانمم از یه جایی به بعد دیگه با من بهتر کنار اومد، ولی مامانم هنوز داستان‌ها رو داشتیم. ولی خب این هست به نظرم جزوی از مسیره.

اپیزود مورد علاقه امین آرامش

المیرا علایی: یه سوال اینکه کدوم یکی از اپیزودهای کارنکن رو بیشتر از همه دوست دارین.

امین آرامش: سوال سختیه.

المیرا علایی: مخصوصاً وقتی که مصاحبه با محمدرضا شعبانعلی هم بین اپیزودها هست.

امین آرامش: آره اون که کلی حرف زدیم حالا اون که هست. شبیه این آدمایی شدیم که دیدی فیلم می‌سازن، کدوم یکی از فیلمات رو دوست داری. من همه رو دوست دارم و فلان. کاملاً سلیقه‌ایه به نظرم. یعنی اینجوریه که من اگه الان یکی دو قسمت رو بگم که الان توی این لحظه به ذهنم میاد به این معنی نیست که بقیه به نظرم خوب نبود.

اصلاً بذار اینجوری بگم. من به نظرم همه قسمت‌های کارنکن به درد همه نمیخوره. به سلیقه همه نمیخوره. ولی بذار اصلاً جواب این سؤال رو بدم. اگه بخوام یه قسمتی بگم که احتمالاً اکثر آدم‌ها ازش خوششون بیاد و جزو قسمت‌های اخیر هم باشه، من قسمت امیر موسوی رو پیشنهاد میدم، برای شروع. تازه من جواب این سؤال رو دادم، جواب سؤال تو رو ندادم.

المیرا علایی: آره. می‌خواستم بگم از زیرش در رفتی.

امین آرامش: من جواب این سوال رو دادم که به نظرم قسمت امیر موسوی، قسمتی هست که براط شروع کارنکن میتونه قسمت خوبی باشه. والا کلی قسمت خوب داره.

المیرا علایی: ولی اون قسمتی که وقتی ضبط هم می‌شد خودتون خیلی لذت بردین.

امین آرامش: خود امیر موسوی؟

المیرا علایی: نه نه. خودتون میگم خیلی خیلی لذت بردین اون موقعی هم که داشت ضبط می‌شد. حستون خوبه بهش.

امین آرامش: تقریباً توی همه قسمت‌ها اینجوریه.

المیرا علایی: یعنی به یه میزان بوده؟

امین آرامش: نه به یه میزانی نبوده. حالا وارد جزئیاتش نشو. ولمون کن دیگه.

چشم‌انداز کارنکن

المیرا علایی: قبوله باشه. برای کارنکن مسیر از اینجا به بعد قراره چه‌جوری پیش بره؟ یعنی چه چشم‌اندازی رو می‌بینین براش.

امین آرامش: من یه رویایی دارم، حالا نمی‌دونم چقدر شیوه حکمرانی حاکم بر ایران بهمون اجازه بده این رویا محقق بشه، ولی من یه رویایی دارم که ما توی کارنکن یک مسیر آلترناتیو برای شغل آدم‌ها داشته باشیم که دانشگاه یک مسیر آلترناتیو در کنار مسیر دانشگاهی که اکثر آدم‌ها میرن.

امین آرامش: ما همین الان یک بخشی از این کار رو کردیم توی حوزه‌ای که به دستمون رسیده. ما توی حوزه محتوا و سئو اینجوریه که آدم‌ها توی بازه زمانی کمتر از ۲ ماه، هیچی بلد نیستن، مهارت یاد می‌گیرن مشغول به کار می‌شن. یعنی اینجوریه که توی یه زمان خیلی کم این اتفاق میفته. خب چرا فقط این باشه؟ چرا ما ۱۰ تا ۲۰ تا حوزه دیگه نباشه؟

من به نظرم، که به شیوه درست آموزش داده بشه، ظرف بازه زمانی ۲-۳ ماه میشه یه تعمیرکار یخچال تربیت کرد، میشه یه کارشناس شبکه اجتماعی تربیت کرد و حالا کلی حوزه مختلف. بالادست این‌ها یک جایی من دوست دارم ما توی کارنکن داشته باشیم که این کار رو الان دارم انجام میدم، این دوره طراحی مسیر شغلی که الان فکر می‌کنم از همون ۹۶-۹۷ که شروع شد، الان دیگه بیشتر از ۴-۵ ساله داره برگزار میشه توی دانشگاه‌های مختلف، باید آدم‌ها بدونن چی می‌خوان. من برم تعمیرکار بشم یا برم سئو یا برم برنامه‌نویس بشم یا چی؟

امین آرامش: این دوره خودشناسی یک دوره‌ای باشه که بتونه مقیاس‌پذیر برای سرتاسر آدم‌ها توی جاهای مختلف ایران باشه. الان به صورت حضوریه و یه دوره روی سایت داریم، ولی یک دوره با پشتیبان کاستومایز شده برای گروه‌های مختلف. یعنی برای دانش‌آموزش، جدا دانشجو جدا. این رو من دارم می‌سازمش، یعنی توی همین پاییز امسال میاد بالا.

خودم خیلی ذوق دارم براش که آدم‌ها بیان و توی این دوره بفهمن علاقه‌شون چیه، استعدادشون چه کاری باید انجام بدن. بعد این‌ور هم کلی دوره خودمون داشته باشن. حالا هرچی خودمون داریم، فعلاً که داریم والا جاهای دیگه برن و اون مهارت‌ها رو یاد بگیرن. توی ذهنم اینه درنهایت یه همچین چیزی بسازیم که فرض کن شما یه دخترخاله‌ای، داداش کوچیکی، یه کسی میاد بهت میگه که من نمی‌دونم با شغلم چیکار کنم، بالاخره چه رشته‌ای برم، چه شغلی و فلان.

بهش بگی برو کارنکن ثبت‌نام کن. بیاد اونجا توی سایت کارنکن ثبت‌نام کنه و ما دیگه بهش بگیم این دوره خودشناسیه، اینجوری مهارت‌ها رو یاد می‌گیری، اینجوری با شغل‌ها آشنا بشی و… کلی ایده دارم در این مورد. واقعیتش یه خرده سرد هم شدم این سال‌ها به خاطر وضعیت مملکت والا خیلی قبل‌تر باید این داستان‌های جدیدتر رو شروع می‌کردیم. ولی رویای کلی من اینه که کارنکن یک همچین مفهومی داشته باشه. که حالا پادکست یکی از کارایی هست که داریم انجام می‌دیم.

امیدواری به آینده

المیرا علایی: دقیقاً حالا سؤال بعدی‌م اینجا بود، که گفتین یه کم سرد شدم به خاطر فضای الان، این مدت یکی از سخت‌ترین کارها امیدوار موندنه توی جامعه‌ای که هستیم و امیدواری لازمه اینه که تو بتونی از انفعال دور باشی. شما الان از انفعال دوری پس یعنی احتمالاً اون امیدواری هست. این امید از کجا میاد؟ این انگیزها‌ی که هنوز کار بکنم از کجا میاد؟

امین آرامش: جواب کوتاه‌ش اینه که چاره‌ای غیر از این نداریم.

المیرا علایی: همینه که هست.

امین آرامش: دقیقاً همینه. باید امیدوار باشیم چون که از دل ناامیدی هیچی در نمیاد. ولی واقعاً وقتای خیلی زیادی میشه که منم ناامید میشم، یکی دو روز کلا هیچ کاری نمیکنم. زیادم پیش میاد چون خیلی نامردیه توی یه کشوری با این همه منابع انسانی و طبیعی و زیرزمینی و روزمینی رو اینجوری اداره کنی، واقعاً خیلی دردناکه که آدم‌ها آرزوشون اینه که از ایران برن.

هفته پیش یکی از مهمان‌های کارنکن، مهمون بود خونه ما، که با همدیگه رفیقم هستیم. یک آدمی که الان من بگم، شنوندگان کارنکن، احتمالاً اونایی که قسمت‌های با این آدم رو شنیده باشن، شاخ درمیارن که این آدم هم از ایران رفت. محمد قائم پناهی که من توی قسمت ۷ در مورد کشمون باهاش حرف زدم، بعد هم یه بار دیگه حرف زدم،رفت هلند.

یعنی تو کشوری درست کنی که آدم‌ها اینجوری برای زندگی بهتر بخوان ازش برن، خیلی دردناکه. از همین مهمونای پادکست ما، شهرزاد پاک گوهر رفته، ایمان نظری رفته، محمد قائم پناه رفته، حالا بقیه رو حضور ذهن ندارم ولی احتمالاً کلی آدم دیگه هم هستن. مثلاً شهرزاد من باهاش یه قسمت ضبط کردم در مورد علاقه‌ش به ایران اصلاً کلی حرف زدیم. ولی خسته میشن آدما، می‌برن از یه جایی و به نظرم هیچ اعتراضی نمیشه به ایشون داشت. زندگی شخصی‌شونه، میخوان برن.

امین آرامش: پس به نظرم عوامل ناامیدکننده هست ولی من خیلی قائل به این مفهومی هستم که دکتر محسن رنانی که یه اقتصاددان بسیار دوست داشتنیه برای من، این مفهوم رو توسعه داده و کلی هم در موردش نوشته، اونم صبر شادمانه است. حالا کلی بهش انتقاد شد سر این قضیه.

من به شدت پیشنهاد می‌کنم آدما برن مطالب ایشون رو بخونن. یه پست آخرم محمدرضا شعبانعلی داره با عنوان همین سیستم‌های بسته و به نظرم اونم چیزیه که میشه پیشنهاد داد. من فکر می‌کنم که ما توی دوره گذاریم. یعنی اینجوریه که داره یه اتفاق‌هایی میفته، برای اینکه شاید اتفاق خوبی بعدش بیفته باید از این دوره گذار رد می‌شدیم و توی این دوره گذاره باید امیدوار بمونیم چون بدکار خیلی داریم، من اینجوری نگاه می‌کنم.

اما آیا واقعاً اتفاق خوب میفته؟ نه واقعاً. شاید هم نیفته. یعنی حتی به نظرم احتمال اینکه ما یکی دو سال آینده حتی چند سال آینده یه اوضاع خیلی داغون داشته باشیم، به نظرم احتمالش زیاده. احتمالش کم نیست. ولی خب چاره‌ای غیر از این نداریم. مجبوریم که امیدوار باشیم. روابط انسانی خیلی کمک می‌کنه، دوست هم‌صحبت، خانواده گرم خیلی کمک می‌کنه که ما امیدوار بمونیم، نقشش خیلی کلیدیه.

اینکه یه کار کوچیک احساس کنی برای یه نفر داری انجام میدی، برای من پادکست درست کردن از این جنسه. احساس می‌کنم یه کاری دارم می‌کنم. پادکست باحال می‌خوایم درست کنیم با کلی موضوعات دیگه مثلاً راجع به تفکر سیستمی اومدیم حرف زدیم. یعنی احساس کنی یه کار مفیدی داری انجام میدی.

المیرا علایی: این اثر گذاشتن توی این شرایط، بدونی داری یه تغییری ایجاد می‌کنی، خودش اصلاً تو رو زنده نگه می‌داره جدا از این که احتمالاً یه سری آدمای دیگه رو هم داره زنده نگه می‌داره.

امین آرامش: حتی این داستان اثرگذاری شاید از این جنسه که تو بری توی کوچه‌تون، درخت‌های کوچه رو آب بدی. می‌دونی یعنی شاید خیلی چیز خاصی نباشه و کی گفته که اون از این ارزشش کمتره؟ حتی از اون جنس باشه. اینکه احساس کنی یک کار خوبی داری انجام میدی.

المیرا علایی: من حداقل الان توی این شرایط مفیدم.

امین آرامش: دقیقاً. چون ما نیاز داریم که امیدوار بمونیم. تهش من اصلاً اینو نیستم که راه حل اینه که همه باید از این کشور برن. ۸۰ میلیون آدم رو کجا میخوای ببری؟ این قضیه در نهایت کار نمی‌کنه. خیلیا با این حس که من فهمیدم راه حل چیه و شما احمق‌ها نفهمیدید، همه باید از ایران بریم. خسته نباشی.

پس یعنی خیلی دستاورد عجیبی نیست که بهش رسیدی. کار نمی‌کنه. یه عده خیلی زیادی هستیم که باید بمونیم اینجا. برای خود منم این داستان که به دلایل خانوادگی شرایط رفتن از ایران رو ندارم. اینم هست. شاید همه داستان‌های دیگه‌ای که دارم میگم، این توش خیلی تأثیر داره. چون ما یه وقتایی دلیل‌سازی هم می‌کنیم. اینم یکی از دلایل اصلیشه. بمونیم، امیدوار باشیم تا ببینیم چی میشه دیگه.

این روزهای امین آرامش

المیرا علایی: و سوال آخر من در مورد این روزاست. این روزا چطور داره میگذره؟ یه امین آرامش یک روزش رو داره چه‌جوری میگذرونه و چطوری طی میشه؟ بخش‌های مختلفش. کار، خونواده.

امین آرامش: آها. خوبه راجه به اینا هم شاید حرف بزنیم. اینجوریه که یک چیزی رو خلق کردن خیلی کار انرژی‌بریه یعنی هر نوعی از حالا چه یه پادکست و چه حالا میشه گفت کارنکن هم یه کسب‌وکار هستیم، یه تیم چند نفره داریم. اینجوریه که خیلی انرژی‌بره و قطعاً تأثیر این، حالا اگه اسمش رو بذاریم دستاوردهای شغلی، تأثیرش روی بخش غیرشغلی دیده میشه. احتمالاً بخش جدایی‌ناپذیرشه.

من ظرف یکی دو سال گذشته اتفاقاً بعد از گفت‌وگو با نیما قاضی، این خیلی برام پررنگ شد که این داستان خانواده و روابط خانوادگی هم خیلی خیلی چیز مهمیه. این بود که یه خرده بیشتر راجع به اینا هم حرف زدیم توی کارنکن. این روزا سعی می‌کنم پدر بهتری باشم، سعی می‌کنم همسر بهتری باشم، نمی‌دونم چقدر موفق بودم ولی می‌دونم که یه خرده بدهی داشتم سر این قضیه.

این از این بحث غیرشغلی. روز کاری هم اینجوریه که معمولاً من سعی می‌کنم هر روز یه خرده کار عمیق رو داشته باشم، حداقل ۲-۳ ساعت کار عمیق داشته باشم. پومودورو می‌زنم برای خودم، سعی می‌کنم حتماً یه بخشی از مطالعه رو داشته باشم. ولی یه بخش خیلی زیادیش واقعاً به تعامل با تیم می‌گذره. اینجوری که کارای مختلف با بچه‌ها. هی تیم رو داریم گسترش می‌دیم. ۲ تا همکار جدید ظرف همین یک دو ماه گذشته اضافه کردیم توی این برهه. من خیلی خوشحالم. ۳-۴ نفر دیگه داریم اضافه می‌کنیم به تیم و کلی برنامه داریم برای کارنکن.

المیرا علایی: چه خوشحال‌کننده.

امین آرامش: همه اون ایده‌های باحالی که داشتم حالا خروجیش میاد احتمالا می‌بینید توی همین امسال. که ما داریم برنامه‌ریزی می‌کنیم. یهو می‌بینیم فردا مثلاً اینترنت رو قطع کردن. ولی خب به نظرم ناگزیریم از تلاش کردن.

المیرا علایی: بخشی از امیدواری فکر می‌کنم اینه که من میدونم اگر هم یه مانعی بیاد، باز میتونم یه کاریش بکنم، یه ایده دیگه‌ای بزنم، یه مسیر دیگه‌ای رو برم.

امین آرامش: من به نظرم به نقطه بی بازگشت رسیده اینترنت توی ایران. به نظرم قطع مداوم اینترنت غیرقابل انجامه توی ایران. به من قائل به اینم. حالا بریم جلو. و همین اینترنت اون کاری که ما میخوایم رو بالاخره انجام میده.

المیرا علایی: درسته. مرسی من سوالای خودم تموم شد ولی اگر چیزی هست که به عنوان مهمان پادکست کارنکن بخواین بگین که من نپرسیدم ما می‌شنویم.

حرف آخر

امین آرامش: چه جالب شد. چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه. حالا امیدوارم واقعاً گفت‌وگوی خوبی شده باشه. حالا اگر احیاناً آدم‌ها سؤالی، کامنتی هم دارن بهم بگن. اگر بتونم حرف به‌دردبخوری بزنم حتماً جواب میدم چه داخل یوتیوب چه داخل اپلیکیشن‌های پادکست. دارم فکر می‌کنم که اون ایده موضوعی رو واقعاً بریم انجام بدیم. به نظرم راجع به چند تا موضوع مختلف هم حرف بزنیم چون خیلی جاش خالیه.

المیرا علایی: نیازش هم خیلی حس میشه.

امین آرامش: من روی پیج اینستاگرام از بقیه پرسیدم، گفتم که بیایم یه قسمت حرف بزنیم اصلاً داستان علاقه چیه، استعداد چیه، نقش دانشگاه توی مسیر شغل چیه، شبکه‌سازی چیه. همچین چیزایی دوست دارم حرف بزنم چون سر کلاس‌ها اینا رو می‌گیم، توی کلاس ۱۰۰ نفر، ۱۵۰ نفر اینا رو می‌شنون. یه قسمت کارنکن یهو ۵۰ هزار نفر می‌شنون و احتمالاً به درد بقیه بخوره. همین. چیز دیگه‌ای من ندارم برای گفتن. ببخشید که خیلی هم حرف زدم.

المیرا علایی: نه. لذت بردیم. به عنوان مهمان شما چه حسی داشتی؟

امین آرامش: خیلی خوب‌تر و بهتر بود. اصلاً درگیر این نبودم که چی بپرسم، بعد چی بپرسم. با خیال راحت شروع کردم به همینجوری حرف زدن. مرسی از شما اومدی.

المیرا علایی: برای منم خیلی تجربه خوبی بود گفت‌وگو با شما و شنیدن تجربیاتتون. خودم کلی چیز یاد گرفتم و میدونم که بقیه هم براشون این لذت وجود داشت.

امین آرامش: مرسی مرسی. خسته نباشید.

المیرا علایی: مرسی.

متن فقط یک نگاه اولیه است، اما ویدئو شما رو عمیق‌تر وارد ماجرا می‌کنه. پس حتماً ویدئوی گفت‌وگوی رو توی یوتیوب ببین.

نظر شما در مورد این گفت‌وگو چیه؟ 
ما مشتاقیم که دیدگاه‌های شما رو بخونیم.

آنچه در این مقاله میخوانیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *