در این مطلب به محتوا و نکات گفت و گوی امین آرامش و پیمان کرمی، در اپیزود صد و دو پادکست کارنکن پرداختیم.
نوبت گفتوگو درباره تجارته
امین آرامش: سلام به پیمان کرمی. خیلی خوش اومدی به “کار نکن”.
پیمان کرمی: سلام. ممنون از شما که این افتخار رو دارم امروز اینجا خدمت شما باشم.
امین آرامش: ببین یه سری موضوعات هست که ما هیچ وقت تو “کارنکن” متأسفانه فرصت نکردیم که به طور مفصل در موردش حرف بزنیم. شاید در حد گریز بوده توی مسیر شغلی بعضی از مهمانان که خیلی دوست دارم اونا رو پوشش بدیم.
یکی از اونها حوزه بازرگانی و تجارته. بسیار خوشحالم که امروز داریم با آدمی حرف میزنیم که توی این حوزه از صفر یک کار جالبی انجام داده و جالبش اینه که اصلاً یک آدم دانشگاهی محسوب میشده و بعد مسیر رو تغییر داده. به نظرم داستان خیلی جذابیه. با این مقدمه، به نظرم اول شما بگو که امروز داری چیکار میکنی، بعد بریم برگردیم از اول اولش برامون تعریف کنیم.
پیمان کرمی: خواهش میکنم. یه نکته قبل از اینکه من بگم چیکار میکنم بگم. اتفاقاً من همش یکی از سوالاتم اینه که آقای آرامش چرا دقیقاً نمیاد با کسایی صحبت کنه که فقط کسب و کار آنلاین نباشه. یکی تو واردات صادرات اتفاقاً ممکنه یه سری نکات جذاب وسطش باشه که من نوعی، چون من همیشه پادکست شما رو دنبال میکنم، خیلی دوست دارم ببینم. یه وقت یکی بیاد صحبت کنه که اصلاً تو کار خرید و فروش زمین تو شماله. خوبه! یه جایی به کارمون میاد.
امین آرامش: به این من یه اعتراف بکنم. آقا این انتقاد به من و “کارنکن” وارده. آقا همه دوربینها بگیرن وارد این انتقاد و یه دلیل خیلی ساده هم داره. بذار من اینو بگم یه بار برای همیشه. البته شاید احیاناً قبلاً گفتم، نمیدونم. ببین اینجوری بوده که من تو دور و بریهای خودم دنبال مهمانان میگشتم معمولاً. یا یه وقتایی هم به انتقاد میگن که مخصوصاً تو قسمتهای اول چرا اینا همشون دانشگاههایی درس خوندن که تو تهران بودن چون من تو همون حلقه ارتباطات خودم رفتم گشتم و این ضعف ما بوده.
چون شاید به ظاهر خیلی کار سختی نباشه که یه آدمو بیاری و بشونی باهاش حرف بزنی، یه گفتگویی که گفتگوی خوبی بشه، ولی در عمل واقعاً سخته. یعنی آدم درستو پیدا کنی، داستان جذابی داشته باشه، داستانگویی خوبی داشته باشه، بعد خود داستان موضوع جذاب باشه. الان داریم یه خورده وقت بیشتری میذاریم که یکی از ثمرات این وقت گذاشتن اینه که این افتخار رو داریم که در خدمت شما باشیم.
کار من توی حوزه واردات کالاست
پیمان کرمی: خواهش میکنم. من در حال حاضر کاری که انجام میدیم توی حوزه واردات کالاست. یعنی خیلی خلاصه و ساده بخوام بگم، کالاهای مختلفی رو از سراسر دنیا میخریم میاریم ایران. یه قسمتی رو برای خودمون میاریم میفروشیم که تو حوزه قطعات کامپیوتره، بعداً بهش میرسیم. یه قسمت ما کارمون میشه اصطلاحاً مجموعه میشیم که یه دوستی میاد میگه من میخوام پریزِ داشتِ بیارم از چین. یکی میاد میخواد بگه من سوئیچ شبکه از آلمان میخوام بیارم. ما میگیم خیلی ، من تو چین، آلمان، آمریکا، اروپا از شما میگیرم، ایران درب انبار به شما تحویل میدم.
امین آرامش: چه جالب! اون فقط بره تو ایران بفروشه.
پیمان کرمی: شما فقط میگم دغدغه تون اون فروش باشه. یعنی اینجا بتونی بازارش رو پیدا کنی.
پیمان کرمی: پس ما دو حوزه کار میکنیم: یک، کالایی که خودمون میاریم، حالا چطور پخش میکنیم یه داستان داره. اینکه چطور این خدمات حمل رو، اصطلاحاً شرکت فورواردری، کارگو و شیپینگ میگن، توی این حوزه به ما
امین آرامش: خیلی جالبه. خیلی ، امروز اینه. یک شرکت چند نفره؟
پیمان کرمی: حدوداً الان فکر کنم ۳۵ نفریم تقریباً.
امین آرامش: ۳۵ نفر. خیلی عالی به نظر میاد که البته شاید وارد عددها خیلی نشه بشیم، ولی به نظر میاد که گردش مالی خوبی هم باید داشته باشه.
پیمان کرمی: کلاً تجارت وارد صادرات آره. اعداد خوبی داره
امین آرامش: خیلی عالی.
امین آرامش: خدا رو شکر. حالا برو از اول برامون تعریف کن ببینیم که چی شد که الان اینجایی. از اول مسیر شغلی
مسیر شغلی
پیمان کرمی: از اول مسیر شغلی من، یه خیلی کوتاه بخوام بگم، من بوشهر به دنیا اومدم. یکی از شهرهای استان بوشهر که شهرستان دَیِر میشه. یکی از روستاهای شهر دَیِر که روستای سرمستان میشه. اینو از این جهت میخوام بگم که طبیعتاً روستامون روستای بزرگی نبود. کلاً یه سوپرمارکت نونوایی که هیچوقت نداشتیم. یعنی وقتی میگم نونوایی نداشتیم، پس طبیعتاً خیلی از چیزا رو نداشتیم. مدرسه کلاً یه مدرسه بود، دختر و پسر با هم اصلاً تو مدرسه میرفتیم.
چون اصلاً انقدر دانشآموز نبود که ما بتونیم دو تا مدرسه داشته باشیم. توی اون روستا به دنیا اومدم. بابام معلم، مامانم خانهدار. وضع مالیمون هیچ وقت بد نبود، هیچوقت عالی نبود. کلاً شرایط مالی به نظرم خیلی سنجیده میشه با اطراف. ما اطرافیان پولداری داشتیم. من یه سری داییها و عمو و شوهرخاله شوهرهایی دارم که بنز، بی ام و و غیره
امین آرامش: کارشون چی بود؟ جنس میاوردن از؟
تاثیر اطرافیان
پیمان کرمی: کارشون وارداته. دقیقاً اونا تو حوزه واردات بودن. یعنی پیشزمینه اونجوری شاید داشتم که حالا بعداً بهش میرسیم چطور من از اون استفاده کردم، کمک گرفتم. تو اون حوزه بود. ولی بابا خودش میگه من هیچوقت آدم ریسکپذیری نبودم. بابا رفته بود همزمان ما خیلی از همین فامیلا که میگم اصلاً معلم بودن، بعد کمکم کشیدن کنار، گفتن ما نزدیکیم به بندر و گمرک، رفتن تو کار واردات. بعد من از بچگی که یادمه، میگفتم اون پسرداییم که خیلی به هم نزدیکیم، خونشون که میرفتیم همیشه کاکائو خارجی بود، کیتکت بود. همه رو داییت از امارات میآورد.
پیمان کرمی: ما اونها رو نداشتیم. وقتی میگم نداشتیم به این معنا نیست که ما تو فقر بودیم، ولی همه میدونیم ، حالا زندگی معلم یک زندگی نرماله. نه توی فقر، نه توی اون پولداری که شاید خیلی اسباببازیهای پسردایی من نداشتم هیچوقت.
پس اینا همیشه شاید یکی از چیزایی که من علاقهمند شدم این که حتماً باید پولدار بشم، یکیش اینه . من توی اون شرایط بودم. شاید اگر اطرافم پول نمیدیدم، الان اینقدر راغب نبودم که هی تلاشمو بیشتر و بیشتر کنم. تو این فضا بزرگ شدم. درس رو از اول خیلی دوست داشتم. توی مدرسه، تو همون روستامون، من سال پنجم که رسیدیم گفتم باید برم نمونه دولتی. طبیعتاً یه شهر ۳۰ کیلومتر فاصله به روستا من تو روستا امکانات نبود. اون کنکور آزمایشی کنکور چی میشه؟ اون تابستون یه کنکور میدادیم
امین آرامش: آره یه کنکور ورودی داشتن مدارس نمونه.
پیمان کرمی: آره همون. من یه نمیدونم یه هفته، دو هفته چقدر فرصت بود، میخوندیم. رفتم فکر کنم نمیدونم رتبه اول، دوم، سوم یه تو سه فکر کنم سه اول نبودم. آره سوم شدم و رفتیم اون مدرسه. بعد از روزی که رفتم همش تو ذهنم بود من تو روستامون اول بودم ولی اینجا چندمم؟ خیلی دغدغهم بود که باید جزء خوبا باشم. فکر نمیکردم بتونم اول باشم. بعد دقیقاً اینو بگم که هفته اول یکی از بچهها، معلم یه سؤال ازش پرسید نتونست جواب بده. سؤال آسونی بود. به خودم گفتم از این ۳۰ نفر من از این که بهترم، فعلاً تو ۲۹ تام. یعنی خیلی آدمیم که اهل رقابتم. بعد یکییکی تو ذهنم حذف میکردم.
امین آرامش: دانشگاه چی اومدیم؟
پیمان کرمی: دبیرستان باز به همین صورت. دبیرستان از اون شهر رفتیم بوشهر. من پس ۳ سال راهنمایی رو رفتم که خوابگاه بمونم. یعنی فکر میکنم خیلی سخته یه بچه ۱۱، ۱۲ ساله باید جدا شه. نمیدونم این تجربه خوابگاه تو اون سن کم رو داشتین؟ من رفتم. من خیلی آدم خجالتی بودم و هستم و تنها کاری که کردم گریه کردم. یعنی تو خوابگاه نشستم اشک ریختم. بابا دلش سوخت گفت خیلی . من رفتم خونه عمه. یکی از عمههام اون شهر بود. ۳ سال اونجا زندگی کردم با حالا دو تا پسرعمه همسنم داشتم تقریباً. دبیرستان باز که رفتیم بوشهر، فاصلهم تا روزمون شد ۲ ساعت. این بار من قبلاً هفتهای یک بار برمیگشتم روستا آخر هفته. رفتم بوشهر نمونه باز قبول شدم. اونجا هم باز رفتم خوابگاه دیدم نمیتونم. همچنان یعنی سنم بیشتر شده بود. اونجا هم یه عمه داشتم و رفتم اونجا. باز شانسی که داشتم
امین آرامش: بیخود برای عمهها حرف در میارنها!
پیمان کرمی: من خیلی اما من آره به دوستان میگم هر شوخی میکنین، شوخی عمه با من نکنید. من خیلی حساسم. من دو سالم اونجا بودم تو بوشهر، نمونه دولتی بوشهر و بعدش سال سوم من رفتم شیراز. شیراز حالا چرا؟
پیمان کرمی: مدارس شیراز احساس میکردیم که بهتره و طبیعتاً هرچه شهر بهتر باشه مدارس بهتری برای کنکور داشتم آماده میشد.
پیمان کرمی: باز با یه آشنا رفتم تو یه مدرسه غیرانتفاعی. جزو غیرانتفاعی خوب بود ولی ورودی داشت. یه آشنا ما رو اونجا برد و یادمه روزای اول معلم تیکه هم انداخت که با پارتی اومد و اینا. ولی ثابت کردم با پارتی و آشنا رفته بودم اما درسم بد نبود. شیراز خونه کی بودیم
پیمان کرمی: یه عمه . یکی از عمههام.
امین آرامش: چند تا عمه داری؟
پیمان کرمی: من ۹ تا.
امین آرامش: ماشاالله.
امین آرامش: منم البته 7 تا عمه داشتم. البته که دو تاشون به رحمت خدا رفتن
پیمان کرمی: خدا بیامرزه. من فکر کنم ۹ تا عمه، ۹ تا خاله دارم.
امین آرامش: ماشاالله!
پیمان کرمی: آره عموم ولی یه دونه دایی حالا چهار، پنج تا خاله دارم و خیلی جالبه.
قصه دانشگاه
پیمان کرمی: بعد اونجا هم رفتم و حالا دبیر دو سال آخر پس شیراز بودم. کنکور دادم. رتبهم شد ۳۰۰ و نمیدونم ۱۰، ۲۰، ۳۰ تو این حوزهها و رشته ریاضی بودم. چه رشتهای حالا باید برم؟ اصلاً هیچی من نمیدونم. اصلاً من بلد نیستم اصلاً چی میخوام. نمیدونم باید چه کاری بکنم. هیچی نمیدونم. انتخاب رشته به چه صورت بود؟ رفتم با همکلاسیم صحبت کردم. چند نفرمون رتبهمون خوب شده بود. گفتم حالا چیکار کنیم؟ چی بزنیم؟ گفت ریاضی دوست داری یا فیزیک بیشتر؟ گفتم بین این دو تا ریاضی. گفت برو برق. اگه فیزیک میگفتم میگفت باید مکانیک بری. یعنی الزاماً انتخاب رشته اینجوری بود.
پیمان کرمی: ریاضی برق و مکانیک شریف، برق مکانیک تهران
پیمان کرمی: این شد انتخاب اصلاً یعنی چیمن هیچ وقت نفهمیدم.
پیمان کرمی: منم طبیعتاً با این روش زدم برق شریف و تهران و امیرکبیر که من برق امیرکبیر رو قبول شدم سال ۸۹. قبل اون طبیعتاً پس تو دبیرستان هیچ تجربه کاری نداشتم. من همش باید درس میخوندم. حتی یادمه به فوتبالم خیلی علاقه داشتم. تو کوچه بازی میکردیم. یه جایی هم رفتم یه چند جلسه با شاهین بوشهر تمرین کردم. فوتبالم خوب بود ولی بازم به خاطر درس یه جایی احساس کردم باید بذارم کنار. این یکی از افسوسهام میشه. یعنی اگر یه دنیای موازی باشه، من تو دنیای بعدی دنبال کار و درس نمیبینم. میرم فوتبال.
امین آرامش: ببین یه اپیزود شایدم چند تا اپیزود داره احسان عبدیپور که از شاهین بوشهر و از تماشاگران اون داره حرف میزنه. دوست دارم اینجا دوباره یک ادای احترامی هم بکنم به این داستانگویی بسیار خفن بوشهریش.
پیمان کرمی: آدم عجیبیه!
امین آرامش: بعضی از اپیزودها هست که بدون اغراق من بالای ۵۰ دفعه گوش دادم.
امین آرامش: عجیبیه! یعنی هر کسی گوش نداده بگیم احسان عبدیپور واقعاً حتماً گوش بده. مخصوصاً “گراز” رو. نمیدونم چون یه حس خیلی جالبی هم داره به خاطر منتشر کرد.
پیمان کرمی: بعد دانشگاه رفتم.
امین آرامش: آها تو دانشگاه ورودی ۸۹
امین آرامش: کارشناسی من ورودی ۸۹ مکانیک امیرکبیرم.
امین آرامش: البته ارشد شما ورودی کارشناسی
پیمان کرمی: تو یه ساختمون هم برق و مکانیک مینشستیم.
پیمان کرمی: آره پس اینو میخواستم بگم من طبیعتاً تجربه کاری هم قبلش به اون صورت نداشتم. شاید بچگی یه کم چه میدونم ما پسرداییم تَرَقه از شیراز میاورد. خونشون شیراز که میاومد تَرَقه بازی کنیم، فِشفِشه و اینا. من میگفتم تَرَقه ها رو بفروشیم. چرا میخوایم تَرَقه ها رو بزنیم؟ این میشد.
پیمان کرمی: بعد تَرَقه ها رو میفروختی میرفتین باهاش ساندویچ میخریدین یه کسب درآمد اینجوری بود
پیمان کرمی: ولی کاری نکردم و الان حسودی میشه. الان من خیلی از همکارامون، بهخصوص این نسل جدید، نسل ۸۰ رو که اضافه میشن به مجموعه ما، میبینم طرف دبیرستان کار میکنه و این خیلی ارزشمنده. من یکیشون اینو بگم، حالا چند وقت پیش ازش پرسیدم گفتم شما که از سوم دبیرستان رفتی کار کردی، آیا گفت چون سمت باباش حالا یه کار خوب و موفقی هم داشت، گفتم نیاز مالی داشتی؟ گفت نه. بعد خیلی خوبن که اینا حداقل تابستونا یه کارای مفیدی میکردن. ما اینو نداشتیم. اصلاً زشت بود.
امین آرامش: ببین ما دهه ۶۰ و نیمه اول دهه ۷۰ بودیم که آسیب اینو دیدیم. چون نسل قبلی ما اتفاقاً خوب بود، میرفتن تابستونا کار میکردن. به ما که رسید گفتن نه بچه فقط باید درس بخونه. بعد الان باز دوباره تو این فاز رفتن که میرن بچهها کار میکنن.
پیمان کرمی: یعنی واقعاً ما خیلی عقب افتادیم. نمیدونم اصلاً زشت بود. اگه من و شما میخواستیم بریم کار کنیم، اون بابا میگفت مگه من کم گذاشتم برات؟
امین آرامش: دقیقاً
کاش توی دوران کارشناسی کار میکردم
پیمان کرمی: من کاری نکردم به هر صورت. تو دانشگاه هم طبیعتاً همین. یعنی من الان که فکر میکنم تو دانشگاه چرا تو لیسانس کاری نکردم؟ یعنی یکی نبود بگه آقا برو یه کار فریلنسری انجام بده. نمیدونم. اصلاً این فضا نبود. منتظر بودم چهار، پنج ماه تموم شد، یه ترم مسخرهبازی با دوستا بگیم بخندیم، بعد سریع برم شیراز . خونمون از سال ۸۹، ۸۸ اومده بود شیراز. برم شیراز دوباره ترم بعد همین طور. تابستونم دو، سه ماه بود، چشم رو هم میذاشتیم
امین آرامش: چقدرم وقت خالی داشتیم ما دوره دانشجویی.
امین آرامش: وای چقدر ورق بازی کردیم!
پیمان کرمی: من اصلاً موندم اصلاً چه الان فکر میکنم اون همه وقت اصلاً چه جوری پر میکردیم.
امین آرامش: کدوم خوابگاه بودی؟
پیمان کرمی: ارشد دو سال آخر میدون ولیعصر بودیم. گلشن.
امین آرامش: گلشن؟ اوه! منم دو سال گلشن بودم.
پیمان کرمی: آره اون سال اولم روبهرو در حافظ، اسم شهدا. خوابگاه شهدا.
پیمان کرمی: شهدا یه کبکانیانم داشتیم.
امین آرامش: کبکانیان شهدا دو سالم من اونجا بودم.
پیمان کرمی: ولی خیلی خوش گذشت. یعنی کار نکردیم چیز اما خوابگاه خیلی خوش گذشت. میگم من که راهنمایی دبیرستان نتونستم هیچ وقت برم خوابگاه چون خجالتی بودم، فکر میکردم سخته، خیلی خوش گذشت. ۴ سال و پس اونجا رَد کردم. صرفاً درس خوندیم. درسم که اینجوری نبود مثل دبیرستان باید شاگرد نه . اصلاً اون حسه پریده بود انگار که من باید بجنگم.
پیمان کرمی: نمره معمولی ۱۶ میشد، ۱۷، ۱۸، ۱۹. هرچی میشد خیلی چیز مهمی نبود. لیسانس که تموم شد حالا چه کنیم چه نکنیم؟ خیلی از بچهها رفتن . یعنی تو دانشگاه من یکی از چیزایی که همیشه میگم، میگم اون کاش حداقل اون دانشگاه نخونده بودم. یه سری دوست رفیق برام مونده بود. فکر کنم اگه یه دانشگاه معمولیتر میخوندم چون دوستای لیسانس دوستای خیلی خوبی برای آدمن . ما دوستای خوبمون که خیلی رفاقت کردیم با هم، یهو رفتیم فاصله افتاد. حالا هر چقدرم چیز ولی رفت.
امین آرامش: بچهها معمولاً رفتن مگه اینکه خلافش ثابت بشه.
پیمان کرمی: من از اونایی بودم که گفت گفتم نه دوست ندارم برم. نمیدونم. نفهمیدی. من خیلی همزبون رو خیلی دوست دارم. خانواده خیلی برام مهمه. خیلی برام مهمه. یعنی همش تو ذهنم میدونی چی بود؟ گفتم من یه روزی ۹۰ سالم میشه، ۱۰۰ سالم میشه، برمیگردم به عقب، برمیگردم گذشتهمو نگاه میکنم ببینم زندگی کار کارهای درستی کردم یا نه. تو ۹۰ سالگی، حالا اگه به اون سن برسه، نمیدونم. تو ۹۰ سالگی از خودم میپرسم آیا کار خوبی بود که رفتم؟ اصلاً تونستم بنز و بی ام و سوار شم بنز و بی ام و میدن تو آمریکا بنز و بی ام و سوار شم ولی پیر شدن مامان بابا رو ندیدم، رفتم و بزرگ شدن خواهر برادر رو ندیدم.
بعد دیدم من همچین آدمی نیستم. یعنی احساس کردم اگه برسم تو ۹۰ سالگی، اینا باعث میشه که بگم ای کاش نمیرفتم. یعنی حالا من حاضر بودم به جای بنز و بی ام و یه ماشین معمولیتر سوار شم ولی عشق کنم وقتی نشستیم تو جمع فامیل میگیم میخندیم. همزبون و حالا به این دلایل نرفتم و کنکور ارشد دادم. ارشد رو یه کم دیر شروع کردم. بچهها از تابستون میخوندن. بهمن بود ارشد.
الان نمیدونم بهمنم یا اردیبهشت. فکر کنم من مهر شروع کردم. سه، چهار ماه. ولی میخوام بگم اگه یه کاری رو شروع میکردم، خیلی پیگیر شروع میکردم. یه کم دیرتر اما واقعاً همه تلاشم رو کردم. به اندازه خودم . حالا یه وقت یکی از با دو ساعت استعدادش ۱۰ برابر منه. من تلاشم رو کردم. رتبه کنکورم شد ۱۳. رتبه کنکور ارشدم شد ۱۳. برق شریف، پاور الکترونیک قبول شدم و اومدم دانشگاه شریف.
دیدم آقا ته تحصیل اون موقع این بود. من اینم بگم اون سالی که ما کنکور دادیم ریاضی خیلی جلوتر از تجربی بود. یعنی دقیقاً این خاطره از دبیرستان یادمه. رتبه دوم، سوم کلاس ما، سوم میخواست بره تجربی. بعد من ما همه بهش میگفتیم تو که درست خوبه چرا میری تجربی؟ الان خیلی فضا عوض شده.
پیمان کرمی: من دیدم ته تحصیل اینو از این جهت میگم که ته تحصیل بود . برق دانشگاه شریف یه ترم خوندم، دو ترم خوندم. اینجاها جاهایی بود که واقعاً دغدغه کار کردن داشت اذیتم میکرد. چون داشتیم هی از بابا پول میگرفتیم. واقعاً آدم از اینجا به بعد سختش میشه دستش بخواد تو جیب بابا باشه.
واقعاً سخته. به خصوص اینکه میدیدم بابا یه جایی داره اذیت میشه. یعنی یه وقت شما میگی آقا اشکال نداره بابا پول داره، کارخونه داره حالا به من پول ولی من میدونم نه بابا داشت یه حقوق میگرفت و همونو واقعاً از خودش میگذشت. یعنی من من بابام به در کنار اینکه معلم بود، زمین کشاورزی هم داشت. نه اینکه حالا بیل بزنه. زمین کشاورزی داشت، گوجه میکاشتند سمت بوشهر و هیچ همیشه هم یادمه ضرر بود. هیچ وقت گوجه وقتی که محصول میرسید قیمتش ارزون بود. یعنی این این خاطرات همیشه یادمه. همش میگفت. بابا بنده خدا ۱۲، ۱ شب میخوابید. گاهاً یادمه ۴ صبح میرفت سر زمین. نمیدونم بالا سر کارگر باید آب میداد زمینو. از این کارای کشاورزی که من هیچ وقت نفهمیدم چیه.
این سختی رو میدیدم بعد پول درنمیاومد، باید به من میداد. واقعاً ارشد داشتم اذیت میشدم. تو فکر افتادم که حالا وقتشه یه کاری بکنیم . این نشد. همزمان که تو فکر کار افتاده بودم، اینکه حالا درسو تا کجا میخوام برم، آیا دکترا بخونم آیا نخونم تصمیمم بر ایران که قطعی بود که میخواستم ایران بمونم. اولین کاری که میشد اسمش رو گذاشت کار، کمکم اینجاها شد. همون ترم ۱ نه ترم ۲. نه ترم ۳. من یادمه ترم دو ارشد تموم شده رفتم شیراز. یه دوستم زنگ زد آقا بیا یه کاری هست با هم انجامش بدیم و اینا. کار چی بود؟ شرکت یه شرکتی که بیمه عمر نتورکش کرده بود. یعنی چی؟ یعنی شما بیا آقا به دوست و پسرخاله و پسردایی و عمو دایی بیمه عمر بفروش. ببین اینکه همه احتمالاً میدونن . ماهیانه یه پولی میدی بعد پسانداز میشه و از این حرفا.
امین آرامش: بعد اگه این تعداد بذاری زیرشاخه فلان بشه و فلان زیرمجموعه
پیمان کرمی: الان به عنوان یک کاسب نگاهش میکنم میگم آقا کاری که کرده بود طرف، ۲۰، ۲۵ پورسانت فکر کنم میگرفت. ۲۵٪ از بیمهها میگرفت. هر بیمهای که انجام میداد، اگر ماهی یک میلیون تومن اون دایی من واریز میکرد به شرکت بیمه، ۲۵۰ هزار تومن به اون رئیس اون شرکت میرسید. بعد میاومد درصدبندی میکرد به من میگفت اولش ۵٪ بود . میگفت هر بیمهای که انجام میدی ۵٪ به تو میدیم. ۲۰٪ طبیعتاً خودش. بعد نمیدونم از بیمه زیرشاخهها ۲٪، ۳٪، ۴٪ این نتورک باید تیمسازی کنی. از این حرفا هرچی تعداد تیمت بیشتر باشه طبیعتاً اونا هم بیمه میفروختن به من میرسید. من یه چند ماهی رفتم دیدم من نمیتونم.
دلیلم این بود که باید رو میزدی. یکی آقا زنگ میزدی به دوست ۵ سال پیشت، به به چه ر کجایی نیستی فلان یه کار خوب پیدا کردم این خیلی برام سخت بود. دو، اصلاً من باید میرفتم به دایی، عمو، پسرخاله میگفتم بیا از من بیمه بگیر. اینم کار سختی بود واقعاً برام و دیدم اصلاً کار من نیست.
من نمیتونم. همزمان رفتم یادمه یه مجموعهای باهام صحبت کرد چون رتبه کنکور ارشدم خوب شده بود، گفت برای تدریس. گفتم خیلی . اینا قرار شد خبر بدن. اونم هیچوقت واقعیتش خبر نداد. گفت که آره هر وقت کلاسمون پر شد، چیا میتونی درس بدی؟ گفتم آقا این درس و این درس و این درسو میتونم تدریس کنم. قرار شد گفت بهت خبر میدیم. اونم هیچوقت خبر نداد. فکر میکنم اصلاً کلاسشون نتونست دانشآموز پر کنه. میدونید میخوام بگم کمکم دغدغه کاره بود و هر جایی داشتم دست میانداختم ولی
امین آرامش: ولی داشتی پول توجیبی میگرفتی از بابا؟
پیمان کرمی: اصلاً کاری نبود. یعنی کار بیمه بود که اصلاً هیچی نبود. این وسط بعد این دغدغه ایجاد شده بود. آها اینا برای ترم یک و دو ارشده.
شروع مسیر شغلی
پیمان کرمی: ترم سه که میشه، من تابستون که رفتم شیراز حالا هیچ کاری نیست، همهش ذهنم درگیره. اینجا یه ذره کار جدیتر میشه. یکی از اقوام اومد گفت آقا یه کاری هست خیلی باحاله. اینا دارن انجام میدن تو تهران. پلاکهای من الان هر دری یه پلاک با چی؟ با خودکار، با چسب یه پلاک زده ۱، ۲، ۳، ۴. گفتن یه گروهی هست میاد پلاک برقی میزنه. ال ای دی استفاده میکنن. یه سری تو شهر هست ال ای دی رو استفاده میکنه. پلاک ۴ بعد روشن میشه تو شب خیلی هم خوبه. حالا اون فامیلمون به ما گفتن که میان همین جوری پلاکو میچسبونن، پلاک ۴. بعد زنگ میزنن به شما ما از طریق شهرداری اومدیم باید پولشو بدی. یه همچین بازاریابیای مجبورت میکنن.
من رفتم ترم سه به یه دوستم من اینم بگم کار تنهایی بدمه. دوست دارم همیشه یه تیم باشه. اولین شریکم رو اونجا پیدا کردم. شریک شدیم با هم. گفتم آقا بیا یه کار خیلی خوبی گفت چی؟ گفتم یه دقیقاً جملهای که گفتم این بود: یه پولیه رو زمین ریخته بیا جمعش کنیم. حالا پوله چیه؟ بریم پلاک بزنیم. رفتیم ثبت شرکت انجام دادیم و کلی داستان و هی رفتیم و هی اومدیم و نتونستیم. آخرش دادیم یکی از این شرکتهای ثبت شرکت، اونا برامون ثبت کردن که چیکار کنیم.
یه برنامهریزی اولیه هم کردیم. رفتیم گشتیم تو بازار چه نوع پلاکی استفاده کنیم و ما پلاکمون خاصتر بود. از این ال ای دی معمولیا نبود. گفتیم بریم پلکسی استفاده کردیم. برش لیزر پلکسی استفاده کرد. اون قسمت فنی رو دوستم انجام میداد. من اصلاً فنی استعداد ندارم که هیچ، خنگم واقعاً. الان بهم بگن فرق پیچگوشتی و آچار به خدا به زور میفهمم. یعنی در این حد طبیعتاً کار نور و اینها رو اون دوستم انجام میداد. یه نور میزد و این چیزا بعد من گفتم تمومه. پلاک رو میسازیم ۱۵، ۲۰ هزار تومن، میفروشیم ۴۵ هزار، ۵۰ هزار تومن. گفتم تو ماه ۱۰۰۰ تا هم که بفروشیم، ۳۰ میلیون تومن فلان اگه ۱۰۰۰۰ تا بفروشیم میشه چقدر. ماهی ۳۰۰ میلیون ۳۰۰ میلیون سال ۹۵؟ ماهیانه؟ خدا بده برکت! راضیم به رضای خدا.
پیمان کرمی: گفتم که. ماهی ۳۰۰ تومن من ماه یه دونه بنز، دو تا بنز میخریم و بسه . اولین بار گفتم حالا بریم حالا چطور بسازیم؟ شرکت ثبت کردیم. چطور بسازیم؟ کجا بسازیمو پیدا کردیم. رفتم بازاریابیش گفتم حالا بازاریابی کنیم. دقیقاً به یکی از فامیلمون گفتم امشب میرم ۱۵ تا ۲۰ تا رو میبندم قراردادش که ببینید وقتی میآییم کار خوبه چیه. رفتم با این شریکم رفتم در یه ساختمونی زدیم. سرایهداریش فکر کنم مدیر ساختمون که طبقه فلان زنگو زدیم ببخشید ما اومدیم پلاک بهتون بگیم.
چرا؟ پلاک نداریم؟ پلاکت معمولیه. از یه پلاک خوشگل میزنیم دم در نور میده و فلان گفت نه ممنون نمیخوام. بعد یه حال بدی به شریکم گفتم حالا قرار نیست همه بخرن که۳۰ تا میریم از این ۳۰ تا، ۲۰ تا، ۲۵ تاش میخوان. دومی رفتیم اونم گفت نه ممنون. سومی اونم گفت نه ممنون. یه ذره چیز شد. یه ذره ترسیدم ولی گفتم باشه. دلیل داره . ما کارمون بازاریابی نیست. اینو بریم تو دلش بازاریاب بگیریم. کار، کار بازاریابه. رفتیم و یه دفتر اجاره کردیم. دفتر اجاره کردیم. خیلی پرریسک بود کارایی که میکردم. خیلی آدم ریسکپذیریم. میدون ولیعصر یه دفتر اجاره کردیم و آگهی استخدام و
امین آرامش: اینا پول اجارهش و اینا از کجا؟
پیمان کرمی: پول پیشو از بابا نمیخواستیم بگیریم. مطمئن بودم که کارو شروع کنیم اینجا مطمئن بودم. گفتم ببین مسعود کارو اول شروع میکنیم. ۱۰ میلیون پول پیش باید میدادیم. دو تا ۵ میلیون از باباها گرفتیم. شروع میکنیم تو همون هفته اول چند برابر اجاره یک ماه رو در میاریم. یعنی اینقدر مطمئن
پیمان کرمی: گفتم بازاریاب بگیریم و اینا چند تا بازاریاب اومدن نشد. یه فکر کنم یه نفر اومد. یه بنده خدایی آقای من اون موقع حالا چند سالمه؟ اینا فکر کنم خاطرات ۹۴
پیمان کرمی: من ۲۳، 24 سالمه. یه آقایی اومده بودن بازنشسته بودن و اینا گفت باشه. گفتم آقا کار چیه؟ این پلاکمونه. یه کاتالوگ آماده کرده بودیم. کاتالوگ داشتیم. طرحمون واقعاً طرحهای قشنگی بود.
پیمان کرمی: برو اینا رو بازاریابی کن. رفت و روز اول فکر کنم دو تا واقعاً تونست. دو تا رو فروخت و من زنگ مسعود اون موقع مسافرت بود، اون شریک اولم که میگم. گفتم آقا تموم شد . روز تو فکر کن امروز دو تا، احتمالاً ماه بعد روزی ۲۰ تا. همین آقا ۱۰ تا از این تمام افراد باشن، روزی ۲۰۰ تا پلاک. خدا بده برکت! آقا مسعود بنز و بی ام و رو انتخاب کن بخریم. رفت و روز بعد دو تا، سه تا بعد دید
پیمان کرمی: دیدیم نه، همینه ، تهش همینه. هرچی بازاریاب اومد، اونا همینم نمیتونستن. این بنده خدام زورش همین روزی سه چهار تا بود. بعد به اینا حقوق ثابت که نمیتونی بدی. فقط گفتیم درصد بهتون میدیم، فقط درصد. اصلاً پولی نبود که درصد میدادیم. اومد و یه روزم، بعد یه هفته گفت آقا من درصدم کمه.
منم دیدم فقط همینو داریم، یه درصدشو یه ذره بردیم بالاتر. پلاک نمیدونم ۱۰، ۱۵ هزار تومن، باز برامون میموند ۲۰ هزار تومن. ببین یه جوری شد ما کلی استخدامِ چیز میکردیم ، درصدی. هر کی میاومد قرار نبود حقوق ثابت بدیم. هی میاومدن، نمیشد، ایدهها رو حالا سعی کردیم عوض کنیم.
فهمیدیم ما مشکلمون چیز دیگریست
پیمان کرمی: گفتم که نه، این داستان فرق داره بابا! ما مشکلمون چیز دیگریست. ما این بنده خدا میاد میگیره پلاکو، ما سرعت عملمون خوب نیست. چرا؟ چون پلکسی رو میدادیم تو بازار برامون میساختن، بازار پامنار فکر کنم. گفتم بریم دستگاه لیزر بخریم، اونو بخریم، بیا کارو دربیاریم.
پیمان کرمی: قرار شد بخریم. تو این اثنا که خواستیم دستگاه رو بخریم، مسعود نمیدونم درگیر ارشد بود، نمیدونم چیکار میکرد، درگیر کنکور مسعود از کجا پیدا کرد؟ دوستِ کی بود؟ دوستِ دوست امیرکبیر، برق. بعد تو همین اثنا که آقا من منتظر بودم مسعود یه ۱۵، ۲۰ روز یه امتحانی داشت، نمیدونم تافل بود چی بود، یه کاری داشت. اومد و گفت آقا من نیستم. گفت من نیستم و اصلاً من موندم الان باید چیکار کنی؟ منم گفتم، گفتم که نباشه . حالا من که نمیتونم ول کنم کارو، کار که باید انجام بشود. اومد و اون اولین ضربه هم بود تو شراکت. بعداً یه یه درسی همینجا بگم، تورو خدا اگر با کسی شریک میشید، حرف بزنید با هم. یا شریک نشید، یا بتونید حرف بزنید.
پیمان کرمی: من الان که نگاه میکنم، من و مسعود نمیتونستیم با هم حرف بزنیم. اصلاً دنیامون متفاوت بود. من عاشق این بودم در مورد هیجانات صحبت کنم، برنامهریزی کنم برای پول. مسعود یه آدم بسیار درونگرا حرف نمیزدیم با هم. آیا من بهتر بودم یا مسعود؟ نه، هیچکدوم بهتر نبودیم.
ما بلد نبودیم حرف بزنیم، بچه هم بودیم طبیعتاً. و به هر دلیلی نتونستیم. گفت آقا من نیستم، نمیخوام. گفتم، پول پیشمو بده. پول پیش شد نمیدونم چه جوری، یه وام اون موقع بابا برام اوکی کرد. من فکر کنم پول پیشِ مسعودو دادم و یه دستگاه لیزر خریدم و شروع کردم . بعد این کارو ادامه دادیم.
پیمان کرمی: با یکی از دوستامون صحبت کردیم. فنی صفر. گفتم آقا بیا من فنی نمیتونم. من این پلکسی باید یه نوری بهش برسه، یه الایدیِ چهار پنج سانتی باید زیرش میخورد به اون شیار که نور ایجاد میشد. گفت من که نمیدونم اصلاً الایدی بلد نیستم، لحیم بلد نیستم، لحیم میکنم. این دوستمون اومد و اون کارو با ما ادامه دادیم.
پیمان کرمی: بعد ببین، ما یه تعداد مشتری پیدا کردیم. حالا فقط پلاک نبود، میرفتیم در مغازهها میگفتیم آقا ما دستگاه برش لیزر داریم، میتونستیم یه ذره تابلوهای بزرگترم بسازیم، یه ذره کارمونو وسیعتر ۳۰ سانت، ۴۰ سانت، ۵۰ سانتم میتونستیم نور بدیم. کار تبلیغاتی میشد . میرفتیم میگفتیم آقا برای ویترین مغازه، تبلیغاتی نمیخوای؟ روش بزنیم آقا کسب و کار آقای آرامش، اینو بیا قشنگ بهت نور بدیم، شبا روشن باشه و اینا. این کار ما شده بود.
پیمان کرمی: چند وقت گذشت من خیلی برام مهمه تو کسب و کارم مشتری راضی داشته باشم، مشتری باید راضی باشه. من درصد رضایت مشتریمو یه جایی اومدم چک کردم، من تقریباً ۴ درصد مشتری راضی داشتم، ۹۶ درصد مشتری ناراضی. اصلاً کارمون چون میدونی، کار، کارِ فنی بود، منم مغز فنی که نداشتم.
اون دوستمون. باید انجام میداد. من خودم چیزی که من بهشون گفتم انجام اصلاً دیدم کار، کارِ ما نیست. ۶ ماه، هفت ماه همین جور زور زدم . یعنی هی زور زدم، پولاشو سر به سر، فقط هزینهمونو در میآوردیم. آیا در حد اجاره در میاومد؟ فقط در حد اجاره در میاومد
امین آرامش: دانشگاه چی
انصراف از دانشگاه
پیمان کرمی: من دانشگاه رو اصلاً یادم رفت. ترم سه بود این دستگاه لیزر. من اینجاها اومده بودم درگیر این کار حکاکی و برش لیزر شده بودم. تو این اسنا، دانشگاهم بود . ترم سه دانشگاه شریف بودم. رفتم با بچههای دکترا صحبت کردم، گفتم تکلیف منو روشن کنین، بعدش من باید چیکار کنم؟ بعد ببین، یکیشون یه حرفی زد، گفت اگر میخوای ایران بمونی، ولش کن، تهش هیچی نی. بعد من با چند تا که صحبت کردم، متأسفانه یک ناامیدی عجیبی بود. همه شون یا میخوندن که اپلای کنن، یا میگفتن اصلاً کاری نیست بعدش، هیچی نیست بعدش.
من اینو که دیدم، اصلاً حالم حال خوبی نبود. از اونورم درگیر بازار کار شده بودم، دیدم من اصلاً من آدم دانشگاهی نیستم، من مهندس نیستم اصلاً. من اصلاً اشتباهی بودم، به قول آقا مهران مدیری تو مرد هزار چهره، من اصلاً اشتباهی بودم، من اصلاً مهندس نبودم هیچوقت. اصلاً میگم، لحیم نمیتونستم بکنم! بعد من چه من فقط میتونستم فرمول حل کنم.
پیمان کرمی: گفتم که باید انصراف بدم. چرا حالا انصراف؟ گفت اگر این رو میخوندم، نمیتونستم ارشد بخونم. باید بابت سربازی انصراف میدادم. گفتم انصراف میدم، میرم در کنارش یه امبیای میخونم، حداقل یه چهار تا درس مدیریتی، بازاریابی، حسابداری، اینا رو بخونم، به کارم بیاد. من افتادم وسط کار برش لیزر، انصراف دادم. به بابا نگفتم. فکر کنم گفتم الان بگم قبول نمیکنن. بعد یه جایی به بابا گفتم بابا من انصراف دادم، بای بای.
افتخار ما چون تو فامیلمون قبل من نبود دانشگاه خیلی خوب، من اولیش بودم. افتخار درس و اینا بای بای کرد، خیلی بابا ناراحت شد، خیلی ناراحت شد. دقیقاً یه بار یه اساماسی هم همون موقع یادمه به من داد که بابا من قبلاً میرفتم توی جمع دوستام، اگر میگفتم شما پول دارین، فلان، من میگفتم به جاش منم پسری دارم که فلان دانشگاه درس میخونه، بهت افتخار میکردم و واقعاً الان نمیدونم چی بگم. این عمق ناراحتی بابا رو قشنگ تو اون اساماس دیدم، خودم واقعاً ناراحت شدم. ولی راهی نبود واقعاً. یعنی تهش میگفتم بابا الان درک نمیکنه، من بخوام برقو تموم کنم برم تو پولی نیست تهش. من میخوام پول دربیارم، من نمیتونم اینجا باشم.
پیمان کرمی: یه وقت هست به ما میگن درس بخون، خیلی خوب، بعدش یه کار خیلی خوب میتونی انجام بدی، فضا فضای کاره. بعد آره، آدم میگه من درسو میخونم، من ریاضی من میتونستم درسشو بخونم، ولی بعدش هیچی نبود. من انصراف دادم، کنکور امبیای دادم. کنکورم که اصلاً نخوندم، همینجوری رفتم، صرفاً یه جایی قبول شدم. این درسو تقریباً گذاشتم کنار. دانشگاه خوارزمی امبیای قبول
امین آرامش: سربازی لازم نبود بری این وسط؟
پیمان کرمی: نه . اگر انصراف شما بدی، تا یک سال فرجهت داره برای دوباره کنکور. تا یک سال فرجه داری همون مقطع یا مقطع بالاتر بری و یک بارم این اتفاق میتونست بیفته. من برای هم باید انصراف میدادم قبل یک سال. بعدم من وارد دانشگاه خوارزمی شدم.
امین آرامش: برای گرفتن این تصمیم چقدر طول کشید که به این تصمیم برسید؟ تصمیم خیلی آسونی نیست
پیمان کرمی: نه، تصمیم سختی بود، ولی شاید یک ماه، ۲۰ روز، یک ماه ذهنمو درگیر کرد. کلاً خیلی عملگرام. حالا میرسیم جلوتر، خیلی عملگرام. ولی اگر یک تصمیمی و احساس کنم خودشه، تا تهش میرم. میگم آقا من این تصمیمو میگیرم و همه توانم رو هم میذارم که ثابت کنم
امین آرامش: احتمالاً چون همین که یه تجربهای هم داشتی قبلش، کار کرده بودی و دیده بودی که آدمِ کار کردنه هستی انگار. یعنی اون مسیر جایگزین تا حدی دلت گرم بود، درسته؟
پیمان کرمی: دقیقا تأثیر اون بود. یعنی اگر من وارد اون دستگاه برش حکاکی لیزر نمیشدم، کار نبود، پولی نبود، نمیتونستم این راحتی تصمیم بگیرم. من اون کمک کرد بهم که گفتم آقا من میخوام کار کنم، من اینجا اصلاً دنیا میدونی، حس کردم دنیای واقعی اینجاست. تو دانشگاه اصلاً دنیا یه دنیای دیگس، اصلاً واقعی نبود. ما رو تو یه یه گوی سربسته گذاشته بودن، ما اصلاً تو یه جای غیرواقعی بودیم.
امین آرامش: بی تو یه فضای فانتزی واقعاً که هیچی هم نیست اصلاً.
امین آرامش: قشنگ من اینو همش سر کلاسم میگم به بچههای مسیر شغلی که خیلی وقتا که میان میگن که آقا من الان این همه درس خوندم، انصراف بدم؟ این خیلی ارزشمنده، فلان. میگم ببین، اینکه تو این گزینه رو خیلی جذاب میبینی، ممکنه یک بخشیش خطای ذهنی تو باشه. از کجا بفهمی که آیا این واقعاً جذابه برای تو؟ چون ممکنه برای تو واقعاً جذاب و خوب باشه، برای دیگری نه. قرار نیست یه گزینه برای همه خوب باشه. بیا یه تمرین ذهنی بکن. تو چون هیچ گزینه ای نداری، ممکنه این برات خیلی جذاب باشه.
فرض کن از یه زمینهی ای که باهاش حال میکنی، آقا تو با آشپزی حال میکنی، میگه بله. فرض کن از آشپزی بتونی ماهی ۱۰۰ تومن دربیاری، بازم با همین قاطعیت میگی که رشته دانشگاهی من خیلی عالیه و من بهش علاقه دارم؟ یه خورده بیشتر فکر میکنن. یعنی اینکه یک گزینه جایگزینی حداقل توی ذهنم بیاد،
پیمان کرمی: این خیلی نکته مهمیه. اینکه آدم بتونه مقایسه کنه.
کار و درس باید باهم باشه
پیمان کرمی: نه صرفاً من میگم حتی کسی که فقط کار کرده هم نمیتونه تصمیم حتی کسی که فقط درسم خونده نمیتونه. برای همینه میگم ای کاش ماها، نسل ماها هم تابستون یه کاری میکرد. اونجا راحتتر این تصمیمو میگیریم. ما کاری نکرده بودیم. من فضای کار رو اصلاً نمیدونستم چی من اصلاً بلد نبودم شاگردی کنم، بلد نبودم از کسی پول بگیرم. تازه میگم ترم اون ۱، ۲، ۳ ارشد رفتم
امین آرامش: شاید کارشناسی میرفتی اونجا به همچین نتیجهای میرسیدی؟
پیمان کرمی: شاید واقعاً این میشد من میگم اگر کارشناسی کار میکردم، آقا اصلاً انصراف نمیدادم. اصلاً تهش میگفتم زشته، لیسانس داشته باشم . ارشد چرا سه ترم رفتم؟ اون یه سال و نیم بابت چی بود؟
امین آرامش: آفرین، همینه که میگیم تجربههای بیشتر یعنی شناخت بهتر و تو وقتی فقط یه گزینه داری، مجبوری عاشق همون یک گزینه باشی و مغز ما ماشین تولید توجیهه. انقدر برات دلیل میاره که بگه ببین تو عاشق اینی. در حالی که مغز تو دوست داره جایگاه تو رو پیش خودت حفظ کنه، بنابراین کلی چیز جذاب به میده
پیمان کرمی: نکته، قشنگیه. اینکه تورو خدا نذارید فقط یه گزینه داشته باشید. حداقل وقتی جوونی، من نمیگم آدم ۵۰ ساله هی گزینههای مختلفو تست کنه، آدم ۶۰ ساله. ولی تورو خدا وقتی ۲۲ سالته، وقتی ۲۵ سالته، اشکال نداره ۳۰ سالته، گزینههای مختلفی و تست کن. بذار مجبور نباشی
پیمان کرمی:. نخوای خودت رو توجیه کنی. نه من درس میخونم، تهش استاد دانشگاه فلانراهی نداری .
امین آرامش: یه نکتهای هم داره ها، تو خودت ممکنه آگاه نباشی که داری توجیه میکنی. یعنی به نظرم با این مثال خیلی بهتر میشه منظور رسوند. مثل اون آدمی که الانش تو یه دونه رابطه عاطفیه، طرف میگه من عاشق این آدمم. ؟ بعد که یه خرده عاشقی اصطلاحاً از سرش میافته، بعد میگه این اینجوری بود، اینجوری میگم تو که از روز اول اینا رو چرا ندیدی؟ میگه عاشق بودم، ندیدم. میدونی؟ یعنی تو تو اون لحظه ممکنه بدیهای چیزی که هست رو نبینی. اینجا تنها معیارش اینه گزینههای دیگری روی میزت ببینی که در دسترسه ها، ببینی.
پیمان کرمی: آره، در دسترس بودنم مهمه . اصلاً شما نمیتونی بگی من یا درس میخونم یا میرم فوتبال تیم ملیه. اصلاً تیم ملی فوتبال اصلاً در دسترس من نبود. اونم نه، یه چیزیه که واقعاً در دسترس باشهاین خیلی نکات قشنگیه.
پیمان کرمی: پس اینجا بخوام من نتیجهگیریِ اینجام رو داشته باشم، میگم آقا تورو خدا گزینههای مختلفی تست کنید. درس من درس خوندم، ولی کنارش تجربه کارم داشته باشید. زندگی کاری با تحصیلی خیلی فرق داره. کنار هم برین. اگر دیدیم واقعاً تو آدم علمی، عاشق تحصیلی، واقعاً بچسب به علم.
امین آرامش: بله.
من مهندس نبودم
پیمان کرمی: من مهندس نبودم. من دوستایی داشتم، اصلاً از اولش اصلاً قیافهش قیافه مهندسی بود. این کیف سامسونت من کوله پشتی داشتم. از این کیف سامسون پر کتاب. روزی که من اصلاً یه خودکار دفتر میبردم دانشگاه امیرکبیر، به خدا چند تا به خدا یادمه یه روزایی دو تا کیف سامسونت میآورد دانشگاه، پر کتاب. اون آدم مهندس بود. بعدم واقعاً رفت تحصیل نمیدونم الان چه کشوریه، احتمالاً حس میزنم استاد دانشگاه شده. اون آدم واقعاً باید درس میخوند، آدم کار نبود. ولی ماها باید گزینه رو تست کنیم.
امین آرامش: ، پس ما الان اینجاییم که پیمان ارشد و انصراف داده، برق و دانشجوی ارشد امبیای شده. یه تجربهای هم از اون کار پلاک و بعدم اون تابلوهای تبلیغاتی داره که البته اونو بعدش جمع کرد .
پیمان کرمی: اینجاها دیدم خوب نیست. حالا چی شد تو این اصم حالا میخوام ببینم این کار باید جمع بشود، باید چه کنیم؟ این خیلی مهمه که شما کارو داری تحویل می بعدش میخوای چه کنی؟ اون موقع تو باید هی چیزایی که بلدی رو تست کنی، با آدما صحبت کنی. من کاری که کردم، یه دوستی اومد پیشم تو همون اسثنایی که حالم اینجا خوب نبود. من خیلی چند بار احتمالاً در ادامه میگم که آدم باید حواسش باشه تو مسیری باشه که حالش خوب باشه.
من اونجا حالم خوب نبود. یه دوستی اومد گفت آقا یکی بود تو مدرسه راهنمایی اینا، ۲ سال از ما بزرگتر بود، ما اول راهنمایی، سوم گفتم آره. گفت الان آدم موفق شده، شرکت داره اینا. بیا برو پیشش.
من صحبت کردم، من رفتم پیشش. گفتم سلام، فلان اینا، من راهنمایی میکن من کارم اینه، کار فنی من حالم حال خوبی نیست، این کار من نی ایدههامو بهت میگم میگم به عنوان کسی که دو سال از من بزرگتری، ولی چون کار کردی، اندازه ۲۰ سال بیشتر از من میفهمی، آدم موفقی گفتم که من چند تا ایده دارم. یکی از ایدهها رو یادمه گفتم من کارت ویزیت تاچ دوست دارم تولید کنم. یعنی چی؟ آقا یه گوشهش یه دونه باتری داشته باشه، بعد تاج باشه، روش بزنی آقا تو شب به خصوص زیباست. امین آرامش، این شماره پیمان کرمی، شماره این کارت ویزیت تاج. پس میشه حالتی هم هایتِک بود، هم تولید.
پیمان کرمی: یه ایده گفتم آقا سوپرمارکت آنلاین تو ذهنم. اون موقع هنوز بستر سوپرمارکت آنلاین اصلا اسنپی نبود، از این چیزا نبود. یه روکولند بود، تازه روکولند بعداً فروخت به شد فکر کنم به دیجیکالا فروخت، نه اسنپ
پیمان کرمی: صحبت کردیم. اون از ایده مارکت آن خوشش اومد، گفت خیلی خوبه، بیا با هم بیشتر صحبت کنیم. رفتیم و رفتیم و چند جلسه اینا، گفت آقا بیا شروع کنیم. ایده چیه؟ ۵۰، ۵۰ با هم شروع کنیم. کار از شما، من سرمایهگذار. شما استارتآپ آنلاین سوپرمارکت رو راه بندازین. منم گفتم خیلی ، این حالا خوبه. نشستم با یه دوست یکی حالا با کی میخوام؟ اینم خیلی مهم. افراد مهمن. گفت من کار تنهایی اصلاً نمیتونم، حالم حال خوبی نیست. حالا درست یا غلطش بعداً میرسیم بهش.
پیمان کرمی: من تو اون کار پلاک، یه آدمه یه بار آگهی استخدام گذاشته بودم برای لحیمکار اینا، یه یه بنده خدایی اومد، من نمیشناختمش. یه آقایی به اسم سعید اومد و گفت من امیرکبیرم ولی من نمیدیدم، چون من آدم درونگرا بودم، خیلی نمیتونستم ارتباط بگیرم روم نمیشد با آدما خیلی رفیق شم. اون دورادور منو دیده بود، ولی من ندیده بودم. اونجا سعید اومد تو اون تیم من بود و کار رو میکرد.
بعد به سعید گفتم آقا جمع کنیم بریم سوپرمارکت آنلاین. گفت بریم. اونم که نمیدونست چیکار کنه، من گفتم من عملگرا تر بودم همیشه، خیلی چیزا سعید گفت بریم، بریم اونور مارکت آنلاین. یکی پس رفتیم اونجا. با یکی از دوستامونم، صحبت کردیم، سه نفر. من میشدم، اون کسی که سهامدار بود، ۵۰ حالا اون سعید و اون دوستمونم گفتم ما میایم تو تیم، هر کدوم یه قسمتی انجام میدیم، میریم و من گفتم حالا اگه به نتیجه برسیم، طبیعتاً شما هم بیبهره نمیمونین. رفتیم و کارو شروع کردیم و اون گفتم چیکار کنیم؟ گفت یکی دو ماه تو همین دفتری که هستین، از دو ماه من دفترم براتون مجهز میکنم، بیاید اونجا کار انجام بدید، نفر بگیرید، تولید محتوا کنید. تولید محتوا چی میشد؟
آقا رب گوجه محتواشو بنویسید، روغن رو، پنیر فلان. ما با شرکتا صحبت میکردیم که آقا بیا اگر روغنو به ما بدی، چند درصد حاشیه سود سوپرمارکت میشه، از این حرفا. ببین، یک ماه، دو ماه و یه وبسایتی شروع کردیم، یه تیم سایت یه تیم آوردیم برای وبسایتمون. نفری که اومد، نفر خوبی بود، تونستیم جذبش کنیم اون موقع. الان من بگم اسم بیارم اوکیه؟
امین آرامش: آره
پیمان کرمی: آقای آقا پویا خوشبخت. کی بود پویا خوشبخت این برنامههایی که اپلیکیشنهای آیفون ازش نصب میکنیم،
پیمان کرمی: مالک سیب اون مدیر سیباپ بود اون موقع. سیباپ داشت سیباپ هنوز اونقدر رشد نکرده بود. خیلی آدم حرفهای بود و در سیباپ داشت کار خودشو میکرد، اکانت میفروخت اصطلاحاً. گفت من میخوام کار دیگه هم داشته باشم. بچههایی که برنامهنویسی انجام میدن، همزمان میتونن چند تا پروژه هم بردارن.
گفت خیلی ، اینم پروژه جذابیه، میام اینم م مدیریت میکنم. یه تیم پس برنامهنویسی جمع کردیم، چه پنج نفر. یه تیم محتوا و شروع کردیم. یک ماه، ۲ ماه، ۳ ماه، ۴ ماه بعد از دو سه ماه بعد، چار ماه قرار بود شروع کنیم. هی میرفتیم به سرمایه سرمایهگذار میگفتیم آقا شروع کنیم، میگفت نه، بذار فلان قسمت سایت خوب نیست. من میگفتم شروع کنیم، باگاش در میاد. من کلاً عملگرام، میگم قرار نیست سایتمون از روز اول ایدهآل باشه. بریم تو دلش، من یه دونه رب گوجه بفروشم، پنیر بفروشم، باگاش دربیاد. نه، اونجاشو درست کنیم، اونجاشو درست کنیم.
پیمان کرمی: هی نشد. آقا بیایم حداقل یه بار بگیریم، ما تا کی تو آفیس بشینیم؟ ببین، خسته شده بودم، کلافه بودم. از ماه پنج ماه صبح من میرفتم از یه جایی ۱۰ ، ۱۱ میرفتم، کاری نداشتم. تیم برنامهنویسی که داشت رو باگهای سایت کار میکرد، تیم محتوا محتوا مینوشت.
هیچ کاری نداشتم اصلاً. میدونی، کار باید یک راه افتاد بالاخره. اونجا بعد ۶ ماه، ۷ ماه، اصلاً گفت کنسل. حالا چرا کنسل شد؟ این شراکت دوم من رو اینجا بگم، اینجا چرا به مشکل خوردیم؟ نتونستیم با هم حرف بزنیم، باز دوباره حرف نزدیم. میدونی، بعدها فهمیدم ایده سرمایهگذار که حالا دوستِ یه نوع دوست قدیمی میشد، این بود که دوست داشت استارتآپ رو قبل از استارت بفروشه، قبل لانچ بفروشه به یکی لانچ کنه. میدونی؟ یعنی یه پوستهای، یه ظاهری ما بسازیم، بعد بفروشه بگه آقا من ۱۰۰ میلیون هزینه کردم، بعضیا این کارو میکنن ، آقا ۱۰۰ میلیون هزینه کردم برای استارتآپ، میفروشمش ۳۰۰ میلیون، ۲۰۰ میلیون سود من میشه.
ولی من میگم ای کاش آقای سر سرمایهگذار به من میگفتی، من شریک تو بودم، مدیرعاملِ مجموعه بودم، به من میگفت. ولی هیچوقت اینو به من مطرح نکرد، بعداً فهمیدم ته ذهنش این بود. برای همین از یه جایی به بعد گفت آقا کنسل. منم گفتم خیلی . اینم دومین کاری که نشد، اینم که هیچی. اصلاً اینم نشد، نشد و دیدم اصلاً ولش اینجا خیلی حالم حال بدیه. سال آخرای ۹۵، بعد ۷ ماه آخری ۹۵، اینم دیدم نمیشه. عید ۹۶ که رفتم خونه، واقعاً کلافه بودم . واقعاً ۲ تا کار انجام داده بودم، نمیشد. سنم داشت میرفت بالا، پول تو جیبی باید میگرفتم همچنان و واقعاً شرایطم شرایط روحی خوبی نبود.
کلافه شده بودم
پیمان کرمی: که بعد برگشتم گفتم اشکالی نداره، میرم درستش میکنم. بعد که برگشتم عید نوروز ۹۶، سعید که میشه توی اون پلاک باهم بودیم، اینجا باهم بود، گفت بیا یه کاری من یه چیزی پیدا کردم، بیا با هم شریک شیم. چیکار کنیم؟ یه امتیاز یک بیرونبر، رستوران بیرونبر ۱۵، ۲۰ متری پیدا کردم میدون ولیعصر. امتیازشو بخریم. چرا امتیاز بخریم، از صفر همهچیش بود، آشپز بود، غیره بود، یه سری مشتری هم داشت از اول.
فکر کنم ۵۰، ۶۰ میلیون تومن باید پول میدادیم، اون طرف امتیازشو به ما واگذار میکرد، سرقفلی میگن، همچین چیزی. بخریم و بریم تو کار بیرونبر. ما چی بلدیم از بیرونبر؟ هیچی. ولی دوست داشتیم یه کاری بکنیم. بُرد ما رو نشون داد، گفت آقا ببین اینه، این کارگرمه، این پیکمه، اینم آشپزمه شما میاید جای من، مشتریا زنگ میزنن یه کوبیده سفارش میدن، یه جوجه، شما میفرستی. منم گفتم خیلی ، بهتر از بیکاریه . ببین، آدم بیکار باشه باید یه کاری بکنه. یعنی واقعاً فکر کنم مغزمم فرمان نمیداد.
امین آرامش: اصلاً این اصلاً تو ذهنت نمیاومد که من رفتم دانشگاه برق خوندم، فلان اینا اصلاً به اینا اصلاً فکر نمیکردی؟ چون ببین، کل این کارا رو تو با یه دونه مدرک دیپلمم میتونستی انجام بدی .
پیمان کرمی: اصلاً گذاشتمش کنار. اینو گذاشتمش کنار و میدونی، اینجا فهمیدم اصلاً زندگی واقعی خیلی فرق داره. من شاید توی جوونی یه جاهایی همیشه بهم میگفتن همیشه که نه، یه چند باری بهم گفتن، داداشم بهم خیلی گوشزد میکرد، میگفت آقا پیمان حواست باشه، میگن فلانی مغرورهها.
منم دانشگاه امیرکبیر بودم و درسم خوب بود و رتبه دبیرستان، رتبه اول، امیرکبیر شریف، شاید گفتم من واقعاً هیچوقت به نظر خودم آدم مغروری نبودم، ولی شایدم گفتم ناخواسته این غرور رو حس میکردن ازم. اما اینجاها فهمیدم نه بابا، تموم زندگی واقعی خیلی فرق داره، اصلاً یه چی دیگست. غروری نبود این وسط. نه اینکه بگم من به خاک افتاده بودم، نه. ولی منظورم اینه غروری نبود، من باید کار میکردم.
امین آرامش: رستوران
پیمان کرمی: آره، من باید میرفتم اونجا. ما رفتیم، ما رفتیم شروع کردیم و با سعید شریک شدیم. سعید کلاً از من خیلی زحمتکشتر بود. من خیلی خوابم میاد همیشه، من خیلی خستم
امین آرامش: شیراز زندگی کردی دیگه
پیمان کرمی: ما شیراز زندگی میکنیم من خیلی خوابم اینجا خیلی ساده بخوام بگم من چیکار میکردم؟ بیشتر پشت میز مینشستم، سفارشها رو زنگ میزدن، آقا من صبر میکردم تو سیستم.
حالا سعید بنده خدا خودش کمک که پیکا حتی میبرد تحویل میداد. میدون ولیعصر چند تا پاساژ داره، پاساژ ایرانیان و غیره و غیره. تحویل میداد و کارای اینجوری. کار، کار سختی بود. یعنی باید نمیدونم هر روز حواست میبود، پیاز میخریدیم، نون میخریدیم، گوجه میخریدیم، ماست، خیار رو خودمون گفته بود طرف قبلی درست کنید که هزینهتون نره بالا، این چیزا.
با شریکتون حرف بزنید
پیمان کرمی: من و سعید یه اشتباهی داشتیم اینجا، شراکت سومم بعد از اون حرف نمیزدیم با هم، باز دوباره بلد نبودیم حرف بزنیم. اینو خیلی تأکید میکنم، آقا تورو خدا یا شریک نشید، یا حرف بزنید. ما ماه سوم، چهارم بود، تیر ماه، ماه رمضون شد. ماه رمضون رستوران باید بسته بشه، بیرونبر باید بسته بشه.
ولی یک عرف نانوشته به غلط هست که غذا میدن تو ماه رمضون. رستوران کرکره میاد پایین، از اون زیر بعضیا بعضیا متأسفانه روزه نمیگیرن، غذا میخوان. ما هم کرکره رو میدادیم پایین، چون اگر کرکره بالا بود، میاومدن پلمپ میکردن. یادمه این کرکره رو میدادی پایین، زنگ که میزدن، یا ۲۰ تا غذا با هم پیک میبرد بیرون و اینا. یه بار یه نفر اومد و غذا دارین؟ ما رمضون گفتیم آقا از الان ساعت ۱۱، ۱۲ آماده میکنی برای افطار. گفت بابا خودمون سیاه کاریم، ول پلمپ کرد. آقا پلمپ کرد تو همون اثنا
امین آرامش: فکر کنم کمتر گیر میدن ها.
پیمان کرمی: الان فکر کنم چون اگه اشتباه نکنم تو اسنپفود اینا اصلاً کار میکنه
پیمان کرمی: آره، واقعاً گیر الکی بود . آقا طرف شاید نتونه روزه بگیره، معذوریت داره، شاید مریضه. حالا پلمپ کرد تو همون روزا بود، فکر کنم همون روزا بود. یه روز درآمد تو رستوران درآمد یه اندکی بود. من حداقل اجاره خونهمم در میاومد. خونم کجا بود؟ ته ته خیابون فلسطین جنوبی که میرید، یه خیابونی هست به نام بوذرجمهر
امین آرامش: ، ته تهش که ی اصلاً یه جای خیلی خیلی مهمه، ته ته فلسطین.
پیمان کرمی: خیلی مهم بودم و خیلی مزیتش من همیشه بچه ها کلاس میذاشت، میگفت خیلی اینجا امنه، در ماشینتو بیار اصلاً درشو باز بذار، کسی جرئت داره مگه
امین آرامش: من شنیدم که تک تک که اون واحدای
پیمان کرمی: آره، من دقیقاً همون کوچه بغل بودم. اونجا یه خونه ۴۰ متری داشتم. میگه حداقل اجاره اونجا در میاومد. فکر کن ببین، اجارم ماهی یه تومن بود، من ماهی ۳ میلیون تومن برای من میموند، ماهی ۳ میلیونم برای سعید میموند. سال ۹۶ ایم. الان خدا بده برکت.
پیمان کرمی: بعد اینجاها روزهایی بود که با خودم نشستم فکر کردم. گفتم آقا اول اینکه حالم حال خوبی نبود. چرا؟ دیدم من ته رستورانداری، هزار تا شعبه تو تهران میزنم، ماهی هزار میلیاردم درآمدم، بعد دیدم نه، من خوشحال نیستم. من خوشحال نیستم. شاید عاشق رستوران باشه، عاشق غذا باشه، من عاشق این کار نبودم.
من از اینکه دغدغهم این باشه امروز پیازم پوسیده، گوج رسیده یا نرسیده، اصلاً بدم میاومد از این کار. من اصلاً آدم این نب نمیدونستم آدم چیم، ولی آدم این کار نبودم و طبیعتاً با سعید هم حرف نمیزدیم. تو همون اثنای ماه رمضون و پلمپ و ناراحتی و این چیزا، درآمدم خیلی نبود،
امین آرامش: همه جا داستانهای پیمان حرف نمیزنه با شریک چیز ثابتیه
پیمان کرمی: ببین، روز آخر چه کردیم. نمیدونم سر یه جریانی اون از من ناراحت شد. من به تندی جواب دادم، اون به تندی جواب داد. پا شدیم هم رو بزنیم. نه بابا، آشپز و سرآشپز و نمیدونم کارگر و دو سه نفر کلاً، دو سه نفرم بودن با من. سعید پن اومدن جدامون کردن. آقا حداقل هم رو نزنید، تموم شد.
من گفتم ولش کن آقا. این کار جمع بشه. این شریکم کسیه که من میگم تو قسمت پلاک با هم بودیم، توی اون سوپرمارکت آنلاین با هم بودیم. اینجا همینجوری فقط یه برنامه این شد. گفتم آقا سهم من رو بفروشیم، یه نفر بیاد به جای من. چون ما سرقفلی خریده بودیم ۶۰ میلیون یا ۴۰ میلیون. اون بیاد ۲۰ تومن من رو بده، یکی بیاد با سعید شریک بشه، اون کارو ادامه بدن. یه نفر اومد، پیدا کردیم. اون نفر اومد و پول من رو داد. ۲۰-۲۵ میلیون. من خارج شدم از این بازی. اون نفر اومد به جای من با سعید ادامه داد و سعید اون کار رو ادامه داد. اینجا سال ۹۶، من سال ۹۶، تیرماه ۹۶ فکر میکنم. حالا ماه رمضونش همون موقع. من شهریور ۹۶ میخوام برم خواستگاری. یک ماه میخواستم برم خواستگاری.
امین آرامش: حداقل با خانومت خدا کنه حرف بزنی توی خواستگاری.
پیمان کرمی: من رفتم حالا میخوام فقط موقعیتو ببینید. من کار نداشتم، ماشین نداشتم، طبیعتاً خونه هم نداشتم و بیکار بودم. الان که فکر میکنم با چه پشتوانهای، با چه اعتماد به نفسی رفتی برای خواستگاری این مسئولیت زندگی همون درک به خصوص نزدیک به ازدواج که میشی، برای آقایون خیلی ترسناکه این فضا.
من حالا کسایی میشناسم که برادر خودم الان خدا رو شکر شرایط مالیش خوب بود، میخواست بره خواستگاری استرس داشت. میگفت شاید از پسش بر نیام. ولی من نمیدونم با چه اعتماد من کلاً همیشه میگم، میگم این وسط کار، ایشالله اوکی میشه. کلاً عملگرام اونجا هم گفتم که آقا میرم حالا یه کارم پیدا میکنم تا اون موقع .
ایدهم چی بود؟ بعد رستوران میخوام کار واردات انجام بدم. آها ایده رو داشتم. حالا ببینید من سه تا کار دو سه تا کار رد کرده بودم . حالا بیمه و اینا رو اگر کار محسوب نکنیم. اومدم آقا پلاک و سوپرمارکت آنلاین و رستوران. بعد گفتم ولش کن بابا، من که دارم من عاشق خریدو فروشم. یه کالای ارزون پیدا کنم، گرونتر بفروشم. یک، دو، من کنارم کسایی میشناسم که این کارو بلدن.
امین آرامش: داییهام و اینا
شروع واردات
پیمان کرمی: آره ببین روم نمیشد هیچ وقت ازشون راهنمایی بگیرم. آقا تو رو خدا یه جمله یه بار خوندم، میگه رو برای زدن، رو بزنید. چرا من روم نمیشد و رومم نزدم و بله خجالت میکشیدم که اگر میرفتم اینقدر قشنگ راهنمایی میکردن. روم نمی نه اگه برم مزاحم بشم الان نمیدونم هیچ وقت نرفتم.
اومدم چیکار کنم؟ گفتم که بیام واردات انجام بدم. پلیاستیشن میارم. کاری نداره. میرم تو امارات، پلیاستیشن میخرم پل پیاسفور بود اون موقع. پیاسفور میخرم، میدم یه شرکتی حمل میکنه، میارم میفروشم. کلاً کار رو آسون در نظر میگرفتمش. میخرم، حمل میکنم، میارم میفروشم. پیاسفور چطور بخرم؟ زنگ زدم یه پسرخاله داشتم تو امارات. فلانی قیمت پیاس به من میدی؟ گفت اینقدر درهم. تو بازار چک کردم، اینقدر. بعد گفتم ، این کارو میکنم. ۲۰-۲۵ تومن از رستوران داشتم، یه وام بانکی گرفتم ۱۵ میلیون. ۳۰-۴۰ میلیون تومن. با همین ۳۰-۴۰ تومن میاریم یه تعدادی ۲۰ تا پلیاستیشن میارم. من پلیاستیشن رو خلاصه یک ماه، ۲ ماه بعد آوردم خریدم.
بعداً فهمیدم چون ساپلایر نداشتم، یه نفر فقط شماره داشتم، باید از اون میخریدم. هر قیمتی میگفت. چون بنده خدا پسرخالهم همون یه شماره رو داده بود . شرکت هم با یه نفر میشناختم. گفت این قیمت. منم من فقط باید انجام میدادم . حالا کاری نداشتم. آوردم پلیاستیشن. فکر کنم ۴۵ میلیون کل سرمایهم بود و هزینهم شده بود. اندازه ۴۵ میلیون پلیاستیشن آوردم که با حملش رفتم تو بازار که حالا بفروشم، سود کنم. ببینم اصلاً سود واردات چقده. رفتم آقا تو سر مال میزدن اصطلاحاً.
این بعضی از بازاریها وقتی یه نفر جدید میخواد به وارد بازارشون بشه، راه نمیدن اصطلاحاً. نه الان فصلش نیست. اصلاً پیاسفور میخره این دور و زمون؟ فلان این خلاصه اشکمو درآوردن . یعنی ولی من چی گفتم؟ آقا میفروشم. ته ذهنم میخوام گفتم آقا بالاخره با یه قیمتی که میخرن. هر کالایی رو من میگم آقا میشه فروخت. فوقش ارزونتر. من رفتم پلیاستیشن که ۴۵ میلیون تموم شده بود، فروختم ۴۱-۴۲ میلیون تومن. ۱۰ درصد نه، ۵-۶ درصد از سرمایهم رفت.
ازم پرسیدن واردات چطور بود؟ کار اول وارداتی گفتم خوب بود، خدا رو شکر راضی بودم. گفتم الان اگه بگم به فامیل، آشنا این نشد، ضرر کردم، میگه دیدی نشد؟ دیدی اینم به دردت نمیخوره؟ بیا برو درس بخون، استاد دانشگاه شو. بیا فلان گفتم نه خوب بود، خدا رو شکر راضی بودم. نگفتم ضرر کردم. گفتم تقریباً سر به سر، یه ذره اندک سود کردم. ولی من ۵-۶ درصد از سرمایهم رفت.
اومدم قدم بعدی چیکار کنم؟ گفتم من دوباره میخوام این کارو انجام بدم. من خوشم اومد. من از اینکه یه کالایی رو بخرم، بیارم و بفروشم خوشم اومد. و یه چیزی هم فهمیدم، هر کالایی رو میشه فروخت. ارزونتر فوقش ارزونتر
امین آرامش: همینو میخواستم بگم. ببین شاید به لحاظ عددی احساس کنی ۵-۶ درصد ضرر کردی، ولی اگه بیای تجربهای که به دست آوردی به اضافه اعتماد به نفسی که الان که این جمله رو میتونی بگی “هر کالایی رو میشه فروخت”، محصول اینه که آوردم و فروختم. اگه این اتفاق نمیافتاد چه بسا این خودش ۲۰ درصد سوده که جمع کنی با اون سه درصد منهای پنج درصد، انگار ۱۵ درصد سود کردی. این جملهای که میگه
پیمان کرمی: من با هرکی صحبت میکنم میگم آقا تو رو خدا اگر میخوای کاری شروع کنی، شروع کن. ایدهآلگرا نباشید. بهترین حالتش اینه که آقا با تحقیق واردات انجام بدید. نرید پلیاستیشنی بیارید که قیمت فروشش رو درست نمیدونی. من روم نمیشد برم تو بازاری میخوام بگم من خجالتی بودم. باید من این که منو اینقدر خجالتی که روم نمیشد رفتم فروختم.
ایدهآلگرا نباشید
امین آرامش: چرا این کارو نکردی که دارم میگم جنسو هنوز نخری اونور بری پیش کسی که قراره بعداً بهش بفروشی بگی آقا من پلیاستیشن دارم، چند تا میخوای؟ اول ببینی چند تا مشتری داری
پیمان کرمی: باید این کارو میکردم. یه بارم رفتم ولی دو سه ماه بعد اقدام کردم. اون دو ماه رو این کارو نکرده بودم. و دلیل اصلیم این بود که روم نمیشد. از این رو شدن داره برو با مغازهها صحبت کن. من ولی چی میخوام بگم؟ میخوام بگم حتی آدمی که روش نمیشه و ضعفه واقعاً. این در این حد خجالتی بودن، اونم تونست بفروشه. آقا شما نهایت بقیه همینقدر خجالتیان . یه ذره از من پروتر باشن که بردن. من اینقدر خجالتی که روم نمیشد حتی از مغازهدار بپرسم. حتی از داییت بپرسیم
امین آرامش: عجب بار بعدی چی؟
پیمان کرمی: من گفتم که خیلی ، من یه بار این کارو انجام دادم. بهترین قدم زندگی من این این کارو انجام دادم. عملگرا بودم. آفرین. رفتم گفتم من کالا میارم. پلیاستیشن نمیارم. چی بیارم؟ سرچ کردم. میزدم چه جوری سرچ میکردم؟ پرایس آف گلس این دبی (Price of glass in Dubai). بعد میومدم قیمت گلس رو تو ایران چک میکردم. پرایس آف پن این دوبی (Price of pen in Dubai). همین قدر انگلیسی بعد قیمت خودکار، مداد همه کالاهای مختلف ۳۰ تا ۴۰ تا کالا به همین میخوام بگم همینقدر ساده فکر میکردم.
نه پیچیدگی، نه چیزی بعد یه جایی رسیدم زدم یو پرایس آف کم دیجیتال کمرا (Price of digital camera). حالا چرا دیجیتال کمرا؟ اون خیابون جمهوری نزدیک به خونهی من، دوربین عکاسی کنون (Canon)، نیکون (Nikon) میفروشن. بعد م دونه نیکون پیدا کردم، حاشیه سود داره. ۱۰٪ حاشیه سود داره. گفتم خود جنسه. من میخوام واردات دوربین عکاسی انجام بدم. زنگ زدم پسرخالهیه تو دبی یه دونه یه دونه تأمینکننده دوربین به من میدی؟ گفت بنده خدا تو بازار گفت آقا این داره. بازم اینجا یه دونه تأمینکننده داشتم.
هرچی میگفت باید قبول میکردم. یه لیست ازش گرفتم، با قیمتهای سایتهای ایرانی چک کردم. گفتم آقا این روم نمیشد از مغازهرو بپرسم من چه مدل دوربینی بیارم. گفتم خیلی ، قیمت خریدو دارم، قیمت حملم پرسیدم باز از این شرکتی. گفت دونهای اینقدر دوربین حمل میشه. میارم. چند مدل دوربین پنج-شش مدل دوربین آوردم. اینایی که میگم با پول اندکه .
من چقدر سرمایه داشتم؟ دوربینا رو آوردم. پنج-شش مدل رسید. رفتم تو بازار. آقا این چی آوردی؟ این چه مدلی آوردی؟ چرا این کارو گفتم آقا آوردم . چم میخری یا نه؟ اینم قیمتم. قیمت سایتا یادم کنون ۷۵۰، ۷۵۰ دی (Canon 750D) تو سایتا میدن یک میلیون و ۳۰۰. منم رو حساب سایتا این سری آورده بودم. تو چند میخری؟ یک و ۲۰۰ میخری؟ یک و ۲۵۰ میخری؟ نه و فلان و اینا با یه مغازهداری اونجا رفیق شدم.
بنده خدا خیلی کمکم کرد. میگم آدم بیفته وسط کار، مسیر خودش راهو بهت نشون میده. گفت ببین این دو این دو مدل، مدلای خوبی نیست. واقعاً باید سربهسر، یه ذره پایین رد کنی. فکر کنم نه اون دو مدل با ۵٪ ضرر این سه مدلت بهتره. با ۵-۵٪ سود. فکر کنم اینجوری شد که در کل دو-سه درصدی سود کردم. گفتم به به، خوبه. بعد بهش گفتم خدا خیرت بده، دفعه بعد بهم میگی چی بیارم؟ گفت آره. دفعه بعد بهم لیست داد.
گفت چقدر پول داری؟ گفت اندازه این ۴۰ تومن میخوام بیارم. گفت آقا پ مدل این کنونو بیار، این نیکونه، پرفروشتره. اینا رو بیار. من چند چند تا پارتی که دوربین آوردم، میدونی اینکه تونستم تو پارتهای بعدی من هر سری ۷ تا ۱۰٪ سود میکردم. از امارات کالا میخریدم، ۴۰ میلیون، ۵۰ میلیون میآوردم، ۵ میلیون داشت بهم حاشیه سود میداد. سود آیا عجیبی بود؟ نه، ولی سود خوبی بود. کار واردات و تایم تایم آزادی بود.
میتونستم سرچ و بررسی انجام بدم. من این کارو کردم و کردم و اینا سال ۹۶ اینا بعد اون خواستگاری هست. من میرم تو کار دوربین. اتفاقاً یه وام گرفتم. بابام خیلی همیشه پشتوانه من بود.
اینجا اومد برام یه وام گرفت روی خونهش، سندو خونه دقیقاً این جمله رو یادم خیلیا بهش میگفت بابا نکن. میخوای رو خونه وام بگیری؟ 100 میلیون فکر کنم برام وام گرفت. اگر نتونه قسطشو بده، خونهت میرهها گفت نه، من ایمان دارم بهش. شاید بابا نمیتونه سرمایه به من بده. یه سری بابا ها میگه این کارخونه مال تو، ولی اون کارخونهداره اعتماد به نفسو نمیده. بابای من به من اعتماد به نفس من همیشه ته ذهنم این بود که یه پشتوانهای مثل بابا دارم. شاید ولی مطمئن بودم اگه یه روز گیر کنم، خونه رو میفروشه، ماشینشو میفروشه. پشت سر این خیلی کمک میکنه ها اینو این اینجا به کی میخوام بگم؟ اون پدر مادری که حالا بچهشون میخواد کار کنه، گوش میدن، تو رو خدا اعتماد به نفس این بچههاتون بگین که ما پشتتیم. شاید هیچوقت نیازی نباشه هزینه کنی.
اون چک هست یه داستانی هست میگه یه چک سفید امضا دادم به طرف. طرف رفت به پشتوانه اون چکه کار کرد. این خیلی مهمه. من من کسیو میشناسم آقا کارخونه داره ولی بچهش همسن منه، استرس داره، نمیتونه کار کنه.
امین آرامش: یه حالت وسطی داره . یعنی باز از اون و داستانم اگر خیال اون بچه جمع باشه که هر گندی بزنه، آخر هستن و میره گند میزنه واقعاً.
بابام بهم ایمان داشت
پیمان کرمی: شایدم بابا من رو میشناخت. میدونست که همیشه میگفت من به تو ایمان دارم.
امین آرامش: دقیقاً اینجوریه که میگی آقا جون بدترین حالتشم اینه که اینجوری میشه. میرم به بابام میگم آقا انقدر فلان هیچوقت ممکنه اونم نشهها ولی به هر حال دلت گرمه به اون
پیمان کرمی: میگم شایدم آره به قول شما هیچ وقت نشهها ولی
امین آرامش: میدونید اون وامه رو گرفت. من رفتم دوربین آوردم. باز خوردیم به افزایش دلار. من استرسی دلار داشت میرفت بالا. نمیدونستم دوربینا رو چیکار کنم. بعد یهو دیدم من چقدر دارم سود میکنم. ولی سود واقعی نبود. من تومنی سود میکردم، دلاری پولم داشت ی کم ارزشتر میشد. بخوام مثال بزنم، اگر ما یک دوربین اون موقع دلار از ۴ تومن رسیده بود به ۶-۷ هزار تومن داشت میرفت. سال ۹۷. من یه دوربینو میخریدم 1000 دلار، فرض کن ۴ میلیون، میومدم اینجا میفروختم ۴ میلیون و ۴۰۰. ۱۰٪ سود میکردم.
یه جایی رسید یهو دلار شد ۶ تومن. من باید همون هزار دلار، همون دوربینو ۶ میلیون میخریدم توی امارات، ولی تو بازار 4 و ۴۰۰ شده بود ۵ و ۸۰۰. قیمت ایران از امارات ارزونتر شده بود. پس من باید چیکار میکردم؟ من دوربین آورده بودم ۴ و ۴۰۰ بفروشم که هنو تو انبارش بوده از قبل. داش من ۵۸۰۰ فروختم. تومنی ترکوندم، خیلی سود کردم، ولی دلاری باختم. یعنی میخوام بگم وقتی تورم اینجور داریم، ارزش دلاری کالای ما هی کمتر میشه. یه جایی رسید که دیدم اصلاً نمیتونم کار کنم. یعنی قیمت نمیخوند. تا چند ماه هم این بود از قبل، به قول شما تو انبار بود. نمیشد کار کرد. چه باید کرد؟ من یه پولی دستم بود. اوایل ۹۷.
امین آرامش: اوایل ۹۷ تا پاییز ۹۷ همینجوری هی رفت بالا هی
پیمان کرمی: آره بعد منم این تازه بچه تازه اومده تو کار، بلدم نیست، استرس و اینا ولی تومنی سود کردم. یادم نیست اگر ۱۰ هزار دلار داشتم، پولم شد ۸ هزار دلار. نمیدونم
عجب آره اونجا دیدم دوربینو به این دلیل نمی شهو اینکه ۷ و ۱۰ درصدم واقعاً خوب نبود. یعنی جز خوب بودا، ولی عالی نبود. باید چه کنم؟ یه پولی دستمه. گفتم بیام کار بعدیو انجام دادم. دیدم من خرید و فروش دوست دارم. من نمیدونم من با اینکه خجالتیم، ولی خوشم میومد برم تو بازار بگم این کالا رو دارم.
امین آرامش: ترکیب جالبیها ترکیب یک آدم خجالتی که به فروش علاقه منده
پیمان کرمی: آره جالبه اومدن گفتن که آقا یه سایتی هست به اسم ستاد ایران. کالای اموال تملیکی توش میذاره. بارهایی رو که انگار از بقیه گرفتن، قبض کردن و غیره رو تو سایتش میذاره. میاد شما میرید مزایده، قیمت بالاتر میدید. گفتم بذار ببینم چیه. من رفتم ته توشو درآوردم. تو اون سایت باید ثبتنام میکرد و اینا بعد چهجوری بود فرایندش؟ هر دو هفته، ۳ هفته یک بار یک مزایده میذاشت. من استان بوشهرو چک میکردم.
از شیراز انبارش میرفت چک میکردم. میگفت که این مدل خودکار هست، ۱۰۰ عدد ازش هست. اگه یه بازدم میدادن دونه ۱۰۰ تومن، من میگفتم این خودکار تو بازار ۴۰۰۰ تومنه. من قیمت میذاشتم ۱۵۰۰. ببین من یه کالاهایی تو اون اموال تملیکی خریدم که اصلاً باورم نمیشد. من توالت فرنگی خریدم، تسمه کولر، ماگ، اتود کالای بی ربط مزایدههای مختلف بود. من فقط صرفاً میدیدم این قیمتش ۲۰۰۰ تومن بود تو سایت، تو بازار ۵۰۰ تومن.
امین آرامش: انبار داشتی تهران اینا رو؟
خیلی عملگرام
پیمان کرمی: نه! حالا هم میخوام میگم اصلاً بعداً اینا اومد. هنوز به انبار من فعلاً فقط هرچی پول از دوربین داشتم، هرچی وام داشتم، پولای وام و اینا، همه رو گفتم خیلی ، میبرم اینجا کالا میخرم. خیلی عملگرا دوباره خیلی عملگرا بدون فکر آنچنان که مشورت کن نکنه این داستانی پشتش باشه رفتم بهترین کالایی که پیدا کردم، یه ماشین حسابی بود. ماشین حساب کاسیو (Casio) از این مهندسیها خیلی قیمت خوبی یادم اون موقع روش گذاشتم. من یک فکر میکنم ۱۵۰-۲۰۰ میلیون ۲۰۰ میلیون از پولم نصف بیشتر پولمو گذاشتی ماشین حسابا رو. من عدد گذاشتم ۲۰۰ م میشد ۶۰۰-۷۰۰ میلیون میآوردم. خیلی عدد جذابی
کالاها رو من خریدم. بعد این کالا یه پروسه گمرکی داشت. از اونجا میخریدم. من افتادم وسط پروسه گمرکی. ببین سال ۹۷ من سال ۹۷ ازدواج کردم. من ۴ ماه مجبور شدم اصلاً با خانمم تقریباً خونه نبودیم. اکثرش بوشهر بودم. انقدر اذیت شدم، اذیت شدم از این سیستم فشل اون کسی که باید کارای ما رو میکرد خیلی اصلاً واقعاً نابود شدم. پیر شدم تو اون چند ماه که اون کارهایی که خریده بودم، اون توالت فرنگی، تسم غیره غیره کاراش
پیمان کرمی: آره ترخیص بشه. تملیکی تو ایران بود ولی باید یه کارای گمرکی انجام بشه
پیمان کرمی: من یه خاطره اینجا بگم. ۳ روز بعد یه کاری انجام شد. گفتم خودم میرم تو گمرک میشینم، این کارو انجام ش یادم نیست چه نامهای زده میشد. به خدا صبح تا ظهر میرفتم پیش اون طرف میشستم، میگفت سیستم خرابه. روز دوم رفتم بعد روم نمیشد ۵ دقیقه یه بار بیام بگم درست نشد ؟ هی میگفت خراب روز سوم واقعاً کلافه بودم. بعد زندگیم اصلاً رو هوا من خونهم تهرانه، خودم بوشهرم، خانومم تو روستامون اومده بود.
اومده بودیم که کار انجام شه، برگردیم تهران. روز سوم گفتم آقا تو رو خدا یه کاری بکن. من نمیدونم من چیکار کنم سیستمت درست شه. باورتون نمیشه، تو گمرک بوشهر گفت این ساختمون کناری یه مهندس آیتی (IT) هست. برو به اون بگو بیا درستش کن. رفتم به طرف گفتم اومد یه چند تا دکمه زد، درست شد. من ۳ روز گیر این بودم. روز سوم به من گفت فلانی بیار
پیمان کرمی: مگه میشه اینقدر سیستم فشل؟
امین آرامش: ببین خیلی از جاهای دولتی هست که من میرم اقعاً باید جلوی خودمو بگیرم. چون میخوام یارو بلند کنم پاشو بابا این چهار تا کلیک بزن بده .
پیمان کرمی: واقعاً اصلاً به خدا و خودم یعنی آقا سیستمت خرابه، تلفن زنگ بزن یه داخلی نداره، بیرونی که موبایل که زنگ بزن فلانی سیستم خرابه. زنگ نمیزد. من رفتم حضوری طرفو آوردم. در مورد سال ۹۷ داریم صحبت میکنیم. نه سال ۴۰ که تلفن نیست، ۵۰ که تلفن نیست. حالا اومد و من من بیچاره شدم تو اون چار ماه و کالا بالاخره ترخیص شد. کالا ترخیص شد. خوشحال و خوش و خرم کالاها رو آوردم.
اولین بار انبار روستامون. گفتم میارم اونجا بعد میفرستیم بره تهران و وقت پولداریها بالاخره شد بنز بالاخره داره میشه به خصوص ماشین حسابم خیلی ماشین حسابی جذابی بود. خیلی خوب خرید این مهندسی رو
کالا رو بردم روستامون. اومدم یه کارتونش باز کردم. فقط ماشین حسابارو اومدم اول باز کنم، عشق کنم یه کم نگاه کنم این پولو ببینم . ماشین حسابو که باز کردم، دیدم اماشین حساب مهندسی توش از اون ریز هزار تومنی گذاشتن. این ماشین حسابهایی کف دستیا
پیمان کرمی: داستان چی بوده؟ تو گمرک طرف اومده بود عوض کرده بود؟ حالا کاری نداره مال گمرک وارد نمیشن
امین آرامش: دنیا رو سرم خراب شد. یعنی واقعاً دنیا رو سرم خراب شد. من نصف بیشتر پولرو ماشین حساب گرفته بودم. من باید چک میکردم موقع تحویل. منم چک کرده بودم، ولی چهجوری؟ موقعی که به من تحویل داد، مامور گمرک ن ۳۰ کارتن، ۵۰ و۱۰۰ کارتن بود. یکی از کارتونها نیمه باز بود.
من همون نیمه بازه رو باز کردم، روشو نگاه کردم. یه دونه ب درآوردم، دیدم بله مهندسیه. نگو فقط همون کارتون، فقط ۱۰ تا ماشین حساب رو مهندسی بود. همه بقیه، پاکت مهندسی بود، داخلش از این ماشین حساب ۱۰۰۰۰ تومنی ارزونا بود. ببین فقط اونجا یکی از فامیل اومده بود داشت کمک کارتونو من فقط گفتم که من برم بخوابم. من وقتایی که خیلی حالم اصلاً تموم میشم، میرم میخوابم. رفتم واقعاً خوابیدم. نمیدونم ساعت ۱۱-۱۲ ظهر بود، چی بود. رفتم یه سه-چهار ساعت خوابیدم . گفتم کاری که نمیشه کرد که. حداقل بخوابم.
امین آرامش: خیلی خوب بود
پیمان کرمی: رفتم خوابیدم. بعد گفتم حالا چی؟ بقیه رو میفروشم. اومدم و بقیه رو اوردو و ماشین حساب و خلاصه آوردم فروختم. تسمه رو به سختی فروخ رفتم بازار گفتم تسمه رو خودش فضا خیلی صد گونی تسمه کولر چند گونی تسمه کولر تسمه کولر چرا خریدی مرد حسابی؟ یکی میگه بابا چه بی رف نخر توالت فرنگی رفتم گفتم اصلا اینو نمیتونی بخری. مال یه شرکت دیگست. برند مال یکی دیگست. خلاصه بیچاره شدم . یه سریارو فروختم، یه سری رو دادم همینجوری اصلا بلبشویی و یه سری بدهی داشتم، وام داشتم، اینا یه چیزایی تهش بود ولی پولم قسمت زیادی دوباره هیچی کردم. یعنی یه سری تو دوربین درآورده بودم، وام و اینا فک کنم اندازه اون وامی هم که گرفته بودم نداشتم. اگر ۱۰۰۰۰ دلار داشتم، دوباره پولم شد ۴۰۰۰ دلار، ۳۰۰۰ دلار. دوباره شدم هیچ. الان ولی فرق اینجا اینه که اینجا سال ۹۷ من اینجا متأهلم.
ازدواج و مسئولیت یک نفر دیگر
پیمان کرمی: تأهل که داشته باشی، شما مسئولیت یک نفر هم داری. نمیتونی بری یه خونهی ۲۰-۳۰ متری خودت تنها زندگی کنی، نون و ماست بخوری. بابا زندگی داری، چهار تا فامیل میان و اینا و باید هم نشون ندی که اینقدر باختی. اصلاً باید محکم بمونی. عید ۹۸ عید سختی بود برا من. این اتفاقات افتاده بود.
یه سری کالا همین هرچی مونده بود آوردم تهران بفروشم. رفتم بازاری مختلف بازار بزرگ یه تعدادی فروختم، یه تعداد قرار شد بعد عید بفروشم. مداد نوکی فروختم، ماگ داشتم فروختم یه تعدادی و اینجا سال 98 بعد فهمیدم اصلاً اموال تملیک اصلاً اشتباه بود از اول. یه چیزی هست یه فرهنگ که نمیگن یه صحبتی هست میگن آقا اصلاً نباید بریم سراغ اموال تملیکی.
اموال تملیکی کالاهای کسای ست که ضبط شده. میگن چشم طرف نمیاومد برکت نداشت و واقعاً برکت نداشت و من نرفتم سمت اون بازی و بعد من بچه بودم، من فقط میخواستم پولم اصلاً این چیز رو نمیدونستم. بعد دیدم واقعاً اصلاً نمیدونستم اموال تملیک از کجا میاد. میدونستم فقط به من گفتن یه سایتی از کالا توشه. بعداً گفتم بابا داستان اینه، کالا یه بنده خدای ست. اینجوری شده بله سال ۹۸ به من گفتن که
امین آرامش: به داستانهای جذابش کی میرسی که همش گریه داره
پیمان کرمی: نه اینجا ۹۸ خیلی سال سخته.
ورود به دنیای ماینر
پیمان کرمی: سال ۹۸ رفتم گفتن آقا یه چیزی اومده ماینر (Miner). گفتن یکی از فامیلمون گفت یه چیزی هست به اسم ماینر. میخری، میبری میکاری، برق بهش میدی، برات بیتکوین (Bitcoin) درمیاره. گفتم که چی و اینا ته دوشو درآوردم. کلاً چت میکنم روی موضوع ته دوشو درآوردم. گفتم آره چیز خوبیه. پولی هرچی پول داشتم و اینا، رفتم می تدا ماینر خریدم. ماینر خلافنه خیلی غیرقانونی نه قانونی نصبش غیرقانونی بود هنوز.
پیمان کرمی : بعد من رفتم یه جایی پیدا کردم، یه کارگاهی، چند تا نصب کردم و اتفاقاً یه تعدادی خریدم ماینر . سرچ کردم و اینا بعد یکی-دو ماه سرچ اونو خریدم، رفتم یه تعدادی نصب کردم ماینر. یه تعدادی هم واقعاً به من بیتکوین داد. عدد الان که فکر میکنم عدد خوبی هم داد. میخوام بگم نیم بیتکوین بخوام بگم نیم بیتکوین الان میشه یک و نیم میلیارد تومن. روزی که باهم صحبت میکنیم، همچین چیزی هم فکر کنم به من داد. تو اون یک-دو ماهی که من به کار گذاشتم. اون موقع یک و نیم میلیارد نبود.
اون موقع ارزشش کمتر بود. الان با ارزشتر از با ۵ سال پیش شد خوب بود. من گفتم که شنیدم یه دستگاه ماینری اومده به اسم ایوان (E1). حالا کسایی که تو این بازین میدونن. داره تو چین پیشفروش میشه. دستگاه ۱۲ میلیون از چین میخریدی، میآوردی ایران، پیشبینی بود ۲۰-۲۱ میلیون میفروشی. گفتم آقا من این بیتکوینرم فروختم. نمیدونم ۴۰ میلیون، ۵۰ میلیون ۱۰ میلیون بود بیتکوین رو فروختم. دستگاههام فروختم.
گفتم اینا رو ول کن بابا، بیا بریم پول اونجاست. دستگاه ایوان میخری، میاری، چند برابر میفروشم. یه سری دوباره قرض کردم از دوستام و اینا قرض کردم. هرچی پول بود همه رو یه چند تا ایوان خریدم. ۱۰ تا ایوان خریدم، ۱۵ تا ایوان خریدم. نمیدونم من در مجموع ۳۴ تا ایوان خریدم. ۴۰۰ میلیون پول دوباره جمع کرده بودم که ایوانا که میومد، من ۴۰۰ میلیون انتظار داشتم ۸۰۰-۹۰۰ میلیون تومن بشه
امین آرامش: این قرض گرفتنه سخت نبود برات؟ یا آدما چجوری بهت اعتماد میکردن؟ یعنی به واسطه چی بود که هی ببین توی که کمرو بودی که اونجا بری گاه اوقات
پیمان کرمی: اینجا رو من بقیه قرضا نه همون پولای خودمو چیز می جمع میکردم و وام بود خیلیاش. خیلی از قرض که میگه منظورم وامه. اینجا فقط یکی از دوستان بود، یه پولی داشت. آقا گفت من پول بیکار دارم. گفتم بده من. بده من باهاش کار میکنم. آقا یه چیزی بعداً بهت میدم. اینم نبود تو ۱۰۰ میلیون تو بده، بعد من همینجور من ۱۰۰ میلیون باش کار میکنم، تو ۴ ماه اینقدر بهت پس میدم. من این ایوانا رو بیاریم ایوان بیارم ایوان بیارم بعد همه پولاری خور خور ۱۰ تا خریدم، دوباره ۵ تا پول جمع کردم اندازه ۷ تا ۱۰ تا ۱۵ تا ۳۴ تا ایوان شد بیاد و از چینم که با پیشفروش که اون موقع پیش مرحله تولیدش بود اصلاً. تو بعد افتاد با یه شرکتی بستم، کشتیرانی و شرکت حمل و اینا که بیاد. واردات ماینر متأسفانه کاملاً قانونی نیست.
پیمان کرمی: بله غیرقانونی بود. الان فکر کنم وزارت سمت یه سری چیزا برش آورده. یعنی اچاس کد (HS Code) و تعریفه آورده، میشه ترخیص کرد.
پیمان کرمی: من اصلاً حالم از ماینر بد شد. اصلاً نمیدونم الان تعریفش چطوره، ولی اون موقع قانونی اقعیتش نبود.
امین آرامش: داستان ماینرم تلخه.
پیمان کرمی: برنامه من ۴۰۰ میلیون ماینر میومد ۸00-۹۰۰ میلیون میفروختم . اینجا به خانمم گفتم وقتشه بریم دفتر بگیریم. میگه من چون کارای قبلی اون توالت فرنگی تصمیم اینا دفتر نداشت میرفتم تو بازار، تو انبار گرفته بودم. میرفتم تو بازار اینو دارم گفتم آقا این ماینرا بیاد ما اینجا میلیاردری ۴۰۰ میلیون ماینه. یه میلیارد واقعاً پولش بود. ی میلیارد پول کم که نیست. بریم یه دفتری بگیریم. دفتر گرفتیم و با یه خانمی صحبت کردم برای اجاره. امروز، فرداش قرار شد من برم با خانمم. رفتیم دفترو دیم. فرداش داشتم میرفتم سمت اونجا که دفترو اجاره کنیم، تو مسیر بود، به من زنگ زدن که آقا ماینرا قبض شد. یعنی چی؟ ماینرا قبض شد؟ تموم شد
امین آرامش: رفت تو سایت فکر کنم یعنی چون با لنج میآوردن، میاد دبی، از دبی میاد اینور.
پیمان کرمی: رفت بعد من با اون شرکت حملی هم که کار کردم، بیمه اینا نمیکردم. من ضمانت میکنم، اتفاقی بیفته من خودم لنج که بیمه نداره . بعضی آره اون شرکت برای من هیچ چیزی نکرده بود که آقا بگی من تضمین میکنم، ضمانت میکنم. نداشت. من فقط همش پرید تو راه. رفتن برای بستن قرارداد به من زنگ زدن. رفت گفتم، رفت گفتن، رفت. ببین من فقط کاری من الان میخوام برم دفتر بگیرم، بابت چی دارم دفتر میگیرم؟ بعد از اون طرفم رومم نمیشد کنسل کنم . ظرف دیروز گفته بودم. من فقط تنها کاری که کردم گریه کردم . یعنی گریه کردم تا گریه کردم تا به اونجایی که اون بنگاه رفتم با اون خانم بستم
امین آرامش: یعنی قرارداد اونجام بستی؟
ریسک کردم
پیمان کرمی: آره بستم. یه چیزایی مونده بود. هنوز اندازه چند تا دستگاه، سه چهار تا دستگاه پیشم مونده بود. اینجوری بگم برای من اون برهه ۱۰۰ میلیون دستگاه مونده بود. دستگاههای داشتم تو بازار گرفته بودم.
پیمان کرمی: آره تو بازار خریده بودم. ۲۵۰ میلیون بدهی بود. بدهی که میگم به جز وام. یعنی ۲۵۰ میلیون پولی بود که باید میدادم. قصههای وام جدا، اجاره خونه جدا. پس اگه ۲۰۰ میلیون، ۳۰۰ میلیون، ۱۰۰ میلیون وام گرفته بودم، اونها همه رفته بود. پول هم رفته بود. من کلاً ۲۵۰ میلیون باید پول میدادم، ۱۰۰ میلیونم پول داشتم. گفتم من ۱00 تومن دارم فقط. برگشتم خونه، خانمم گفت چی شد؟ گفتم هیچی رفت. گفتم خانم رفت. یعنی من این دومین شکست بزرگم من بعد ماشین حسابا واقعاً داشتم اصطلاحاً بلند میشدم.
با اومدم تو همون کار ماینر و ماینر ایوان و یه ذره بیتکوین و این چیزا. اون دومین بار بلند شدم. اینجا که این شکست خورد ببین اینقدر سخت بود، فقط من یه صحنه رو یادم بگم من ته جیبم ۱0۰ هزار تومن بود، ته حساب خانمم ۵۰ هزار تومن بود. چه کنیم؟ بریم خونه یکی از اقوام. رفتیم خونه اقوام، بعد گفتن ما اونا مهمون داشتن. بهشون گفتیم همچین داستانی، اونام ناراحت شدن. گفتیم نمیتونیم مهمون ای ببینیم. رفتیم گفتیم میریم سینما. یک فیلم غمانگیزی هم بود. یه فیلم من فکر کن بیچارهای، به خاک سیاه نشستی، خوابی بشه ببین به خاک سیاه نشستم، پول تو حساب ۵۰۰ هزار تومن داریم کلاً. بعد رفتیم فیلمم بگم یه فیلمی بود که مربوط به سیستان بلوچستان، این عبدالمالک ریگی
امین آرامش: نیمه پنهان؟
پیمان کرمی: خانم الناز شاکردوست بازی میکرد. فیلم این فقط اینجوری بهت بگم، این فیلمه شما رو تا مرز اشک و گریه میآورد، اشکت نمیاومد. نمیدونم چهجور اصلاً اینجور ساخته شده بود. یه سری فیلما از اول اشکت میاد، یه سری فیلما خنده دار این فیلم همه رو من این حالا ما که شرایطمون خاصه، بقیه رم تا مرز بغض میآورد، بعد اشکت نمیاومد. من اونجوری خودم داغونم، پول ندارم.
امین آرامش: شبیه آقای همسایه شدی الان که داری میگی.
پیمان کرمی: اصلاً من من چیکار کنم با زندگی ؟ ببین واقعاً به معنای کلمه چهار روز خوابیدم. یعنی فقط سه چهار روز بعدی فقط خوابیدم. چون هیچ کاری نمیتونستم بکنم. سه چهار روز واقعاً خوابیدم. تنها تراپی که داشتم همون بود. یعنی باید میخوابیدم . سه چهار روز روزی چند ساعت بیدار میشدم اینا چه باید کرد .
بعدش دوباره بیدار شدم، گفتم این بار سومه. بار سوم و اینجا واقعاً یه جوری شده بود که همون بابا، همون داداش احساس هیچ وقت به من نگفته همیشه میگفتن آقا ما میدونیم تو چقدر خفنی و همیشه اعتماد به نفس من میدادن، اما احساس کردم که واقعا اونا هم ترسیدن. شاید ته زنش نکنه، اون آدم خفنه نوس ولی واقعا ولی به حرفش حق داشتن بترسم.
اینجا بار سوم بود . من یه بار اینو بگم، تو دوران لیسانس همیشه بچهها گفتم میبینی عاشق چیام؟ جوگیر بودیم. کار ن وارد دنیا واقعی ن گفتم عاشق اینم برم بالا، شکست بخورم، دوباره بیام بالا. تو فیلما آدمایی که اینجوری شکست میخورن، میآن بالا خیلی خفن بودم. گفتم عاشق اینم. اینجا گفتم خدایا من بار سوم میخوام بیام بالا. اگر بابت اون صحبت لیسانس، من غلط کردم. اونو پس میگیرم. من الان بار سومو میخوام بیام. نمیکشم. یعنی خداوندا نمیکشم. بیاد بریم این سری درست حسابی بریم بالا. با همون چند تا دستگاه ماینری که داشتم، این ۱0۰ میلیون بود، اومدم یه عهدی کردم، اینا رو فروختم.
به خداوند متعال گفتم آقا من این ماینرها رو میفروشم. از ماینر متنفر شدم. یعنی قسم جلاله خوردم سمت این ماینر و بیتکوین اینا هیچوقت نرم. اومدم به خداوند متعال گفتم این دستگاه رو میفروشم، یه پارت باهاش ای وان میارم. ولی این سری اتفاقی براش نیفته. اگر اتفاق نیفتاد، واقعاً فقط میخوام بشه که تمام. ولش کن.
من این دستگاه رو آوردم. سال ۹۸ هم خوب بود، فروختم. گفتم خدا یکی این گفتم ببین قبلیو گفتم این کار ولی این دفعه رو اگر رد کنی، من بیارم، بفروشم، سود کنم، واقعا بای بای ماینر و واقعاً یه چیز . این خیلی ترسناکه، خیلی ریسکیه. آوردم دیدم نه، اینم شد. من چهار پنج بار با خدا این عهدو بستم. آقا بذار من بیارم بفروشم و اینا رو آوردم. خوب بعد الان سال ۹۸ ایم . من پس اینو بگم، من تو شهریور ۹۸ اون ورشکستگی آخر و سنگین و وحشتناک داشتم میگفتم تهش هیچی نبود، هیچی نبود. و هنوز که هنوزه شاید خیلی از اطرافیان من نمیدونن. من بچه سرم محکم خودمو نگه داشتم. یعنی الان یه روزی همه میدونن . الان اصلاً پدر خانم، خانم، فامیل، شاید هیچکی هیچکی نفهمید ما چی کشیدیم. فقط خودم و خانمم واقعاً حالا اون نزدیکان مثل بابا، مثل داداش متوجه شدن که ما چی کشیدیم اون برهه. ولی من این این سال ۹۸ شهری من این ۹۸ چه سالیه؟ سالیه که حالا تهش بهمن و اسفند میخواد کرونا بیاد.
من این سه چهار ماه، پنج ماه پس چیکار میکنم؟ از چین میخریدم، سریع میآوردم تا شیراز. میاومد، داداشم بنده خدا میگفتم داداش تو تستو بگیر، همون تو شیراز میفروختم. زحمت همه با اون بود. چرا حالا خیلیا رو تهران نمیبردم؟ من باید کنکور میخوندم . میخواستم کنکورم بدم، برم وارد دکترا شم. خودم رفتم درگیر درس و اینا بیشتر شدم و تلفنی با داداش هماهنگ میکردم، این کارا رو میکرد. چند تا پارت رفتیم، بعد یه ذره پول جمع شد، دوباره ۱۰۰ میلیون شد ۲۰۰ میلیون اینا. حداقل یه چیزایی شد و گفتم ولش کن.
واقعاً بعد گفتم ولش کن، میرم کنکورو میدم. یه ذره مغزم آروم شده بود. یه باری اون موقع سرچ کردم، یک خلأیی بود، حالا اینجا موتور برقیه. گفتم بیام ول کن ماینر، ترسناکه. موتور برقی بیارم. با اون پولی که دارم، موتور برقی گذاشتم سفارش از چین بیاد. از چین که بیاد، ۶۰-۷۰ روز طول میکشه بیاد. کنکور عقب افتاد، کنکور ندادم. دکترا فعلاً قسمت نشد که اون کارو بدم. و دو ماه، سه ماه همه رفتیم تو قرنطینه. همه رفتیم قرنطینه ۹۹ که من برمیگردم اینجا میخوام کار واردات رو واقعاً اسمشو بذارم واردات، شروع کنم. با اون موتور برقیها کار واردات رو شروع کنم
دوباره واردات
پیمان کرمی: مه یه موتور برقی بود برای تختهای بیمارستانی. من میگم موتور برق، یه موتور خطی بهش میگن. تختهای بیمارستانی که بالا پایین میشن، یه موتور خطی داره. این ریموتشو که میزنی
پیمان کرمی: همون موتور اون دیدم اون کالا چیز میشه. اون کالا رو گفتم میاریم. اینجا سال ۹۹ پس من از ۹۹
امین آرامش: قانونیه؟ . از ۹۹ گمرک و ترخیص و همه چی مرتبه. بارنامه
پیمان کرمی: سال ۹۹ به خدا قول دادی،. سال ۹۹ پس ما برگشتیم اینجا. به صورت رسمی میتونم بخوام بگم من پس کی کار واردات و شرکتم رو شروع کردم؟ میشه گفت ۹۹، اردیبهشت و خرداد ۹۹. من قبلش بگم تو ۹۸ که اون شهریور، مهر خیلی اوض ورشکست شدیم و اینا، رفتیم دفتر همچنان کار میکردیم.
حالا چیکار میکردیم؟ به جز اون چند تا پارتی که خرید و فروش کردیم، تو یک ماه، دو ماه طول کشید من اون با خدا عهد کنم و خرید و فروش کنم، با یه بنده خدایی بستیم تو همون کار ماینر. اون مشتری میآورد. اون یه بنده خدایی بود، دفتر نداشت. میگفت من مشتری میفرستم، هم خریدار هم فروشنده میفرستم، تو براشون تست بگیر، هر دستگاه ۵۰ هزار تومن بهت میدم. من فقط کار تست انجام میدادم چون باید من پول درمیآوردم ، هیچی نبود.
من برای این کار ۱۰ تا دستگاه، ۵۰۰ تومن میشد. یادمه اولین روزی که ۵۰۰ تومن درآوردیم، با خانم یه تو دفترمون، بلوار فردوس بود، با خانومم رفتیم ۵۰۰ تومن و پیتزا خوردیم. پیتزا باگت. ببین تا سه چهار روز، هر روزی ۲۰۰ هزار تومن، ۳۰۰ هزار تومن که در میآوردیم، میرفتیم پیتزا میخوردیم. من خیلی حس خوبی به پیتزا باگت دارم. شروع اون دو بعد از اون ورشکستگی. پس اولاً گفتم حالا علی الحساب اینا رو میخوریم، هرچی در میاد، بعداً یه فکری بهش میکنیم. و خیلی حست خوبی به اون پیتزای
امین آرامش: یه ژانر به نظر میاد بوشهری که خیلی لحظه رو زندگی میکنه. داداش تو اون وضعیت هرچی در میآوردی، پیتزا میخوردی
پیمان کرمی: آره یه یه هفتهای هرچی در میآوردیم، روزی ۴۰۰، ۵۰۰، ۲۰۰ تومن، ۳۰۰ تومن، پیتزا رو میخوردیم و تا بعدشم که رفتیم وارد اون قرنطینه شدم و سال ۹۹ اردیبهشت، خرداد برمیگردم میگم آقا بریم. بریم شروع کنیم به کار کردم. اینجا اسم شرکت میخواد چی باشه؟ من گفتم بذاریم وانیکس. یعنی چی؟ هیچی، باحال، بامزه است. یه عدد یک، یه ایکس. کلاً آدم ایدهآل گرایی نیستم. گفتم عملگرا خودت بهش هویت میدی. خوشت نیومد، دوباره عوضش کن. لوگو چیکار کنی؟ بده یه فریلنسر باید لوگو بزنی.
آقا نمونی دربند اینکه بهترین لوگو رو بزن، بهترینتر نه بابا یه اسمی بذار، شروع کن بره. نخواستی بعداً تغییرش ک سال ۹۹ من دورانیه که بورس م داره میاد تو بورس. اصطلاحاً همون موقعی بود که روز هر روزانه بیدار میشدیم، روزی ۵ درصد همه رفته بودیم بالا. من گفتم آقا یه فرصتیه به اسم بورس، من چرا ازش پول در نیارم؟ زنگ زدم به یک از دوستان، بیا با هم شریک شیم. دفتر گرفتیم. کار تنهایی بدم میاد. گفتم بیا انجام بدیم، گفت نه فلان اینا. گفت نیوم یکی از دوستامون گفت که آقا من اون زنگ زد، بیام گفت من میخوام کار کنیم با هم.
این دوستم که میگم زنگ زد کی بود؟ سعید. اونی که تو رستوران با هم دعوا کردیم، پا شدیم هم رو بزنیم و اینا. سعید اومد گفت آره بیا میشینیم گپ میزنیم، ببینیم چه باید بکنیم. گفت من خسته شدم. شانس آورده بود رستورانو قبل کرونا تحویل داده بود. از اونم خسته شده بود. خیلی شانس بود، کرونا تموم بود. امتیازشو فروخته بود. اونم بیکار بود، پولشو گذاشته بود صرفاً تو بورس و گفتم حالا بیا یه کاری با هم میکنیم. توی بورس و بعد واردات و اینا. سعید اومد این سری با هم حرف زدیم.
بلاخره حرف زدیم
امین آرامش: حرف زدی بالاخره
پیمان کرمی: خیلی حرف زدیم. هنوز حرف میزدیم.
پیمان کرمی: میخوام بگم اینجا بحثمون چیه. سعید همون سعیده، پیمان همون پیمانه. ولی فرق ما اینه ما بزرگ شدیم، حرف میزنیم. اگر با شریکت ناراحتی، آقا حرف بزن. به ممکنه یه روز بیاد به بگه پیمان چرا من صبح رأس نه میام، تو ۹ و نیم میای؟ میگم بهم بگو. ممکنه بیاد بگه پیمان چرا بدون هماهنگی با من رفتی فلان نیرو رو گرفتی؟ میدونی؟ حرف میزنیم با هم. بعد من میگم آقا به نام فلان دلیل، ببین کوچکترین چیزام با هم حرف میزنیم. الان خیلی بهتر قبلاً واقعاً سه چهار روزی مینشستیم ناراحتیمونو م تو صورت هم میکردیم.
پیمان کرمی: من از این ناراحتم چرا تو رفتی برای دفتر دستمال کاغذی فلان جنس خریدی، به من نگفتی.
پیمان کرمی: هر چیزی الان دستمون اومد. الان واقعاً تو یه دفتریم، ولی شاید گاهاً دو سه هفته فرصت نکنیم با هم حرف بزنیم. نگه
امین آرامش: حرفاتونو زدین .
پیمان کرمی: زدیم. قشنگ تقسیم کار داریم، به هم میگیم، مشورت میکنیم. میگیم یه قسمتو سعید انجام میده، یه قسمت من انجام میدم. به هم اعتماد داریم. تو شراکت میگیم آقا اگر فروش کالای کامپیوتری سعید با شماست، من اعتماد دارم. دوست داری ۳۰ روزه بفروش، دوست داری ۴۰ روزه بفروش، دوست داری چک بگیر، دوست داری چک نگیر. اعتماد اختیار این تیکه با توه و مسئولیتش
امین آرامش: اختیار این تیکه با توه و مسئولیتم با تو.
پیمان کرمی: حالا خودش این وسط میاد با من مشورت میکنه. من بهش میگم من نظرم نیست این کار ولی خودش میدونه یه جایی میگم بهترین کار گاهاً من اشتباه میکنم. گاهاً اینو بفهمیم آقا من هیچ وقت همه آدم نه من درست میگم، نه سعید.
شروع وان ایکس کمپانی
امین آرامش: بعد یه چیزی الان وان ایکس کمپانی همونه که الان اومده به امروز رسیده و
پیمان کرمی: دقیقاً سال ۹۹ ما بیس اینو داشتیم. کیه تو سال ۹۹؟ منم، خانمم. خانمم حسابداری خونده، میاد میگه خیلی خوب، بریم. و سعید میاد میگه آقا با هم شریک شیم.
امین آرامش: ما یه تشکر ویژه از خانم شما بکنیم که تمام این داستانها رو با شما همراه
پیمان کرمی: واقعا خیلی سختیهای زیادیو ما کنار هم تجربه کردیم و خاطرات خوبی مثل باگت هم داریم یه وقت
پیمان کرمی: آره میرفتیم پیتزا میخوردیم. سه نفریم. با سعید نشستیم گفتیم چیکار کنیم؟ نمیگفت سعید من واردات بلدم، اینه واردات. دو تا حوزه م میتونیم کار کنیم من بلدم، کار کردم، چند باری آوردم، دوربین آوردم، پلیاستیشن آوردم، این موتور آوردم. هم برای خودمون یه سری کالا بیاریم بفروشیم، هم اگه کسی خواست، ما میتونیم بهش کمک کنیم. اولش هیچ بحث شراکتی هم نبود. اومد سعید گفت آقا بیایم یه کاری بکنیم. ب
عد اومدیم و یه یک ماه، دو ماه رفتیم. من گفتم سعید بیا بشینیم میخوایم صحبت جدی بکنیم. درصدا مشخص نبود. گفتم ببین پول من کامل درگیره. من دارم اون قسمت موتوری که میارم، اصلاً داره نصف میشه، نمیدونم کی به کی خیلی قشنگ گفتم آقا با هم شریکیم. با این روش اگر اوکی، بسم الله. حالا نمیگم من بیشتر یا سعید بیشتر، من کمتر اینقدر هر کدوم پول داریم، با هم شریک شیم. میدونی؟ واضح صحبت کردیم. یه روز اون روزا ته ذهنم بود آقا چرا ما در صدامون الان اینجوریه؟ چرا این نیست؟ اونو صحبت کردم.
این خیلی واقعاً کمک میکنه. هی تأکید میکنم به صحبت کردن، چون واقعاً کمک میکنه. گفت اوکی، بریم. رفتیم. بعد یادمه یه بار آگهی کردیم تو سایت نیاز روز، تو سایت کشتیرانی، آقا ما کار واردات انجام میدیم. طرف زنگ زد یادمه میگفت وبکم میتونید برام بیارید؟ وبکم خیلی رو بورس اومده بود. بعد از کرونا بود، این آنلاین چی میگن؟ کلاسای آنلاین اینا خیلی گفتم وبکم به ما میگی؟ من تخصصم وب کمه. وبکم نمیدونستم چیه. گفتم به منی که تخصصم وب کمه، میگی وبکم؟ این حرف به من میزنی مرد حسابی؟
امین آرامش: یک ترکیب شیرازی و بوشهری شده، خیلی خوبه. یاد آقای همسایه میافتم.
پیمان کرمی: بعد رفتیم چیکار کردیم؟ پیام دادیم به کارخونههای وبکمی و اینا. گفتم گفت آقا من وبکم میخوام. گفت ان دلار. گفتم خیلی ، اینقدر حمل، اینقدر سود، برا بنده خود آورم یکی زنگ زد گفت قلم نوری میخوام. قلم نوری گفتم دستت درد نکنه. ما خود جنسیم من قلم نوری ببخشید کارمون اینه. میدونی؟ کارو سخت نمیبینم. یعنی اگر طرف میگه وبکم، نمیآم بگم ای وای نمیشود. خیلی زیاد یه جای زیادی عملگرا، ولی یه جا هم کمک میکنه بهم. میگم وبکم؟ میرم پیدا میکنم چی به چی . فق چهار تا به چار کارخونه ایمیل میزنم. بعضیا این کارو خیلی سخت میکنن. من اصلاً من از اونور زیادی آسون میگیرم همه چیز.
امین آرامش: اینکه اینا یه بخششم بار اینکه چند بار این مسیر تا ته رفتی . حالا چه به صورت موفق، چه به صورت ناموفق. چون آخه اون داستان ناموفق بالاخره یکیش این اینه که تو حداقل یک روشی که نمیشود رو یاد میگیری .
پیمان کرمی: احسنت. من تجربه کردم، عمل کردم، رفتم، ناموفق شد. اما اون پلیاستیشن اولی بود که باز شکستم شد، اونجا باعث شد من بتونم شرکت حمل بفهمم چیه. من پلیاستیشن آوردم که بعدش تونستم وبکم بیارم. حالا حرفم اینه آقا برو یه کاری بکن، بعدش این بیا وسط بازی. مثل من آقا بدون تحقیق کار نکن. شانس چه بهتره که همون اول بری یه کالایی مثل وبکم بیار، سود کنی.
امین آرامش: من فکر میکنم تو واقعا این داستانی که تعریف کردی، به نظرم مثال خوبی برای اثبات اینه که حتی یک جاهایی با فکر کم عمل کردن، بهتر از عمل نکردنه.
پیمان کرمی: خیلی حرف قشنگی من دقیقاً همینو میگم. آقا بین ایدهآلگرایی یعنی چی؟ یعنی که من همون اول برای واردات، بهترین کالا و پرسودترینو بیارم. این میشه ایدهآلگرایی. عملگرایی یعنی میگه آقا مثل پیمان بدون مغز بیفتم وسط کار. من میگم بین این دو تا، بهترینش اینه که حد وسط هر چیزی بهترینش وسطه.
نه بدون عمل بکن ولی با فکر. ولی اگه مجبورت میکنن بدون مغز مثل پیمان یا با ایدهآلگرایی، آقا بیا بدون مغز انجام بده، بدون فکر انجام بده. این خیلی بهتر از اینه که بشینی من باید بهترین کالا رو پیدا کنم یا انجام نمیدم.
امین آرامش: سالهاست که دنبال اینه که بهترین کالا رو پیدا کنه.
پیمان کرمی: واقعا همونا یعنی واقعا ا طرف اصلاً من وبکم بعد این کالا، بعد این کالا میدونی؟ پله پله واقعا وسط هر مسیری بیفتی، پیدا میکنی.
امین آرامش: حالا الان این دو تا لاین اصلی که دارین رو یه خورده بیشتر باز میکنی برامون؟
پیمان کرمی: اینجا پس من سال ۹۹ رو اینجا تشریح کنیم که ما اومدیم چیکار کردیم. سعید گفتم اینجوری میریم جلو. خیلی ساده، هر کسی خواست، ما ما واردات بلدیم. یکی وبکم خواست، بهش میگیم خیلی ، من این کارو باید انجام بدم، پولشو بده، من برات میارم.
امین آرامش: چه جوری به شما اعتماد کنه پول بده؟
پیمان کرمی: خیلیا اعتماد نمی کنن، خیلیها اعتماد میکنن. دقیقاً این مبحثی که بعداً باید بریم جلو که چه میشود
امین آرامش: پیش پرداخت میگیرین یا چی؟ کل پولو میگیرین؟
پیمان کرمی: نه ببینید ما اونجایی که کار خودمون وارد کنندهایم، کالا من سیپییو، هارد میارم، میخرم، میارم، میفروشم. اینجا اون وارد کننده میاد کالاش رو میخره. من شرکت حمل پس پول کالاشو خودش میده.
امین آرامش: آها اون وارد کننده است.
پیمان کرمی: من چی بهش میگم؟ میگم آقا ۵۰ میلیون، ۱۰۰ میلیون این وبکم قیمت وبکم اینه. ۱۰۰ میلیون تومن، ۵۰۰ ۱ میلیارد، اون ۲۰۰ میلیون تومن رو میخره، من براش حواله میزنم. بعد میگم که خیلی ، من برات حمل میکنم. حالا اینکه چطور به من اعتماد کنی، میشه دقیقاً همون بحثی که الان در ادامه بگیم. اصلاً چی میشه که اون طرف باید به من اعتماد کنه؟ من چه کارهایی میکنم در قبال اینکه به من اعتماد کنه؟
امین آرامش: یعنی الان شما با کلی شرکت حمل کار میکنین؟
پیمان کرمی: نه من الان خودم در اصل یک شرکت حملم. چیکار میکنم؟ من با کشتیرانیها هست کار میکنم، من با گمرک کار میکنم. بار آقا امینو میگیرم، آقا پیمان، آقا سعید، آقا علی، اینا رو رو میگیرم، تجمیع میکنم تو کانتینر. از چین کانتینر اون کشتی رو میدم بیاد. کشتی ندارم، ولی با یه کشتیای میگم یه کانتینر برای من دربست کن، بیار تو گمرک فلان. این کالا رو میارم، ترخیص میکنم، میبرم تحویل میدم. کالای وبکم ایشونو تحویلش میدم، موس ایشونو تحویلش میدم، نمیدونم آره مداد نوکی ایشونو تحویلش میدم. این میشه کار من.
امین آرامش: حالا این ۳۵ تا پرسنل شما یعنی دقیقاً چیه؟ شرح تسکاشون
شرح کار پرسنل
پیمان کرمی: ما اولین نفرو پس همون سال ۹۹ با یه نفر صحبت کردیم، دیدیم کار رفت جدیتر شد، یه یه نفر اضافه کردیم که خیلی به ما کمک کرد، خیلی به ما کمک کرد. اون نفر چهارمی هم که اومد و یه خانمی بودن، تو هم اومد گفتن بهش گفتم که کار شما چیه؟ کار شما اینه که سرچ کنی آقا اگر یکی زنگ زد گفت من وبکم میخوام، همین میکروفون رو میخوام، بری براش بهترین کالا رو پیدا کنی.
بعد با کشتیرانی قسمت بازرگانیش اون این اومد اولش. بعد کمکم یه نفر برای کارهای اداری اومد و این کمکم اضافه شد. الان کاری که ما انجام میدیم، ما دو تا مجموعهایم. پس یک سری کالا میاریم برای خودمون که چی میاریم؟ تو بازار کامپیوتر قطعات کامپیوتر میاریم. هارد، سیپییو، رم، موس، کیبورد، هدست، از این قلم کالاها میاریم و میفروشیم. بعد از اون طرف میشیم که حمل بقیه رو انجام میدید.
پیمان کرمی: پس دو تا مجموعه کاملاً مجزا، حتی دفترهامونم الان مجزاست. حمل کالا بقیه رو انجام پس اگر جناب آرامش اومد گفت آقا من کلاً میخوام ۵ کارتون پریز بیارم، ۵ کارتون اصلاً مداد نوکی بیارم، ۵ کارتون میکروفون بیارم، من میگم خیلی ، کدوم قسمتشو میخوای من بهت خدمات بدم؟ میخوای من خودم تأمین کننده پیدا کنم؟ ممکنه بگی نه، من خودم تأمین کننده دارم.
یه کارخونه تو چین ارتباط گرفتم. شما فقط آدرس به من میدی. من میگم خیلی خوب، بفرست انبار من توی گوانجو. یه انبار تو گوانجو داریم در حال حاضر. میفرسته انبار من، میگم تمام، شما بشین خونت، من ۶۵ روز بعد بهت تحویل میدم.
امین آرامش: یه چیزی، الان با این چیز که داری میگی، انگار اون بخشی که در ظاهر سخت به نظر میرسه که من یه جنس از خارج بتونم وارد کنم، از خارج ایران، شما این کارو انجام میدی. پس قسمت سخت داستان چیه اینجا؟ یعنی اگه الان من بخوام یه چیزی وارد کنم و من یه آدم تاجر بشم اصطلاحاً، کل کاری که شما برام انجام حالا یه حاشیه سودی شما برمیداری. پس چرا همه این کارو نمیکنن به نظرت؟ برن تو این کار؟
پیمان کرمی: یعنی چون از فروش میترسن
از فروش نباید ترسید
پیمان کرمی: فروش یک چیز ترسناکه که خیلیا به خاطر همین سمتش نمیرن. ولی اگر کسی میتونه من میکروفون جلومه، این میکروفون رو اینجا بازارش داره، بفروشه، اشتباه میکنه این کارو انجام نمیده.
امین آرامش: عجب. پس میشه گفت گلوگاه این کار همین داستان فروشه .
پیمان کرمی: منی که الان درگیر این کارم، گلوگاهی واقعاً نداره. همون فروشش میگم منی که واقعاً خجالت تر از من نیست . الان به من بگن واقعاً نمیدونم چرا الان بگی چرا انجام نمیدی
واقعاً نمیدونم چرا الان من
پیمان کرمی: شاید بحث بره من همین کار رو میخوام ببرم. من چند سال حتماً این کارو انجام میدم. ایشالا قسمت باشه با هم صحبت کنیم. من کالا میبرم وسط آمریکا میفروشم. یعنی میخوام چیکار کنم؟ از کارخونه چین میخرم، میبرم حمل میکنم وسط آمریکا، این میکروفونو میفروشم. چرا تو آمریکا میکروفون فروخته میشه یا نه؟ کی میفروشه؟ یه شرکتی، یه آقایی یا ایتالیاییه یا هلندیه یا عربه یا هندیه.
چرا من نباشم؟ یعنی واردات واقعاً از نظر من همینقدر ساده است. صرفاً من انجامش دادم، یه سری انجام ندادن. ببین، صادرات الان برای من خیلی سخته؛ چرا؟ چون هیچوقت انجامش ندادم. ولی میگم همین الان مطمئنم من یه روزی بخوام میتونم صادرات انجام بدم. چهجوری؟ یه مشتری پیدا کنم، مشتری اماراتی، قطری، عراقی یا هر جایی. یک از اینجا کالا رو بخرم، خرما، سیب، هرچیز، پلاستیک، ببرم با یه شرکتم حمل کنم، اونجا بفروشم. همین قدر لازمه یه بار، دو بار انجامش بدم. من صرفاً چون تا الان انجام ندادم، یه چیز عجیب ازش ساختم.
امین آرامش: اصلاً داستان واردات با وجود شرکتهایی مثل شما، به نظرم اینجوریه که طرف میتونه اشتباهات شما هم نکنه و با حجم کم شروع کنه و بیاره. اگه تونست یه کارتن، کارتنو بفروشه، بعداً بیاره نمیدونم حجمش بیشتر کنه و فلان. این به نظر چیز جذابیه. ولی یه نکتهای که اینجا داره، اینه که مخصوصاً آدمهایی که هنوز توی اون خانوادهها درس خوندن خیلی کار خفن و به ذات ارزشمندی دیده میشه، یه کارایی از این جنس شاید خیلی میترسن ازش یا حس خوبی بهش ندارن یا هرچی. چون میگن که نه! کار تجارت کار من نیست، خیلی کار عجیب غریبیه که سراغش نمیان.
پیمان کرمی: دقیقا! یه مشکل بزرگ یعنی شاید گلوگاه واردات اینه که اصلاً طرف واردش نمیشه. شایدم به این دلیل باشه که اون طرف تاجری کنارش ندیده. من شاید یکی از شانسای بزرگ زندگی من، همیشه میگم، میگم استعداد خاصی واقعاً هیچ وقت نداشتم، صرفاً شانس داشتم، صرفاً رویاپرداز خوبی بودم، همین. شانسم یکی از شانسای من این بود که اطرافیانم بودن کسایی که تجارت کردن.
امین آرامش: الان فکر میکنم با این قسمت پادکست “کارنکن” که بدهی من بود به شنوندگان کارنکن و بینندگان، که این زمینه کاری هم حداقل یه بار ببینن و بشنون. چون من همیشه میگم، میگم که شما هر جای ایران که هستی، من دوست دارم این اتفاق بیفته. نمیدونم چقدر تو این کار موفق بودیم یا نه.
امین آرامش: با “کارنکن” من یه همنشین برای شما میارم.
امین آرامش: تو اطرافیان فیزیکی تو کسی نیست که تجارت کنه، کسی نیست که درآمد دلاری داشته باشه یا هرچی، اما بیا پای گفتگوی کارنکن بشنو. انگار اون آدم شده همنشین تو و حالا اینم به عنوان یه گزینه رو میزت ببین.
پیمان کرمی: همین الان من یه ذره باز حالا کارو بخوام بازتر کنم
پیمان کرمی: ما کارو پله پله اون میگم اولش هه نفر بعد طبیعتاً ببین روزی که میگم وان ایکسی که من اومدم، اون موقع هنوز پول نداشت.
پیمان کرمی: دقیقاً اینو یادم میخواستیم مبل بخریم. چون میگم بعد از اون اتفاقات بود، بعد کرونا بود، بعد ماین بود، هنوز آنچنان پول نداشت. من باید بدیامو میدادم . میخواستیم مبل یک ماه طول کشید من یه مبل چهار نفره برای دفتر خریدم.
پیمان کرمی: دقیقاً یک ماه طول کشید. یه ساعت دیواری بزرگ خریدم. یه بعد یکی دو ماه یه ذره چار تا پروژه گرفتیم، چار تا کار گرفتیم، چند تا گلدون خریدم کم کم همش جمع شد. الانی که پس ۳۵ نفریم، همه اینها خورد خورد اتفاق افتاد. حالا این وسط کلی من باید استراتژی بازاریابی میریختم، کلی کارای مختلف میکردم. ولی الان که نگاه میکنم حالم حال خوبیه. یعنی بالاخره رسیدم به جایی که ببین! صبح با عشق میرم
امین آرامش: ولی اونجا گفتی اگه هزار تا رستورانم داشته باشم باز راضی نیستم
پیمان کرمی: این خیلی پس مهمه! من الان شاید بیشترین کاری که انجام میدم، درست یا غلط، من خیلی درگیر آدمام.
حال خوب میشه دغدغه من
پیمان کرمی: یعنی چی؟ من خیلی درگیر اون ۳۵ نفرم. همش حرفم چیه؟ میگم آقا من یه نفرم، همش میگ استعداد خاصی ندارم. بهتره که آدم خفنا رو بیارم پیداشون کنم. بعد این آدم خفنا حالشون اینجا خوب باشه، من خودم حالم خوبه. باید کاری کنم حالشون خوب باشه. حالا حال خوب میشه دغدغه من.
من میدونی یه سری مدیرا اینو نمیفهمن، درک نمیکنن. آقا تو رو خدا اون نیروت حالش خوب باشه. ما یه نیرویی اومد تو کارمون، تو فروش، جزء اولین فروشهای بود که فروش خدماتمون. پس ما یه کالا میفروشیم، خدمات این آدم خیلی آدم قوی بود، خیلی آدم قوی بود. ببین دغدغهش چند سال کار کرده بود، تو ۳۰ سالگی وسیله نقلیه نداشت. هیچ چیز ما رفتیم با هم، من به جاش چک دادم، موتور خرید. موتور خوبی هم خرید، نه از این موتور معمولیا. بعد یادمه اون مغازه داره گفت که میدونی الان چک بده اگه چیکار پاس نکنه، باید خودت پاس کنه. به من گفت.
گفتم که آره میتونم. یعنی همون فردا میتونست بره ولی من دغدغه این آدم رو میدونستم اینه و این آدم تو فروش نابغه است. این آدم نابغه است. نابغه از نظر من کیه؟ کسی که میتونه به جای اینکه ۵ میلیون پول بگیره، پنج و نیم میلیون میگیره. میتونه اینقدر مشتری رو جذب میکنه که ، نمیرن با یکی ۵ میلیون رو ببندن. این آدم حالش اینجا خوبه. حالا این یکی از دغدغهش، کلی دغد پس من کارم چیه؟
امین آرامش: ببین تو به نفع خودتم داری کار میکنی . نیرو که راضی باشه، بیشترم برا خودته.
امین آرامش: ببین توی این یه چیزی برام سؤاله. توی این حداقل جوری که من فکر میکنم، تو حوزه بازرگانی و تجارت، احتمالاً شرکتهای بزرگی با گردش مالی خیلی زیاد و اصطلاحاً غولهای زیادی احتمالاً هستن. شما چی دارین تو این بازار که اینجوری آسته آسته تونستین رشد کنین؟
پیمان کرمی: این خیلی چند تا نکته خیلی مهم من اینجا دارم که بگم. ما الان در حالی که حاضری که صحبت میکنیم، از 3 و4 ساله کلاً ما دو تا دفتر تو تهران داریم، دفتر تو شیراز داریم، دفتر تو امارات داریم، انبا تو چین دفتر نداریم، انبار داریم و داریم دفتر مشهدو راهاندازی میکنیم. میدونی تو بازار که الان همه میگن تو این سه چهار سال همه میدونیم بازار راکد . همون میدونیم خرید فروش چقدر راکد، بازار نیست. پس من چه باید بکنم که تو این سه چهار سال سخت دارم رشد میکنم؟ ما اومدیم یه سری استراتژی چیدیم.
من کلاً مغزم خیلی ساده فکر میکنه، اصلاً خیلی آدم پیچیدهی نیست. نمیتونن پیچیده باشن. اومدم گفتم همون طور که ما پیچیده نیستیم، کارو هم راحت کنیم. من میگم واردات همینقدر راحته، واقعاً همینقدر راحت کردیم. مثالهای خیلی ظاهرشو بگم. میگم آقا من دوست ندارم وقتی مشتری میاد، من با کراوات و کت شلوار بشینم جلوش. میگم با من همینم، با پیرهن این خیلی راحت مشتری میاد پیش من احساس راحتی میکنه با هم. پس اول میبینی فاصله نداریم از مشتریامون. دوم اومدم برای کار راحت چه کردم؟ گفتم آقا من کالای شما رو بیمه میکنم.
من کالای شما رو میارم، چه بشود چه نشود. من اگر کالایی نشود، میارم. کالای تحریمی رو هم میارم. آمریکا تحریم کرده هم میارم. راه داره. حالا بماند چه میکنه. بعد میام میگم من ک شما رو بیمه میکنم. جناب آرامش میاد میگه آقا من این کالا رو میخوام بیارم، ۴۴۰۰ میلیون. ولی چطور بهت اعتماد کنم؟ تو کیی؟ من قرارداد میبندم، چک ضمانت میدم، چک ثبت شده میدم. میگم ببین خیالت اول راحت باشه. بعد کالا میرسه اینجا، تو حمل 100 تا کارتون دارید، یه کارتون، دو کارتونش له میشه، آسیب میبینه. میره زیر کارتون. کارگر بین ربات که نمیاره، کارگره. از گمرک چین، گمرک نمیدونم ایران، گمرک امارات بعضیا مجبوریم ببریم امارات دور بزنیم
پیمان کرمی: بیاریم. همه اینجاها رو کارگر انجام ممکنه تو کارتونت له میشه. من کالات رو برات میفرستم، شما هزینه حملت رو میدی. کالا رو میفرستم. آقای امین آرامش زنگ میزنه به من میگه من کالام ۵ تا دونش آسیب دیده. من نمیگم مستندات به من بده که من چک کنم بعد خسارت بدم.
تا مشتریم گفت، من خسارت میدم. مشتری عشق میکنه. میگن واقعاً اینقدر من یه بار که این کارو میکنم، میبینی بابا چقدر آدم حسابیه این طرف. من میگم آقا دوست عزیزی که خدمات میدی، خدمات ارزنده بده که مشتریت کیف کنه. مشتری من هر باری که این کارو کردم، مشتری کیف کرده، در سفارشو بیشتر کرده، به پسرخالش گفته ب برو پیش اینا. وقتی میگی من کالا رو بیمه میکنم، ضمانت میکنم، یعنی واقعاً بیمه میکنه؟ یعنی واقعاً ضمانت میکنه؟
مشتری باید عشق کنه
پیمان کرمی: یه کار میام میکنم. میگم همه چی میگم باید کار به ما راحت باشه. من با شما عدد میبندم. میگی آقا من این ۳۰ کارتون دارم، خرده بار دارم. میگم ۳۰ کارتون از چین من بده به انبار من توی چین. خودم برات میخرم. میگی اگر بتونی خودت کارخونه داشته باشی که هیچ، اگه نه خودم برات تأمین کننده، پیدا میکنم. میگه من حواله خودم نمیتونم بزنم. خودم برات حواله میزنم.
حواله یعنی چی؟ کالای شما میشه ۲۰ هزار یوان. من به شما امروز میگم من خودم حواله میزنم، ۱۶۰ میلیون تومن میشه. شما ۱۶۰ میلیون تومن میدی، من ۲۰ هزار یوان میزنم به حساب تأمین کننده شما. کالا رو میارم. این وسط با شما بستم. من میگم در قبال این ۲۰ کارتن من هزینه حمل صفر تا صد، ۸۰ میلیون تومنه. صفر تا صد میبندم با شما. کالا میاد ایران. فکر کن فردا میرسه. کالا میاد جنوب، همچی اوکی. ماشین میخواد بیاد بیاره. اون کامیون ماشین میخواد کاله رو بیاره تهران. ممکنه بنزین الان هممون میدونیم ممکنه احتمالاً به زودی گرون شه. قبول داری؟ اگر گرون شه، هزینه حمل چند برابر میشه.
امین آرامش: بله.
پیمان کرمی: من اگر هزینه هم چند برابر شه، ۸۰ که بستم، 80 پس آیا شده ما جاهایی ضرر بدیم؟ ما ضرر دادیم. عدد رو عوض نمیکنم. این میشه اون خدمات ارزنده. تو حوزه واردات، تو حوزهای که بازرگانی من میگم آقا هممون بشینیم فکر کنیم چه خدماتی اگر بدیم مشتری من، اصلاح بچهها میگن مشتری باید دیوونش کنی.
امین آرامش: بعد آخه یک بازاری هم هست که مشتری خودش دوست داره وفادار بشه. میدونی؟ چون کی دوست داره که وقتی از یه جایی تونست با خیال راحت وارد کنه و تأمین کنه، اونو تغییر بده . یعنی اینجوریه که شانس اینی که خودش برگرده زیاده.
پیمان کرمی: من میگم آقا من میام بیمه میکنم. بیمه هم کردم اگر اتفاقی بیفتاد، اصلاً نمیگم آقا بیار من چک کنم، خسارت توون میدم. من میام میگم که من عدد بستم باشم، عددی که بستم آسمون به زمین میاد، زمین به آسمون من عددو بستم. من بستم. بچهها اومدن به من گفتن، همکارم آقا ما همچین عددی گفتیم اشتباه کرد. الان رسیده بار جنوب، اینقدر باید بیشتر بدیم. بگم به مشتری به این دلیل گفتم محاله! اصلاً نداریمه. نمیگیم. ایشاالله بازم ما کار میکنیم سود میکنیم. قرار نیست همه چیزا سود باشه که. من رو زمان میام میگم آقا تو حوزه واردات، من اینا رو این فراینده رو میشونم فکر میکنم. همینقدر ساده.
امین آرامش: ببین یه چیزی او بگو که ۱۴۰۲ به نسبت ۱۴۰۱ و همچنین امسال چقدر رشد داشتین؟ یعنی اینو داری اندازهگیری میکنی؟
پیمان کرمی: آره من هر سال نمیدونم هر سال دو سه برابر شدیم.
امین آرامش: چقدر خوب! چون ببین چیزی که در نهایت وجود داره، چون اینا شاید به صورت موضعی، به صورت لوکال شاید شما ضرر کنی، ولی در کل یه استراتژی که باعث میشه در کل سود کنی .
پیمان کرمی: احسنت! من میگم آقا یه بار من تو ماه ان تا قرارداد می یه دونه دو تاش سربه سر، دو تاش ضرر
پیمان کرمی: من میدونید خیلیامون طولانی مدت فکر نمیکنیم. من میگم آقا مشتری من زمان براش مهمه. زمان حمل بار میرسه انبار حالا میاریم، حالا میاریم چیه؟ امروز رسید، فردا باید حرکت کنه بیاد.
اگر ترخیص میتونی دوشنبه انجام بدی من دیدم اون سیستم گمرکی که بیچار میکرد اگر میتونید دوشنبه کارشو انجام بدید، دوشنبه سهشنبه نه. با بار رسیده انبار بچههای من شده شبونه خدا شاهده فرستادن بارو میرسه تهران، ما میام تا تهران میگه مشهد، من مشهدو همون موقع شب هماهنگ کردم. چرا؟ نصف روزم برام مهمه و واقعاً به چشم مشتری میاد. میدونه که الان کسایی که با من کار کردن، چقدر از نظر زمانی اوکیه این آدم. چون به خدا همشم دغدغههای ساده. یعنی آدم از بیرون خیلی آسونه ولی خیلی اینو انجام نمیدن.
امین آرامش: این ازون بازارهای سنتی توی چند تا اپیزود قبلی داشتیم با امیر موسوی حرف میزدیم.
امین آرامش: اینم از اون بازارهای سنتیه که یک نگاه جدید بیاد توش، همینجوری میتونه مزیت ایجاد کنه و بتونه سریع رشد کنه.
امین آرامش: الان یه آدمی داره این گفتوگو رو میشنوه و حالا به عنوان یه گزینه روی میزش میخواد به اینم فکر کنه که بتونه یه چیزیو وارد کنه و بعد تو ایران بفروشه. بهش بگو دقیقاً چیکار کنه؟ یک، دو، سه
راهنمایی برای ورود به تجارت
پیمان کرمی: ببین من اول از همه میگم که آقا اولین و مهمترین چیز این بود که حتماً انجامش بده. یعنی تو رو خدا حتماً انجامش بده. حالا بیا با فکر انجامش بده. با فکر اون کاری که من کردم نکن. از همون اول سود کن. از نفر که بلدن بپرس. همین الان ما بچههای ما این خدماتو میدن. چرا؟ الان یه نفر از بیرون به ما زنگ بزنه، ما شمارههامون تو سایت هست . میگه آقا راهنمایی میکنین؟ قشنگ صفر تا صد راهنمایی میکنیم. یکی از کارای که میکنیم، همین ۸ شب پیام بدین تو واتسپ، ۹ شب پیامد بچه ما تو واتساپ اگه بیدار باشن جواب میدن. چرا؟ من این پ خدماتو میدم. به نفع منه.
من اگر به شما راهنمایی کنم، ببین من که نمیتونم خیلیا میگن نه شما پشتیبان چیز چرا باید راهنمایی کنی؟ میگم آخه آدم باحال! من کلاً ۱۰ قلم کالا میتونم برای خودم بیارم. انتخاب کم قطعات کامپیوتر من تبلت میارم، مانیتور میارم. من الان اگر بدونم این ماگ حاشیه سودش خوبه که نمیتونم ماگ بیارم. اصلاً وقتشو ندارم ۱۰ هزار کالا رو بیارم. من اگر ببینم راکت بدمینتون هاشی سود داره که نمیارم.
امین آرامش: یعنی یک، بره بگرده اول دنبال مشتری احتمالاً که ببینی چی مشتری داره. دو، بره بگرده با یه شرکتی
پیمان کرمی: شرکت از بهتر اصلاً ۱۰۰ تا شرکت ازم بهتر. زنگ بزن بگو آقا راهنمایی کنین. راهنمایی کنین. بذار بهت ایده بدن. بگو آقا الان یکی به من زنگ میزنه، میگم آقا این صنف، این صنف، این صنف خوبه. برین وسط بعد میرن جلوتر، بعد زنگ میزنن به ما، بین این صنف، این کالاها کدوم ما این کارو میکنیم. نه تنها ما، خیلیای تو همین شرکتی همل این کارو میکنن.
برین آقا قشنگ فقط لازمه یه زنگ بزنید. بعد تو رو خدا اون خجالتی که من کشیدمو نکشید. زنگ بزنید. من به عنوان یک کسب کار از خدام شما زنگ بزنید به من و اون رقیب منم از خداش بهشون زنگ بزنید. ازشون راهنمایی بخواید و قشنگ راهنماییتون میکن بعد میبینید چرا من تا الان واردات انجام ندادم. اصلاً باورت نمیشه. باورت نمیشه
امین آرامش: من یه اعترافی بکنم پیمان. تو گفتی تو توی دنیای موازی فوتبالیست بودی. من اینو اتفاقا یه چند باری به خانمم گفتم. من توی دنیای موازی یه تاجر بودم واقعاً. من خیلی دوست داشتم یه روزی این کار بکنم و خیلی دوست داشتم که یک این الان این گفتگویی که من این رو از جنس بدهی به شنوندگان و بینندگان کارنکن داشتم. همیشه این رو که راجع بهش حرف بزنیم.
یه بار یکی وقتی من ۱۹، ۲۰ سالم بود، ۲۴ سالم بود، ۲۵ سالم بود، این رو به من میگفت، میرفتم تستش میکردم. یه بار به نظر من اگر کسی شرایطش رو داره که به عنوان یه گزینه این رو تست کنه، چون آخه یه واقعیتی وجود داره. توی خیلی از کارهای که حقوق ثابت داره، مثل استادی دانشگاه، مثل کارمند شدن و کارهایی از این جنس، گردش مالی اصلاً قابل مقایسه با گردش مالی که تو این حوزهها هست نیست و واقعاً پول چیز مهم و باحالیه. تو اون آدم تو اون کاسه بده نباش، کاسب خوبه باش. ولی این رو هم در نظر بگیر که آقا اینم یه گزینه است و بیا حداقل یه بار تستش کن.
پیمان کرمی: و چقدر بیزینس جذابیه که حالت خوبه. میدونی تو واردات وقت شما کالا میاری از چین، بدی دست اولی از من میگم چین چون بیشتر ۹۰ از چین میاد. وقتی میری به مغازه دار قیمت میده، عشق میکنه با صحبت کنه. چون تو دسته اولی. اصلاً بهت احترام میذاره. مگه من و شما دنبال چی تو کار؟ یک، پول خوب که تو تجارت هست. دو، حال خوب. حال خوب یه قسمتیش از احترامی میاد که مشتریها دارن.
من توی اون کار فنی نمیتونستم اون احترام، اون تشکر ببینم. اینجا همه از من تشکر میشه. نه تنها هارد بهش دادم و سود کردم، نه تنها تبلت فروختم، مانیتور فروختم، خدمات حمل دادم، مشتریم اصلاً میاد به خدا یه جب شیرینی به میده. عشق میکنه. بعد می چقدر بیزینس باحالیه. پول هست، احترام هست، پرستیژ هست. چرا انجامش ندیم؟
تو داری ارزش خلق میکنی
امین آرامش: ببین چون آخه تو توی زنجیره تأمین واقعاً داری یه ارزش واقعی خلق میکنی. اون این آخه یه چیز بده تو فرهنگ ما، دلالی نه آقا! اصلاً چه ربطی داره؟ خود اون مغازه دار که نمیتونه دونه به دونه اینا رو تأمین کنه. اون کلی کالا باد داشته باشه. تو تو این زنجیر تأمین از در کارخونه تا اند یوزر، تا مشتری نهایی، داری یه بخشی براش حل میکنی.
پیمان کرمی: اصلاً مغازه دار ببین نمیتونه بتونم گرونتر براش تموم میشه. میدونی چرا؟ من میرم یه کانتینر کامل مال خودم میشه. شما بخوای بری ۲۰ کارتون تو بذاری بیاری، چه جوری میشه؟ من خودم مستقیم رفتم به اون به اون کشتی بزرگی گفتن ولی باز ازم بیشتر شد.
پیمان کرمی: بله. چون شرکتهای حمل میگان آقا همه رو اصطلاحاً تجمیع میکنن، این خدماتو میدن. من آقا حوالهی که برای شما میزنم یوانی چهجوری ارزونتر داره در میاد از همه جا؟ چون من روزانه ان تا حواله میزنم. چهجوری قیمتی که برای من پیدا میکنه تو چین از همه جا ارزونتر؟ چون من ۱۰۰ بار دارم این ماگ رو میخرم. ۱۰۰ تا کالای مختلف خریدم. کالا رو بلدم.
این وسط هزینهها هم برای شما کمتر در میاد. فقط میگم اونی که انجام نمیاد یکی هست که یه کاری داره انجام میده کش ولی کسی که آقا واقعاً دنبال ایده است، چرا سمت تجارت نرفت؟ اصلاً واردات نه. اصلاً آقا منو ول کنید. ۱۰۰ تا از من بهتر تو واردات صادرات به همین صادرات آقا برو انجامش بده. چهار تا شرکت من صادرات نه انجام دادم، نه توصیه میکنم، نه سوادش اصلاً دار آدم باید چیزی بگه که سوادش داره. ولی برو صحبت کن، بگو آقا این قضیش چی تحقیق کن.
بعد میبین چقدر باحال، چقدر راحت مشتری از اینجا پیدا میکنی، تأمین کنده ایرانی تو از این پیدا میکنی، این کارو انجام میدی. من حالا خودم به شخص واردات و ترجیح میدم. چون به نظر من اون اصل هر کاری فروشش . وقتی که واردات مشتریت تو ایرانه،
امین آرامش: الان که مخصوصاً به لطف اینترنت تو میتونی با یه پیج اینستاگرامی یا با یه سایت و سئو و اینام خوب بفروشیعالیه. پیمان جان من همه سؤالم پرسیدم. اگر شما نکته پایانی داری در انتها
پیمان کرمی: من فقط یه ذره بگم آقا تو رو خدا یه کاری انجام بدید، حالا هر کاری و بلند پرواز باشید. بلند پروازی که میگم، من همین الان کالار آوردم توی ایران، این کارو انجام دادم، پولشم خوبه. از سرمم زیاده. یعنی واقعاً
پیمان کرمی: من نه آدمیم که من نه تا الان ساعت گرونی خریدم، نه دنبال کفش گرون اصلاً خیلی اوکی اصلاً پول خیلی در بیادم میگم آقا دوست دارم پول دربیاد، هی برم کارمو بزرگش کنم. پس من واقعاً فکر کنم گرونترین کفشی که خریدم دو سه میلیون تومانه. اصلا نخریدم. نه اینکه آدم خسیسی نیستما، ولی میرم پیتزا خیلی میخورم.
پیمان کرمی: میرم استیک. من پول درمیارم، میگم آقا این پولو خرج بلند پروازی میکنه. میگم ما یه بار زنیم یه بار زندهگی میکنیم. بلند پروازی من چی میگه؟ میگه آقای پیمان تو اوکیی . دنبال چیه که میری مشهد و حالا چند تا استان دیگم مدنظر دم انشاالله به وقتش میخوای دفتر بزنی؟ چرا میخوای بری وسط آلمان، هلند؟ من تا الان نه آلمان رفتم، نه هلند. ولی حتماً وسطش کسب و کار را میندازم. همین کاری هم که بلدم. کالا رو از چین میخرم، در آینده زود میبرم وسط آلمان بهشون میفروشم. چرا؟ چون میگم آقا این آلمانیه باید میکروفون از یه جایی بخره. الان از کی میخره؟ از یه نفر میخره. من مگه من خنگتر از اونم؟ اون اماراتیه الان ما همین الان قدمای اولیه شو برداشتیم. داریم تو امارات سعی میکنیم یه سری کالاها رو بفروشیم.
میدونی قدم به قدم یعنی چی؟ بلند پروازی من چی میشه؟ من دو قلم کالا آوردم، یه نوع چراغ، یه چراغ خواب اومدم. سعی میکنم به اماراتیه بفروشم. تا الان اماراتی از هندیه میخرید، از فلان میخرید، به مغازه دارها من این دو قلمو که فروختم، اولش یه ذر پایینتر، مثل پلیاستیشن اول ضرر میدم، کمکم بعد دو قلم میکنم پنج قلم. بعدش بعد میم تو قطر میفروشم، تو کویت میفروشم، مان میفروشم. اینا رو فروختم، قبول داری کسی که قطر و کویت امان فروخت، میره تو آلمان میفروشه، تو آمریکا میفروشه؟ من میگه ما یه بار زندهایم. چرا فکر میکنیم نمیشه این کارا رو انجام داد واقعا؟
امین آرامش: طبیعیه که اولش بترسی و طبیعیه که اولش نگران باشی و به مرور و قدم به قدم کم کمون کم میشهاگر فکر میکنی این کار دور از دست رسته، همه همین بودن. پیمانم همین بوده .
کلام آخر
امین آرامش: دقیقاً اینو میخوام بگم. پیمان این کارها رو کرده و میخواد انجام بده.
پیمان کرمی: ببین نه استعداد فروش دارم، نه اصلاً من ارتباطاتم افتضاح. اصلاً روم نمیشه با آدما صحبت کن هنوز که هنوزه به خدا اصلاً یه جاهایی یه بنده خدا یه رئیس اتحادیه میگفت فلانی چرا نمیای تو جمون؟ گفتم به خدا روم نمیشه. میدونی میخوام بگم پیمانی که اینقدر خجالتی فروشش ضعیفه، این کارها رو داره میکنه. هر کدوم از کسایی که اینجا داره گوش میدن، احتمالاً از ۲۰ تا استعدادی که آدما دارن، ۱۸ تا رو از من قویتره.
بابا تو اینقدر استعداد داری، چرا کاری نمیکنی؟ من بدون واقعاً هیچ من تنها کاری که میکنم، میگم آقا یه تیم خیلی خوب من میتونم داشته باشم و حال این آدمها رو خوب. من خیلی حرف میزنم من خیلی با بچهها حرف میزنم. شاید بزرگترین درسی که من یاد گرفتم، این حرف زدن بود. امروز با اصلاً با مدیر فروشم صحبت کردیم. گفتم حالت خوب نیستا، چته؟ بشین گپ بزنیم. خیلیا اینو نمیفهمن. بذار با شریکت صحبت کن، با تیم حرف بزن. اگر مدیرت دغدغهای داره، اگر نفرت دغدغهای داره من یه روزی گرافیستم آوردم، مدیر سومونو آوردم، نفر سومونو آوردم، چته؟ حالت خوب نیست؟ اوکیی آقا شاید من بتونم کاری کنم. حالا یه قسمتیش واقعاً با مالی حل میشه. هر کدوم بود من گفتم من اکیش میکنم.
من وام میدم. نه اینکه حالا جیبم اونقدر نیست که هر کدوم خواستید، من همین فرای ماشین بخرم. نه. وام میدم، با هم حلش میکنیم. واقعاً نذاشتم تا اونجا که میتونم دغدغه داشته باشم. یه وقتایی واقعاً اون نفر شما دنبال پول نیست. میخواد یکی باشه بگه آقا حواسم بهت هست، این کاری که بکنه، اون آدما باعث رشد میشن و تو میتونی بلند پروازی کنی.
امین آرامش: دمت گرم
پیمان کرمی: خواهش میکنم.
امین آرامش: با این گفتگوی بسیار خوب و من که لذت بردم. هم یک موضوعی رو که تا الان حرف نزده بودیم تو پادکست در موردش حرف زدیم، هم ماشاالله شم انقدر شیرین تعریف میکنی و این البته جزو ژانر بوشهریته واقعاً و خیلی هم عالی. دمت گرم. مرسی خسته نباشی.
پیمان کرمی: خواهش میکنم. ممنون از شما.
امین آرامش: قربانت. خدانگهدار.
پیمان کرمی: خدانگهدارتون.
برای تجربهای کاملتر، حتما ویدیوی این گفتگو رو مشاهده کنید و لذت ببرید.
- گفت و گو با امین آرامش | بنیانگذار کارنکن و معلم مسیر شغلی
- گفتگو با مصطفی الهیاری | بنیانگذار فونتآرا، زیلینک و موچت (قسمت اول)
- گفت و گو با هادی شجاری | بنیانگذار آریامدتور (قسمت دوم)
- گفت و گو با هادی شجاری | بنیانگذار آریامدتور (قسمت اول)
- گفتگو با محمد عنایتی | بنیانگذار تعمیر اوکی
امیدوارم از این گفتگو لذت برده باشید، اگه تجربه یا علاقهای در این زمینه دارید حتما برای ما بنویسید.