در این مطلب به گفتوگوی امین آرامش با هادی شجاری بنیانگذار آریامدتور در اپیزود هشتاد و نهم پادکست کارنکن پرداختیم.
داستان کارآفرین سریالی
امین آرامش: سلام هادی، خیلی خوش اومدی به کارنکن.
هادی شجاری: سلام امین جان، خیلی ممنون از دعوتت. امیدوارم که گفتگوی خوبی داشته باشیم.
امین آرامش: من مطمئنم که گفتگوی خوبی میشه، ما کلی هم قبلش حرف زدیم. به واسطهی اینکه یه خرده طول کشید اینجا رو ستاپ کنیم، هموناش جذاب بود در ادامهش هم حتماً جذاب میشه. ببین هادی، یک چالشی که فکر میکنم امثال تو داشته باشید اینه که وقتی ازتون میپرسند تو چیکارهای، مثلاً چی باید جواب بدی؟ یعنی الان واقعاً سؤال اینه که تو کیای؟ یعنی طرف که معلمه، مغازه داره، میگه آقا من معلمم، مغازه دارم. تو خودت رو اصلاً چطور معرفی میکنی؟
خودت رو چطور معرفی میکنی؟
هادی: واقعیتش راست میگی، سؤال سختیه، برای خودم هم چالشه. چند هفته پیش رفته بودم آرایشگاه موهام رو بزنم، طرف آدم خیلی حرّافی بود، خیلی دوست داشت صحبت کنه. بعد کشید به من که آقا تو شغلت چیه؟ یه کم صبر کردم که جوابش رو بدم، گفت اگه نمیخواهی بگی نگو. گفتم که طراح سایتم، چون نمیتونم توضیح بدم یعنی واقعاً پیچیده است توضیحش. ولی چون الان فرصت داریم، میتونیم یه کم در موردش گفتگو کنیم. خودم رو علاقهمند به کارآفرینی میدونم. یعنی دوست دارم فرصتهایی رو ببینم که بهنظرم میرسه، میتونه تبدیل به کسبوکار بشه و یا کسبوکارهایی رو میبینم که میتونه سوددهی زیاد بشه. میرم واردش میشم. در واقع یک خلق ارزشی اتفاق میافته و یک درآمدی ایجاد میشه، این کوتاهشه.
امین آرامش: حالا طولانیشو حرف میزنیم.
هادی: آره، طولانیشو باید حرف بزنیم.
امین: طولانیش رو حرف میزنیم، این رو یک جای دیگه هم گفتی، گفتی که من به کسبوکار علاقه دارم و اونجا من گفتم که این از جنس تواضعه، یک همچین چیزی برای معرفی کردن اینکه آدمی که چند تا بیزینس موفق راه انداخته.
من این رو بگم راستی برای اولین باریه که داریم با یک داداشی حرف میزنیم که قبلاً هم با اون یکی داداشش حرف زدیم. هادی شجاری داداش مهدی شجاری که قبلاً باهاش حرف زدیم، البته که مهدی از تو هم یاد کرد تو اون قسمتی که حرف زد. اول این رو در جریان باشید که همچین اتفاقی برای اولین بار تو کارنکن داره اتفاق میافته. ولی من هادی رو قبل از مهدی میشناختم، اون موقعی که آریامدتور رو دیدم. چون اساساً بیزینسهایی که گردشگر خارجی به ایران میآورد رو من خیلی دوست داشتم تا همین الان هم تو کارنکن ما با چهار تا آدمی که بیزینس گردشگری داشتن تا الان، حرف زدیم که دلیل اصلیش این بوده. -البته که اونها آدمهای خیلی خفنی هم بودند- دلیلش این بوده که من خیلی به این داستان علاقه دارم، از اون موقع من تو رو میشناختم. حالا یکیش آریامدتور بوده.
همهی اینها رو دارم در توضیح این میگم که کلی کارهای باحال کردی و این خیلی از جنس تواضعه که بگی من فقط علاقهمندم. ولی یک فایدهای هم داره، تو وقتی خودت رو یک علاقهمند معرفی میکنی خیلی توقع ازت انگار زیاد نیست، نیازی هم نداره اصلاً خودت رو اثبات کنی که من حتماً فلانم، نه؟
داشتن «تواضع» در مسیر موفقیت
هادی شجاری: من واقعاً تو اون جلسه که تو هم بودی از جنس تواضع نبود، چون اگه میخواستم توضیح بدم خیلی زمان میبرد و اونجا ده ثانیه وقت داشتم که خودم رو معرفی کنم. بعضی از بچهها حالا نمیدونم میخوان باهامون شوخی کنند یا لطف دارند، میگن کارآفرین سریالی. اما واقعیتش کارآفرین سریالی رو یک کُتی میبینم که هنوز برای من گشاده، یعنی دوست ندارم با این عنوان معرفی بشم و اصلاً خودم رو کارآفرین سریالی نمیدونم. با اینکه من کسیام که توی هفت تا صنعت مختلف کسبوکار سودده ساختم، اما همچنان احساس میکنم که خیلی باید برم جلو و تجربیات مختلف داشته باشم که شاید در سالهای بعد با همچین عنوانی بگم که آره شاید بشه اینجوریام گفت.
امین آرامش: ببین راجعبه یک چیز دیگه بگم و بعد بریم سراغ کارهات، من فکر میکنم اساساً اینکه چقدر این داستان کارآفرینی سریالی به تنت بشینه مستقل از اینکه چقدر مصداق داشته باشه یا نداشته باشه، اینه که تو این رو بگی من هنوز فعلاً اون نیستم یک آوردهی جذاب برات داره. تو وقتی میگی من آدم اینجوریم، ناخودآگاه ممکنه گاردت یه خرده به یادگیری کم بشه، یه خرده احساس کنی من دیگه خیلی گندهام، دیگه بعضی از کارها رو نباید بکنم. وقتی اینجوری خودت رو معرفی کنی، با وجود دستاوردها هم داری، ولی میگی من هنوز باید کلی چیز یاد بگیرم، هنوز باید تجربه کنم. یک جورهایی انگار به نفعت هم هست که اینجوری نگاه کنی به قضیه، اینجوریام تا حالا بهش نگاه کردی؟
هادی شجاری: من واقعا همون مثال کتِ گشاد به ذهنم میاد. خیلی به دو دو تا چهار تاش فکر نکردم که وقتی اینجوری بشه اون شکلی میشه. احساس میکنم این اصلاً رو من نمیشینه هنوز شاید یک وقتی بشه ها، ولی همچنان فکر میکنم که عنوان سنگینیه که نمیتونم برش دارم برای خودم.
یک قدم عقبتر از مسیر شغلی
امین آرامش: عالی، خب آقا بریم از اول مسیر شغلیت، بریم برگردیم از اول تعریف کن برامون دیگه.
هادی شجاری: ببین میتونیم بریم از یه کمی قبلتر از شغل، بریم تو خود مسیر انتخاب رشته، بعد دانشگاه، بعد همینجوری بیایم با هم جلو. ببین من خیلی از بچگی به شعر علاقه داشتم و دارم همچنان، خیلی شعر حفظ بودم حالا کمتر یه کم و میخواستم برم انسانی. من بعداً رفتم ریاضی و مهندسی. اون موقع میخواستم برم انسانی بهخاطر علاقهام به شعر و ادبیات بعد عموم استاد دانشگاه تبریزه، خودش دکترای فلسفه داره و بهم گفتش که نه نرو، خیلی سفت وایساد جلوم صحبت کرد و من رو متقاعد کرد که آقا برو ریاضی. ببین تو اون حال و هوا من شاید یه کمی هم ناراحت بودم، آقا جلوی علاقهام گرفته شده.
هادی شجاری: این رو چرا دارم میگم؟ میخوام بگم که یک مرز باریکی هست که بعضی موقعها اتفاقهایی خلاف میل شماست ولی در واقع به نفع شماست. من رفتم ریاضی و حالا در مسیری که اومدم کاملاً ازش راضی هستم حالا که بهش نگاه میکنم تو پانزده سال گذشته. میخوام بگم که یک وقتهایی یه اتفاقهایی میفته که تو دوست نداری ولی به نفعته اما ممکنه یک وقتهایی هم تو لازم باشه که وایسی، این مرزش کجاست؟ کی باید وایسی، کی باید قبول کنی؟ نمیدونم واقعاً نمیدونم، شاید به شانس بستگی داشته باشه ولی این اتفاق افتاد.
هادی شجاری: من رفتم ریاضی، ریاضی هم که رفتم درسخون نبودم واقعیتش. سال سوم یک معلمی داشتم آقای نداییپور، خیلی دوست دارم پیداش کنم اگه کسی از مخاطبین پادکست تو میشناسدش حتما دوست دارم کانتکتشو به من بگه دوست دارم یک روز برم پیشش، این من رو درسخون کرد، معلم حسابان بود و اینقدر معلم خوبی بود، اینقدر آدم باشخصیتی بود، نه من، همه بچههای کلاس به عشق این معلم درسهاشون رو میخوندند، مشقهاشون رو مینوشتند، خیلی واقعاً مؤثر بود. بهخاطر اینه که من خودم شخصاً فکر میکنم بالاتر از معلمی شغلی نداریم از نظر ارزش و اهمیت، حالا تو لولهای مختلف.
هادی شجاری: خلاصه این من رو درسخون کرد، تا قبلش بچهها، حالا خرخون میگفتیم بهشون. خرخونهای مدرسه ناظممون میگفتش که آقا شما کلاس رو اداره کنید چرا میسپارید به این شجاری این همه رو میشورونه. یک بار معلممون میگفتش که تو زبون سرخی داری زبون سرخ سر سبز میدهد برباد.
هادی شجاری: آدم شرّم از جنس انتقاد کردن بوده، همه چی رو نسبت بهش انتقاد داشتم. مهدی هم خب شرّه ولی اون شرارت از جنس دیگه داشتش. ولی این واقعاً مسیر منو تا حدی عوض کرد، افتادم تو بحث درس و کنکور دادم رتبهام شد 1400، اون موقع برق و عمران و مکانیک خیلی بیشتر باب بود ولی من مهندسی صنایع رو انتخاب کردم.
انجام فعالیتهای جانبی در دانشگاه
هادی شجاری: اینجا جایی بود که من وایستادم رو صنایع، خیلی از دور و وریها بهم میگفتند که نه عمران بهتره نمیدونم برق بهتره، من عمران علم و صنعت و برق خواجه نصیر رو هم میآوردم ولی زدم صنایع، رفتم صنایع خواجه نصیر اون موقع چون بومی گزینی شده بود سال 87 که من کنکور دادم. خلاصه رفتم صنایع و تا اینجا شد مسیر ورودم به دانشگاه، تو دانشگاه که رفتم حالا ترم یک و دو دیگه یواش یواش فهمیدم که خیلی دانشگاه فاصله داره از اون چیزی که من تو ذهنم بود بهخاطر همین ما شروع کردیم به یک سری فعالیتهای جانبی تو دانشگاه، رفتیم انجمن علمی رو فعال کردیم، یک گروه علمی پژوهشی زدیم، یک نشریه زدیم، دوره برگزار میکردیم.
هادی شجاری: یکی از توصیههایی که من همیشه دارم اینه که دانشگاه اگر میرید حتماً فعالیتهای جانبی از خود فعالیت دانشگاه براتون مهمتر باشه. اینکه تو بری سر کلاس بیایی یک نمره خوب داشته باشی معدل تهش به هیچ درد تو نمیخوره. ولی اینکه کنارش دو تا کار بکنی حتماً از جنس تجربیاتیه که مفیده و این واقعاً برای من خیلی خوب و مفید و مؤثر بود. این برنامههایی که من اینور اونور همیشه تو دانشگاه فعال بودم، من رو برد توی بازی کارآموزی که حالا کارآموزی کردم. و وارد اولین شغل رسمیام شدم، اگه تا اینجا نکتهای داری بهم بگو.
حسرت کار کردن در بچگی
امین آرامش: نه، بهنظرم خیلی خوب گفتی ولی تا الان هنوز هیچ کاری که به درآمد برسه نداشتی، درسته؟
هادی شجاری: تقریباً آره، حالا خیلی محدود کارهای از جنس تدریس و اینها سال اول بوده که خیلی کم بود. حالا من میدونم تو خیلی بیشتر بودی ولی من اصلاً درآمدی نداشتم از این ادعاها هم ندارم که من از بچگی کار کردم نه واقعیتش کار نکردم.
امین آرامش: آره ببین هر چیزی توش یه افراطی میشه یک جاهایی، طرف میگه آقا من از زمانی که به دنیا اومدم کار کردم درحالیکه واقعاً اون هم خوبیهای خودش رو داره، اینی که تو بالاخره پولت رو بگیری و وقتت بیشتر دست خودت باشه اون هم باز درهرصورت خوبیهای خودش رو داره.
هادی شجاری: من البته از این بهعنوان حسرت یاد میکنم که چرا تو بچگی کار نکردم. شاید یکی از دلیلش این بود که خب این رو تو پادکست، مهدی هم گفت. مادرم معلم بود و از روی عشق مادری، از روی علاقه و واقعاً عاطفهی مادری دوست داشت بچههاش درس بخونند، کار کردن رو چیز خوبی نمیدونست، بلکه من امروز نگاهم متفاوته.
هادی شجاری: اتفاقاً خودم بچه دارم صددرصد بچهها رو میفرستم سر کار، برند آقا شاگردی کنند، برند از سن کم تو بازار چون خیلی تأثیر داره. من فکر میکنم اینجایی که امروز هستم، هرچی هست اگه من مثلاً تو 10 سالگی، 12 سالگی، 15 سالگی میرفتم تو کاسبی و هر کارهای کوچیک، ده ایکس الان بودم هرچی هستم ولی من نکردم یعنی مسیری که من اومدم جلو و یواش یواش از ترم سه و چهار و پنج دانشگاه بود که کم کم یک سری پروژههایی داشتیم که میشد از جنس درآمد قلمدادش کرد.
امین آرامش: کجا، چی؟
اهمیت کار کردن در زمان دانشجویی
هادی شجاری: ببین من تابستون فکر میکنم بین ترم سه و چهار بود یکی از همکلاسیهام یک آشنایی داشتند که اون یک سردخونه داشت، اون سردخونه 18 تا سالن و 13 تا بارانداز داشت، میخواست اونجا رو یک ذره بهینه کنه حالا شاید هم میخواستند به ما حال بدند، چون تهش هم ما کاری نکردیم بهعنوان دو تا دانشجویی که چیزی هم بلد نبودیم، رفتیم اونجا یک سری با اکسل و با این فرمها یک سری کارهاشون رو مرتب کردیم یه عددی پول گرفتیم.
هادی شجاری: کارهایی از این جنس یعنی تا حدی مشابه همون بازی مهندسی صنایع بود این کارهایی که من کردم. کلاً میدونید همین مهندسی صنایع یک رشتهای که بهش میگن اقیانوسی به عمق دو سانت چون خیلی پراکنده از رشتههای مختلف شما چیزی یاد میگیری. از علم مواد ما داشتیم شیمی، آزمایشگاه برق داشتیم استاتیک و مقاومت مصالح داشتیم. حالا ریاضی و فیزیک و بحث درسهای مدیریتی. در واقع این شکلیه که تو قراره بری بقیه مهندسها رو مدیریت کنی. و بهخاطر این باید از همه چیز سر در بیاری.
هادی شجاری: حالا تو این فضا من به این نتیجه رسیدم که باید جاهای مختلف رو تست بکنم، یعنی یک مهندس صنایع چیکار میکرد؟ معمولاً یکیش کنترل پروژه بود من یک تابستون رفتم کنترل پروژه کارآموزی حالا تابستون که میگم در طول ترم من بعضاً اگه فرصت میشد میرفتم بحث کنترل کیفیت و ایزو نه هزار و چیزهای مختلف رو تست کردم. ببین تو زمان دانشجویی کسی از شما ایراد نمیگیره، دانشجویی دیگه حالا فرصت داری. بهخاطر اینه که میگم فعالیتهای جانبی از خود دانشگاه مهمتره در واقع دانشگاه یک پوششه، یک بستره که تو بتونی بری کارهای دیگه بکنی، کارهایی از جنس این باشه که علاقهات رو بفهمی، استعدادت رو بشناسی، شبکه و ارتباطاتت شکل بدی و بعد حالا تو یه کدوم از اونها عمیقتر بشی و بری کار انجام بدی.
امین آرامش: دقیقاً یک فرصتیه که نه از اونور خانواده به اندازهی مدرسه بهت گیر میده که آقا رأس ساعت برو رأس ساعت بیا، تا حالا کجا بودی؟ وقتت بیشتر دست خودته. خیلی در مورد این ما تو پادکست کارنکن حرف زدیم آقا هر کی کارنکن رو میشنوه باید یک دانشجو بره کار کنه برید تجربه کنید خیلی بهنظرم چیزیه که واقعاً تاثیر مثبت داره. اولین کار جدیه که کار بود دیگه کی بود بعد دور کارشناسی بود؟
کارآموزی یا حمّالی، مسئله این است
هادی شجاری: نه من حین کارشناسی از همین ارتباطاتی که شکل گرفت تو این گروههای دانشجویی با شخصی آشنا شدم به نام آقای مهندس قطبی، این خودش پلیتکنیک مهندس صنایع بود خیلی سال پیش بازنشست شده بود. بعد اینور اونور پروژه میگرفت منم حالا به واسطهی یکی از دوستان باهاش آشنا شدم، باهاش میرفتم اینور اونور سر پروژههای مختلف ولی پولی نمیگرفتم صرفاً کارآموزی بود. کارآموزی از این جنس بود که هر کاری به من میگفت میکردم، میگفتش که این رو بگیر تایپ کن، این فلش بگیر، این فرمها رو وردار، اسم اون مشتریها رو عوض کن بذار اینور یا این فایل پاورپوینت رو درست کن. من نمیگفتم که آقا من مهندس صنایع بابا من بالاخره رتبهام هم بد نبوده حالا دانشگاه دولتی درس خوندم، من که این کارها رو نمیکنم، این روحیه رو نداشتم و انجام میدادم.
هادی شجاری: مهندس میومد تو جلسه با یک مدیرعامل میشست صحبت میکرد من گوش میدادم، این چیزی بود که من باید بابتش حتی پول هم میدادم. امروز من به کسی میگم بیا برو کارآموزی کن، رایگان؟ بیگاری میخوایی از من بکشی؟ واقعاً این یکی از چیزهایی که حالا تو در پادکستت روش کار کن. بحث کارآموزی آدمها باید بابتش پول بدند من این رو محکم بگم، آقا تو میری دانشگاه آزاد شهریه میدی وقتت رو میذاری پولت رو میذاری آخرش هم خودتم میدونی که اون مدرکی که دانشگاه بهت میده به هیچ دردی نمیخوره. بعد من بهت میگم بیا برو تو یک محیط واقعی سه ماه، شش ماه کار کن که آقا یاد بگیری. اصلاً همونجا فقط گوش کنی زمین هم دادند تمیز کنی، آقا شما تمیز کن.
امین آرامش: بهخاطر اینکه اونجا چیزهایی رو تو در محیط واقعی یاد میگیری که هیچ جای دیگه گیرت نمیاد. تو اصلاً از تعامل با اون آدمه اجازه ورود به جاهایی رو پیدا میکنی که سخته تو رو راه بدند. این خیلی چیز ارزشمندیه واقعاً بهنظرم یک منطق خیلی جدی داره، یک هیت سنگینی میگیره اصطلاحاً، هم تو لینکدین و هم داخل توییتر که آقا مفتبری میخواد بکنه یارو. نه داداش کارآموزیه واقعاً یه دانشگاهه.
هادی شجاری: من نگاهم اینه که توی آدم 18، 19ساله باید بابت کارآموزی حتی پول هم بدی، ولی اینکه مثلاً میری اونجا پول نمیدی و رایگان داری کار میکنی، کاملاً فیره (رایگانه) و من این روحیه رو داشتم و اگر کوچکترین موفقیتی رسیدم. الان بهت میگم چهجوری پله پله با همین نگاه بود.
امین آرامش: البته یک توضیح من اینجا بدم، یک تبصرهای داره، تو پیش اون مهندس قطبیه کار یاد میگرفتی. طبیعتاً کارآموزی یک جایی که واقعاً یک کار تکراری رو انجام میدی و یادگیری نداره اونجا منظور این نیست.
هادی شجاری: ببین من اتفاقاً منظورم همون حمالی هم هستش. اصلاً از این موضوع عبایی ندارم. من میگم، سه ماه آقا سه ماه تو حمالی کن تو یک فضایی که خود فضاهه شاید مرتبط نباشه. ببین من پیش مهندس قطبی کار من از چه جنسی بود، نمیومد که به من کار حسابی بده. آقا وردار خدا شاده 20 تا فلش داشت فلش مموری اینقدی اینقدی. برو بگرد تو فلشهای من ببین قرارداد مثلاً با شرکت فلان کجاست آقا این چیه؟ حمالی نیست؟ این چه یادگیری داره؟
امین آرامش: به نظرم تعریف حمالیه دقیقاً آره.
هادی شجاری: حمالیه آقا حمالی، چه اشکال داره حمالی میکنی. شما میری سر کلاس ببخشید آتوآشغال دانشگاه میشینی وقتت رو هدر میدی تجاوز میکنه به روح و روان و زمانت اون ایرادی نداره پول هم بابتش میدی خوشحالم هستی. ولی برو پیش یک نفر وایسا کار کن. اصلاً آدم ناجنسی باشه همین که تو توو فضای کار هستی یارو داره با تلفن حرف میزنه تو همون چیزی که به گوشت میخوره ارزش داره. من نگاهم اینه خلاصه من با این (مهندس قطبی) اینور اونور میرفتم سر پروژههای مختلف.
امین آرامش: اصلا از کجا آشنا شدی باهاش اصلاً اینو گفتی؟
هادی شجاری: تو یکی از همین گروههای دانشجویی که بودیم اون دوستم که هم کلاسیم بود یک دوستی داشت که اون دوستش فامیل این بود! همین جوریه یعنی همین شکلیه اون فامیل مهندس قطبی مثلاً دنبال کارآموز بود دنبال حمال بود. ما هم پذیرفتیم گفتیم آقا ما میریم ما انجام میدیم. خود اون دوستم ول کرد، خود اون فامیلشون ول کرد. ولی من ادامه دادم این موضوع رو پنج شش ماه بودم.
امین آرامش: اصلا این از کجا اومده بود این فاز پذیرشه؟
هادی شجاری: نمیدونم شاید از اینجا اومده بود که آقا دانشگاه خبری توش نیست.
امین آرامش: شاید اینورش یه چیزی باشه برم ببینیم چی میشه.
کارآموزی در یاسمین چوب
هادی شجاری: آره و یک چیزی هم من تو پرانتز بگم من تو بچگی کار نکردم. ولی بهخاطر اینکه من بابام خیلی کتابخون بود خیلی، کتابخونهی ما کتابخونۀ شلوغی بود. یک جنس کتابهایی هم که داشتیم کتابهای مثل پدر ثروتمند پدر فقیر، از خوب به عالی، این کتابها رو من حفظ شدم، اینقدر خوندم تو سن 17سالگی، 18سالگی، 19سالگی. به من یک نگاه داد اینکه آقا کار ارزش داره کارآفرینی ارزش داره کاسبی خوبه بیزنس خوبه رو همیشه تو ذهنم بود. دنبال فرصت بودم بعد من همینجوری کارآموزی جاهای مختلف بودم، یکی از این جاهایی که من بهعنوان کارآموز رفتم شرکت یاسمین چوب بود که کارش تولید کننده سیسمونی بود، یعنی مثلاً تخت و کمد نوزاد، پروژۀ ما اونجا چی بود؟
هادی شجاری: ما قرار بود بریم اونجا ضایعاتشون رو کم کنیم یک کار کاملاً مرتبط با مهندسی. کار بهینه سازی و بهرهوری خط تولید بود، این رو تو گوشهی ذهنت نگهدار. از اونور من همیشه دنبال این بودم که اگه دورهی به درد بخوری هست برم،. یکی از دورههایی که من میرفتم یعنی اتفاقاً آشنا شدم یک دوره سوشال مدیا مارکتینگ بود. که اون موقع مثلاً سال 90، 91 این چیزها اصلاً مد نبود الان دیگه چیزیه که همه پذیرفتند. اون موقع اینستاگرام یا نبود یا به این رونق نبود صددرصد، فیسبوک بود فیسبوک هم فیلتر نبود و سوشال یعنی فیسبوک. اینجوری من اون دوره رو هم رفتم دوره چند بود؟ 80 هزار تومان ولی با تخفیف دانشجوییم میشد 40 هزار تومان و این 40 هزار تومان هم من این دوره سوشال مدیا رو رفتم. اونور هم رفتم کارآموزی شرکت یاسمین چوب با موضوع چی؟ کاهش ضایعات.
هادی شجاری: آقا من یک بار همینجوری داشتم سرچ میکردم، از اون چیزهایی که اون دوره یاد گرفته بودم اسم یاسمین چوب رو سرچ کردم. دیدم تو نینی سایت یک فرومیه واسه خانومهاست خودش یک سوشاله واقعاً. دیدم در مورد یاسمین حرف زدند که یاسمین خوبه یکی گفت یاسمین بده یکی گفت یاسمین بدقوله یکی گفت خوشقوله بعد یهو جرقه تو ذهنم خورد.
هادی شجاری: یک دوره رفتم و یک کارآموزی، اینها به هم گره خورد. گفتم که بیام یک پلن سوشال مدیا بدم به یاسمین و یک پروپوزال نوشتم. رفتم با مدیر عاملمون صحبت کردم مدیرعامل اون شرکته که بعداً شد مدیرعامل خودم چون من رو استخدام کرد. رفتم گفتم که آقای مهندس یک همچین بازییه میخوایش؟ گفتش که آره پیشنهادت رو برام بیار. من رفتم یک پروپوزال نوشتم 4 میلیون تومان. یک دوره رفتم 40 هزار تومان یک پروپوزال دادم 4 میلیون تومان یعنی 100 برابر از توش پول دراومد.
هادی شجاری: مدیر عاملمون قبول کرد دمشم گرم، اولین کسی بود که خیلی من مدیونم بهش پر و بال به من داد یعنی فرصت به من داد قبول کرد این رو و من رفتم. حالا همش هم که موضوع مخاطب خانمهای باردار بودند، اصلاً سر در نمیآوردیم. باز دوباره از یکی از همون گروههای دانشجویی که داشتیم کار میکردیم یکی از دخترهایی که دیدم خوش ذوقه، رفتم گفتم که همچین پروژهای من گرفتم تو بیا برو تو فیسبوک پیج براش بزن برو تو نینی سایت از طرف ما یه چیزهایی بنویس و این حرفها. یک عددی به من میدادند یه پولی خودم گرفته بودم خیلی خیلی تجربه خوبی بود. حالا میخوام بگم که ببین کارآموزی به من چی داد من درسته فلشها رو مرتب میکردم ولی من رو با یک نفر آشنا کرد.
اهمیت شبکهسازی
امین آرامش: و یک فرصتی داد که تا نری اون کارو نکنی اصلاً نمیدونی اون فرصته هست.
هادی شجاری: فرض کن که من این دوره رو دیده بودم، میرفتم شروع میکردم به چند تا تولیدکننده سیسمونی ایمیل میزدم کسی ایمیل من رو میخوند؟
امین آرامش: نه نه.
هادی شجاری: میرفتم در اتاقش آقا تو کیای؟ برو بابا ولی چون دو سه بار من رو دیده بود بالاخره یه آشنایی اولی شکل گرفته بود.
امین آرامش: اینجا دقیقاً اون چیزیه که وقتی در مورد شبکهسازی حرف زده میشه. این معمولاً گفته نمیشه که اون عمق ارتباطه خیلی از این مهمتره که تعداد آدمهای بیشتری بشناسی و اون عمق ارتباطی یک جایی از این جنسه که تو همراه مهندس قطبی رفتی اونجا بودی بعد حالا به حرفت گوش داده به حالت آنلاین همینجوری که بری اصلاً حرفت گوش نمیده، در هم باز نمیکنه.
هادی شجاری: آره، چون نمیشناسه تو رو دیگه، خلاصه ما یه دو سه ماهی داشتیم همین جور پروژهای کار میکردیم. بعد مدیر عاملمون آقای مهندس داوودآبادی بود به من پیشنهاد داد که بیا اینجا استخدام شو. اون موقع دقیقاً زمانی بود که من وارد اولین ترم ارشدم داشتم میشدم. حالا این داستان ارشدم اگه وقت شد لامهها یک جایی من بگم چون یک چیز جالبی توش هست. رفتم و گفتم آقا من دانشجوم و دو روز در هفته نمیتونم، گفت اشکال نداره تو بیا. بهش گفتم آقا با چه سمتی؟ گفت مدیر بازار یابی من چند سالم بود؟ 21 سالم، 22 سالم بود حداکثر، سال 91 بود فکر میکنم، آره.
امین آرامش: اصلاً اونجا مدیر بازار یابی نداشت؟
هادی شجاری: یک مدیر فروش داشت یعنی استیل مدیر فروش طور مثلاً سنتی مغازه بچرخونه اینطوری بود. ولی چون من یک حرفهای جدیدی آورده بودم دیگه، آقا تبلیغات، سوشال، سایت فلان. خلاصه یه همچین فرصتی بهم داد که من واقعاً همه جا گفتم قدردانش هستم. حالا این فرصته از کجا پیش اومد؟ آقای مهندس داوودآبادی دوست پدر من بود؟ با پارتی بگی تو بیا برو نه آقا از کارآموزی، اصلاً همون حمالیه من شدم مدیر بازار یابی. هیچ مهرهی ماری هم وجود نداشت تو باید تو زمین بازی باشی که بتونی بازی کنی.
هادی شجاری: خلاصه رفتم اونجا تجربه بسیار فوقالعادهای برای من بود. من فروشندگی کردم اونجا، رفتم درِ مغازه وایمیستادم دو سه تا فروشگاه خودمون داشتیم تو بازار مبل و نمیدونم بالای پارک ساعی. خودم فروشندگی کردم میرفتم شهرهای مختلف سر میزدم. میرفتم یهو زنجان نماینده زنجان، میرفتم شیراز نماینده شیراز، من اولین باری که هواپیما سوار شدم این بود، یعنی من رو ماموریت فرستادند شیراز با پول شرکت رفتم. اینها واسهی کسی که خودش داره کار میکنه همش دستاوردهای کوچیک کوچیک کوچیکه، از کجا شروع شد؟
امین آرامش: از همون فلش گشتن حمالی دقیقاً دقیقاً و خیلی چیز ارزشمندیه، ببین اینکه تو اجازه پیدا کنی تو یک بیزینس گرون دیگه بیزینسی که چند تا مغازه داره بیزینس گرونیه برای یک آدم 21، 22 ساله.
هادی شجاری: اون موقع 50 تا پرسنل داشت خط تولیدش.
امین آرامش: برای مایی که منم همینجوری بودم دیگه، نه سرمایهای داری نه هیچی، تو اجازه پیدا کنی بری تو این لایه خود این خیلی دستاورد بزرگیه. بعد این اصلاً اعتمادبهنفست رو زیاد میکنه یهو میبینی من که اینجا از پسش بر اومدم قدمهای بعدیم میتونم برم.
هادی شجاری: دقیقاً، حالا داستان یاسمین رو کوتاه کنم، یاسمین چوب این میشه داستان یعنی من تو صنعت سیسمونی در واقع شروع کردم.
امین آرامش: چند وقت اونجا بودی کلاً؟
شروع کارآفرینی
هادی شجاری: نزدیک دو سال بود، 91 رفتم و آخر 92 یعنی اول 93 تقریباً یک سال و نیم، یک سال و هشت نه ماه داخل یاسمین بودم. و چی شد که از اونجا اومدم بیرون؟ خب ما شرکتمون شرکت خیلی بزرگی نبود که پول به بیلبورد بتونیم بدیم. تیزر تلویزیون تبلیغات گرون من دنبال روشهایی بودم که با پول کم بازدهی زیاد بگیرم تو تبلیغات، یکی از چیزهایی که اون موقع مطرح شد توی جلسه که داشتیم صحبت میکردیم اپلیکیشن موبایل بود. اون موقع تازه اندروید اومده بود سال 91، 92 و اپلیکیشن خیلی کم بود. من بهنظرم رسید یعنی واقعاً ایده منم نبود یکی بهم این رو گفت که آقا بیایم یک اپلیکیشن بزنیم با موضوع بارداری. مخاطب ما که سیسمونی میخره خانم بارداره اون اپلیکیشن رو رایگان بذاریم اپلیکیشن با کیفیت کنارش هم خودمون رو تبلیغ کنیم و ما این کار رو کردیم.
هادی شجاری: من یک دوستی داشتم که اون همیشه میخواست یک کاری بکنیم با هم یک شرکت بزنیم و کار شروع کنیم. گفتم آقا یک همچین بازییای هست ما هم اولین مشتری شیم بیا این کار رو بکن. به ما گفته بودند 20 میلیون این دوست من با 6، 7 میلیون تومان این کار رو انجام داد و جمعوجورش کرد. من دیدم که چه فرصت باحالیه ما یک اپلیکیشن رایگان بزنیم به واسطهی این اپلیکیشن یک چیزی رو تبلیغ کنیم. الان به هر کی میگم باورش نمیشه. اپلیکیشن اندروید ما اپلیکیشن بارداری تو بازار 500 هزار تا نصب گرفت. رو سیبچه آی او اسش 200 هزار تا نصب گرفت، کاملاً ارگانیک فقط بهخاطر اینکه رایگان بود و خوب بود تو اون سطح کیفی که اون موقع اپلیکیشنها بودند و در خلوتی بازار و اصلاً ترکوند یعنی خیلی پروژه موفقی بود.
هادی شجاری: من همین پروژه رو گرفتمبه مهندس داوودآبادی گفتم آقا من عذرخواهی میکنم، من میخوام از شرکت جدا شم خیلی هم دوست داشت که من بمونم لطف داشت همیشه به من، ولی من گفتم که حداکثر 6 ماه میتونم بمونم تا آخر سال دیگه من کار رو تحویل میدم که همین هم اتفاق افتاد. از اول 93 یعنی 93/1/1 من با همون دوستم که اولین پروژه رو برای یاسمین زد شروع کردیم یک شرکتی زدیم که کارمون طراحی اپلیکیشن بود. ولی طراحی اپلیکیشن با همین ایده تبلیغات، یعنی ما میرفتیم پروژه میگرفتیم که آقا تو بیا یک اپلیکیشن بزن تو موضوع مرتبط به خودت و این اپلیکیشن باعث تبلیغ تو میشه. من سال 93 و 94 مشغول این کار بودم.
امین آرامش: وایستا یک دقیقه خیلی داری تند تند میری، وایستا.
هادی شجاری: آخه نمیرسیم فکر کنم بخوایم همه رو بگیم.
امین آرامش: خب باشه ببین فقط این تیکهش برام جالبه که این فرایند تصمیمگیری از اینکه آقا من دارم با آقای داوودآبادی کار میکنم قبلش آدمی بودم که فلش فقط باید نگاه میکردم و بهم میگفتند. حالا ظرف یک و نیم سال بزرگ شدم، یک آدمی شدم که چند تا شعبه رو دارم مثلاً میرم میبینم. حالا یک اپلیکیشن هم زدم اینکه این پروسۀ تصمیمگیری در نظر تو خیلی آسونه ولی واقعاً تصمیم سختیه برای آدمها. بذار از این جایی که تو اونجا بودی احتمالاً یه حقوق خوب داشتی. احتمالاً یه شرایط خوب داشتی حالا اینجا رو ول کنم برم یک کار جدید برای خودم بزارم. این هم چیز جالبیه در مورد این چیزی هست که بخوای بگی؟
هادی شجاری: حتماً میگم ولی بذار یه ذره جلوتر بریم.
امین آرامش: یعنی اون چیزی که انگیزه توی که اینها رو تغییر میدی و بعداً بارها تغییر داده چیاند این یادت باشه بعداً بگی حالا برو بعدی.
همسانه
هادی شجاری: یه ذره جلوتر که بگیم مزش بیشتر میشه. من رفتم شرکت همسانه، با این شروع میکردیم پروژه گرفتن و اونجا دوباره من یک کوفاندری (همبنیانگذار) داشتم که اون کار تکنیکی شو انجام میداد. بحث طراحیش و دولوپر (توسعه دهنده) حالا ما برنامهنویس هم داشتیم. زیر نظر اون کوفاندر من بود. ما توی مدت دو سال یعنی همون 93 و 94 حدود هشتاد تا مشتری داشتیم هشتاد تا پروژه گرفتیم.
امین آرامش: اپلیکیشن براشون ساختید؟
هادی شجاری: اپلیکیشن براشون ساختیم. حالا پروژههای مختلف داشتیم. شرکت امرسان، پژوهشگاه رویان، دانشگاه تهران یه بخشیش مشتریهای بزرگ ما بودند. یا مثلاً مشتریهای کوچیکتر، شرکتهای کوچیکتر.
امین آرامش: یعنی شرکت رو از صفر زدین؟
هادی شجاری: آره از صفر زدیم یعنی کلاً گفتیم کار ما اینه که اپلیکیشن طراحی کنیم.
امین آرامش: بازار یابیش و ایناش رو چکار کردین؟
هادی شجاری: بازار یابیش حالا به فراخور دیگه ویزیت میکردیم، میرفتیم سر میزدیم.
امین آرامش: خودت انجام میدادی کار بازار یابی رو؟
هادی شجاری: خودم هم انجام میدادم بعداً یکی از هم کلاسیهام بهم اضافه شد که خیلی کمکم داد.
امین آرامش: جالبه.
هادی شجاری: حالا تو این مدت یک سال و نیم، دو سال ببین خیلی چیزها برای تعریف کردن هست، ولی چون نمیرسیم همه رو بگم من فقط اون تیکههای دورشو میگم. ما از این هشتاد تا مشتری، چهل تاشون از اتفاق پزشک بودند. پزشکهایی که اکثراً پزشکهای جراحی زیبایی بودند و اینها خیلی برای مارکتینگ هزینه میکردند. اون موقع سال 93 من یادمه یکی میگفت من ماهی 50 میلیون تومان، ببین خیلی پول بود. ماهی 50 میلیون تومان فقط به پیک برتر میدادند حالا پیک برتر نمیدونم یادت میاد یا نه؟
امین آرامش: آره، آره
جرقهی آریامدتور
هادی شجاری: پیک برتر بود الان دیگه نیستش. این مشتریهای ما بخش عمدهشون پزشکها بودند. یعنی من با پزشکها ناخواسته یک شبکهای ساختم بهخاطر پروژههایی که داشتم. یک روز یکی از این پزشکها به من زنگ زد، آقای دکتر محبوبی اتفاقاً دیروز هم پیشش بودم و یاد کردم، گفتم دکتر من به تو مدیونم چون تو من رو وارد یک بازی جدیدی کردی. که الان میگم.
هادی شجاری: به من زنگ زد گفتش که شجاری تو سایت سه زبونه هم بلدی طراحی کنی. آپ ما رو زدی؟ گفتم آره. دکتر گفت بیا پیشم، رفتم مطبش. گفتش که من میخوام از انگلیس مریض بیارم. دکتر شناخته شدهای بود خیلی کارش خوب بود تو ایران. گفت میخوام از انگلیس مریض بیارم من واقعیت تو دلم بهش خندیدم. گفتم آخه کدوم آدم دیوانهای پا میشه از انگلیس بیاد ایران دماغش رو عمل کنه. من آشنا نبودم با این صنعت دیگه ولی به هر صورت گفتم که حالا به ما ربطی نداره اگه واسه تو آب نداشته باشه واسه من نون داره دیگه. تهش اینه که آقا ما سایت رو برات میزنیم کسی هم نیومد من پولش رو میگیرم. اون موقع 7 میلیون تومان پروژهش بود.
هادی شجاری: خلاصه پوله رو گرفتم ولی کاره رو من درست انجام دادم. حالا اینکه من خودم بهش باور نداشتم کاری نداریم اما من کار رو درست انجام دادم. حالا دو هفته، یک ماه بعد زنگ زد گفت کسی رو داری تو فیسبوک، بلدی تبلیغ کنی؟ گفتم آره بلدم. براش انجام دادم بعد دوباره یک ماه بعد زنگ زد، کسی رو داری بره دنبال مریضهای من رو از فرودگاه بیاره انگلیسیش خوب باشه حرف بزنه؟ گفتم آره، یکی بهش معرفی کردم. همینجوری من داشتم کارهای خودم رو میکردم دکتر هم کارهای خودش رو. بعد یک روز رفتم پیشش، دوست شده بودیم با هم به بهونههای مختلف بهش سر میزدم. همین دیروزم رفته بودم پیشش، رفتم پیشش یهو دیدم دو تا دختر بلوند چشم سبز نشستن تو مطب.
هادی شجاری: رفتم تو، گفتم دکتر چیه داستان؟ گفت شجاری، دستت درد نکنه، سایت کار میکنه من هفتهای دو سه تا مریض دارم. گفتم اوه! یعنی واقعاً کسی از انگلیس پا میشه بیاد اینجا؟ خلاصه اینکه این جرقهی آریامدتور بود. من رفتم خونه لپتاپم رو باز کردم شروع کردم سرچ کردن. دیدم این یک صنعته! صنعت مدیکال توریسم -گردشگری سلامت- خیلی خفنه خیلی در حال رشده و تو ایران هم کسی کار جدی روش نکرده. هر کی هم کرده همین کارهای دلالی و کارهای سنتی و لب مرز و نمیدونم تو هتلها و اینهاست.
با کیفیت انجامش بده
امین آرامش: از اون داستان فلش رسید به مدیر بازار یابی اونجا، بعد براش اپلیکیشن بزنیم، حالا اپلیکیشن برای بقیه بزنیم، حالا که اپلیکیشن میزنیم چرا سایت نزنیم؟ سایت هم بزنیم دیگه میخوان مشتریها، حالا یک چیزی اینجا هست که شاید خودت دقت نکرده باشی ولی ناخودآگاه بوده، اینه که تو آدم قابل اعتمادی بودی هادی، یعنی کار رو با اینکه آدمها به تو یک پیشنهاد اضافه میدن یه چیزی که توش گمه اینه که تو کار رو با کیفیت انجام دادی و همزمان آدم قابل اعتمادی بودی.
هادی شجاری: میدونی از کجا میاد این؟ بهخاطر اینه که من خیلی دو دو تا چهار تا نمیکنم تو ارتباط با آدمها. به یارو نمیگم آقا فرض کن تو از من یک لیوان خواستی، آقای آرامش این لیوان خدمت شما چقدر صحبت کرده بودیم 100 هزار تومان. 100 هزار تومان بده خداحافظ، آقای آرامش این لیوان خدمت شما این دفتره هم ما داشتیم این هم خدمتت و واقعاً تو ذهنم این نیست که تو بهم بگی خب آقا 20 تومان بابت این بهت میدم، یعنی اصطلاحاً میگن اور دلیور. یعنی یک چیزی رو تو از من خواستی اول من اون کارها رو درست برات انجام دادم.
هادی شجاری: البته اینها تو حال و هوای ده سال پیش منه ها! آقا من از کار نزدم، کار رو من حلالواری انجام دادم بعد کنارش یک چیز بیشتر هم بهت دادم و با لبخند باهات خداحافظی کردم. خب تو پیش خودت چی میگی دو روز بعد یک کار دیگه هم داشته باشی میگی این شجاری آدم حسابی بود. من بهش دوباره کار بدم.
امین آرامش: این دقیقاً چیزیه که من یک اسلاید دارم سر کلاسهای مسیر شغلی این رو بزرگ نوشتم، باور من اینه چون من در مورد شبکهسازی حرف میزنم نوشتم شبکهسازی هنر بدون توقع کمک کردنه، تو به کلی آدم بدون اینکه توقع داشته باشی من این کار رو براش بکنم بعداً اونجوری بهم برمیگردونه چون اینها کار رو خراب میکنه دیگه، به کلی آدم کمک میکنی یک جایی از دست برمیاد انجام میدی یکیش یک جایی که نمیدونی میگه بیا بشین آقای شجاری اینجا من مریض برم بیارم، ایده باحال و یک چیز اینجوری در میاد ازش.
هادی شجاری: آره دقیقاً حرفت رو باهاش موافقم بدون توقع کاملاً درسته، بدون حساب کتاب مثل همون داستان حمالیهست باز. آقا من الان میرم کارآموزی چی میشه تهش؟ چیش به ما میرسه بالاخره، که چی؟ کی میخوایی به ما حقوق بدی؟ بیمه میشیم یا نه؟ آقا وایسا حالا عجله نکن تو 20 سال خوردی خوابیدی هیچ کاری نکردی هیچی هم بلد نیستی اول این رو بپذیر، الان اومدی اینجا فقط سعی کن که حرف گوش کنی شروعش اینه دیگه، شعبانعلی پادکستی داره هنر شاگردی کردن میگه آقا فعلاً گوش بده دیگه تا میری نخواه سریع یک کاری بکنی. خلاصه اینکه ما رفتیم،
امین آرامش: دو تا بلونده.
فروش همسانه
هادی شجاری: آره دوتا خانم بلوند یک جورهایی استارت آریامدتور هم اونجاست، بعد رفتم سرچ کردم دیدم آره فرصتی هست و حالا این هین و بین من چیزی رو نگفتم کلاً اسکیپ کردم من تو یک کار دیگه هم بودم این هم واقعاً حیفه نگم.
امین آرامش: بگو بگو.
هادی شجاری: تو اون موقع که داشتم آریامدتور رو میساختم یک کار دیگه هم داشتم که کاره فول تایم بسیار سنگینی بود غیر از اون شرکت همسانه اپلیکیشن، اون هم میگم. خلاصه رفتم شروع کردم با لپتاپم و بهنظرم رسید که این کار میگیره گفتم این کار، کار به درد بخوریه کار خوبیه، حالا یه ذره بریم عقب این اپلیکیشنه من کوفاندارم مهاجرت کرد پسرعموم بود، البته اولش با یکی از دوستان بود و بعدش اون رفت دنبال یک کار دیگه پسرعموم اومد بعد اون رفت فنلاند من دیگه واقعیتش از این کار هم خسته شده بودم، یعنی خود من شخصاً علت اینکه تو چیزهای مختلفی که کار میکنم چون نمیتونم بیشتر از دو سال توی کار باشم یعنی اصلاً حوصلهام نمیکشه دیگه.
امین آرامش: چرا؟ چون دیگه خلق کردن توش نداره؟
هادی شجاری: برای من اون دوپامین شروع کردنش رو یک چیزی رو از صفر به یک رسوندن خیلی جذابتره که تو یک رو بکنی ده و بیست، شاید این یک ضعف هم باشه ولی جز ویژگیهایی که تا الان بهنظرم دیدم اون هم اینه که من حوصلهام سر میره کار تکراری و خلاصه اون شرکته رو هم به یکی از دوستام فروختم یعنی من تجربه کَشُت دارم کَشُت کوچیک، همون شرکت همسانه رو گفتم آقا ببین تو میخواهی پروژه بگیری چرا بری از صفر شروع کنی، نگاه کن من 80 تا پروژه دارم تو رزومه، سایتمون بالاست تو هر چی سرچ میکرد طرف، اپلیکیشن سایتمون رتبه یک گوگل بود. اون موقع شرکته رو فروختم به این بنده خدا یه پولی گرفتم با این پوله رفتم دنبال بازی بعدی.
پروژه زیست تجهیز
هادی شجاری: حالا سال 94 یعنی اون موقعهایی که دیگه آخرهای همسانه بود یعنی همسانه داشت کار هم میکرد، هنوز پسرعموم نرفته بود یکی از دوستان به من زنگ زد، پیمان به من زنگ زد و پیمان شریفی بود اونجا بیومکانیک خونده بود و روی محصولی داشتند کار میکردند با دوستاش به اسم اکسیژنساز، یک دستگاهیه که کمپرسور داره هوا رو از محیط میگیره میره توی فیلترهای زئولیتی و اکسیژن از خلوص 21 درصد که تو محیط هست میکنه 95 درصد که واسهی خیلی از بیماریها که دیدی کپسول میزنند با ماسک با اکسیژن هم میشه این کار کرد.
امین آرامش: این دوره کرونا خیلی استفاده میشد.
هادی شجاری: آره دوره کرونا دقیقاً خیلی استفاده شد، تو این بازه زمانی که من درگیر همسانه بودم، پیمان هم داشت کارهای خودش رو میکرد با دو تا کوفاندر (co-founder) دیگه، یک روز به من زنگ زد درست یادمه تو اتوبوس بودم داشتم میرفتم سمت چهارراۀ کالج به من زنگ زد و گفتش که هادی میایی پیشم باهات صحبت میخوام بکنم گفتم داستان چیه؟ گفتش این اکسیژنسازه بود که قبلاً بهت گفته بودم، -یک بار اومده بود دفترمون داستانش رو گفته بود- گفتم خب؟ گفتش که من کوفاندرم یکی پذیرش گرفته آمریکا، یکی استرالیا من تنها شدم میایی با هم انجامش بدیم؟ گفتم که حالا میام پیشت.
هادی شجاری: رفتم پیشش دیدم آقا یک همچین چیزی بساط جالبیه و میشه یه کارهایی کرد. اون موقع شرکت 6 میلیون بدهی داشت یعنی وام گرفته بود از دانشگاه و یک سری آتوآشغال رو میز بود که هیچ کدوم هم کار نمیکرد و بچهها میخواستند همه چی رو تولید کنند. شریکهاش هم اومده بودند گفتند سهم ما رو چند میخری؟ گفتم حاجی چی داری میگی سهم ما رو چند میخری چیه؟ شما 6 میلیون بدهکارید من دارم بدهیتون رو برمیدارم خلاصه رفتند و من با پیمان شروع کردیم این کار رو دوباره با یک نگاه جدید انجام دادن.
هادی شجاری: پیمان مهندسه آدم فنی، آدم درجه یک خیلی کارش درست ولی خیلی تو بیزینس ادعایی نداره و زیادم سر در نمیاره به گفته خودش بیشتر تمرکزش رو همون تخصص خودشه آقا -ایت ورکس این کار میکنه- خب من رفتم گفتم پیمان یک کاری کنیم بیا 50 تا از چین بیاریم فعلاً یک دستگاهی رو برداریم صاف بیاریم اینجا ببینیم اصلاً میتونیم بفروشیم و بعد حالا تولید کنیم ما این کار رو کردیم.
هادی شجاری: ببین یعنی داغون شدیم تا فروختیم ها! چرا؟ چون این اکسیژنسازی که ما میخواستیم تولید کنیم یک لیتری میخواستیم تولید کنیم وقتی اینها رو آوردیم دیدیم اصلاً یک لیتری کسی تو بازار نمیخواد همه پنج لیتری میخوان، بعد ما همۀ این 50 تا رو فروختیم ولی واقعاً پدرمون دراومد از اینور برو اونور اصلاً یه خاطراتی ولی چی رو ما فهمیدیم امین؟
هادی شجاری: همین داستان اینکه اگه ما میخواستیم این رو تولید کنیم چی اگه تولید میکردیم و کسی نمیخرید، حداقل فهمیدیم که رنده بازار چیه، گفتم پیمان بیا نخوایم همه چی رو از اول تولید کنیم چیکار کنیم؟ بیایم یک نمونهشو پیدا کنیم حالا چهار تا چیزش رو اینجا بقیهش هم وارد کنیم، بیاییم پیچهاش رو ببندیم بعد یواش یواش مستقلش کنیم.
امین آرامش: از آخر به اول بیایی دیگه.
هادی شجاری: آره همین کار رو هم کردیم رفتیم جلو و حالا جالبه بگم سر همون 50 تا اولی که سخت فروش رفت ما پول نداشتیم که، نه من نه پیمان، نه دنبال این بودیم که بریم وام بگیریم، یکی از همین دکترهایی که من باهاشون کار کرده بودم یک پزشک دیگه، رفتیم گفتیم دکتر ما یک ایدهای داریم میخوایم این کارو بکنیم اون دکتر هم آدم دست به خیری بود یعنی واقعاً دنبال این بود که اگه من پول دارم پول دارم به چهار نفر هم کمک کنم نه کمک مالی بلاعوض یعنی تو کسبوکارشون شریک بشم ولی خودشم میدونست که از تو این کسبوکار چیزی درنمیاد.
هادی شجاری: گفت آقا باشه چقدر پول میخواید ما گفتیم 35 میلیون، اون موقع 35 میلیون پول میخواستیم 35 میلیون برداشت یک چک نوشت داد به ما، رفت گفتش که رو سودش منم شریک و ما بعد یک سال تازه اصل پولش رو بهش دادیم، حالا باز ارزش شبکه رو میگم یعنی من واسهی این یک پروژه انجام داده بودم ولی اینقدر به من اعتماد داشت که من گفتم میخوام کاری رو شروع کنم، کشید یه 35 میلیون تومان چک، 35 میلیون که مثلاً حداقل 500 میلیون امروزه.
امین آرامش: هادی، این گنجیه که تو داری ها! یعنی این گنج رو آدمها اگه به دست بیارند یهو یک چیزهایی براشون آنلاک میشه که شاید با هیچگونه مدرک دانشگاهی گیرت نیاد گنج قابل اعتماد بودن. حاجی اصلاً از کجا تو رو میشناخته یک پروژه انجام دادی چک داده رفته خیلی چیز باحالیه.
هادی شجاری: آره و جالبه بهت بگم یک قرارداد با ما امضا کرد چک نوشت بنام شریکم، قرارداد با من امضا کرد خودش هم برگه رو گم کرد یعنی کاملاً معلوم بود که از روی اعتماد و از روی خیرخواهی واقعاً یعنی یکی از شانسهایی که من داشتم معاشرت با آدمهای خوب بوده شریکهای خوب، ارتباطات خوب واقعاً از خوش شانسی میشه گفت بعد خلاصه اینکه ما این اکسیژن سازو رفتیم جلو.
امین آرامش: رفتی خودت وارد کردی اونها رو یعنی؟
هادی شجاری: رفتیم دوباره وارد کردیم ولی یک کار دیگه هم کردیم این خیلی ژانگولر بود یعنی جز دستاوردهامه، ما هنوز هیچی نداشتیم از اون طرف سرمایه میخواستیم که این رو بسازیم سرمایهگذار میگفتش که آقا من از کجا بدونم اینی که شما میخواهی بسازی مشتری داره، اون قصه داماد بیل گیتس نمیدونم شنیدی؟
امین آرامش: بله.
هادی شجاری: یه چیز شبیه اون شد ما رفتیم با یک مشتری صحبت کردیم، گفتیم ما این رو ساختیم اگه پیش خرید کنی ما اینقدر بهت تخفیف میدیم. طرف واسه استفادۀ صنعتی هم میخواست اکسیژنساز رو. گفتش باشه من 50 تا میخوام، گفتیم خیلی خب 50 تا چکش رو بنویس، مثلاً فرض کن میشد اون موقع صد میلیون، یه 30 میلیون ازش نقد گرفتیم دو تا هم چک گرفتیم واسه دو ماه بعد یا شش ماه بعد، این قرارداد و این چکهارو بردیم نشون سرمایهگذار دادیم، گفتیم نگاه کن ما الان این رو هنوز تولید نکرده فروختیم، گفت پس اگه همچین چیزیه من پول بهتون میدم بعد پوله رو گرفتیم تازه رفتیم اون رو ساختیم یعنی ساختیم که وارد کردیم.
هادی شجاری: خلاصه اینکه اکسیژنساز رو از یک شرکتی که منفی 6 میلیون تومان بود و هیچی نبود من با کمک پیمان و البته بیشتر اعتبارش مال پیمانه، این رو آوردیم تبدیلش کردیم به یک برندی که اولین دستگاه اکسیژنساز ایرانی بود تا اون موقعی که من فعالیت داشتم توش بهعنوان مدیر اجرایی 8 درصد، 9 درصد سهم بازار رو گرفته بودیم، تو یک بازاری که همهی چینیها اومده بودند درو کرده بودند و خیلی کاسبی خوبی بود.
امین آرامش: الان هم یادمه من همین سرِ دورۀ کرونا برای مادربزرگم از این دستگاه خریدم و براش فرستادم، رفتم همین سمت…
هادی شجاری: جمهوری؟
امین آرامش: آره جمهوری، یادمه یک برند ایرانی خیلی خوبی بود که اتفاقاً همه ازش تعریف کردند گارانتی خوب هم داشت حالا نمیدونم شاید مثلاً همون برنده بوده؟
هادی: ما برندمون اکسیژن پلاس بود.
امین آرامش: حالا نه این نبود ولی میخوام بگم الان دیگه پا گرفته و داره تو ایران تولید میشه.
هادی شجاری: آره، حالا من در کنار کار همسانه این کار زیست تجهیز شریف هم -اکسیژن پلاس- داشتم انجام میدادم بهعنوان کوفاندر و شریک و بعد رفتیم سرمایهگذار گرفتیم سوله زدیم یعنی کامل یک فرایند تولید رو طی کردیم، سوله زدیم آقا برو سوله انتخاب کن خط تولید رو بچین نمیدونم حالا انبارت کجا باشه، نمایندگی میرفتیم شیراز اونجا دنبال نمایندگی.
امین آرامش: حاجی اینها خیلی کاره که داریم ازش رد میشیم، خیلی جالبه مثلاً با اون سرمایهگذاره با چه درصدی شریک بشی باهاش چیها رو طی کنی.
هادی شجاری: اره دیگه.
امین آرامش: کلی داستانه.
هادی شجاری: هر کدوم اینها رو میشه خیلی بیشتر گفت ولی فکر میکنم از حوصلهی پادکست خارج میشه، بالاخره پادکست هم یک حوصلهای داره دیگه، حالا میگیم.
امین آرامش: باشه باشه بگو بگو، فقط الان این تیکه برای خود من سؤاله که ببین من خودم دل و جرئت یک همچین کاری تو اون سنها نداشتم شاید الان یه خرده دل و جرئتم بیشتر شده باشه، پروژهی بزرگ ۶ میلیون منفی بریم بگیریم سرمایهگذار سوله یه خرده این داستان دل جرئته از کجا اومده بود؟
هادی شجاری: شاید بگیم از نفهمی اومده بود یعنی واقعاً من نمیفهمیدم، واقعاً نمیخوام اعتبارش برای خودم بردارم آقا من استیو جابزم نه من نمیدونستم یعنی میرفتم جلو ببینم چی میشه. کلاً شعار من اینه که بریم جلو ببینیم چی میشه.
امین آرامش: اوکی.
هادی شجاری: خلاصه این اکسیژنساز رو من آوردم جلو، آوردم جلو، آوردم جلو و باز بهخاطر اون روحیه که من از کار تکراری خوشم نمیاد، به پیمان گفتم ببین پیمان من یک مدیر فروش هم گرفتم کار هم داره انجام میشه تو هم که کار خاصی نداری، من بهعنوان سهامدار هستم تو شرکت، هیئتمدیرهام سهام دارم من دیگه کار اجرایی نمیکنم، چرا؟ چون اون موقع پروژۀ آریامدتور مون هم خیلی دیگه جدی شده بود یعنی آریامدتور هم حالا دوباره یه ذره بریم جلو، بریم سراغ آریامدتور. خلاصه یک تجربهی سختافزاری تجهیزات پزشکی این شکلی هم من داشتم که از صفر شروع کردیم.
استارت آریامدتور
امین آرامش: بعد از وسط این زیست تجهیزه دیگه آریامدتور هم ایجاد شده.
هادی شجاری: ببین دقیقاً زیست تجهیز از نیمه سال 94 شروع شد، من مرداد 95 اون روزی بود که اون دخترهای بلوند رو ملاقات کردم، به این شکل داستان آریامدتور شکل گرفت و تا آخر 95 هم تقریباً تمرکز 99 درصدیم رو زیست تجهیز بود و یک بخشی از 96، ولی دیگه کم کم شروع کردم آریامدتور رو، آریامدتور هم که شروع کردم کوفاندر اول من سایت پونیشا بود، یعنی من میرفتم تو پونیشا میگفتم آقا یک لوگو میخوام، یکی پیدا میشد. من لگوی آریامدتور رو که خیلی هم دوسش دارم و بهنظرم خیلی لگوی قشنگیه، کلاً 100هزار تومان دادم بابتش توی پونیشا، یکی رو پیدا کردم من میخوام سایت وردپرس بزنم، یکی در واقع برام محتوای انگلیسی بنویسم، یعنی خودم داشتم ریز ریز کارهاشو انجام میدادم تا رسیدیم به یک نمایشگاهی، نمایشگاه الکام استارز.
امین آرامش: وایسا، یعنی از اون چیزی که رفتی توی اون دفتر دکتر رو دیدی اون بهت پیشنهای داد یا نه گفتی این چیز باحالیه بذار برم خودم بزنم؟
هادی شجاری: نه نه من واسهی دکتر که یک سایت زده بودم.
امین آرامش: خب؟
هادی شجاری: و اصلاً رسیده بود به اینکه اون مریض داشت واسهی خودش، من اومدم واسهی خودم یک سایت بزنم، من تو ذهنم بود که یک پلتفرمی بزنیم همهی پزشکها توش باشند یعنی فقط جراحی بینی نباشه، این رو زدم شروع کردم یواش یواش یواش اومدم جلو، خودم صبح تا غروب درگیر کارهای زیست تجهیز بودم آقا میرفتیم اصفهان نمایشگاه، میرفتیم شیراز نمیدونم قرارداد پروژۀ فروش فلان؛ آخر هفتهها، شبها هم رو آریامدتور کار میکردم. آریامدتور هم با همون پونیشا دیگه، کل پولی که من تو آریامدتور خرج کردم، نمیگم میترسم سرمایهگذارم بشنوه، پول کمی بود، یعنی واقعاً پول خیلی کمی بود.
امین آرامش:که رسید به یک سایت مثلاً…
هادی شجاری: رسید به یک سایتی بودش بعد یه سر و شکلی داشت، خود سایت، سایت وردپرسی بود و من رفتم نمایشگاه الکام استارز، تو نمایشگاه الکام استارز یک استند داشتم، این داستان مال فکر میکنم یا آذر یا دی یا بهمن 95، که من فوکوسم رو اکسیژنساز بود و یک کارهایی هم داشتم آریامدتور میکردم، تنها.
امین آرامش: تنها؟
هادی شجاری: تنهای تنها، اون موقع به یکی از بچهها گفتم تو بیا با من این کار رو انجام بده، ناز کرد و بعداً بهم گفت آخ کاش من میومدم، خلاصه یک پوستر داشتیم تو اون استند الکام استارز، من خودم هم رفته بودم، اتفاقاً از اون راهروی ما آقای زرنوخی داشته رد میشده، آقای زرنوخی مدیر صندوق توسعه تکنولوژیه، براش جالب میاد که گردشگری سلامت درآمدش احتمالاً دلاریه و خوبه، آقای زرنوخی و صندوق سرمایهگذار گروه علی بابا هم بودند، جزو سرمایهگذارهای اولیه علی بابا.
امین آرامش: حرف مفصلش تو گفتگویه نیما قاضی زدیم.
هادی شجاری: آره، بعد به من زنگ زدند و گفتند بیا صحبت کنیم که حالا این وسط مسط ها من یک تصادف خیلی بد کردم در حد بیهوش شدن و نزدیک شدن به چیز که یک فاصلهای افتاد، خلاصه اینکه اینها علاقمند شدند و جلسه گذاشتیم، دیدم مثل اینکه این داستان جدیه، سرمایهگذار میخواد بیاد روش پول بده بعد دیگه اون موقع دعوت کردم از…
امین آرامش: مشتری داشتی که سرمایهگذار اومده بود؟
هادی شجاری: مشتری واقعاً نداشتیم.
امین آرامش: فقط یک سایت بود رفتی برای سرمایهگذاری؟ زنگ خوری چیزی داشت، چیزی ثبت میشد؟
هادی شجاری: میترسم واقعاً اینها رو بگم فکر کنم کلا ما 20 تا لید داشتیم.
امین آرامش: یعنی فرم پر کرده بودند؟
هادی شجاری: آره فرم پر کرده بودند هنوز یک مشتری هم نداشتیم، در واقع صندوق به ما اعتماد کرد.
امین آرامش: مارکتینگ چی بود اون اولش؟
هادی شجاری: اولش سرچ بود، سئو بود آره، همش سرچ بود. خلاصه اینکه اون موقع دو تا از دوستام رو دعوت کردم گفتم آقا شما بیاید این کار با هم انجامش بدیم چون من واقعاً هیچ کاری رو تنهایی انجام ندادم اگه به من بگی تو چجوری تو کارهای متنوعی تونستی یه سود کمی بسازی میگم با شریکهای خوب، یعنی این شرکای خوباند که میتونند به تو این قدرت رو بدند که تو کارهای مختلف بتونی موفق بشی.
امین: خیلی هم این بحث مهمیه چون ما یه خرده فرهنگهایی هم در مورد این داستان شریک داریم من نوشتم جلوتر از تو میپرسم.
هادی شجاری: خلاصه بچهها اومدند، حسین و محمد اینها همه دوستای من بودند بچه محل و بچه هم مدرسهای و اینها اومدند و شروع کردیم و سر و شکل گرفت و یه پولی هم اومده بود و سال 96 آریامدتور رو ساختیم دفتر دستک تشکیلات مشتری اول.
امین آرامش: با همون پول سرمایهگذاری؟
هادی شجاری: آره یواش یواش اولش اومد. آره با پول سرمایهگذار ولی ما خیلی با قطره چکون خرج میکردیم یعنی این نبود که چون سرمایهگذار اومده دیگه بریز به پاش و این کارهایی که معمولاً خیلی از استارتاپها میکنند، نه ما میرفتیم مثلاً میخوایم میز بخریم به حسین میگفتم حسین ارزونترین میزی که تو بازار هست آقا یک میز مثلاً فقط میشه روی صندلی نشست همون رو بخر بیار، واقعاً با قطره چکون خرج کردیم و بعد از یک مدتی هم چون خود شرکت رسید به درآمد اصلاً پول سرمایهگذاری یک جورایی میشه گفتش خیلی هم خرج نشد و یک بخشیش موند، بعداً که رفتیم تو فاز توسعه خرجش کردیم. آریامدتور سال 96، حالا گردشگری سلامت اون موقع که درآمد دلاری واقعاً مد نبود ما درآمد دلاری داشتیم خیلی هم شیرین بود واقعاً شیرین بود، بعد 97 که شد.
فروش یک میلیون دلاری
امین آرامش: از اعدادش الان میتونی بهمون بگی یعنی مثلاً اینجوریه که به ازای هر مریضی که میومد چقدر گیر شما میومد؟
هادی شجاری: ببین هر پکیجی که ما داشتیم مثلاً یک جراحی بینی 2500 دلار تا 3 هزار دلار بود معمولاً 25، 30، 35، 40 درصدش مال ما بود به ازای هر مشتری، حالا یکی از آمارهایی که پابلیک شد توی هفتهنامه شنبه ما مصاحبه کردیم سال97 ولی نه در واقع کل 97 چون ما میلادی شو گرفته بودیم یعنی فکر کنم 2018 میشه اون سال، ما یک میلیون دلار فروش داشتیم که همون تیتر شنبه شد، خیلی خوب بود. اینجا یک نکتهی خیلی مهم میخوام بگم خیلیها من رو اصلاً به اسم آریامدتور میشناسند دیگه، آریامدتور یکی از تجربیات موفق ما بود ولی یک نکته ظریفی که اینجا میخوام بگم اونه که یک بخش عمده از این موفقیت بهخاطر قیمت دلار بود.
هادی شجاری: در واقع ما یک چیزی بودیم که آماده بودیم، یهو موج دلار زد زیر ما، ما بلند شدیم چون درآمد ما دلاری بود و خرجمون خیلی ریالی بود، مثلاً فرض کن ما 2 هزار دلار میگرفتیم با دلار 4 هزار تومان میشد 8 میلیون، بعد یهو دلار شد 10 تومان، شد 12 تومان، شد 15 تومان، خب خیلی حاشیه سود شرکت رو بیشتر کرد، جذابتر کرد و همچنین برای خارجیها بهصرفه تر کرد اومدن به ایران رو.
تأثیر “شانس” در موفقیت و شکست
هادی شجاری: این رو میخواستم بگم ببین یک کارهایی تو میکنی و این لزوماً بهخاطر خودت نیست، بهخاطر اتفاقهایی که میفته، بهخاطر شانسیه که میاری، بهخاطر زمان درست بودن موضوعه و نباید همه این اعتبار رو برای خودت برداری چون اگه این اتفاق بیفته اون موقع دچار یک خطا میشی تو محاسبات بعدیت برعکسش هم صادقه ها مثلاً همین آریامدتور با کله، با صورت خورد زمین چون کرونا شد و 8 ماه مرزها بسته بود، حالا منِ فاندر واقعاً ناراحت بودم خیلی ناراحت بودم ولی خب چیکار کنم، یعنی باید بپذیری که آقا یه اتفاقهایی یک وقتهایی کمکت میکنه از محیط مثل اون افزایش قیمت دلار، یک وقتهایی این کرونا میشه میزنتت زمین، نه موقعی که رفتی بالا همش رو واسهی خودت بردار نه موقعی که خوردی زمین بگو آقا تقصیر من بود.
امین آرامش: اوهوم، الان جای این سؤال هست که بگی که نخ تسبیح این کارها چی بوده یا این رو میخواهی جلوتر جواب بدی اینکه چی میشه که تو از یکی میپری؟ یکی اینکه برات دیگه تکراری میشه دیگه چی؟
هادی شجاری: ببین اینکه برای من تکراری میشه کارها، کارهایی که در واقع وقتی که به یک روتینی میرسه یعنی من واقعاً خودم رو این شکلی دوست دارم تعریف کنم من یک چیزی رو از صفر شروع کنم برسونمش به یک، بعد یکه رو بدم به شریکم بکنش بیست.
امین آرامش: بعد تو دیگه بیایی بیرون.
هادی شجاری: نه لزوماً من بعضاً پیش اومده سهامم رو نگه داشتم مثل آریامدتور، سهام دارش هستم یا مثلاً زیست تجهیز سهامم فروختم تو یک مقطع مشتری بوده فروختم نقد کردم کشتت کردم اومدم بیرون، یعنی من تجربه کَشُت رو چند بار داشتم.
امین آرامش: بعد اون پول رو چیکار میکنی؟
هادی شجاری: اون پول رو دوباره میارم رو کار بعدی، ببین چون من تا وقتی یک کار به درآمد برسه، ما که حقوق بگیر جایی نیستیم، زن و بچه هم داریم دیگه خب چیکار کنیم؟ اون پول رو میگیری یک مدتی خرج میکنی هم حالا یک بخشیش خرج زندگیت میشه، بخشی هم خرج توسعه کارت میشه تا اون کار جدید دوباره برسه به درآمدی.
امین آرامش: الانها که نه چون میدونم اوضاع خوبه ولی اون موقعها این داستان استرس نداشته وقتی یه پولی نیست و حالا معلوم نیست بعدم چقدر بیایی، الان فقط یه چیزی داری که هی داره کم میشه بالاخره خرج زن و بچه هم که دیگه شوخی نداره.
هادی شجاری: من استرس رو هیچ موقع تجربه نکردم شاید باز رو نفهمی.
امین آرامش: آخه این اصلاً یکی از موانع اصلی در راه اینه که آدمها نمیرند ایدههاشون رو عملی کنند اینه که ممکنه نیاز به زمان داشته باشه و من پولش رو ندارم.
هادی شجاری: نمیدونم من هیچ موقع تو این موقعیت نبودم که فکر کنم به این چیزها، چیکار کنم الان پول ندارم و همیشه هم خدا را شکر در حد خودم داشتم پول، در حدی که بتونم آبرومند زندگی کنم.
امین آرامش: آریامدتور شروع شد سال 96 بگو ببینیم چی شد سال 97 که یک میلیون دلار فروخت بعدش چی شد؟
هادی شجاری: 97 بود بعد حالا ما خیلی هم تو رسانهها رفتیم.
امین آرامش: من همونجا دیگه شنیدم اسمت رو.
هادی شجاری: خیلی اینور اونور دعوت میشدیم بهعنوان سخنران، تو یلدا توی جشنوارۀ وب که اینها هم به خود من و به آریامدتور آسیب زد.
امین آرامش: چرا؟
هادی شجاری: بهخاطر اینکه ببین من ظرفم اندازهی این لیوانه بود ولی یهو اندازۀ یک پارچ توجه گرفتم خب سرریز میشه.
امین آرامش: دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟
هادی شجاری:ببین اتفاقی که میفته از دو جنسه یکی از این جنسه که تو دچار یک خطایی در مورد توان خودت میشی ببین تو هادی شجاری با یک پروفایلی یهو فکر نکن که شدی آدم با 40 سال سابقه.
هادی شجاری: خیلی چیزها رو برمیداری برای خودت اعتبار شو آقا مثلاً من بودم که فلان کردم و این باعث میشه تصمیماتت اشتباه بشه و با ریسک خیلی بیشتری تصمیم بگیری این یکی از اتفاق اشه.
امین آرامش: مصداقی هم داری در مورد این تصمیم اشتباه؟
هادی شجاری: آره ما با سرعت خیلی زیادی توسعه دادیم البته یک مقداریش هم ربط داشت به جوی که تو بازی اکوسیستم استارتاپی بود البته الان بادش خوابیده ولی اون موقع آقا نمیدونم سریع بازار بگیر حتی شده با زیان چه میدونم آقا دراپ باکس ده سال زیانده بوده، آمازون پنج سال اول زیانده بوده برو برو عجله کن، این بود دیگه فرهنگش و هنوز هم شاید بگیم تو اکوسیستم سیلیکون ولی هست ولی تو ایران که دیگه اصلاً نیست.
هادی شجاری: حالا یک داستان از آریامدتور برات تعریف کنم، جالبه بهت بگم هیچ موقع قرارداد ما به آخر نمیرسید، قرارداد اجارهمون، اول دفترمون 85 متر بود اینقدر تعداد رشد افرادمون زیاد شد دیگه جا نمیشدیم. زودتر مورد تحویل دادیم رفتیم یک جای بزرگتر دوباره یک جای بزرگتر همینجوری داشتیم رشد میکردیم آخرین دفتری که حالا قبل کرونا داشتیم 1200 متر بود یک ساختمون چهار طبقه دربست گرفته بودیم و برو بیا، شلوغ کاری.
هادی شجاری: یک مشاوره مالیاتی داشتم از همون زمان همسانه مشاور مالیاتی من بود اون موقع اون خیلی کوچیک بود ما هم خیلی کوچیک بودیم بعد اون خدارو شکر، کارش خیلی رشد کرد ما هم یک کوچولو رشد کردیم من دعوتش کردم بیاد پیشم اومد و بردم ساختمون رو نشونش دادم و نشوندمش و یک ذره هم ته ذهنم این بود که یه پزی هم بهش بدم دیگه، شوآفی هم بکنم. آقا ما هم یک کاری کردیم بعد نشست و تا کیفش رو گذاشت کیف سامسونتی هم داشت، یک کیف چرمی مثلاً خیلی آوانگارد و کت شلوار و کراوات، گفتش حالا خیلی هم با احترام و با رعایت ادب گفتش که شجاری چقدر شلوغش کردی چه خبره من یهو اینجوری رفتم عقب.
اگر بعد از خوندن گفتگوی هادی شجاری مشتاق دیدن ویدئوی این قسمت از پادکست کارنکن هستید، میتونید اون رو از لینک زیر ببینید.
میخوایی کسبوکار خودت رو راه شروع کنی؟ یا چند کسبوکار داری؟ خوشحال میشیم تجربههات رو با ما در میون بذاری.