karnakon.ir

گفت‌و گو با محیا ساعدی؛ اخراج شدم و بهترین اتفاق زندگیم بود

نام نویسنده: مهدی حقیقی راد

گفت‌و گو با محیا ساعدی؛ اخراج شدم و بهترین اتفاق زندگیم بود

5/5 - (1 امتیاز)
گفت‌و گو با محیا ساعدی؛ اخراج شدم و بهترین اتفاق زندگیم بود

محیا ساعدی در این گفت‌وگو از چیزی حرف می‌زنه که خیلی‌ها تجربه‌ش کردن ولی کمتر کسی بهش اعتراف می‌کنه؛ اینکه بعضی وقتا بدترین اتفاق‌ها، درِ بهترین فرصت‌ها رو باز می‌کنن. ادامه رو بخون.

اپیزود 143 رو در کارنکن.

ورود به گفت‌وگو و خوش‌آمدگویی با محیا ساعدی

امین آرامش: سلام به محیا ساعدی. خیلی خوش اومدی به «کار نکن».

محیا ساعدی: سلام به تو، به شنونده‌ها و بیننده‌هات. خیلی خوشحالم از اینکه در «کار نکن» هستم؛ چون «کار نکن» پادکست مورد علاقه خودمه.

امین آرامش: چقدر خوب! باعث افتخار منه که شما اینجایی و همچنین «کار نکن» رو گوش میدی. محیا، بهت میگن چیکاره‌ای چی میگی؟

محیا ساعدی: سخت‌ترین سوالی که می‌تونی از من بپرسی همینه. واقعاً جواب روشنی براش ندارم. اگر که زمان داشته باشم برای آدما توضیح میدم؛ اگه زمان نداشته باشم که کلاً یه کارایی می‌کنم دیگه.

امین آرامش: حالا فرض کن چون زمان داری، چی؟

محیا ساعدی:  خب الان چون زمان دارم می‌خوام براتون تعریف کنم. ببین، من همه کار می‌کنم. من از ۱۵-۱۶ سالگی نوشتن توی رادیو رو شروع کردم و بعد گویندگی در رادیو رو شروع کردم و بعد خیلی کار متفاوتی رو تجربه کردم. راستش خیلی دلم نمی‌خواد که محدود بشم به یک عنوان شغلی. خودمم خیلی تلاشی نکردم که بگم آقا من این‌کاره‌ام.

امین آرامش: که یه برچسبی بذاری روش؟

محیا ساعدی: آره، یه برچسب. اتفاقاً تدکس (Tedx) دانشگاه امیرکبیرم اصلاً درباره همین حرف زدم؛ درباره اینکه آیا ما واقعاً باید در یک موضوعی متخصص باشیم یا اینکه نه، می‌تونیم آدم‌های متنوعی باشیم و کارای مختلفی انجام بدیم.

تخصص‌گرایی یا تنوع‌طلبی در مهارت‌ها؟

امین آرامش: خب تو چیه نظرت در این مورد؟

محیا ساعدی: ببین چیزی که من تجربه کردم، آدمِ متنوع بودنه. خیلی از آدم‌های متخصص که من باهاشون کار می‌کردم، موقعی که بچه بودم وقتی که منو توی ۲۳-۲۴ سالگی می‌دیدن، می‌گفتن که نکن این کارو؛ از این شاخه به اون شاخه نپر، یکیشو بگیر همینو ببر جلو و توی همون رشد کن.

امین آرامش: ولی تو گوش ندادی به حرفشون؟

محیا ساعدی: خیلی تلاش کردم گوش بدم. یادمم هست که خیلی این مسئله برای من اساسی بود؛ در این حد و اندازه که رفتم پیش مشاور و گفتم خب من اصلاً واقعاً نمی‌دونم که باید خودم رو چی معرفی بکنم. و اون آدم به من گفت که یک بحرانی هست، یک سندرومی هست به اسم «بحران هویت پراکنده»؛ مربوطه به آدم‌هایی که توی خیلی چیزا خوبن ولی تو هیچی عالی نیستن. و تصور کن منی که توی چیزهای مختلفی خوب بودم و در هیچ‌چیز عالی نبودم، خیلی آدم ایدئال‌گرایی هم بودم. یعنی…

امین آرامش: خیلی زندگی برات سخت میشه.

محیا ساعدی: خیلی. کارای مختلفی کردم؛ نوشتن برای رادیو، گویندگی برای رادیو رو که برات تعریف کردم، بعدش رفتم تلویزیون، اجرای تلویزیونی، برنامه‌سازی تلویزیونی، همزمان در مطبوعات شروع به کار کردم. نوشته‌های مطبوعاتیم هم نوشته‌های بدی نبودن، چند تا جایزه گرفتم…

فعالیت‌های فعلی محیا ساعدی

محیا ساعدی در محیط کار

امین آرامش: وایستا! ببین اینکه حالا در طول مسیر چه کارایی کردی رو دوست دارم یه خورده با جزئیات بیشتری راجع بهش حرف بزنیم، ولی امروز چه کارهایی می‌کنی؟ باشه، چیزهای متنوعیه ولی تا جایی که حالا من خبر دارم کتاب صوتی ضبط می‌کنی، میزبانی پادکست رو انجام میدی -صاحب اون برنامه الان اینجا نشسته دیگه- چه کارهای دیگه‌ای می‌کنی؟

محیا ساعدی: ما یک کسب‌وکاری خودمون داریم، یه استودیوی تولید محتوا داریم (محتوای تصویری) به اسم «فروا» که من اونجا مدیر محتوام، کنار مهدی که همین‌جاست. و خودمم یه برنامه دارم همون‌طور که گفتی؛ «چای با نویسنده» که پادکست-ویدیوکسته (ویدیو بیشتر البته تا پادکست). و همزمان گاردم برای خیلی چیزا باز بود؛ من سال گذشته بازیگری رو تجربه کردم که خیلی کار بامزه‌ای بود.

امین آرامش: جدی؟ برای کجا؟

محیا ساعدی: آره، یه فیلم کوتاه بازی کردم و یه موزیک‌ویدیو برای سیامک عباسی که جفتش برام خیلی بامزه بود. من همیشه گارد داشتم نسبت به یه همچین چیزها و یه همچین اتفاقاتی.

امین آرامش: چرا گارد داشتی؟

محیا ساعدی: ببین این‌طوری بودم که حالا می‌خوای بازی دیگه؟ حالا نکن! چون من فیلم کوتاه خودمم ساخته بودم، نوشته بودم… اصلاً من سینما خوندم و یه ذره خودم جلو خودمو می‌گرفتم برای بازی کردن؛ که دیگه هر کاری نکن، حالا بازی رو بذار، بازیگر هست، بازیگر بشه. ولی چیز خوبی بود، خیلی بهم خوش گذشت.

محیا ساعدی: واقعیتش اینه که من از بچگی خیلی دوست داشتم که دیده بشم، خیلی دوست داشتم که معروف بشم، خیلی دوست داشتم که در هر جایی که قرار می‌گیرم در کانون توجه باشم.

بازیگری اون اتفاقیه که تو دیگه تهِ کانون توجه بودن رو در پشت صحنه تجربه می‌کنی. یعنی حتی اجرا هم این‌طوری نیست؛ چون من اجرا کرده بودم دیگه. توی اجرا چند دقیقه مونده به اینکه بیای رو آنتن، شاید آدم جدی‌ای باشی؛ قبلش مثلاً خب یه مهمونی داری که احتمالاً اون آدم مهم است و اون باید دیده بشه و اون آدمیه که حالا تو دعوتش کردی و احتمالاً شأنش از تو بالاتره یا حداقل وقتی که توی یک جایی نشستی، خب اون مهم‌تر از توئه

امین آرامش: میزبانی بالاخره.

محیا ساعدی: بله، ولی وقتی بازی می‌کنی دیگه تویی و تو؛ و همه عوامل این شکلی‌ان که تو باید بدرخشی دیگه. آره خیلی لذت‌بخشه.

قدرتِ «نه» گفتن

امین آرامش: خب، توی این کارا دنبال چی هستی؟ یعنی ببین آیا تم مشترکی داره این کارها؟ (سوال یک). سوال دو اینکه دنبال چی هستی تو کارها که انتخابشون کنی؟ چون الان فکر می‌کنم تو موقعیتی هستی که تا حد زیادی گزینه‌های روی میزت زیاده و باید تصمیم بگیری کدوم کارا رو نکنی. دو تا سؤال شد!

محیا ساعدی: یک: مخرج مشترک این کارایی که دارم می‌کنم چیه؟ اگه بخوام جواب این سؤال رو بدم، احتمالاً میشه «تولید محتوا». تولید محتوا چه متنی، چه صوتی، چه ویدیویی. و یک مخرج مشترک دیگه‌ای هم دارن که اون «فرهنگ و هنر»ه. هم ادبیاته که خب یک شکل بزرگی از علاقه‌مندی‌های منه، و به طور کلی هنر دیگه؛ حالا چه سینما باشه، چه ادبیات باشه، چه هر چیز دیگری.

اون چیزی که گفتی رو من از خیلی بچگی تجربه‌اش کردم؛ که تو رو بیشتر از «بله»هات، «نه»هات هست که می‌سازه. یعنی اینکه چه کارهایی رو نمی‌کنی خیلی مهم‌تر از اینه که چه کارهایی می‌کنی. به‌خصوص برای آدمی مثل من که من خیلی زود شروع کردم ولی خیلی قدم‌هام رو کوچولو کوچولو برداشتم.

محیا ساعدی: یک بخشیش برمی‌گرده به شخصیتم که خیلی آدم بی‌‌پروایی نبودم، محافظه‌کار بودم راستش. اینو از تصمیم‌هایی که برای زندگیم گرفتم هم میشه دید؛ چون من خیلی زود ازدواج کردم. یعنی خیلی زود همه این پروسه‌ای که خیلی از دوستای من هنوزم درگیرشن (که آقا چه می‌دونم دیت بریم و حالا این دیت اولو کی داره حساب می‌کنه و فلان) رو گذاشتم کنار. من ۲۲ سالم بود که ازدواج کردم.

و هم‌تیمی پیدا کردم راستش؛ بیشتر از اینکه بخوام بگم همسر انتخاب کردم، ما تیم شدیم. چون سرِ کار هم با همدیگه آشنا شده بودیم، این همکاریه خیلی هی هر سال ادامه پیدا کرد و جدی‌تر شد. ما کسب‌وکار خودمونو راه انداختیم و یه بار شکست خیلی جدی خوردیم که حالا برات تعریف می‌کنم.

آره، همه این چیزا باعث شد که من خیلی آروم با طمأنینه جلو برم. وقتی که تو یک کسی رو کنار خودت داری که مشاورته و مراقبته، خب «نه»هایی که داری میگی به کارای مختلف خیلی بیشتر هم میشه. این چیزی که داری میگی برای الان نیست؛ چون من از خیلی سال پیش همین‌جوری هی داشتم «نه» می‌گفتم و داشتم فکر می‌کردم که چه شکلی پیش برم. ولی تو این سال‌ها «نه»هایی که دارم میگم خیلی بیشتر شده چون پیشنهادهایی هم که دارم می‌شنوم خیلی بیشتره.

مرزها و «نه» گفتن به پیشنهادها

امین آرامش: به چیا «نه» میگی؟

محیا ساعدی: به تلویزیون «نه» میگم، خیلی جدی. به کاری که احساس می‌کنم صرفاً… یعنی وجه فرهنگی‌اش خیلی کمتره و بیزینسش خیلی بیشتره، «نه» میگم. چون نمی‌خوام آبرویی که در همه این سال‌ها جمع کردم رو یه شبه به باد بدم.

امین آرامش: «به باد بدم»؛ آره، «به هوا بدم» زشته!

محیا ساعدی: نه خوب بود! آره، «به باد بدم». و دیگه به چی «نه» میگم؟ به خیلی چیزا هم که قبلاً می‌گفتم «نه»، الان «بله» میگم؛ همون‌طور که تعریف کردم، به بازیگری یهو «بله» گفتم. اما من به یک چیزی خیلی جدی در حدود ۵ ساله که «نه» میگم؛ به اینکه «آموزش» بدم.

امین آرامش: چرا «نه» میگی؟

محیا ساعدی: ببین، به نظرم کسی که می‌خواد آموزش بده باید خودش خیلی پرفکت (کامل) باشه. یعنی اون نقطه خیلی درخشان رو باید خودت تاچ (لمس) کرده باشی که بعد بیای به بچه‌ها بگی که عزیزانم ببینید…

امین آرامش: این یه نگاهه؛ البته یه رویکرد دیگه هم اینه که -اینو من از جادی شنیدم، شاید احتمالاً جادی رو بشناسی چون الان حوزه برنامه‌نویسی…- یه حرف جالب می‌زد جادی؛ می‌گفت ببین من یه چیزایی دارم میگم (حالا البته اون که طبیعتاً با تواضع می‌گفت، چون جادی واقعاً خیلی چیزا بلده).

می‌گفت من ادعایی ندارم که خیلی چیز بلدم، ولی من می‌دونم هر جایی که هستم، ۵ قدم رفتم جلو. حالا من دارم «نقل به مضمون» می‌کنم؛ می‌گفت آقا من ۵ قدم رفتم جلو، مسیر ۵۰۰ قدمه، یه عده‌ای هستن که روی قدم اولن، خب من برای اون قدم اولی‌ها یه حرفی دارم. ادعای بزرگی ندارم که آقا من روی قدم ۵۰۰ هستم، ولی اینا رو تو مسیر یاد گرفتم. این به نظرت کجاش بده؟

محیا ساعدی: نه، این بد نیست. ولی خب خیلیا هستن که به نظر من آدم‌های… ببین من احساس می‌کنم کسی که داره یه چیزی رو آموزش میده، هم باید آدم‌ها رو (اون آدمی که نشسته سر کلاسش) خیلی دوست داشته باشه، و هم براشون خیلی حوصله داشته باشه.

امین آرامش: که تو اینو نداری؟

محیا ساعدی: من احساس می‌کنم الان در این لحظه ندارم.

امین آرامش: اوکی، خیلی خوبه که اینو می‌دونی.

محیا ساعدی: آره، و خب خیلی آدما هستن که الان دارن آموزش میدن و خیلی هم خوبن.

امین آرامش: تو هم «کار نکن» زیاد داری دیگه، چه کارهای دیگه‌ای داری؟

محیا ساعدی: من آره، آموزش حالا ندارم. الان کات! میرم بیرون میگم اوکی، کلاس آموزشیِ محیا! (با خنده)

برای مطالعه بیشتر: کمال گرایی چیست و چگونه می‌توانیم بر آن غلبه کنیم؟

راهنمایی برای شروع مسیر در حوزه ادبیات و رسانه

امین آرامش: ببین، من فکر می‌کنم که آدم‌های زیادی هستند که به حوزه ادبیات و این کارهایی که شما انجام میدی علاقه دارن؛ مثل گویندگی، ضبط کتاب صوتی، نویسندگی، برنامه‌سازی و چیزایی از این جنس. یکی از چیزایی که من تو «کار نکن» همیشه سعی می‌کنم حواسم بهش باشه، اینه که برای مخاطبین مختلف با دغدغه‌های مختلف حرف داشته باشیم؛ مخصوصاً برای کسی که توی شروع راهه.

بیایم بهش بگیم آقا اگه تو به این حوزه علاقه داری این کارا رو بکن. یه خورده جلوتر از این جنس سوال‌ها می‌خوام ازت بپرسم که حالا یه کسی که تو شروع راهه و احساس می‌کنه می‌خواد گوینده بشه، نویسنده بشه یا یه چیزی از این جنس، چه کارهایی بکنه و از تجربه‌ت استفاده خواهیم کرد. اما قبلش دوست دارم برامون تعریف کنی داستان شروع مسیر شغلیتو تا اینجا، از اون اولش.

شروع مسیر؛ دوران طلایی وبلاگ‌نویسی محیا ساعدی

محیا ساعدی: خب از اون اولش اگه بخوام برات شروع کنم، ببین من متولد ۱۰ بهمن ۷۰ هستم. نوع جوونی من ۱۶-۱۷ سالگی، میشه اواخر دهه ۸۰ و اوایل دهه ۹۰ که اوج دوره وبلاگ‌نویسی بود. من یه وبلاگی داشتم به اسم «آفتاب به سینه‌ام سنجاق می‌شود» و خیلی وبلاگ پرطرفداری بود.

اون سال‌ها هم بچه‌های رادیو خیلی وبلاگ‌خون و وبلاگ‌نویس بودن و هم بچه‌های مطبوعات. بچه‌های «همشهری جوان» یادمه که حلقه وبلاگ‌نویسان داشتن، هوادارانشون، بچه‌های «رادیو جوان» هم حلقه وبلاگ‌نویسان داشتن و خیلی از تهیه‌کننده‌ها و گوینده‌های رادیویی هم همشون وبلاگ داشتن. چه روزهای خوبی هم بود. منم جزو آدمایی بودم که بسیار وبلاگ‌خون بودن.

امین آرامش: من دو سه تا پادکستر رو هم از اون دوران وبلاگ دارم دنبال می‌کنم. نمی‌دونم احیانوً تو… ببخشید دارم پرانتز باز می‌کنم… «حسام ایپکچی» رو می‌خونی وبلاگاشو؟ من از اون موقع می‌خوندم. یه وقتی رفتم توی دایرکت بهش گفتم این و این… گفت تو اینا رو از کجا می‌دونی؟ گفتم داداش از اون سال‌ها!

محیا ساعدی: آره! منم خیلی دوستای نزدیکم از وبلاگ‌نویسان هستن. «زهرا منصف»؛ من یادم میاد که با همدیگه وبلاگ می‌نوشتیم، یعنی اون به وبلاگ من سر می‌زد، من به وبلاگ اون سر می‌زدم. دوستای وبلاگی داشتیم؛ قرار وبلاگی می‌ذاشتیم، می‌رفتیم نمایشگاه کتاب همدیگه رو می‌دیدیم یا پارک می‌رفتیم همدیگه رو می‌دیدیم.

ورود محیا ساعدی به دنیای رادیو در ۱۶ سالگی

محیا ساعدی در نوجوانی و جوانی

محیا ساعدی: این وبلاگ منو یکی از سردبیرهای رادیو، «خورشیدی‌زاده» که اون موقع برای رادیو نمایشنامه می‌نوشت، خوند. من ۱۶ سالم بود؛ از من دعوت کرد که برم و برای رادیو بنویسم.

یادم میاد که ما قرار گذاشتیم، من با بابام رفتم و اون سردبیر خیلی تعجب کرد از اینکه دید من ۱۶ سالمه، چون فکر می‌کرد من خیلی بزرگتر باشم. ما نشستیم و اون نمایشنامه‌نویسی برای رادیو رو به من یاد داد. یه گروهی داشتیم با همدیگه و من بودم و «فرشاد جعفری» بود و چند تا دیگه؛ و شروع کردیم اولین سریال شبکه نمایش (رادیو نمایش) رو به اسم «پونه و اهمیت رت باتلر بودن» نوشتیم.

امین آرامش: چه جالب!

ریشه‌ها؛ از مأمونیه تا رادیو

امین آرامش: ساکن تهران بودی؟

محیا ساعدی: من تهران نبودم؛ مامان‌بزرگم اینا تهران بودن، ما «مأمونیه» بودیم.

امین آرامش: کجاست مأمونیه؟

محیا ساعدی: آفرین! مأمونیه کجاست؟ مرکز شهرستان «زرندیه» است مأمونیه.

امین آرامش: سخت‌تر شد که!

محیا ساعدی: بعدِ پرند؛ خیلی فاصله نداره. قبلاً بهش می‌گفتن زرندِ ساوه، عضوی از اونجا بود. منم به خیلیا که میگن کجایی، برای اینکه خیلی توضیح ندم میگم ساوه.

امین آرامش: خب ساوه رو می‌شناسم.

محیا ساعدی: آره واقعاً سخت بود مأمونیه، زرندیه… آره یه ماجرایی بود. من اونجا بودم و خب برای همه عجیب‌تر بود که یه دختر شهرستانی حالا بیاد و شروع کنه به نوشتن برای رادیو.

امین آرامش: بعدش هی این نمایشنامه‌نویسی برای رادیو ادامه پیدا کرد؟ حقوق هم می‌گرفتی دیگه؟

محیا ساعدی: آره، جالب بود؛ قسمتی ۵۰ تومن اینا می‌گرفتم برای هر قسمت که خب عدد خوبی هم بود.

امین آرامش: آدم جالبی بودی دیگه تو سن ۱۶ سالگی.

محیا ساعدی: خیلی آره، جالب بود. پولام جمع می‌شد، می‌رفتم کفش می‌خریدم؛ سه چهار ماه که جمع می‌شد یه کفش می‌تونستم برای خودم بخرم.

محیا ساعدی: بعدش یادم میاد سر ضبط یکی از نمایشنامه‌ها من رفته بودم، «ایوب آقاخانی» بود (یکی از نقش‌خوان‌ها) و چند نفر دیگه.

یه نقش کوتاهی مونده بود، گفتن که خودت بگو. و من رفتم پشت میکروفون؛ اولین بار بود که می‌رفتم پشت میکروفون. اون نقشه رو خودم گفتم، اومدم بیرون و واقعاً فکر می‌کردم که دیگه اصلاً جهان برای منه و من مهم‌ترین انسان روی زمینم! که کی رو دیدید تو ۱۶ سالگی خودش نمایشنامه رادیویی بنویسه، خودشم یکی از نقش‌ها رو بگه و اینا؟

امین آرامش: و پیش به سمت موفقیت…

محیا ساعدی: پیش به سمت موفقیت! من حتماً اسکار می‌گیرم؛ یعنی یا حتی اسکار هم نگیرم، اجرای مراسم اسکار در ۳۰ سالگی حتماً چیزیه که تجربه‌اش می‌کنم.

ورود محیا ساعدی به تلویزیون و آشنایی با مهدی

گفت‌و گو با محیا ساعدی در کارنکن همراه همسرش مهدی

محیا ساعدی: بعد رفتم تلویزیون؛ با حامد جوادزاده برنامه «فرش سپید» رو من اجرا می‌کردم. برنامه زنده بود، من و عبدالله روا.

امین آرامش: چه جالب.

محیا ساعدی: آره، خیلی هم اتفاقی بود واقعاً. یعنی انگار افتادم تو یک مسیری که این داشت منو می‌برد. من گوینده شدم، بعد رفتم کلاس گویندگی پیش «مهران دوستی». آره، برعکسش اصلاً اتفاق افتاد. خدا بیامرز مهران دوستی رو؛ خیلی هم زیاد به من کمک کرد و یادم میاد مهران اون موقع‌ها به من می‌گفتش که «خیلی نباش»؛ یعنی سعی کن که کم ولی همیشه باشی، به جای اینکه یه سال بیای و بدرخشی و دیگه تموم شی بری پی کارت.

بعد از اینکه اون برنامه تموم شد، از من دعوت کردن که توی دفترشون (پرشان ایده) بمونم؛ چون هم می‌نوشتم، هم اجرا می‌کردم، هم گویندگی می‌کردم و این‌ها. ما چند تا برنامه با همدیگه ساختیم و من اونجا با مهدی آشنا شدم.

مهدی نویسنده و کارگردان همون برنامه‌ها بود و دیگه این آشنایی منجر به ازدواج شد. مهدی مطبوعاتی هم بود و خب منو وارد مطبوعات کرد. من خیلی دغدغه نوشتن برای مطبوعات نداشتم؛ مهدی «همشهری جوانی» بود و منم شروع کردم به نوشتن برای روزنامه همشهری و مجموعه مجلات همشهری، و همون‌طور که گفتم چند تا جایزه خیلی زیبا هم دارم.

دوران کارمندی؛ ۸ سال در سازمان فرهنگی هنری

محیا ساعدی: بعد از فکر می‌کنم سال ۹۳، موقعی که ما دیگه داشتیم می‌رفتیم سرِ خونه‌ زندگی خودمون، به دلیل مشکلات مالی -به خاطر اینکه خب کار کردن تو تلویزیون خیلی پولی نداشت و شبیه این کارگرای ادواری بودی؛ وقتی برنامه هست پول داری، وقتی برنامه نیست پول نداری- و زندگی این‌شکلی نمی‌چرخه که گاهی پول باشه و گاهی نباشه…

ما هم چون جفتمون همکار بودیم، خب نمی‌تونستیم این‌شکلی پیش ببریم زندگیمونو. بچه پررو هم بودیم؛ ماشین خریده بودیم، خونه خریده بودیم… فکر کنم ماهی ۸۰۰ تومن من حقوق می‌گرفتم، ۹۰۰ تومن مهدی؛ ۲ میلیون فقط داشتیم قسط می‌دادیم! انقدر زیر قسط و قرض و وام و این چیزا بودیم. مجبور شدیم که بیایم بیرون از دفتر حامد.

همون موقع به خاطر فعالیت در همشهری، به من و مهدی یه پیشنهادی دادن. گفتن یه سایتی سازمان فرهنگی هنری داره به اسم «اف‌اچ نیوز» (فرهنگ و هنر نیوز)، این خبرنگار می‌خواد.

امین آرامش: من فکر کردم برای اسم شماست؛ «محیا ساعدی»، اچ‌نیوز!

محیا ساعدی: نه! (با خنده). من و مهدی به عنوان خبرنگار رفتیم سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و من «کارمند» شدم. و این کارمندی چیزی حدود ۸ سال طول کشید. همین‌جوری شوخی‌شوخی من رفتم برای اینکه خبرنگار باشم. مهدی خیلی زود متوجه شد که نمی‌تونه کار کارمندی کنه و اومد بیرون، برگشت تلویزیون؛ ولی من موندم.

امین آرامش: تا کی؟

محیا ساعدی: تا ۱۴۰۱ موندم. تا سال تاریخی ۱۴۰۱ در سازمان فرهنگی هنری.

ماجرای اخراج محیا ساعدی در سال ۱۴۰1

امین آرامش: می‌شه توضیح بدی چرا اومدی بیرون؟

محیا ساعدی: من نیومدم بیرون؛ بیرونم کردن!

امین آرامش: چرا؟ چی شد؟

حیا ساعدی: ببین، خب سازمان فرهنگی هنری هم خیلی جای خوبی بود برای رشد من. من احساس می‌کنم که خیلی «کارمند» نبودم؛ یادم میاد شناوری رو اون موقع که خیلی هم مُد نبود برای من به کار گرفته بودن، بابت اینکه هیچ‌وقت ۸ صبح نمی‌تونستم برم. همیشه ۹ یا ۱۰ می‌رفتم سر کار و مدیرام چون لطف داشتن بهم گفته بودن اوکی، تو که دیر میای حداقل از اون‌ور دیر برو.

منم گفتم باشه و داشتم کار می‌کردم و خیلی هم رشد کرده بودم؛ از اینایی هم بودم که همیشه دنبال دردسر و کار و اینا بودم. توی همون ساختار سازمان، من ۲۴-۲۵ سالم بود شدم مدیر روابط عمومی فرهنگسرای رسانه که خب فرهنگسرای مهمی بود. یا بعدتر یه اداره‌ای رو راه انداختیم توی روابط عمومی سازمان به اسم «اداره رسانه‌های نوین» که من رئیس اداره شدم اونجا.

اما از یه جایی به بعد، یه مدیر جدیدی اومد و من دیدم که نمی‌تونم باهاش کار بکنم. رفتم که استعفا بدم، اما بهم گفتن استعفا نده و برو یه سال مرخصی بدون حقوق بگیر، همه چی درست می‌شه. من تو مرخصی بدون حقوق بودم که اتفاقات ۱۴۰۱ افتاد و خب منم توییت زدم… شد آنچه شد.

و آره، یه روزی زنگ زدن به من که تشریف بیارین؛ یه کم مونده به عید بود، شاید بیست و سوم یا چهارم اسفند. من رفتم سازمان و یه دونه کاغذ آچار دادن به من که نوشته بودن از این به بعد قرارداد شما دیگر تمدید نخواهد شد.

یادم میاد سازمان فرهنگی هنری توی بلوار کشاورزه، خونه ما هم انتهای بلوار کشاورز. من اون کاغذ آچارِ کوچولو رو گرفته بودم دستم و انگار که ۲۰۰ کیلو بود توی دستای من. ببین، حتماً می‌گم خودم دلم می‌خواسته از سازمان بیام بیرون حتی، ولی «اخراج» اصلاً یه بارِ دیگه‌ای داره. تمام طول بلوار تا خونه‌مون رو گریه کردم.

زنگ زدم به یکی از مدیرام، گفتم شما در جریان بودین؟ گفت آره. گفتم خب چرا نگفتی به من؟ گفت می‌خواستم مواجه بشی با اخراج که کنده بشی از سازمان؛ چون به نظرم اگر می‌خواستی کارمند بمونی، هی یه پات اینجا بود یه پات اونجا و خیلی سخت بود.

رهایی از اعتیادِ «حقوق ثابت»

امین آرامش: توی سال‌های بعد، اون‌قدری که تو اون لحظه فکر کردی اخراج شدن چیز بدیه، بد بود؟

محیا ساعدی: اصلاً! الان فکر می‌کنم اخراجم یکی از اتفاقات مهم و خوب زندگی من بوده.

امین آرامش: چرا؟

محیا ساعدی: ببین من یه حقوق خوبِ ثابت داشتم، گرچه از این آدما بودم که همیشه هزار تا کار در کنار کارمندی می‌کردما؛ یعنی من همچنان گویندگی می‌کردم، همچنان می‌نوشتم، فیلم کوتاهمو تو همون دوره کارمندی ساختم، ایونت برگزار می‌کردم.

حتی اون موقع مود بود می‌رفتن تو کافه‌ها اجرا می‌کردن، نمایشنامه‌خوانی؛ من یادم میاد اصلاً خودم سرگیر (سرپرست) می‌شدم و می‌رفتیم نمایشنامه‌خوانی می‌کردیم توی کافه‌های مختلف. یعنی کار می‌کردم خیلی جدی، چه بسا جدی‌تر از سازمان فرهنگی. من هیچ‌وقت «کارمند» نبودم؛ هیچ‌وقت توی فرم‌هام نمی‌نوشتم کارمند، مگر اینکه دیگه چقدر خسته و زله بودم که می‌نوشتم کارمند.

ولی تو یه حقوق ثابتی داری که این حقوق ثابته باعث میشه یه جاهایی «خودت» نباشی.

امین آرامش: یعنی چی؟

محیا ساعدی: ببین به هر حال من کارمند یک جایی بودم که بهم اجازه نمی‌داد عکسایی که دارم در پیج خودم می‌ذارم عکسایی باشه که دلم می‌خواد، یا اظهارنظرهایی که دارم می‌کنم در فضای مجازی… همش باید یه طرف مغزم درگیر این می‌بود که…

امین آرامش: فیلتر داخلی داشته باشی.

محیا ساعدی: کاملاً. بعد تازه من یه «سانسورچی» هم توی خونه‌مون داشتم؛ مهدی واقعاً مراقب من بود. اون توییت‌هایی که من زدم، از نظر مهدی هم توییت‌هایی نبودن که منجر به اخراج بشه، وگرنه نمی‌ذاشت من بزنم. خودم نبودم در همه اون سال‌ها. و فارغ از اون، وقتی که تو یک حقوق ثابتی داری، دیگه احتمالاً کمتر مسائل مالی برات اهمیت پیدا می‌کنه یا یه اعتیادی به خودش میاره؛ حقوق ثابت سرِ ماهی که یک روز هم عقب نمی‌افته…

محیا ساعدی: ببین ولی من نمی‌خوام واقعاً خیلی از روشِ کمال‌گرایی حرف بزنیم. من می‌فهمم که آدم‌های خیلی زیادی هستن که به خاطر شرایط اقتصادی جامعه چاره‌ای جز این ندارن.

باید اون فیلتر درونیه رو داشته باشن. من خیلی به این قائلم که اگر امروز دستم بازه برای انتخاب‌های مسیر شغلیم، بیش از اینکه محصول تلاش‌ها و انتخاب‌های خودم باشه، محصول «شانسیه» که من داشتم. واقعاً شاید من اگه توی خانواده دیگه‌ای به دنیا می‌اومدم یا دو تا موضوع که من خیلی روش اختیار نداشتم تغییر کوچیکی می‌کرد، منم الان مجبور بودم که به خاطر اون حقوق ثابته و به خاطر خرج زندگیم برم و ساعتم رو بفروشم، فیلتر درونی داشته باشم و همه این‌ها. اینو من یه پرانتزی باز کردم که اگر کسی این شرایط رو داره بدونه منم می‌فهمم.

امین آرامش: حرفت کاملاً درسته. و اون حقوق، جذابیتِ خودش رو داره. ببین، تو حتماً وقتی که ازش میای بیرون باید چندین برابر (حداقل ماه‌های اول) کار کنی.

محیا ساعدی: دقیقاً. چندین برابر کار کنی. بعد تازه اینو بهش اضافه کن که من اون شکست رو هم خورده بودم؛ برای من «اخراج شده بودن» شکست بود. اصلاً خود این واژه ۲۵۰ کیلوئه: «اخراج شدم». بعد تازه یک بار هم نه؛ یعنی بعد از اینکه من از سازمان فرهنگی اخراج شدم، رفتم در یک نشری و از اون نشر هم اخراج شدم، دقیقاً به خاطر همون توییت!

امین آرامش: توییت نزن خواهر من! چه کاریه؟ مهدی یه خورده سفت‌تر… (با خنده)

محیا ساعدی: آره! و خیلی سال‌های عجیبی بود. ببین در این اندازه که ما فکر می‌کردیم که خب ما دیگه نمی‌تونیم هیچ کاری بکنیم. احتمالاً دیگه قرار نیست ما بتونیم راحت کار بکنیم.

امین آرامش: یعنی ببین بذار من اینو بگم؛ اون برهه، الان شاید وقتی داری تعریف می‌کنی می‌گی که «خوب شد، باعث شد یه تصمیم درستی که خودم سختم بود بگیرم رو یک عامل بیرونی برام گرفت»، ولی توی اون برهه خیلی بهت سخت گذشت. یعنی نمی‌خوایم اونو یه فضای فانتزی خوشگلی نشون بدیم.

محیا ساعدی: خیلی وحشتناک بود.

چالش‌های محیا ساعدی پس از اخراج و تکرار یک اشتباه

امین آرامش: چقدر طول کشید که از اون فضا و حال‌وهوا بیای بیرون؟ چند ماه طول کشید یا شایدم چند سال؟ نمی‌دونم.

محیا ساعدی: ببین، خیلی چیزا بعد از اون در من تغییر کرد. خیلی خیلی چیزها.

امین آرامش: بذار جوری بپرسم؛ کی شد که فهمیدی اصلاً چه خوب که کارمند نیستم؟ احتمالاً تو ماه‌های اولیه بعدش گفتی که چه اتفاق بدی بود.

محیا ساعدی: حتماً. ببین آخه می‌دونی، من بعدش یه سری اشتباه دیگه کردم. من بعد از اینکه از اینجا اخراج شدم، بلافاصله رفتم همون نشری که برات تعریف کردم و از اونجا هم اخراج شدم. و بعد، اخراج دومی خیلی خیلی «ساید افکت» (عوارض جانبی) داشت؛ خبرشو کار کردن، من‌وتو و بی‌بی‌سی و فلان و اینا همه جا کار کردن.

اخراج اولیه رو کسی نفهمید چون تو فضای توییتر اتفاق افتاده بود فقط. بعد منم برای اینکه حالا کسی رو نگران خودم نکنم (چون حالا کنارش کار هم داشتم می‌کردم)، من لاین کتاب صوتی اون نشر رو راه انداخته بودم به اسم «پرنده آبی».

امین آرامش: بگم اسم نشر رو؟

محیا ساعدی: آره می‌گم؛ نشر «علمی و فرهنگی».

امین آرامش: مگه دولتیه؟

محیا ساعدی: بله. و من لاین کتاب صوتی کودکش رو راه انداخته بودم و داشتیم کتاب کودک تولید می‌کردیم. خیلی هم حال من خوب بود اونجا و خیلی احساس مفید بودن می‌کردم و داشتم جا می‌افتادم. همون روزا شاید اصلاً داشتم به این فکر می‌کردم که اِ چقدر خوب که من از سازمان دیگه اومدم بیرون و دیگه کارمند نیستم و همه این چیزها؛ تا اینکه از اونجا هم اخراج شدم.

تجربه تلخِ تظاهر به قوی بودن

محیا ساعدی: از اونجا که اخراج شدم، ببین انقدر این‌طوری بودم که «من نباید بیکار بمونم» و «باید خیلی سریع برم سر کار» و همه این چیزها… فکر می‌کنم به فاصله ۲ روز، من به واسطه یک دوستی رفتم در «آگاه» شروع به کار کردم.

امین آرامش: کارگزاری آگاه؟

محیا ساعدی: آره کارگزاری آگاه. و حالم خوب نبود.

امین آرامش: به عنوان روابط عمومی؟

محیا ساعدی: نه، «کانتنت دولوپر» (توسعه‌دهنده محتوا). رفتم که تولید محتواهای تصویری‌شون رو دست بگیرم و یه سری کار صوتی بکنیم و اصلاً پادکست‌شون رو تعریف بکنیم و این‌ها.

امین آرامش: ولی تم ادبیات نداشته دیگه؟

محیا ساعدی: نه تم ادبیات داشت، نه آدم‌هایی که اونجا بودن منو می‌شناختن. ببین، فکر می‌کردم اتفاقاً الان اگر زمین بازیمو عوض بکنم و برم جایی که اونا اصلاً نمی‌دونن که بر من چه گذشته و اصلاً نشناسن و ندونن عقبه من چیه و اینا، خیلی حالم بهتر میشه.

ولی بعد رفتم و دیدم من نمی‌تونم اینجا کار کنم. یادم میاد که یه روز مهدی خونه بود؛ من اسنپ گرفتم، حاضر شدم، طبقه اول رفتم پایین، طبقه دوم رفتم پایین، طبقه سوم رفتم پایین… دیدم نمی‌تونم برم. برگشتم بالا با چشم گریون، گفتم من نمی‌تونم برم سر کار.

یعنی احساس می‌کنم که آدم‌ها بعد از یک شوک، یک شکست بزرگ و حالا یک شکست کوچیک‌تر بعدش، یه ذره باید به خودشون زمان بدن. من همش انگار می‌خواستم به اون آدمایی که باعث اخراج من شده بودن بگم که: «هه! اصلاً هم درد نداشت!»

امین آرامش: آره، ولی خیلی درد داشت.

محیا ساعدی: من شکسته بودم، من متلاشه شده بودم.

امین آرامش: چقدر خوب که الان داری اینو می‌گی و چقدر خوبه که آدم‌های خیلی زیادی الان دارن اینو می‌شنون و اینو به رسمیت بشناسن که ببین، درد داره دیگه.

محیا ساعدی: خیلی درد داره، خیلی درد داره. بعد تازه ناجوانمردانه هم وقتی که تو کتک بخوری، دیگه دردش چندین برابر میشه. گفتم یه ذره به خودم فضا بدم حالا و انقدر عجله نکنم.

تغییر مسیر به منابع انسانی (HR) در «شیدا»

امین آرامش: نشستی خونه استراحت؟

محیا ساعدی: آره نشستم خونه. و البته که نذاشتن بشینم خونه دیگه. بعدش یکی از دوستان من اون موقع مدیر پلتفرم «شیدا» بود (که خدا رو شکر الان راه افتاده و اتفاقات خوبی هم داره براش می‌افته) و از من دعوت به کار کرد. گفتم خب من الان بیام برای شیدا چیکار کنم؟ گفت تو بیا، من یک چیزی در تو دیدم که تو خودتم تا حالا متوجهش نشدی. من رفتم اونجا و شدم «اچ‌آر» (مدیر منابع انسانی) شیدا!

امین آرامش: جالب! دوستش داشتی؟

محیا ساعدی: خیلی! آره، به نظرم اچ‌آر خوبی بودم. آقای شهریانی که مدیر «رهنما کالج» هم هستن، شدن کسی که راهنمای من و منتورم بودن. و من شروع کردم به استخدام و جذب نیرو.

روزای خیلی بدِ شیدا هم بود؛ بچه‌ها تو خاک و خل بودن، اونجا داشت بازسازی می‌شد، هیچ امکاناتی نداشتن و حالا هی حال این بچه‌ها، دولوپرها رو به‌خصوص اگر تو بخوای خوب نگه داری، خیلی کار سختی بود. ولی خب خدا رو شکر تونستیم. من یه چیزی حدود ۶-۷ ماه اونجا کار کردم و بعد با تغییر مدیریت، ترجیح دادم که دیگه اچ‌آر شیدا نباشم و اومدم بیرون.

رمز اعتماد در شبکه‌ی ارتباطی

امین آرامش: چی داشتی توی شخصیتت یا توی رزومه‌ت که آدم‌ها تو رو معرفی می‌کردن به هم، یا سراغت می‌اومدن برای کار؟ به این فکر کردی؟ چون الان چیزی که داری می‌گی، هیچ‌جاش من اینو ندیدم که رفته باشی توی سایت کاریابی آگهی فرستاده باشی و فلان.

محیا ساعدی: ببین این کار رو هم کردم، اینم برات تعریف می‌کنم. اما اینکه چی داشتم؛ من فکر می‌کنم که یک دایره ارتباطی از آدم‌ها داشتم که بهم اعتماد داشتن.

امین آرامش: خب چرا بهت اعتماد داشتن؟

محیا ساعدی: شاید چون متوجه شده بودن توی همکاری‌ها و حالا برخوردهایی که با همدیگه داشتیم (حتی به عنوان دوست) که کم‌کاری نمی‌کنم. من واقعاً کم‌کاری نمی‌کنم. یعنی اگر که یک چیزی بهم محول بشه، تمام تلاشمو می‌کنم که در بهترین حالت ممکن انجامش بدم. ببین، برای من ساعت کار اهمیتی نداره خیلی زیاد.

دیدم توی بچه‌های دور و برمون که میان از این ساعت تا این ساعت کار می‌کنن و بعد بدون اینکه حتی کار تایید نهایی رو بگیره، پا میشن میرن. من این‌طوری نیستم اصلاً. من از لحظه‌ای که شروع می‌کنم تسکمو انجام بدم، دیگه اینکه آقا الان ساعت ۶ باید برم، ۷ باید برم یا ۸ باید برم برام مطرح نیست؛ اینکه کار به ثمر بشینه برام اهمیت داره.

امین آرامش: من فکر می‌کنم یه بخشیش به خاطر اینه که خودِ اون کاره، مستقل از اینکه یه تسک برای سازمونه، احتمالاً یک چیزی از جنس «خلق کردنه» که برای حال روحی خودت بهش نیاز داری.

محیا ساعدی: دقیقاً همین‌طوره. و واقعاً من هیچ‌وقت برای هیچ سازمانی کار نکردم؛ من همیشه برای خودم کار کردم، همیشه؛ حتی وقتی کارمند بودم.

فلسفه کار کردن برای خود، نه برای سازمان

امین آرامش: شما دقیقاً یک «کار نکن» واقعی هستی.

محیا ساعدی: هیچ‌وقت این شکلی نبودم که بیام برای «فرهنگسرای رسانه» فلان کار رو بکنم. نه، من برای فرهنگسرای رسانه این کارو نکردم؛ من برای «محیا ساعدی» اون کارو کردم. این خیلی نکته مهمیه ها!

امین آرامش: نمی‌دونم چقدر با من موافقی که به اندازه توانمندی‌ها و مهارت‌هایی که داشتی، این اعتمادی که آدم‌ها بهت داشتن هم توی مسیرت مؤثر بوده. حالا اگر خیلی درگیر نشیم که این بیشتر بوده یا اون، ولی عامل خیلی مؤثری بوده.

محیا ساعدی: خیلی زیاد باهات موافقم.

امین آرامش: و خیلی ممنونِ خودت باش؛ چون یک قدم جلوتر می‌خوام اینو بگم که آدم‌ها بهت اعتماد می‌کردن به همین دلیلی که خودت گفتی. می‌گفتن این کسیه که کارو بهش بدی، دیگه خیالت راحته کارو میره و انجام میده.

این محصول این بوده که تو کار رو برای «اون‌ها» انجام نمی‌دادی، بلکه به خاطر حس قشنگی که خودت به کار داشتی انجام می‌دادی. پس آدم‌ها برین «کار نکنید»! این خیلی نکته مهمیه.

محیا ساعدی: آره، بذار اینو بگم؛ ما اون‌ور یه پرانتزی باز کردیم که خیلیا کارمندند و چاره‌ای جز این ندارند، ولی اینم دوست دارم بگم که اگر آدمی هست که این فرصت رو داره (یعنی وضعیت مالی بهش اجازه میده که به چیزی غیر از فروختنِ ساعتاش فکر کنه) حیفه که براش قدم برنداره.

چون من فکر می‌کنم همه اون آدم‌ها هم اینجوری نیستن که گزینه دیگه‌ای ندارن؛ می‌تونن کار دیگه‌ای بکنن ولی به دلایل مختلف مثل ترس از ابهام، تنبلی، یا کمال‌گرایی سراغش نمی‌رن.

محیا ساعدی: یک چیز دیگه؛ چون من خودم کارمند بودم اینو درک کردم. در اون سال‌هایی که مدیر روابط عمومی بودم، همیشه برام سؤال بود که چرا کارمندها کار نمی‌کنن؟ چرا انگیزه ندارن؟

بعداً که خودم مدیر شدم متوجه شدم یکی از دلایلش اینه که «دیده نمی‌شن». یعنی تو به عنوان یک کارمند اگر کار بکنی یک مبلغی حقوق می‌گیری، اگر کار نکنی هم همون مبلغ رو دریافت می‌کنی. پس ترجیحت اینه که دردسر برای خودت نتراشی، کار زیاد نکنی و دیده هم نشی. ولی حیفه، چون من در اون‌ها بارقه‌های استعداد فراوان می‌بینم؛ چیزی که این وسط داره هدر میره عمرشونه.

تجربه عجیبِ رد شدن در مصاحبه «علی‌بابا»

محیا ساعدی: اینو می‌خواستم برات تعریف کنم؛ من برای اولین بار در زندگیم یک تجربه مصاحبه شغلی داشتم. بعد از اینکه تصمیم گرفتم از «آگاه» بیام بیرون، رفتم جاب‌ویژن رو نگاه کردم، دیدم «علی‌بابا» پادکستر می‌خواد. فرم رو پر کردم. به یکی دو نفر از دوستام هم که اونجا بودن، مثل حسام تیموری گفتم.

اونم گفت همین فردا پاشو بیا مصاحبه. رفتم با یوسف فراهانی مصاحبه کردم. خیلی مصاحبه خوبی بود و وقتی اومدم بیرون به مهدی گفتم: «اینا اگه منو نگیرن، کیو می‌خوان بگیرن؟ اصلاً بهتر از من برای این پوزیشن وجود نداره!»

و بعد یک ایمیلی برای من اومد که: «خیلی ممنونیم، شما توانایی‌های زیادی داشتین اما نه!» و من در اون شکست‌های پی‌درپی که داشتم می‌خوردم، یک «رد شدن» هم به کارنامه‌ام اضافه شد که خیلی دردناک بود. ولی خب بعداً که خودم توی مصاحبه‌ها آدم‌ها رو رد می‌کردم، حداقل می‌تونستم باهاشون هم‌دردی کنم و بدونم چه حسی دارن.

از منابع انسانی شیدا تا رهنما کالج

امین آرامش: بعد از داستان اچ‌آر (HR) شیدا، الان دیگه سال ۱۴۰۳ هستیم احتمالا؟

محیا ساعدی: بهار ۱۴۰۳. بعد از شیدا، من رفتم «رهنما کالج». آقای شهریانی به من گفت به نظرم این پروسه‌ای که طی کردی خوب بوده، بیا به ما بپیوند. ولی من همکاریِ خیلی موفقی با آقای شهریانی نتونستم داشته باشم؛ شاید من آدم مناسبی برای پی‌آر (PR) رهنما کالج نبودم. اون‌طوری که دلم می‌خواست نتونستم کمک کنم و این همیشه گوشه ذهنم هست. تماس تلفنی ما هم دقیقاً برای همین بود.

امین آرامش: آره، دقیقاً سر اسپانسرشیپ پادکست با شما آشنا شدم. جالب اینجاست که اولین اسپانسر پادکست «کار نکن» در سال ۹۹ هم رهنما کالج بود.

محیا ساعدی: آره، منم می‌خواستم دوباره همین اتفاق بیفته و اسپانسر پادکست‌ها بشیم چون دنبال آدم‌های جدید بودیم. رهنما کالج در کامیونیتی خودش خیلی شناخته شده است، ولی چون من خودم گویندگی رو پیش کسانی یاد گرفتم که خیلی به من «دید» دادن (برای کار و حتی زندگی)، برام مهم بود که آدم‌ها کارشون رو از جایی مثل رهنما کالج شروع کنن که علاوه بر کار، زندگی کردن رو هم یاد بگیرن.

محیا ساعدی: من شاگرد مهران دوستی، وحید جلیلوند و پیام دهکردی بودم. هر سه این‌ها فقط استاد گویندگی من نبودند.

امین آرامش: وحید جلیلوند؛ کارگردان فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا»؟ چه صدای فوق‌العاده‌ای هم خودش داره.

محیا ساعدی: بله. این آدم‌ها حتی در این لحظه‌ای که من روبه‌روی تو نشستم حضور دارند. من با خودم می‌گم خب من این‌ها رو از وحید یاد گرفتم، این رو از پیام یاد گرفتم… به نظرم خیلی اهمیت داره که تو چه چیزی رو از «چه کسی» یاد بگیری. واسه همین برای من مهمه که نوجوان‌ها و جوان‌ها کارشون رو با جایی شروع کنن که پیش «آدمِ درست» شاگردی کنن.

امین آرامش: چقدر جالب که تو با افتخار گفتی «من شاگرد فلانی بودم». این همان چیزی است که به قول یکی از مهمان‌های کارنکن، حلقه مفقوده مسیر شغلی جوان‌های امروز است؛ «حذف شدن فرهنگ شاگردی». امروزی‌ها این رو به رسمیت نمی‌شناسن که باید یک برهه شاگردی کنند.

یک گارد ویژه‌ای به کارآموزی دارند؛ می‌گن برم پیش یکی هیچی پول نگیرم؟ بابا تو هیچی بلد نیستی! برو شاگردی کن که یاد بگیری. چقدر فضای لینکدین فارسی هم دارد این فرهنگِ بد (ضد کارآموزی) را ترویج می‌کند. من اصلاً یک قسمت ترکیبی درباره موضوع کارآموزی درست کردم.

محیا ساعدی: واقعاً افتخار داره. رهنما کالج هم اصلاً همین «شاگردی کردن» رو تبلیغ می‌کنه. البته با نسل جدید نباید بگی «شاگردی»، باید بگی «بیا با هم روی یک پروژه کار کنیم» که بهشون برنخوره! در حالی که اشتباه می‌کنن. من در دوره‌ای که برای شیدا مصاحبه می‌گرفتم یا زمانی که یک کتاب‌فروشی رو مدیریت می‌کردم (یک دوره ۶ ماهه که بعدش فرار کردم و برات تعریف می‌کنم)، این رو زیاد می‌دیدم.

فرهنگ شاگردی در مقابل ادعاهای پوشالی

محیا ساعدی: من همه کار کردم؛ انقدر کار کردم که خودم بعضی‌هاشو یادم میره. یه پسره می‌اومد و می‌گفتم که شما چه دوره‌ای دیدین؟ می‌گفت: «من دوره کارگردانی دیدم پیش اسکورسیزی!» بعد می‌گفتم: «کجا بودین؟» می‌گفت: «مسترکلاسشو تماشا کردم!»

یادمه اینو من توییت کردم و نمی‌دونی چه چیزهایی زیرش برای من نوشتن که: «چرا انقدر آدم‌های فلان و بیساری هستین، آموزش مجازی هم همان است.» می‌گم ببین، من می‌فهمم؛ منم ممکنه نشسته باشم مسترکلاس رو دیده باشم، ولی وقتی می‌رم می‌گم چه دوره‌ای دیدی، نمی‌رم با افتخار بگم من شاگرد اسکورسیزی بودم!

امین آرامش: به نظرم به اندازه کافی رفتیم رو منبر و راجع به این موضوع حرف زدیم. اصلاً یه قسمت «کارآموزی» هم درست کردیم، برید اونو گوش بدید. شاگردی کردن واقعاً چیز خوبیه.

محیا ساعدی: آره، چون تو دلِ اون اتفاق قرار می‌گیری و تجربه‌ش می‌کنی. حتی از منظر نفع شخصی هم نگاه کنی، تو در یک بازه زمانی کم، داری زمانت رو می‌فروشی و تجربه انسانی رو که سال‌ها خاک این مسیر رو خورده، به رایگان دریافت می‌کنی. به نظر من خیلی ارزشمنده.

وضعیت امروز؛ از شکست «قناری» تا استمرار در گویندگی

امین آرامش: برسیم به امروز. مشخصاً چه کارهایی می‌کنی؟ کتاب صوتی همچنان ضبط می‌کنی؟

محیا ساعدی: بله و خیلی هم خوشحالم. البته یکی از آن شکست‌هایی که من و مهدی تجربه کردیم، این بود که سال ۹۸ همزمان با کرونا، ما یک نشر صوتی راه انداختیم به اسم «قناری» و شروع کردیم خودمان کتاب صوتی تولید کردن، ولی با شکست خیلی جدی مواجه شدیم. پول نداشت؛ واقعاً پول نداره.

امین آرامش: بذار این‌جوری بپرسم؛ یک آدمی در ابتدای مسیر شغلیه و به همین کارهایی که تو انجام می‌دی علاقه داره. بهش بگو پول توی کدوم یک از این کارهاست؟

کجا می‌توان از «صدا» پول درآورد؟

محیا ساعدی: «نریشن تبلیغاتی» جاییه که خیلی جدی توش پول هست. نریشن مستند هم (چه کوتاه، چه بلند) پول خوبی داره.

امین آرامش: خب چطور باید به اینجا رسید؟ کسی که صدای خوبی داره و این بازیِ صوتی رو دوست داره و صفر کیلومتره، باید از کجا شروع کنه؟

محیا ساعدی: اولین چیزی که بهش می‌گم همان مسئله «شاگردی کردن» است. حتماً یک دوره پیش یک استاد خوب بگذرونن. چون یه وقت من تصورم اینه که چه صدای فوق‌العاده‌ای دارم، اما وقتی یک استاد درست‌وحسابی منو می‌بینه، می‌گه: «عزیزم تو صدای خوبی نداری، تو فقط داری تقلید می‌کنی.» و تقلید بالاخره یه جایی لو میره.

خیلیا فکر می‌کنن استاد لازم نیست؛ نه، استاد ببینین چون فقط صدای خوب کافی نیست، باید تنفس درست و فوت‌وکوزه‌گری‌ها رو یاد بگیری که وقتی صدات خسته شد چطور درستش کنی.

بعد از آن، برای اینکه کار به سمتت بیاد، الان راهش اینستاگرام است؛ شبیه به همان وبلاگ‌هایی که ما داشتیم. شروع کنه به تولید محتوا، شعر بخونه، متن بخونه و خودش رو عرضه کنه و نمونه کار بذاره.

اگر خوب باشه و استانداردها رو رعایت کنه، با چاشنی شانس، بالاخره دیده می‌شه. اصلاً هم نگران قدم‌های مورچه‌ای نباشه؛ منی که اینجا نشستم ۱۸ ساله که دارم قدم‌های مورچه‌ای برمی‌دارم (از سال ۸۶ تا الان).

درآمد محیا ساعدی از کتاب‌های صوتی و پادکست

امین آرامش: کتاب صوتی‌هایی که ضبط می‌کنی چی؟ اونا درآمدی داره که بشه روش حساب کرد؟

محیا ساعدی: من از ناشر «صفحه‌ای» پول می‌گیرم. اگر شغلت فقط این باشه که کتاب صوتی بخونی، درآمدش در حد هزینه رفت‌وآمدت به استودیو است! مگر اینکه قرارداد متفاوتی داشته باشی. کسانی مثل هوتن شکیبا یا عادل فردوسی‌پور که کتاب‌هاشون خیلی پرفروش می‌شه، «درصد از فروش» می‌گیرن و اونا درآمد خیلی خوبی دارن. من فعلاً فقط دستمزد می‌گیرم.

لذتِ دیده شدن و مدیریت «کتاب‌مان»

امین آرامش: این در معرض دید بودن بخشی از کار توئه. این موضوع چی بهت داده و چی ازت گرفته؟

محیا ساعدی: چیزی که برای من خیلی خوشاینده و امسال در کتاب‌فروشی‌ها و نمایشگاه کتاب تجربه‌ش کردم، اینه که آدم‌ها (به‌خصوص نوجوان‌ها) میان سمتم، می‌شناسنم و بغلم می‌کنن. وقتی یک دختر یا پسر نوجوانی می‌گه: «من کتابی که شما در برنامه “اکنون” معرفی کردین رو خوندم»، یا ویدیو می‌فرستن که بچه کوچولوشون داره شبیه من کتاب معرفی می‌کنه، واقعاً می‌خوام از خوشحالی پرواز کنم.

امین آرامش: این برنامه «اکنون» رو نگفته بودی…

محیا ساعدی: آره، یه اتفاق جذابی بود که برمی‌گشت به روزهایی که من کتاب‌فروشی «کتاب‌مان» رو مدیریت می‌کردم.

امین آرامش: کدوم شعبه؟ «کتاب‌مان» پاتق من و بچه‌هامه!

محیا ساعدی: چقدر جالب! من هر دو شعبه بودم. من با حامد رهنما (مدیر اونجا) از سال‌های ابتدایی فعالیت «کتاب‌مان» که اول فقط در «معین مال» بود، دوست قدیمی بودیم؛ چون جفتمون کارمند سازمان بودیم. حامد هم سوژه خیلی خوبیه برای «کار نکن».

امین آرامش: بله، باهاش صحبت کردم. ما یک دوست مشترک داریم؛ «صالح سخنوران». دکور اونجا رو صالح زده.

محیا ساعدی: آره، صالح سخنوران! (مهمان قسمت ۸ پادکست شما). چقدر هم کار فوق‌العاده‌ای کرده. هنوز که هنوزه آدم‌ها میان می‌گن ما می‌تونیم این تابلوها رو داشته باشیم؟

صالح سخنوران و مدیریت «کتاب‌مان»

امین آرامش: صالح سخنوران خیلی هنرمنده. نمی‌دونم الان هم باهاش ارتباط داری یا نه. می‌دونی چه کارایی داره می‌کنه؟ کلی تم‌پارک ساخته؛ توی تهران تم‌پارک دارآباد رو ساخته، موزه خطای دید رو ساخته. توی ایران چندین تا، توی کانادا و آلمان هم تم‌پارک ساخته. اون خیلی آدم خفنیه. (پرانتز بسته!) بگو خب.

محیا ساعدی: آره، صالح سخنوران… من اونجا بودم و ما تولید محتوا می‌کردیم. یعنی من از ۵-۶ سال پیش داشتم برای «کتاب‌مان» تولید محتوا می‌کردم، تا اینکه به من پیشنهاد داد که بیام مدیر «کتاب‌مان» بشم. رفتم و فکر می‌کنم در اوج کاری‌شون هم بود.

من از تیرماه رفتم تا آبان مدیریت اونجا رو به عهده گرفتم و بعد چون خیلی کار سختیه… ببین، تو همین‌طوری که نگاه می‌کنی می‌گی کتاب‌فروشیه دیگه، آخه فقط کتاب‌فروشی نیست.

امین آرامش: نه، مدیریت اون همه بچه ۱۸ ساله است!

محیا ساعدی: که من عاشقشون بودم و واقعاً بچه‌های توانا در یک چیزهایی فوق‌العاده‌ان و در یه چیزهایی…

امین آرامش: خوب نیستن!

محیا ساعدی: واقعاً باید کتک بخورن! (با خنده) خیلی دوره سختی بود. گویا یکی از اون ویدیوهایی که من معرفی کرده بودم رو آقای محمدرضا رضائیان (تهیه‌کننده و کارگردان برنامه اکنون) سیو می‌کنه. من سال‌ها بود که چون روزهایی که می‌رفتم رادیو «گوشه» سه‌شنبه‌ها بود، روزهایی هم که سروش صحت می‌اومد رادیو گوشه سه‌شنبه‌ها بود، من سال‌ها بود سروش رو می‌دیدم و همین‌طوری هی سلام‌وعلیک می‌کردیم.

من خیلی بهش ارادت داشتم و اون هم خیلی لطف داشت. تا اینکه به این نتیجه می‌رسن که جای یک خانمی که بیاد و اونجا کتاب معرفی بکنه خالیه.

برنامه «اکنون»؛ نقطه عطف مسیر حرفه‌ای

محیا ساعدی: سروش صحت می‌گه من یکیو می‌شناسم؛ مهین تقی‌پور که یکی از دوستان منه می‌گه من یکیو می‌شناسم؛ آقای رضائیان هم که تهیه‌کننده کاره می‌گه من هم یکیو می‌شناسم. و هر سه تا «اون یکی» که می‌شناختن، من بودم! این خیلی برای من جذاب بود که هر سه تاشون داشتن درباره من صحبت می‌کردن. و من اضافه شدم به تیم «اکنون».

واقعاً می‌تونم بگم نقطه عطف زندگی من برنامه «اکنون» بود و هست. محمدرضا رضائیان خیلی به من لطف داشت، سروش صحت خیلی زیاد به من لطف داشت و کنارشون بودن و ازشون یاد گرفتن برای من خیلی ارزشمند بود.

امین آرامش: و فکر کنم دیده شدنت یهو ناگهان ضرب در صد شد؟

محیا ساعدی: حتماً، حتماً این اتفاق افتاد. واقعاً شدم «محیا ساعدیِ اکنون». البته که الان متأسفانه باهاشون همکاری نمی‌کنم، به خاطر اینکه من یه ذره این‌ور سرم شلوغ شد.

بعد تصمیم گرفتیم که یه کم آیتم رو تغییر بدیم و هی این پروسه تغییر آیتم خورد به مسائل زمانی و نشد که همکاری‌مون ادامه‌دار باشه. ولی دوستی‌مون همچنان ادامه داره و من گاهی می‌رم سر ضبط‌شون سر می‌زنم؛ دوستای عزیزِ من هستن.

مواجهه با خود و چالش‌های دیده شدن

امین آرامش: من توی این سؤال بودم که «در معرض دید بودن» بهت چی داده. گفتی یکیش اینه که آدم‌ها منو می‌بینن و احساس می‌کنم دارم یه تأثیر مثبتی روی دیگران می‌ذارم. دیگه چی؟ و دومی‌اش هم اینکه چی رو ازت گرفته؟

محیا ساعدی: فکر می‌کنم خانم‌ها خیلی این رو درک بکنن؛ سال‌های زیادی بود که من خودم رو نمی‌دیدم. یعنی شاید همین‌طوری از جلوی آینه عبور می‌کردم و می‌رفتم.

اما اینکه تو در معرض دید واقع بشی، باعث می‌شه که تو خودت هم در خودت یه ذره کنکاش بیشتری بکنی. این ممکنه یک جایی به تو این حس رو بده که خودتو دوست داری، یه وقتی هم هست که…

امین آرامش: همینو می‌خوام بگم؛ هیچ جایی نشده که از دیدن خودت اذیت بشی؟

محیا ساعدی: خیلی شده.

امین آرامش: چرا اذیت شدی؟ چه حسی داشتی بعدش؟

محیا ساعدی: چیزی که توی ذهنم از خودم بود با چیزی که دیدم خیلی متفاوت بود؛ و این اذیتم کرد. یعنی تصورم از خودم خیلی چیز بهتری بود تا چیزی که داشت جلوم اتفاق می‌افتاد و باهاش مواجه می‌شدم.

امین آرامش: بعد در معرض قضاوت بودن که بخشی از کارته اذیتت نمی‌کنه؟

محیا ساعدی: ببین، نمی‌دونم چرا واقعاً مردم همیشه بهم لطف داشتن؛ یعنی قضاوت اینکه «جاج‌فیس» بشم یا هر چیز دیگه این شکلی برام اتفاق نیفتاده. عموم اتفاقاتی که افتاده و حمله‌هایی که بهم شده به خاطر «توییت‌هام» بوده. یعنی من متوجه شدم که موقعی که جلوی دوربینم، احتمالاً آدم قابل‌تحمل‌تری هستم تا موقعی که دارم توییت می‌کنم!

امین آرامش: با این اوصاف تصمیم گرفتی توی توییتر کمتر باشی؟

محیا ساعدی: خیلی کمتر شدم، خیلی کمتر.

مین آرامش: توییت هم نزن کلاً دیگه! چون قرار شد که خیلی کمتر… (با خنده)

محیا ساعدی: من شوخی می‌کردم بعد آدما جدی می‌گرفتن. هنوز که هنوزه یه سری آدما فکر می‌کنن من نوه غلامحسین ساعدی‌ام! من شوخی کردم. یه جا راه افتاده بود که نزدیک‌ترین نسبتی که با یک سلبریتی داشتیم چی بوده، من نوشتم من نوه غلامحسین ساعدی‌ام.

مریض هم بودم، رفتم زیر سرم و اومدم گوشیمو چک کنم، مواجه شدم با میلیون‌ها پیام ناجالب! مامانم هم توی توییتر هست؛ دیدم مامانم زنگ زد گفت: «می‌خوای یه کاری کنی که من کمتر مورد توهین قرار بگیرم؟» آره، تصمیم گرفتم که یه کم… در مورد توییتر فارسی هم می‌شه طولانی حرف زد ولی حالا ولش کن.

از دست رفتنِ حریم خصوصی

امین آرامش: خب، اما «دیده شدن» چی رو ازت گرفته؟

محیا ساعدی: ببین، یه جاهایی من هنوز انگار حواسم نیست. یه آدم می‌آد جلو و بهم می‌گه که «سلام خانم ساعدی، چطورین؟» و اینا. بعد من خیلی فکر می‌کنم که «من شما رو کجا دیدم؟» هنوز انتظار دارم که این آدمه رو بشناسم.

خب یه روزایی تو خوب نیستی، حوصله نداری برای مواجهه با آدم‌ها و نیاز داری که خلوت بکنی. چون آدم‌هایی که «اکنون» رو می‌بینن آدم‌هایی‌ان که توی کافه زیادن، منو عموماً توی کافه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها می‌شناسن؛ توی خیابون نمی‌شناسنم.

یا پیش اومده که رفتیم یه جایی نشستیم، بعد آدمه اومده توییت زده که: «آره من فلانی رو فلان‌جا دیدم». یه ذره آدم می‌ترسه دیگه.

یا یه جایی نشستیم یه سری حرف‌هایی زدیم که حرف‌های خیلی درستی نبوده، بعد یه آدمی اومده گفته که: «سلام خانم ساعدی، من شما رو از صداتون شناختم». من با خودم گفتم: «ای وای! یعنی تمام چیزهایی که من الان داشتم با دوستام در خلوت می‌گفتم رو شما شنیدین؟» و خب این خیلی جالب نیست.

تأمل در اشتباهات و صبر محیا ساعدی

امین آرامش: توی این مسیر، اشتباهاتت چیا بوده محیا؟

محیا ساعدی: من خیلی آدم صبوری‌ام. اما اگر جاهایی صبر نکردم، اشتباه بوده. ببین، برای به بار نشستنِ یک چیزهایی، نیاز داری که خیلی خیلی صبور باشی. یا صبر نکردم، یا…

خب ببین آخه این‌جوریه که به صورت کلی هم نمی‌شه گفت صبر کردن لزوماً چیز خوبیه؛ یه جایی نباید صبر کنی و باید ول کنی. یا یه جاهایی ول نکردم. همین.

چالش‌های تصمیم‌گیری و حسرتِ نداشتن پادکست شخصی

امین آرامش: خب اینو اصلاً چطور باید تشخیص بدی؟ (که کجا باید صبر کرد و کجا باید رها کرد).

محیا ساعدی: نمیدونم! ولی بعدش متوجه شدم که اون کاری که کردم اشتباه بوده؛ یعنی یا باید زودتر ولش می‌کردم یا باید یک ذره بیشتر پافشاری می‌کردم. می‌فهمم که یک جاهایی واقعاً اصلاً نمی‌شه فهمید؛ یعنی باید یک زمانی بگذره تا بعدتر براش قضاوت بکنی و ببینی که اشتباه بوده. یه جاهایی شاید خیلی احساسی تصمیم گرفتم.

ببین، یه چیزی که من همیشه خودم حسرتشو می‌خورم اینه که من در تمام این سال‌ها با وجود اینکه خودم خیلی پادکست‌های زیادی رو گوش دادم و حتی خودمو کارشناس پادکست میدونم، پادکست شخصی نداشتم؛ یه پادکستِ خوب و پرشنونده‌ای که مستمر منتشر شه.

امین آرامش: باید می‌داشتی.

محیا ساعدی: خیلی حسرتشو می‌خورم.

امین آرامش: خب بیا شروع کن دیگه! چرا حسرت می‌خوری؟ استودیو هم که داری، مهدی هم که اینجا هست.

محیا ساعدی: مهدی اتفاقاً خیلی همیشه پایس. من همیشه این شکلی بودم که به پادکست «دعوت» شدم؛ یعنی سیاوش صفاریان‌پور منو به «کروموزوم ایکس» دعوت کرده، حامد رهنما منو به «رادیومان» دعوت کرده یا همین الان بچه‌های «وزن دنیا» منو به پادکست دعوت کردن.

امین آرامش: آها راست می‌گی؛ تو تو هیچ‌کدوم از این کارا خودت از صفر شروع نکردی. چرا؟ نمیدونم. شاید این اعتمادبه‌نفسو نداری که خودت شروع بکنی و بگی این ایده منه و می‌گیره؟

محیا ساعدی: «چای با نویسنده» تنها چیزیه که واقعاً خودم شروع کردم.

امین آرامش: و خیلی هم به تمِ (شخصیت) تو میاد؛ ادبیات داره، گفت‌وگو داره و…

محیا ساعدی: بله و اتفاقاً من یادم میاد که یه روزی خیلی ناراحت بودم از اینکه این چرا بازدید زیاد نمی‌خوره. فرزاد حسنی به من زنگ زد گفت: «دیدمش و خیلی خوب بود». گفتم: «آره، ولی دیده نمی‌شه.» گفت: «دختر خوب! این بنده خدایی که آوردی و مهمانت بوده، کتابش چند تا فروخته؟ ۲۰۰ تا. تو چند تا دیده شدی؟ ۱۵ هزار تا!»

امین آرامش: قسمت چندین مگه؟

محیا ساعدی: ۱۴ یا ۱۵.

امین آرامش: خب خیلی زوده برای اینکه بگی دیده نشدی! ببین، یک بخشیش به خاطر اون نوع محتواییه که انتخاب کردی؛ باید اینو قبول کنی که بالاخره مخاطب عام به اون معنا نداره. یعنی قرار نیست همه آدما اون نوع محتوا رو گوش بدن، ولی قطعاً خیلی بیشتر از این دیده میشه.

درس‌هایی از محیای ۱۶ ساله و دنیای واقعی

امین آرامش: محیای ۱۶ ساله که با اون ذوق رفت توی دفتر رادیو، چه فکری راجع به این دنیای گویندگی و در معرض دید بودن می‌کرد که اشتباه بود؟

محیا ساعدی: چه سؤال سختی پرسیدی! دارم جوابو طوری می‌چینم که خیلی بد نباشه… «قضاوتم نسبت به آدم‌ها». موقعی که از دور می‌دیدمشون، فکر می‌کردم (چون ۱۶-۱۷ سالم بود و خیلی چیزها رو بلد نبودم) که اگر آدم خوبی باشی و برای کسی بد نخوای و دستتو صادقانه دراز کنی، آدما هم با تو صادقانه رفتار می‌کنن و قرار نیست کسی از تو سوءاستفاده بکنه یا به تو نارو بزنه. ولی این‌طوری نبود. یک ذره آدم باید بیشتر مراقب خودش باشه.

ویژگی‌های یک پادکست خوب؛ فراتر از صدا و تجهیزات

امین آرامش: پادکستِ خوب داشتن، علاوه بر صدای خوب دیگر چه می‌خواد؟ اصلاً صدای خوب می‌خواد؟

محیا ساعدی: به نظرم نمی‌خواد! من فکر می‌کنم پارسال بود که داور «رویداد ملی پادکست فارسی» بودم؛ همون‌جا هم به همه آدم‌هایی که داشتن برای این رویداد پادکست می‌ساختن گفتم مهم‌ترین ویژگی یک پادکست اینه که آدمی که نشسته و داره میزبانی‌ می‌کنه، «خودِ خودش» باشه.

واسه همین اصلاً مهم نیست که صدای تو خوبه یا نه، یا استودیو داری یا نه. مهم اینه که حرفی که می‌خوای به آدما بزنی حرفِ خودت باشه و واقعاً حرفی برای گفتن داشته باشی. اگر دغدغه‌ای پسِ ذهنت هست که شب‌ها نمی‌ذاره بخوابی، حتماً پادکستت می‌گیره.

امین آرامش: منم بعد از ۸ سال تولید پادکست «کار نکن» فکر می‌کنم که هنوز کارهای نکرده توی پادکست فارسی خیلی زیاده. من چند تا ویدیو هم از تجربه خودم (از صفر تا درآمدزایی) در کانال یوتیوب گذاشتم.

محیا ساعدی: من اینو از علی بندری یاد گرفتم. فکر می‌کنم همه ما که پادکست درست می‌کنیم، کم یا زیاد مدیون علی بندری هستیم. به اون آدمایی که تو اون رویداد دغدغشون تجهیزات بود گفتم برید اپیزود اول «چنل‌بی» علی بندری رو گوش بدید!

خود علی تعریف می‌کرد که یه جاهایی یه کلمه رو اشتباه گفته بود، بعد همون یک کلمه رو دوباره ضبط کرده و گذاشته بود توی تدوین؛ کاملاً معلوم بود و این از نظر کیفیت صدا افتضاح بود!

من یادم هست یک شعری درباره «بهتر شدن در مسیر حرکت» هست؛ قصه یه مکعبی که نمی‌تونه حرکت کنه، یکی هلش می‌ده و این هی می‌خورد به سنگلاخا و تو مسیر سایش پیدا می‌کنه و تبدیل به دایره می‌شه تا راحت حرکت کنه. من با وجود یک انسان ایده‌آل‌گرا در درونم، میگم تو فقط راه بنداز و بعد هی بهترش کن.

درآمد و واقعیت‌های اقتصادی مسیر شغلی

امین آرامش: چون برای آدم‌ها جذابه، مجبورم این سؤالو بپرسم؛ از بین کارهای مختلفی که می‌کنی، الان راه اصلی درآمدت از کجاس؟

محیا ساعدی: راه اصلی درآمد من، یا اون چیزی که بیشتر از همه از اون پول در می‌آرم: «استیجه».

امین آرامش: یعنی اجرای رویداد؟

محیا ساعدی: آره، اجرای رویداد و استیج بسیار شغل پردرآمدیه.

اقتصادِ اجرا و استیج

محیا ساعدی: تازه من توی درجه‌بندی مجریان، به واسطه اینکه حالا خودم برنامه زنده روی آنتن ندارم و این‌ها (البته در مجریان فرهنگی نه، ولی برای استیج‌های عمومی) ارزان حساب می‌شم؛ ولی خیلی درآمد خوبی دارم.

امین آرامش: حدود اعدادش قابل گفتن هست؟

محیا ساعدی: آره، از ۲۰-۳۰ میلیون تومان برای کسی که تجربه‌های بیشتری داره، تا یه آدمی که گوینده رادیوئه و چهرش خیلی شناخته شده نیست، ۳۰ میلیون تومان برای ۲ ساعت.

امین آرامش: یعنی یه برنامه ۲ ساعته رو میری، اختتامیه فلان نهاد یا رویداد رو برگزار می‌کنه و این مبلغ رو می‌گیره. خب به کیا این کارا پیشنهاد می‌شه؟ به کسایی که تو اینستاگرام دیده شدن و صداشون خوب بوده؟

محیا ساعدی: لزوماً به اینستاگرامرها نه؛ البته جشن حافظ رو پارسال یا پیرارسال «باران نیک‌راه» اجرا کرد. یعنی ممکنه به چهره‌های اینستاگرامی هم امکان استیج بدن، ولی عموماً مجری و گوینده رادیو میره و اجرا می‌کنه. بالاخره باید یه اجرایی از تو دیده باشن که بتوانن اعتماد کنن و برنامه رو به تو بسپارن.

مقایسه شروع مسیر؛ دیروز در مقابل امروز

امین آرامش: محیا، اگه امروز ۱۶ ساله بودی، کارت برای شروع سخت‌تر بود یا آسون‌تر؟

محیا ساعدی: خیلی آسون‌تر! خیلی آسون‌تر بود.

امین آرامش: چرا؟

محیا ساعدی: اینستاگرام! ببین، آفرین، چون اینستاگرام هست. من خیلی خیلی سخت کار رو شروع کردم. الان به شکل محسوسی به نظرم فرهنگِ آدم‌های کنار تو هم ارتقا پیدا کرده و دارن دغدغه تو رو متوجه میشن. اون لحظه‌ای که من کار رو شروع کردم، (درباره اون چیزهایی که گفتی خودت داشتی و باعث شد یه همچین آدمی باشی) گفتی خب من خیلی پدر و مادر خوبی داشتم؛ پدر و مادرم اصلاً منو محدود نمی‌کردن.

خب بالاخره یه دختر ۱۶ ساله که همش هی توی رفت‌وآمده و هی میره رادیو و با این آدم می‌شینه و با اون آدم می‌شینه، خب ممکنه که آدم‌ها رو نگران بکنه یا خونواده‌اش اجازه ندن. ولی خب برای من این اتفاقه با پدر و مادرم نیفتاده، ولی اطرافیانم خیلی نگران بودن، خیلی زیاد! و همین نگرانی‌هاشون یه جاهایی باعث می‌شد که من یه کم… یه کم سنگ جلوی پای من بیفته.

امین آرامش: الان اینا کمتره؟

محیا ساعدی: خیلی کمتره. چون فضای فرهنگی جامعه کلاً عوض شده، خیلی خدا رو شکر. به اضافه اینکه محصولات فرهنگی هم مشتری بیشتری پیدا کرده دیگه به نسبت اون موقع.

بله و بعد مسیری که ما داشتیم می‌رفتیم حتماً باید این بود که بری رادیو، بری تلویزیون… همین و تمام! ولی الان دیگه نه؛ هر کسی می‌تونه خودش رو توی صفحه اینستاگرام خودش، حالا چه اینستاگرام چه تیک‌تاک چه هر جای دیگه‌ای، پروموت کنه و اتفاقات خوبی براش می‌افته.

برنامه‌های آینده و چالش‌های اجرای زنان در VOD

امین آرامش: برنامه آینده چیه؟

محیا ساعدی: دارم یه کارایی برای «چای با نویسنده» می‌کنم برای اینکه بیشتر دیده بشه؛ احتمالاً بریم توی یک پلتفرم (VOD).

امین آرامش: اِ چه خوب!

محیا ساعدی: آره خدا رو شکر. امیدوارم که این اتفاق براش بیفته. چون ببین، یه چیزی هست؛ اینکه تو اگر یک خانم باشی و مجری باشی، خیلی فضای کمتری برای کار برات مهیاست. خیلی کمتر! خیلی کمتر! همین الان وی‌اودی‌ها رو ببین دیگه. تلویزیون که اصلاً هیچی، رادیو هم هیچی؛ حتی وی‌اودی که فضای بازتری داره هم از خانم‌ها دعوت نمی‌کنه برای اینکه بیان و اجرای برنامه‌شون رو به عهده بگیرن.

امین آرامش: پس این رو می‌گی به خاطر جنسیتشونه، نه لزوماً توانمندیاشون؟

محیا ساعدی: حتماً همینه. من اتفاقاً احساس می‌کنم زن‌های ما خیلی توانمندترن، یعنی مجریان زنمون خیلی توانمندتر از مردان، خیلی!

امین آرامش: ببین، داخل وی‌اودی رفتن به غیر از ویو بیشتری گرفتن، آورده مالی بیشتری هم داره دیگه طبیعتاً، درسته؟

محیا ساعدی: کاملاً. دیگه تو می‌تونی اسپانسر بگیری و اسپانسر دست‌وبالت رو نمی‌بنده توی انتخاب مهمان. ولی خب یه دونه «ساترای» واقعی میاد دیگه! واقعاً دست‌وپامون رو می‌بنده. و بعد مواجهه تو بالاخره با نویسندگان خانم که یه کم… آره، احتمالاً از خط قرمزها رد نمی‌شن.

امین آرامش: آفرین! به حجاب ساترایی هم تن نمی‌دن حتی!

محیا ساعدی: من خودم از این آدمام که تن می‌دم! (با خنده) ولی حتماً کار رو سخت‌تر می‌کنه. اما از اون طرف هم بالاخره یک اعتباری می‌بخشه. همین‌طور پلن درآمدیش می‌تونه خیلی بهتر از چیزی که الان هست باشه.

استمرار محیا ساعدی و شانس در دنیای رسانه

امین آرامش: ولی در کل جمع‌بندیت اینه که می‌صرفه بری وی‌اودی؟ منم سال ۹۹ احتمالاً یا ۱۴۰۰ این ایده رو داشتم که ببریم «کار نکن» رو؛ با امیرحسین قیاسی هم مشورت کردم اون موقع. بعد از اون مشورت تصمیم گرفتم که نه، این کار رو نکنم. اون روز گفت انقدر داستان پیچیده‌ست و انقدر گیر می‌دن… گفتم اصلاً توی «کار نکن» چرا یه همچین کاری انجام بدیم؟ ولی اخیراً منم دارم دوباره بهش فکر می‌کنم.

محیا ساعدی: خیلی هم خوبه. امیرحسین چقدر اتفاقات خوبی براش افتاد. مهدی هم تهیه‌کننده فصل اول «نیمه‌شب» بود.

امین آرامش: جدی؟ خیلی هم خوب. من به نظرم خوبه یه روزی دوباره امیرحسین رو بیارم باهاش حرف بزنیم. الان می‌تونی با امیرحسین درباره «شکوفایی» صحبت بکنی. چون واقعاً رشد امیرحسین قیاسی بی‌نظیر بود؛ یعنی هیچ نظیری نداره! انقدر سریع رشد کرد، اونم با این تعداد «هیترِ» کم. این خیلی پدیده جالبیه به نظرم.

محیا ساعدی: حالا من امیرحسین و ابوطالب رو از پیش از اینکه معروف بشن می‌شناختمشون. جزء تیم نویسندگان «ویدیو چک» بودن که اون موقع مهدی سرپرست نویسنده‌هاشون بود. من هم هی می‌رفتم و می‌اومدم و این بچه‌ها رو خیلی دوست داشتم. جفتشون واقعاً آدمایی بودن که می‌دیدی و می‌گفتی اینا «یه چیزی می‌شن». واقعاً هم نوشِ جونشون؛ چون ثمره صبر و استعدادشون رو دارن می‌بینن.

امین آرامش: دقیقاً و تلاش‌های مستمرشون. مثلاً در مورد امیرحسین قیاسی، من می‌دونم که چند تا برنامه ساختن و نشده، و یهو توی همین خرداد و تیر امسال با این برنامه «پامپ» شد. یعنی یک عالم کم دیده میشه، کم دیده میشه، و یهویی یه همچین اتفاقی می‌افته. یه چیزی شبیه داستان برنامه «اکنون» برای تو. به نظرم بازی رسانه این‌جوریه؛ باید باشی با یه حداقل کیفیتی و یهو این‌جوری بشه. واقعاً استمرار چیز مهمیه.

محیا ساعدی: حالا اگر هم نشه، حداقل تو در همه این سال‌ها بودی. خودِ خودت بودی. توی اون «شدنه» شانس هم مؤثره واقعاً، ولی باید باشی که شانس بیاد دیگه! باید این طرفِ در باشی که در رو برای شانس باز کنی.

نوشتن؛ جادویی که محیا ساعدی را متمایز کرد

امین آرامش: چی؟ چه ویژگی شخصی یا مهارتت بیشترین کمک رو بهت کرده؟

محیا ساعدی: نویسندگی. روزی که من رفتم برای اینکه اجرا بکنم با عبدالله روا، یادم میاد یه چیزی حدود ۷۰۰ نفر دیگه هم کاندیدا بودن؛ اومده بودن تست داده بودن برای اجرا. من انتخاب شدم به این دلیل که توانایی نوشتن داشتم. چیزی که اگر بخوام به یه آدم ۱۶ ساله بگم اینه که بگرده دنبال یک «نقطه تمایز». یه چیزی در تو باید با بغلی‌ت فرق بکنه که تو اون آدمی باشی که انتخاب میشی.

امین آرامش: مزیت رقابتی‌ت رو پیدا کنی.

محیا ساعدی: دقیقاً چقدر درست گفتی؛ مزیت رقابتی رو پیدا کن. برای من در همه این سال‌ها «نوشتن» بود. با وجود اینکه همیشه پسِ ذهنم بوده و هیچ‌وقت به منصه ظهور نذاشتمش؛ من از اون نویسنده‌هام که کتاب ندارن و خیلی این اذیتم می‌کنه. ولی در تمام این سال‌ها خیلی زیاد بهم کمک کرد.

امین آرامش: زنده باد بلاگستان فارسی و اون سال‌های دهه ۸۰ واقعاً! اگه مسئله مالی نباشه، من هم هیچ کار دیگه‌ای نمی‌کنم جز اینکه بخونم و بنویسم. لذتی که توی نوشتن هست واقعاً عجیبه. «کار نکن» هم قبل از اینکه پادکست باشه، پست متنی بود؛ ۳۰ هفته «کار نکن» نوشتم. ولی الان دیگه دور شدم ازش؛ وقت نمیشه، تنبل هم شدیم! چقدر حیفه واقعاً.

محیا ساعدی: حیفه، بنویسین.

امین آرامش: باید این کار رو بکنم.

نصیحت محیا ساعدی به خودِ ۱۸ ساله و پذیرشِ «ستاره نبودن»

امین آرامش: اگه برگردی به ۱۸ سالگی، به محیا چی میگی که چه کاری بکنه یا نکنه؟

محیا ساعدی: مهم‌ترین چیزی که میگم اینه که خیلی به خودش سخت نگیره. ببین، من از ۳۰ سالگی به بعد دیگه به خودم سخت نگرفتم. یادم میاد که یه روزی، اصلاً دو روز مونده به تولد ۳۰ سالگی و خب همه این اتفاقا هم افتاده بود (یعنی من از سازمان فرهنگی داشتم میومدم بیرون) نشستم به خودم گفتم: «محیا، تو قرار نیست ستاره بشی!» از اون چیزی که الان هستی لذت ببر. اوکی؟ ول کن این ستاره شدن و اولین شدن و بهترین شدن رو.

امین آرامش: ولی سخته ها! چون انگار وضعیت «دیفالت» و زورِ شبکه‌های اجتماعی و اطرافیان اینه که داره هولت میده که بشی.

محیا ساعدی: و خب این باعث میشه که تو خیلی چیزا رو در خودت نبینی. تو در خیلی چیزا «خوبی»؛ همون خوب‌ها رو ببین و جلو ببر. شاید اصلاً همین بود که یه کم کارهایی رو قبول کردم که می‌دونستم توشون «بهترین» نیستم، ولی از روندش لذت بردم. آره، تو بهترین نیستی، ولی خیلی حیفه که اون کار رو تجربه نکرده باشی.

امین آرامش: ناامید هم میشی؟

محیا ساعدی: خیلی زیاد.

امین آرامش: کی‌ها؟

محیا ساعدی: موقعی که احساس «ناکافی بودن» می‌کنم؛ که خیلی زیاد هم احساس ناکافی بودن می‌کنم.

امین آرامش: بعد چیکار می‌کنی؟

محیا ساعدی: عموماً برای اینکه دوباره خودم رو به جریان بندازم، یه چیزی می‌نویسم.

امین آرامش: به نوشتن پناه می‌بری؟

محیا ساعدی: کاملاً پناهگاه بوده تمام این سال‌ها برای من. چون احساس می‌کنم نویسنده خوبی هستم، یه چیزی می‌نویسم و بعد از خودم رضایت کامل کسب می‌کنم. رضایتم از خودم میره بالا و بعد میگم خب اوکی، تو آدمِ به دردنخوری هم نیستی!

امین آرامش: دیگه چیکار می‌کنی؟

محیا ساعدی: یه ذره هم احتمالاً میرم به خودم می‌رسم. در این دوره‌های زمانی میرم آرایشگاه، بعد می‌بینم که یه آدمایی هستن که همین که خوشگلن براشون کافیه!

امین آرامش: چه جالب! آره، خیلی هم خوب. خیلی خوش گذشت به من.

محیا ساعدی: به من هم خیلی زیاد.

تغییرات نسلی و امید به آینده دخترا از نظر محیا ساعدی

امین آرامش: همه سؤال‌هام رو پرسیدم. چیزی باقی مونده که من نپرسیده باشم و دوست داشته باشی بگی؟

محیا ساعدی: درباره اینکه چقدر نسل جدید نسبت به من شرایط بهتری دارن و من چقدر براشون خوشحالم. می‌خوام بهت بگم ببین، من از یه شهری میام که خب خیلی پوشش من براشون پوششِ عرفی هیچ‌وقت نبوده. یادم میاد که خیلی به خودِ من نقد نمی‌کردن، به بابام می‌گفتن: «محیا، این دخترتو ببین! بهتره که این‌طوری لباس نپوشه.

چرا این‌جوری می‌گرده؟ تو هیچی بهش نمیگی؟» و خب بابای من در تمام این سال‌ها هیچی به من نگفته. درباره پوششم چیزی بهم نگفته.

و خب خیلی زندگی برای من در اون دوره سخت بود؛ در این حد که شاید می‌تونم واقعاً با صدای بلند اینو بهت بگم که من از شهر محل زندگیم فرار کردم! چون خیلی داشتن بهم سخت می‌گرفتن. و بعد به جایی پناهنده شدم که یک سری آدم به من می‌گفتن که خب تو برو نگاه کن ببین کی هستی، باید آرزوهای بلند و دور و دراز داشته باشی و فلان. خیلی در اون دوره به من سخت می‌گذشت.

الان که تماشا می‌کنم، هم‌نسلِ جدیدِ آدم‌هایی که به من سخت گرفتن، یعنی نوه‌هاشون و دخترهای دیگه‌ای که توی اون شهر دارن زندگی می‌کنن رو می‌بینم… ما یه دختری داریم به اسم «هلما» که خواننده است.

امین آرامش: توی همون مأمونیه؟

محیا ساعدی: توی همون مأمونیه! و این خیلی پیشرویِ جذاب و بزرگیه. من همیشه وقتی پست‌های هلما میاد با دو تا چشم قلبی تماشاش می‌کنم و خیلی براش خوشحالم. خیلی خوشحالم که آدم‌ها دیگه الان نمی‌تونن دختراشون رو محدود بکنن و اون آدم‌ها می‌تونن هر کاری که دلشون می‌خواد انجام بدن. برای من خیلی سخت بود، با وجود اینکه خانواده خیلی همراهی داشتم.

سخن پایانی با محیا ساعدی

امین آرامش: من هم خیلی خوشحالم از این بابت. به نظرم آینده هم از این منظر بسیار بسیار روشنه. جامعه ایران می‌تونه خیلی خیلی بهتر از این حرف‌ها باشه، اگر که کم‌آبی و اوضاع آب‌وهوا بذاره! واقعاً امیدوارم اتفاقات خوب بیفته.

محیا ساعدی: من هم همین‌طور.

امین آرامش: مرسی که اومدی به «کار نکن»، محیا.

محیا ساعدی: خیلی ممنونم که دعوتم کردی. خیلی خوش گذشت. مرسی، خسته نباشی.

امین آرامش: قربونت، عالی بود.

اگه تا حالا از یه کار اخراج شدی، یه فرصت رو از دست دادی یا حس کردی مسیرت داره اشتباه می‌ره، این ویدیو برای توئه.


محیا ساعدی از ۱۶ سالگی جلوی میکروفون بوده. رادیو، تلویزیون، مطبوعات، پادکست، کتاب صوتی و خیلی چیزهای دیگه. اما مسیرش هیچ‌وقت صاف و مستقیم نبوده.


توی این گفت‌وگو می‌گه چطور اخراج شدن، نقطه‌ی شروع بهترین دوره‌ی زندگیش بود. از اینکه چرا «نه» گفتن مهم‌ترین مهارتیه که یاد گرفته. از حقوق ثابت به عنوان یه اعتیاد خطرناک. و از اینکه چطور ۱۸ سال قدم‌های کوچیک، آدم رو به جاهایی می‌رسونه که هیچ میان‌بری نمی‌رسوند.

یه گفت‌وگوی صادقانه درباره‌ی کار، انتخاب و اینکه بعضی وقتا بدترین اتفاق‌ها، بهترین هدیه‌ان.

ویدیو رو ببین و کامنت بذار.

یه «نه» گفتی که بعداً فهمیدی بهترین تصمیم زندگیت بوده؟ پایین برامون بنویس.

آنچه در این مقاله میخوانیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

تو ٣ دقیقه ببین در کدوم مهارت‌های شغلی‌ قوی هستی و کجاها میتونی بهتر بشی👇

انتخاب مسیر شغلی با ۷۰ درصد تخفیف!

همین حالا راه خود را پیدا کنید:

– شروع مسیر شغلی 🧑‍🎓

– درآمد مطمئن 💼

– شغل آزاد 💎

– پرطرفدارهای کارنکن 🚩