
صدرا علی آبادی مهمان این قسمت کارنکن هستش. رشته دانشگاهیش کامپیوتر نبوده ولی اوضاع شغلیش نسبت به خیلی از کسایی که تحصیلات دانشگاهی دارند بهتره. موقعی که پشت کامپیوتر میشینه گذر زمان رو حس نمیکنه و به معنای واقعی کلمه کارنکن رو زندگی میکنه. داستان صدرا داستان جذاب و الهامبخشیه، پیشنهاد میکنم از دستش ندهید.
گفتوگو با صدرا علی آبادی
امین آرامش: سلام صدرا خیلی خوشحالم که این قسمت از رادیو کارنکن رو با تو ضبط میکنم. فکر میکنم داستانت برای کسایی که دارن میشنون خیلی جذاب باشه. اگه موافقی اول خودت رو معرفی کن و یه سلامی بده تا بریم سراغ باقی بحث.
صدرا علی آبادی: ممنونم امین جان، لطف داری. سلام به تو و هر کسی که داره این پادکست رو گوش میده. من صدرا علی آبادی هستم، متولد اول خرداد ۱۳۷۵ و الان هم در خدمت شما هستم. احتمالاً اونایی که دارن پادکست رو میشنون یا از طریق وبلاگ توئه یا از طریق وبلاگ خودم به همه سلام میکنم.
امین آرامش: خلاصه خیلی هم خوب. چون اسم وبلاگ رو آوردی، فکر میکنم برای شروع بحث «کارنکن» خوبه که از وبلاگنویسی خودت حرف بزنی. بگو چه تأثیری داشته که تو الان جزو قبیله «کارنکن» باشی؟ از وبلاگنویسی و کلاً هر چیزی که در این مورد دوست داری بگو.
صدرا علی آبادی: حقیقتاً داستان وبلاگ از اونجا شروع شد که چند سال پیش من تازه از دانشگاه… البته قبلاً هم اینو گفتم، من از بچگی مینوشتم. حالا چه زنگهای انشا (که تعریف از خود نباشه، بدم نمیاومد)، چه جدا از اون. مثلاً یه زمانی فیسبوک خیلی توی ایران مد بود یا حتی اینستاگرام. اما یه جایی یه دوستی بهم لطف کرد و گفت بیا توی «بلاگر» بنویس اون موقع فیلتر بود، الان هم هست. گفت بیا اون وبلاگ رو اینجا راه بنداز و منم با دامنه رایگان شروع کردم؛ چون عملاً بلاگر همه چیزش رایگان بود. فکر میکنم سال ۹۴ بود.
شروع مسیر حرفهای با جرقهی وبلاگنویسی
صدرا علی آبادی: شروع کردم به نوشتن و اونجا یکم بازخورد گرفتم. «جادی» عزیز (جادی میرمیرانی) بهم لطف کرد و من رو معرفی کرد. بعد از اون، کلی آدم اومدن و بازخوردهای خیلی خوبی گرفتم که واقعاً شگفتزدهام کرد. بعد کمکم یه مدت کمتر نوشتم یا یه مدت بیشتر، تا اینکه منتقل شدیم به این دامنه جدید (sadra.me) که روی وردپرس هست و بعد هم که با «متمم» و آقای شعبانعلی آشنا شدم. الانم در خدمت شمام.
امین آرامش: از دوران دبیرستان یه خورده حرف زده بودی و اون داستان جشنواره خوارزمی. تعریف کن چه کارهایی انجام دادی و اونا چه تأثیری داشت روی مسیری که الان داری میری؟ راجع به اینا هم حرف میزنیم، اما دوست دارم اول دوره دبیرستان و جشنواره خوارزمی روبرامون بگی.
صدرا علی آبادی: دوران دبیرستان من حقیقتش داستان جالبی داره. من یه بار توی ابتدایی برای تیزهوشان شرکت کردم، اما یه هفته قبل آزمون یه اتفاقی افتاد آبله مرغون گرفتم و نشد امتحان بدم. دوره دبیرستان هم مشابه همین اتفاق افتاد و من هیچوقت نتونستم توی این مدرسهها درس بخونم. کلاً این آزمونها همیشه با من بود و من رو میترسوند؛ چه آزمونهای تیزهوشان و نمونه دولتی، چه خود کنکور.
من خیلی دلم میخواست که کنکور ندم یا یه جوری این غول کنکور رو دور بزنم. به نظرم یکم کار چیپی (سطح پایین) بود که همه برن توی یه صف و از یک مسیر تکراری حرکت کنن. بعد که یکم دور و برم رو نگاه کردم، دیدم جشنواره خوارزمی چیز جالبیه؛ چون اگه توش رتبه میآوردی، میتونستی بدون کنکور بری دانشگاه و خب قضیه سربازی و این چیزها هم حل میشد که برام خیلی جذاب بود.
صدرا علی آبادی و شرکت در جشنواره خوارزمی
صدرا علی آبادی: من خیلی سفت و سخت شروع کردم به کار کردن؛ یعنی ساختن چیزها و خلق طرح و ایده برای جشنواره، به این امید که کنکور رو بپیچونم. اتفاقی که این وسط افتاد این بود که… حالا که داریم درباره «کارنکن» حرف میزنیم، کار نکردن یه جورایی به قول آمریکاییها همون Passion یا اشتیاقه؛ یعنی بری دنبال چیزی که خیلی بهش علاقه داری، جوری که اصلاً نمیفهمی داری کار میکنی.
خوارزمی برای من یه جورایی همینطوری بود. وقتی به اون زمان نگاه میکنم، میبینم من بعد از مدرسه میرفتم پژوهشسرا توی مشهد که خیلی از مدرسه و خونهمون دور بود. ساعت دو تعطیل میشدم، یک ساعت و نیم تا دو ساعت با اتوبوس توی راه بودم تا برسم اونور شهر خیابون عبادی. میرفتم اونجا یکی دو ساعت کار میکردم، باز دو ساعت طول میکشید تا برگردم. کلاً خیلی کارِ پرزحمتی بود؛ یعنی اگه بهش علاقه نداشتم، احتمالاً میگفتم دوران سختی بوده، ولی واقعاً برام سخت نبود چون عاشق این کار بودم.
رفتم شرکت کردم. طرحم اسم جالبی داشت (پویا) یه دریچه کولر آبی بود که بدون هیچ نیروی خارجی و فقط با استفاده از نیروی باد خود کولر، متحرک میشد تا باد رو توی اتاق پخش کنه. حالا چون الان دیده نمیشه، سخته دقیق توضیح بدم چطوری کار میکرد. خلاصه این طرح بالا رفت و تا مرحله کشوری هم رسید.
چالشهای غیرمنتظره و درسهایی از جنس اختراع
صدرا علی آبادی: اما روز آخر یه بدشانسی آوردم؛ طرحم دقیقاً قبل از ارائه از دستم افتاد و توی عملکردش مشکل پیش اومد. توی جلسه دفاع خیلی از ایده خوششون اومد، اما موقعی که نوبت به کار کردنش رسید، به مشکل خورد. بهم گفتن خیلی حیفه. آموزش و پرورش برای ما هواپیما گرفت و برگشتیم مشهد؛ یه ۲۴ ساعت تمام، بکوب کار کردیم و درستش کردیم و دوباره فرستادیم. ولی خب در نهایت اون چیزی که باید میشد، نشد و رتبه چهارم کشوری رو بهم دادن که برای اون هدف اصلی من (دور زدن کنکور) کافی نبود.
ولی خب چیزی که هست، این ذائقه و روحیه با من موند. اینکه میشه از طریق ایجاد یک کار، از طریق اختراع یا خلق یک چیز جدید و خلاقانه، مسیرهایی رو رفت که آدمهای معمولی نمیرن و ممکنه براشون سخت باشه. یاد گرفتم میشه مشغول فعالیتی بود که توش گذر زمان رو حس نکنی، اما در عین حال یک ارزش واقعی خلق کنی. این دقیقاً همون مفهوم «کارنکردن» بود که من توی حال و هوای جشنواره خوارزمی تجربهاش کردم.
امین آرامش: چقدر خوب. خب الان داری چیکار میکنی صدرا؟ یعنی الان شغلت چیه؟ یه خورده از این برامون حرف بزن.
صدرا علی آبادی: در حال حاضر قضیه وبلاگ همونطوریه که گفتم، من اون بالا نوشتم یک «توسعهدهنده». کلمه جالبی بود به نظرم. ولی خب هیچوقت برنامهنویس به شکل حرفهای (پروفشنال) نبودم که بابت کاری که میکنم حقوق بگیرم؛ شاید همینجوری پراکنده کد میزدم. ولی خب امسال تصمیم گرفتم بیشتر روی مهارت برنامهنویسیم کار کنم. الان توسعهدهنده اندروید هستم، روی اپهای موبایل کار میکنم و توی یه شرکتی توی مشهد فعلاً مشغولم و یه سری «ساید پراجکت» پروژههای جانبی هم در کنارش انجام میدم.
امین آرامش: تو که اصلاً بحث برنامهنویسی رو توی دانشگاه نخوندی، درسته؟
از انصراف از دانشگاه تا ورود به دنیای اندروید
صدرا علی آبادی: اینم یه داستان جالبی داره. من بعد از اون ماجرای خوارزمی، کنکور دادم و راستش کنکور خوبی هم نشد. وقتی رتبهها اومد، رفتم یه دانشگاه غیرانتفاعی توی مشهد، رشته کامپیوتر نرمافزار. کلاً دو ترم اونجا بودم و واقعاً حس کردم که با من جور نیست. این مدل نشستن سر کلاس و یک ساعت و نیم منتظر استاد موندن… حالا به سطح علمیش کاری ندارم، ولی کلاً این یه جا نشستن با روحیهام نمیساخت. حس میکردم داره وقت خیلی زیادی ازم میگیره. تهش هم انقدر نرفتم که بهم گفتن دیگه نیا و کلاً اخراجم کردن!
امین آرامش: پس به طور آکادمیک نخوندی. شاید برای کسایی که میشنون جالب باشه. یعنی تو درس برنامهنویسی نخوندی ولی داری برنامهنویسی میکنی و بابتش حقوق میگیری. مگه میشه؟ مگه داریم؟
صدرا علی آبادی: نمیدونم تلفظش درسته یا نه، ولی «خودآموخته» (Self-taught) بودنِ آدمها دیگه چیز عجیبی نیست. امسال یه نظرسنجی از برنامهنویسها گرفتن و پرسیده بودن چند نفرتون بدون مدرک آکادمیک و خودتون یاد گرفتید؟ درصدشون خیلی بالا بود.
واقعیت خودآموختگی و شکاف بین دانشگاه و بازار کار
صدرا علی آبادی: اصلاً چیز عجیبی نیست چون منابع توی اینترنت هست و این حوزه هم انقدر سریع تغییر میکنه که شاید دانشگاه نتونه با اون سرعت پیش بره. من نمیگم دانشگاه نرید یا توصیه نمیکنم ولش کنید؛ دانشگاه اصول پایه و علوم کامپیوتر مثل الگوریتم و ساختمانداده رو عالی یاد میده و از این نظر فوقالعادهست. ولی شما رو برای بازار کار آماده نمیکنه. با چیزایی که توی دانشگاه یاد میگیرید نمیتونید به این راحتی کار پیدا کنید و باید خودتون مطالعه کنید. منم از این قاعده مستثنی نبودم؛ دانشگاه نرفتم ولی وقت زیادی رو برای یادگیری خودم گذاشتم.
امین آرامش: چه جالب. دقیقاً چی خوندی؟ از روی چه کتابی یاد گرفتی؟
صدرا علی آبادی: من از دو، سه سال پیش با کامپیوتر غریبه نبودم. اینترنت و وبگردی رو مثل خیلیها دوست داشتم، ولی برنامهنویسی برام خیلی سخت بود و نمیفهمیدم چیه. مثل ریاضیات بود. من همیشه نمره ریاضیم خوب بود ولی چیزی نبود که دوست داشته باشم. یعنی اگه بیکار بودم، ترجیح میدادم کتاب فلسفه بخونم تا اینکه کد بزنم یا ریاضی حل کنم.
مسیر سخت یادگیری و سد زبان انگلیسی
صدرا علی آبادی: ولی حقیقتاً حس کردم برای هدفی که دارم، نیاز دارم که برنامهنویسی رو بلد باشم. اگه میخواستم بیزنسی راه بندازم یا شغلی ایجاد کنم، بدون برنامهنویسی نمیشد. بعد که اومدم سراغش، دیدم اول باید زبان انگلیسی بلد باشم. یاد گرفتن زبان خودش داستانی داشت که توی وبلاگم فکر کنم دو سه تا پست دربارهاش نوشتم. بعد کمکم شروع کردم به یادگیری برنامهنویسی.
حالا اینکه چجوری یاد بگیریم بحث خیلی طولانی و جامعیه که شاید توی پادکست نگنجه، ولی خلاصه بگم که خیلی آزمون و خطا کردم و راههای اشتباه زیادی رو رفتم. الانم برنامهنویس عجیب و غریبی نیستم و سابقه خیلی زیادی ندارم، ولی خب کار نشدنیای نیست. اینکه بگیم «من استعدادش رو ندارم یا ریاضی و کامپیوتر نمیفهمم»، حرف درستی نیست. من الان جوری هستم که با عشق و علاقه میرم سراغ کد و کامپیوتر.
امین آرامش: الان کارمند هم هستی ولی وقتی اونجا مشغول کاری داری لذت میبری، درسته؟
لذت بردن از کار؛ وقتی شغل و تفریح یکی میشن
صدرا علی آبادی: دقیقاً. یعنی یه جورایی برام حکم تفریح رو داره. نکته جالبش هم اینجاست که حتی وقتی از سر کار برمیگردم، بخش زیادی از زمانم رو میذارم روی پروژههای خودم یا حتی پروژههایی که شاید در کوتاهمدت و بلندمدت هیچ نفع مالیای برام نداشته باشن.
امین آرامش: یعنی تو الان توی ۲۱ سالگی مشغول فعالیتی هستی که تقریباً میشه گفت بیشتر ساعتهاش داری لذت میبری. داری برای یکی دیگه کار میکنی اما حقوقی میگیری که از خیلی از فارغالتحصیلهای دانشگاهی که میشناسم، عددش بالاتره. فکر میکنم خیلی جذاب باشه. حالا بگو ببینم، تو از روز اول عاشق برنامهنویسی بودی؟
صدرا علی آبادی: اصلاً اینجوری نیست. میگم که، شاید بشه گفت یکی از موضوعاتی بود که حتی دوستش نداشتم. اما اینجا یه بحث طولانی باز میشه. خیلی خلاصه اگه بخوام بگم، ما یه چیزی داریم به اسم (فلو Flow) یا غرقگی. حالا هم توی متمم و هم توی وبلاگ خودم دربارهاش صحبت کردیم. این همون اتفاقیه که موقع کار کردن میافته و باعث میشه گذر زمان رو حس نکنیم؛ اینجوری انسان خوشبختتری خواهیم بود.
چطور در کارمان حل شویم؟
صدرا علی آبادی: مثلاً یه موزیسین که داره گیتار میزنه، اعتراف میکنه که بهترین لحظاتش همون وقتیه که داره با سازی که باهاش اخت شده مینوازه و حتی داره تفریح میکنه. یه دوست موزیسین دارم، حالا ممکنه موزیسینها اوضاع مالیشون خیلی خوب نباشه، ولی فارغ از این حرفا، قبل از اینکه معروف بشه با هم صحبت میکردیم. بهش میگفتم: «فلانی رو دیدی چقدر پول داره و چقدر میره تفریح؟» گفت: «به نظرم من بیشتر از اون دارم از زندگی لذت میبرم». وقتی پرسیدم چرا؟ همین رو گفت. میگفت اون احساس عمیقی رو که وقت انجام دادن یه فعالیت تجربه میکنم، با هیچی عوض نمیکنم.
شما هر کاری رو اگه به اندازه کافی واردش بشید و انجامش بدید و به یه سطحی از مهارت برسید، به اون «فلو» میرسید. اولش قطعاً سخته؛ یعنی منم اگه الان برم سراغ یه ساز، حتماً برام اعصابخردکنه. ولی اگه از اون سد اولیه رد بشید و تا حدی یاد بگیرید، فکر میکنم به اون مرحله میرسید. بعضیها هستن که مثلاً بنده خدا از پنج سالگی گیتار میزده، خب الان قطعاً میتونه بدون سختی کشیدن موزیک بزنه. یا مثلاً توی فیلدِ کاری خودمون، طرف از هشت سالگی کد زده؛ خب اون دیگه مشکلات من رو نداشته. ولی خب به نظرم هیچوقت دیر نیست.
معجزهی تکرار و تغییرات فیزیکی در مغز انسان
امین آرامش: یعنی تو بلد نبودی و فکر میکردی حس خوبی هم بهش نداری، اما بعد که رفتی توی دل کار و شروع کردی به یاد گرفتن، انگار یه جنبههای ناشناختهای از وجودت رو کشف کردی و دیدی نه، حتی برنامهنویسی رو هم میشه دوست داشت. بعد همزمان که مهارتهات ارتقا پیدا کرد، این افزایش مهارت با شناختِ اون جنبههای ناشناخته وجودت یکی شد و دیدی که چقدر داره بهت کیف میده.
صدرا علی آبادی: واقعاً توصیف خوبی بود. دقیقاً شاید همین اتفاقیه که از نظر علمی هم میافته. من خیلی به این موضوع علاقه دارم و دربارهاش مطالعه کردم (البته منظورم در حد یکی دو تا کتابه). یه اتفاقی میافته: مغز واقعاً وقتی مدت زمان زیادی رو صرف یه کار میکنید، تغییر میکنه. حتی میشه این تغییر رو از نظر فیزیکی دید؛ مثلاً چینخوردگی ایجاد میشه و میشه یه سری ساختارها رو عوض کرد و ساختارهای جدید ساخت.
مثلاً کسی که داره موسیقی کار میکنه و ساز میزنه، یه بخشی از مغزش ممکنه از یه آدم معمولی بزرگتر باشه. برنامهنویسی، شعر گفتن، نوشتن و خیلی چیزهای دیگه هم همینطوره. به نظرم شما هر کاری رو (حالا ورزش یا هر چیز دیگه) انتخاب کنید و تا یه حدی توش تلاش کنید، میتونید به اون مرحله برسید که ازش لذت ببرید. البته به دیدگاه و یه سری فاکتورهای دیگه هم بستگی داره، ولی مثلاً اگه کسی میخواد بره ساز یاد بگیره، نگه من استعداد ندارم، یا اگه کسی میخواد برنامهنویسی یاد بگیره، این حرف رو نزنه که «نه، من آدم این کار نیستم».
نقش وبلاگنویسی در ساختن هویت حرفهای
امین آرامش: خب صدرا یه خورده از تأثیر وبلاگنویسی توی این برنامهنویس شدنت حرف زدیم. بگو ببینم وبلاگنویسی چه تأثیری توی برنامهنویس شدن و ارتباطاتی که الان داری داشته؟
صدرا علی آبادی: راستش اگه بخوام صادقانه بگم، وبلاگ یا کلاً نوشتن توی وب، مهمترین اتفاقی بوده که تا حالا توی زندگی من افتاده و بیشترین تأثیر رو روی من گذاشته. اولین تأثیر وبلاگ اینه که شما یه «تایملاین» از تفکرات گذشتهت داری؛ یعنی میتونی خودت رو توی آینه زمان ببینی. از طرفی، وقتی مجبوری دانستههات رو مکتوب کنی، ناخودآگاه میری دنبال اینکه کیفیتشون رو بهتر کنی. دوباره مطالعه میکنی تا حرفی که میزنی قویتر، محکمتر و با استدلالهای درستتری باشه. همین روند باعث میشه آدم بهتری بشی.
مثلاً اگه بخوام همون مفهوم «فلو» رو توی وبلاگ توضیح بدم، مجبورم کتابی که خوندم رو دوباره ورق بزنم و ببینم نویسنده دقیقاً چی گفته؛ چون میخوام وقتی مینویسم، حرفم قدرت داشته باشه و ضعیف نباشه. بالاخره آدمها میان میخونن و اگه کارِ بدی ارائه داده باشی، توی کامنتها سلاخیت میکنن! برای حوزههای جدید هم اگه بخوای حرفی برای گفتن داشته باشی، مجبوری مدام مطالعه کنی تا حرفات تازه و دستاول بمونه.
وبلاگنویسی آینهای برای خودشناسی و یادگیری
صدرا علی آبادی: دومین تأثیر مهمش قطعاً ایجاد رابطهها بوده. برای من حداقل، رابطههایی که از این طریق شکل گرفته خیلی باارزشه. مثلاً همین رابطه من و تو؛ اگه نمینوشتم، هیچوقت همدیگه رو نمیشناختیم. یا کلی دوست دیگه که حتی توی حوزه کاری خودم پیدا کردم. من بخش بزرگی از «نتورک» و شبکهی ارتباطاتم رو از طریق وبلاگ و توییتر ساختم.
ماجرا از این قرار بود که من متنی مینوشتم و توی شبکههای اجتماعی پخش میشد. بعد آدمهایی که شاید در حالت عادی آرزو داشتم باهاشون همکلام بشم مثل مدیرعامل یه استارتاپ خیلی بزرگ یا متخصصهای فنی خفن، میاومدن و با من صحبت میکردن، ایمیل میزدن و من رو دوست خودشون میدونستن. من از این آدما خیلی یاد گرفتم. این مدل نوشتن، موقعیتهای عجیب و غریبی برای آدم ایجاد میکنه. مثلاً توی کل دنیا یکی از معروفترین روشهای استخدام، همون «معرفی» یا دهانبهدهان شدنه. خب وقتی یه عالمه آدم از طریق وبلاگ من رو میشناسن و میدونن برنامهنویسم، نظر مثبتی بهم پیدا میکنن و اگه جایی دنبال نیرو باشن، سریع من رو معرفی میکنن. اصلاً همین شغلی که الان دارم رو دقیقاً از طریق وبلاگ پیدا کردم.
معجزهی شبکهسازی و جلب اعتماد از طریق محتوا
امین آرامش: این تولید محتوایی که کردی، برای شبکهسازی عالی بوده. در واقع فقط بحث شبکهسازی انسانی نبوده؛ محتوا یه جنسی از اعتماد رو ساخته که باعث شده رابطهها عمیق بشن. انگار آدمها داستان زندگی تو رو دنبال کردن و یه جورایی باهات رفیق شدن.
صدرا علی آبادی: دقیقاً. من همین امسال که رفتم تهران، یک هفته تمام داشتم آدمای مختلف رو میدیدم؛ قرار ملاقات با دوستانی که تا حالا ندیده بودمشون ولی وبلاگم رو میخوندن و از طریق اینترنت با هم در ارتباط بودیم. تجربه فوقالعادهای بود چون آدمهای همفکر خودم رو پیدا کردم. آدمهایی که توی مدرسه یا دانشگاه بر حسب اتفاق باهاشون آشنا میشی، لزوماً با تو همفکر نیستن، ولی این دوستای وبلاگی من رو خوب میشناسن (حتی گاهی بیشتر از کسایی که فیزیکی بهم نزدیکترن).
انگار با انتخاب محتوای وبلاگت، انتخاب میکنی که چه کسایی دورت باشن. توی یه کتابی (فکر میکنم روسو در کتاب اعترافات بود، دقیق یادم نیست) میگه اگه کسی میخواد من رو بشناسه، بهش آدرس میدم بره کتابخونه و کتابهام رو بخونه. واقعاً بهترین روش شناخت آدمها، خوندن نوشتههاشونه.
از رویاپردازیهای دبیرستان تا مفهوم «نقطه صفر»
امین آرامش: چقدر جالب. صدرا، الان همسنوسالهای تو و کلاً همنسلهای ما خیلی دوست دارن سریع بیزینس خودشون رو راه بندازن و اصطلاحاً استارتاپدار بشن. تو از این تجربهها نداشتی؟ اصلاً نخواستی هیچوقت بیزینس خودت رو داشته باشی؟
صدرا علی آبادی: داستانش خیلی مفصله. راستش من قبل از اینکه اصلاً بدونم استارتاپ چیه، از همون دوران دبیرستان خیلی تلاش میکردم بیزینس بسازم و پول دربیارم. مثلاً یادمه با دوستام رفتیم آموزشوپرورش، سیدیهای نمونهسوال جمع کردیم و بردیم توی ناحیههای مختلف فروختیم برخوردشون هم خیلی پدرانه و خوب بود. بعداً که وارد دانشگاه شدم، تب اینترنت بالا گرفته بود و همه میخواستن یه «دیجیکالا» راه بندازن. منم از این قاعده مستثنی نبودم و شکستهای خوبی هم خوردم!
اما قبل از اینکه از شکستها بگم، یه چیزی رو توی همسنوسالهای خودم میبینم: همه دوست دارن کارمند نباشن. منی که خودم کلاس دانشگاه رو تحمل نمیکردم، میفهمم که چقدر سخته آدم یه ساعت مشخصی بره سر کار؛ واسه همین خیلیا ازش فراری هستن. ولی یه مفهومی وجود داره به اسم «نقطه صفر» که خیلی دلم میخواست دربارهاش حرف بزنیم.
صدرا علیآبادی: وقتی کارمندی هم مفیده
صدرا علی آبادی: نقطه صفر همون جاییه که شما هیچ پولی برای شروع کاری نداری. پول نداری یه حساب بانکی باز کنی، یا مثلاً ۲۰۰ هزار تومن بدی یه قطعه کامپیوتری بخری. اگه سایتی داری، پول نداری تبلیغش رو کنی یا حتی پول هاست و دامنه رو بدی. نقطه صفر جای بدیه. توی بازی «مونوپولی» وقتی به صفر میرسی، از بازی حذف میشی، ولی توی دنیای واقعی حذف نمیشی، فقط همونجا درجا میزنی و دستت بسته میمونه. واسه همینه که میگن فقرا فقیرتر میشن، چون نمیتونن از این نقطه خارج بشن.
کارمندی توی این برهه به من کمک کرد از نقطه صفر بیام بیرون. یه زمانی برای بیزینسم ۳۰۰ هزار تومن نداشتم که بدم گوگلادز، ولی الان درآمد دارم و اگه بخوام بیزینس جدیدی راه بندازم، دستم بازتره و تجربهام هم بیشتر شده. این تجربه شخصی منه؛ لزوماً به بقیه توصیه نمیکنم ولی داستان من اینطوری بود. آخرین شرکتی هم که راه انداختیم، قرار بود اطلاعات مشهد رو برای زائرای عربزبان جمعآوری کنه. چون زائرای عراقی زیاد میاومدن مشهد و بازار، دست دلالها بود، ما میخواستیم ساماندهیش کنیم. از طریق سئو اومدیم بالا که هر کی سرچ کرد ما رو ببینه. شاید باورت نشه، همون شب اول لانچ، سه تا درخواست داشتیم!
امین آرامش: و الان اون پروژه در چه وضعیتیه؟
خروج استراتژیک صدرا علی آبادی
صدرا علی آبادی: اتفاقی که افتاد این بود که راستش من یه سری ایده برای زندگی و کارآفرینی داشتم که این پروژه باهاشون جور در نمیاومد. من خیلی دوست داشتم کاری که میکنم روی لبه Edge تکنولوژی باشه و پتانسیل «اسکیل شدن» Scale یا همون مقیاسپذیری داشته باشه. منظورم اینه که مثلاً مربوط به هوش مصنوعی، ماشینلرنینگ، دیتا یا بیگدیتا باشه. خب این پروژه توی هیچکدوم از این حوزهها نبود. از طرفی میدیدم اگه موفق بشه، باید ۵-۶ سال از عمرم رو پاش بذارم. یه جایی حس کردم که نه، من آدم این کار نیستم و نمیخوام انجامش بدم. برای همین وقتی برادرِ یکی از بچهها خواست سرمایهگذاری کنه، من سهمم رو با خوبی و خوشی فروختم و اومدم بیرون. بقیه دوستان ادامه دادن و منم که فعلاً در خدمت شمام.
امین آرامش: به این نمیشه گفت شکست؛ در واقع یه کار موفق و یه خروج موفق بوده. ولی خب بعدش دیدی که این شغل اون شغلی نیست که بتونی باهاش کار نکنی. شاید پول داشته باشه، ولی اون چیزی نبود که به زندگی معنا بده. حالا «معنا» شاید کلمه سنگینی باشه و کلاً زندگی اینطوری کار نکنه، ولی خب از هدفهات دور بود.
بهای سنگین موفقیت در دنیای استارتاپها
صدرا علی آبادی: شاید اینجوری بهتره بگم که از افقی که برای زندگیم میدیدم دور بود. حتی بزرگای این حوزه مثل «پیتر تیل» میگن استارتاپ حداقل یه تعهد ۵ تا ۶ سالهست. یعنی اگه شرکت موفق بشه، تازه اولِ دردسر و بیچارگیه!
مشکلات جدی تازه از اونجا شروع میشن. یه مثال خوب میزنه؛ «لری پیج» (موسس گوگل) رو اینجوری میبینیم که توی ۲۵ سالگی شرکت زده و الان میلیاردره و داره صفا میکنه. ولی از دید خودش، اون از ۲۵ سالگی تا الان که ۵۰ سالشه، یه روز هم نتونسته راحت نفس بکشه! چون یه سری اتفاقات توی شرکت میافته که فقط و فقط خودش میتونه حلشون کنه و حتی یه روزم نمیتونه بره مرخصی. اگه بیاد گلایه کنه کسی باهاش همدردی نمیکنه چون مزدش رو گرفته، ولی خب ساختن کسبوکار خیلی زمان میبره و من نمیخواستم اینطوری عمرم رو صرف کنم. خروجم از پروژه هم به خاطر همین تشخیص بود.
امین آرامش: و این خروج شاید از نظر بقیه عقبگرد باشه، ولی برای تو یه برنامه بود که در کوتاهمدت داشتی. حالا احتمالاً برای آینده هم برنامهای داری؛ اگه دوست داری بگو قراره بعدش چیکار کنی؟
تعادل بین امنیت و ریسک
صدرا علی آبادی: فعلاً که در آستانه سال ۹۷ هستیم الان که داریم حرف میزنیم ۲۵ اسفند ۹۶ هست. برای سال جدید یه سری برنامهها توی همون حوزههایی که گفتم دارم؛ یعنی دیتا ساینس، هوش مصنوعی و ماشینلرنینگ. روی یه سری «ساید پراجکت» با دوستام کار میکنم. نمیدونم جواب میده یا نه، چون واقعاً هیچکس نمیدونه کدوم بیزنس تهش میگیره. ولی امیدوارم کار کنه. اگه بخوام در آینده شرکتی بزنم یا بیزینسی داشته باشم، احتمال خیلی زیاد توی همین حوزههاست. در کنار این ممکنه از شرکتهای خوب ایرانی هم آفر داشته باشم. دلم میخواد برم پیش اونا چون تقویت مهارت برنامهنویسیم باعث میشه وارد شرکتهای بهتری بشم. واقعاً نمیدونم کدوم مسیر پیش میاد، ولی گزینههای زیادی روی میزه.
یه چیزی بگم؟ من خیلی مرید «نسیم طالب» هستم. اون میگه ما دو تا دنیا داریم: «کرانستان» و «میانستان». کرانستان جاییه که اتفاقهای عجیبغریب میافته و پیامدهاشون قابل کنترل نیست. مثل خوانندهای که یهو توی دو ماه دیوانهوار معروف میشه یا کسی که با اولین کتابش به شهرت میرسه. همه دوست دارن اونجا باشن، مدال المپیک بگیرن یا اپلیکیشنشون میلیونی نصب بشه.
چرا نباید گول معلمان موفقیت را خورد؟
صدرا علی آبادی: ولی طالب میگه یه دنیایی هم هست به اسم «میانستان» که اتفاقها توش با یه روند نرمال و قابل پیشبینی رخ میده؛ مثل کارمندی و حقوق ثابت. طالب میگه برعکس معلمهای موفقیت که میگن «شیرجه بزنید توی ریسک و همه پلهای پشت سرتون رو خراب کنید»، شما باید همیشه یه پاتون رو توی زمین «میانستان» امنیت کارمندی حفظ کنید و شانستون رو برای اون یکی دنیا امتحان کنید. چون به ازای هر خواننده موفق، هزاران نفر همهچیزشون رو ول کردن و شکست خوردن، ولی رسانه این رو به شما نشون نمیده چون جذاب نیست. طالب میگه امنیت داشته باشید و در کنارش ریسک کنید. گول برنامههای موفقیت رو نخورید.
امین آرامش: سه تا مهارت یا ویژگی که توی رسیدن به جایگاه امروزت نقش داشته رو بگو. اگه اینا نبود، چی فرق میکرد؟
صدرا علی آبادی: سوال خوبیه. اولیش قطعاً زبان انگلیسی هست. اگه کل دانش دنیا رو مثل یه کوه یخ ببینیم، فقط یک درصدش به زبان فارسی اون بالا موجوده و ۹۰ درصدش زیر آبه و به زبان انگلیسیه. اگه انگلیسی بلد نباشیم، خودمون رو از اون ۹۰ درصد محروم کردیم. انگلیسی خیلی فراتر از حرف زدن با چهار تا توریسته؛ بخش اصلی محتوای علمی دنیا به این زبونه. توی حوزه من، برنامهنویسی که انگلیسی بلد نباشه اصلاً نمیدونم چطوری میخواد ادامه بده.
امین آرامش: دقیقاً. منم یه جا توی وبلاگم گفته بودم کسی که نتونه توی گوگل به انگلیسی سرچ کنه، عملاً بیسواده. حجم دانشی که اونجا هست انقدر زیاده که اگه بهش دسترسی نداشته باشی، لقب بیسواد واقعاً برازنده آدمه.
کلید دسترسی به گنجینهی دانش جهانی
صدرا علی آبادی: واقعاً اگه بخوام بگم، انگار یه گنجی وجود داره که کلیدش اینه که بری فلان زبون رو یاد بگیری. این گنج شاید ارزشش مثل ۴۰۰ میلیون تومن باشه و خیلی عجیبه اگه کسی نره سراغش! واقعاً زبان انگلیسی همون گنجه. یه سری تحقیقات هست که نشون میده توی بازه بلندمدت، بلد بودن زبان انگلیسی شاید اندازه همون ۳۰۰-۴۰۰ میلیون تومن برای شما ارزش افزوده ایجاد میکنه. یعنی بین دو نفر که شرایطشون یکسانه و فقط یکیشون انگلیسی بلده، بعد از ۱۰ سال اونی که بلده احتمالاً ۴۰۰ میلیون تومن بیشتر پول درآورده. این موضوع رو اصلاً نباید دستکم بگیریم.
دومین مورد، یه ویژگی ذهنیه. چند وقت پیش یه مقاله میخوندم که درباره «ذهنیت رشد Growth Mindset» حرف میزد. اومده بودن بچهها رو به دو گروه تقسیم کرده بودن و یه سوالی رو بهشون داده بودن تا حل کنن. به یه گروه گفته بودن: چون تو خیلی باهوش و با استعدادی میتونی این رو حل کنی، اما به گروه دوم گفته بودن: این سوال سخته ولی اگه تلاش کنی راهش رو پیدا میکنی. در کمال تعجب، گروه دوم نتایج خیلی بهتری گرفتن.
عبور از دیوارهای سخت یادگیری صدرا
صدرا علی آبادی: قضیه چیه؟ وقتی شما به یه مشکل یا مانع برمیخورید، مثلاً میخواید برنامهنویسی یاد بگیرید و اولش میخورید به دیوار، چون واقعاً سخته و نمیتونید یاد بگیرید، خیلیا میگن «من استعدادش رو ندارم، خداحافظ». این آدمها احتمالاً توی حوزههای دیگه هم همین برخورد رو میکنن و هیچوقت به دستاورد بزرگی نمیرسن.
ولی یه آدم دیگه هم هست که میخوره به این دیوار بسته، دردش میگیره و زمین میخوره، اما دوباره بلند میشه و تلاش میکنه. انقدر سعی میکنه تا از اون دیوار رد بشه. من فکر میکنم این ذهنیت که آدم بهجای تسلیم شدن، بگه «من از این مانع رد میشم»، تفاوت خیلی زیادی در بلندمدت ایجاد میکنه.
یه مثال ساده بزنم؛ من یه بار توی یه مهمونی خانوادگی بودم و حرکات موزون بلد نبودم و خیلی هم بد انجام میدادم. رفتم ویدیوهای آموزشی خارجی رو نگاه کردم، روزی نیم ساعت وقت گذاشتم و تمرین کردم تا دفعه بعد اگه لازم شد، بتونم این کار رو انجام بدم. برنامهنویسی هم همین بود؛ خیلی جاها فکر میکردم استعداد ندارم و با خودم میگفتم پسر، تو استعدادت توی علوم انسانیه، اینجا چیکار میکنی؟ ولی اینها رو از جنس مهارت دیدم که قابل یادگیری هستن.
جادوی مطالعه از نگاه صدرا علی آبادی
صدرا علی آبادی: مورد سومی که فکر میکنم خیلی روی زندگی من اثر گذاشته، «مطالعه و کتاب» بوده. توی ایران یه نگاه عجیبی به مطالعه وجود داره، فکر میکنیم حتماً باید از همون اول کتابهای خیلی خفن و سنگین بخونیم. اما کتاب خوندنِ من چطوری شروع شد؟ توی کتابخونه مدرسه راهنماییمون جلد کتاب هریپاتر رو دیدم و برام جذاب شد. شروع کردم به خوندن و انقدر غرقش شدم که شبها زیر پتو با چراغقوه میخوندمش، چون اجازه نداشتم چراغ اتاق رو روشن نگه دارم.
همین باعث شد که من به کتاب خوندن عادت کنم. لزوماً نباید از اول بریم سراغ کتابهای سخت علوم انسانی. من هریپاتر رو حداقل سه بار از اول تا آخر خوندم. اما وقتی بزرگتر شدم، دیدم کتابهای دیگهای هم هست که میتونم بخونم. چون اون عادت خوندن از قبل توی وجودم شکل گرفته بود، کتابهای سختخوانتر رو هم راحتتر خوندم. اگه کسی میخواد این عادت رو توی خودش بسازه، پیشنهاد میکنم از کتابهای خیلی جذاب شروع کنه؛ مهم اینه که اون عادت مطالعه ایجاد بشه.
نگاهی به آینده صدرا علی آبادی
امین آرامش: من خیلی خوشحالم صدرا. تأکید میکنم که تو یه آدم متولد ۷۵ هستی که با وجود انصراف از دانشگاه، خیلی به آینده امیدواری، چون مهارت کسب کردی و گزینههای زیادی روی میز داری. خیلی خوشحالم که این قسمت رو با هم ضبط کردیم. اگه نکتهای برای پایان داری، بفرما.
صدرا علی آبادی: مرسی امین جان، منم خیلی خوشحالم که مهمون برنامه بودم. راههای ارتباطی با من هم ایمیلم هست که تقریباً به همه جواب میدم و وبلاگم.
امین آرامش: دستت درد نکنه. این هم از قسمت چهارم «رادیو کارنکن». امیدوارم خوشتون اومده باشه. یادتون نره که این فایل رو برای بقیه هم بفرستید. برای دسترسی به بقیه قسمتها هم کافیه توی گوگل عبارت «کارنکن» رو سرچ کنید. راستی، من یه کتابچه رایگان هم درباره نقش وبلاگنویسی توی مسیر شغلی دارم که میتونید از وبلاگم (aminaramesh.ir) دانلود کنید. امیدوارم شما هم داستانِ «کارنکنِ» خودتون رو بسازید.
صدرا علی آبادی یکی از مهمونای قدیمی پادکست کارنکن بودن بههمیندلیل ویدیوی یوتیوب اولین صحبتهاشون در دسترس نیست. اما برای درک بیشتر و همراه شدن با حس گوینده میتونید پادکست کارنکن رو گوش بدین.
همچنین ما گفتوگوهای دیگهای با صدرا علی آبادی داشتیم که میتونید بخونید یا حتی در یوتیوب ببینید و گوش کنید.
گفتوگو با صدرا علی آبادی یه جریان بود که تا حدودی خودم هم تجربهاش کردم، اگر شماهم مثل من با این پادکست ارتباط برقرار کردین خوشحال میشم باهام درمیون بذارید.