karnakon.ir

صدرا علی آبادی مدیر محصول کافه بازار – بخش اول

نام نویسنده: الناز یزدانی پرست

صدرا علی آبادی مدیر محصول کافه بازار – بخش اول

Rate this post
صدرا علی آبادی

صدرا علی آبادی از اون دسته آدم‌هایی هستش که مسیرش رو خودش با تجربه، یادگیری مداوم و جسارت در تصمیم‌گیری طراحی کرده. در این گفت‌وگو از مسیر رشدش گفتیم، از لحظه‌هایی که با ابهام روبه‌رو بوده تا زمانی که یاد گرفته چطور از دل چالش‌ها فرصت بسازه. گفت‌وگویی الهام‌بخش برای هرکسی که می‌خواد مسیر حرفه‌ای خودش رو آگاهانه بسازه.

امین آرامش: سلام صدرا، چطوری؟
صدرا علی آبادی: سلام امین، خوبی؟

امین آرامش: بریم برای ضبط؟
صدرا علی آبادی: بریم.

امین آرامش: بریم برای گفتگوی امروزمون با صدرا علی آبادی.

صدرا، بگو ببینم امروز داری چیکار می‌کنی؟ بذار اول یه چیزی بگم. ما امروز داشتیم حرف می‌زدیم که از وقتی دو سال پیش توی “پادکست کارنکن” باهات حرف زدیم، چه اتفاقایی افتاده. اولاً بهت بگم که دو سال نیست، سه ساله! اسفند ۹۷ بود که ما با هم حرف زدیم. انقدر زود می‌گذره! توی اون استودیوی فوق حرفه‌ای که ضبط کردیم اون قسمت رو… من داشتم فکر می‌کردم یه بار باید از پشت صحنه اون شیوه ضبط عکس می‌گرفتیم. منظورم از “استودیوی فوق حرفه‌ای”، اون خونه دایی تو ته قاسم‌آباد مشهده که رفتیم ضبط کردیم، با اون چایی بسیار خوبی که بهمون دادی!
صدرا علی آبادی: یادش واقعاً بخیر.

امین آرامش: خلاصه بگو که الان داری چیکار می‌کنی، بعد حالا دوباره برمی‌گردیم که کلاً از بعد اون پادکست تا الان چی شده که الان اینجایی؟

صدرا علی آبادی: خیلی هم خوب. من بعد اون پادکست رو بعداً تعریف می‌کنم دیگه. اوکی، من الان توی کافه‌بازار هستم، دفتر مشهد، و اینجا Product Manager (مدیر محصول) هستم. اگه بخوام دقیق‌تر بگم، روی پنل پیشخوان توسعه‌دهندگان (که احتمالاً اگه توسعه‌دهنده داشته باشید تو مخاطباتون، می‌شناسنش) و صفحه App Details بازار کار می‌کنم، که همون صفحه جزئیات برنامه‌هاست که اپ رو ازش دانلود می‌کنید. تقریباً پربازدیدترین صفحه همه اپ‌های ایرانیه دیگه، یه تعداد خیلی خوب و زیادی بازدید داره روزانه. همینا دیگه، اینجا داریم کار می‌کنیم.

امین آرامش: بسیار خوب. یعنی کافه‌بازار بخشی از تیم نیروی انسانی رو آورده توی مشهد؟ یعنی اصلاً هیچ ربطی به این نداره که کارها اصلاً به خود مشهد ربط داشته باشه؟ همین‌جوری مثلاً تصمیم گرفته یه دفترم تو مشهد داشته باشه؟ چرا؟

صدرا علی آبادی: دقیقاً. حدود یک سالی هست که این اتفاق افتاده و الان ما فکر کنم دو هفته پیش جشن سالگرد دفتر مشهد رو گرفتیم و الان اینجا نزدیک ۲۵-۳۰ نفر نیرو داریم که توی سال گذشته جذب کردیم. دلیلش این بود که حالا یه سری دلایل داخلی داشت سازمان، که این دفتر دوم رو باز کنه، ولی خب یه بخش بزرگی‌اش این بود که تلنت و نیرو و استعدادی که توی مشهد هست، خب توی مشهد هست و شرکت می‌خواست ازش استفاده کنه. یه نقطه استراتژیکی بود از خیلی جهات به نسبت شهرهای دیگه‌ای که می‌تونستیم بریم و مشهد جای خوبی بود.

من یه خاطره یادمه از همون سه سال پیش که صحبتشو کردیم: یه روزی من رفته بودم دفتر کافه‌بازار تهران، بعد توی یکی از این دفتر فرهنگ (بهش می‌گیم آشپزخونه) داشتیم چایی درست می‌کردیم، بعد یهو نگاه کردیم دیدیم هر شش نفر آدمی که تو آشپزخونه بودن مشهدی بودن! و یه جورایی سیگنالی بود همونجا که اوکی، احتمالاً اینجا از نظر استعداد، مشهد تلنت پول خوبی داره و می‌تونیم بیایم اینجا.

امین آرامش: حالا به نظرت مشهد چرا این‌جوری شده؟

صدرا علی آبادی: ببین، جوابش ساده است. جواب سیاست‌مدارانه‌ش این میشه، یه دلیلش اینه که دومین شهر بزرگ ایرانه و از نظر منابع اقتصادی خب دستش پره، به خاطر توریسم و صنایعی که داره، به نسبت حالا بقیه شهرهای ایران که ممکنه مثلاً کمتر از این موهبات برخوردار باشن.

در واقع سوال من این‌جوری می‌بینم که مثلاً مشهد به اصفهان یا تبریز چه مزیتی داره؟ و مزیتشو من مثلاً نسبت به اصفهان این‌جوری می‌دیدم که برای اینکه بیایم ما دفتر باز کنیم، چه مزیتی داره؟ اون شهرها هم شهرهایی هستن که پر از استعدادن. دلیلش اینه که اصلاً اصفهان به خاطر فاصله کمی که با تهران داره، اینه که اگه مثلاً آدم‌های تلنت عجیبی داشته باشن، سه ساعت راه دارن که بیان تهران کار کنن و این مهاجرت خیلی سریع اتفاق می‌افته، سر همین خالی میشه. ولی مشهد به خاطر فاصله زیادی که با تهران داره، خب غنی‌تره یکم تلنت پولش.

امین آرامش: بسیار خوب. خب، بریم سراغ اینکه از بعد اون قسمت پادکست برای تو چه اتفاقاتی افتاد؟ به طور مشخص فکر می‌کنم که تو یکی دو هفته بعدش اصلاً اومدی تهران برای کار، یعنی اون موقع محل کارت مشهد بود. اگه می‌خوای اول بگو که اون موقع داشتی چیکار می‌کردی؟ کارمند چه مجموعه‌ای بودی؟ حالا اگه اسمم نمی‌خوای ببری، مثلاً حدوداً بگو تا اینکه بعد چی شد که اصلاً تصمیم گرفتی بیای تهران؟

صدرا علی‌ آبادی: آره، خیلی هم بامزه‌س! من داشتم کامنتای اپیزود قبلی رو، رو کست‌باکس نگاه می‌کردم، خیلی خیلی باحال بود. اتفاقاً جالبه، همین دو هفته پیش یه نفر پیام داد تو اینستاگرام که “من کارنکن رو شنیدم، گفتن بیایم صحبت…” این به نظرم یه سیگنالی بود که کارنکن داره بزرگ میشه. اول تبریک می‌گم بهت بابت این ثبات و استمراری که طی این سال‌ها داشتی و بزرگ شدن کارنکن.

یه کامنتی بود، خیلی کامنت بامزه و باحالی بود، نوشته بود که “این کیه باهاش مصاحبه کردین؟ از این کارمندها که این دور و بر ریخته و فلان…” و حقیقتش اینه که من خودم هم باهاش موافق بودم.

امین آرامش: برای من فکر می‌کنم تو زمینه انسان‌شناسی حداقل به یه درجه خوبی رسیدم که میشه فهمید این آدم قراره در آینده چه اتفاق خوبی براش بیفته.

من یه رپرتاژ طوری هم برم که آخرش بهش می‌رسیم؛ اینکه صدرا چه از نظر درآمدی، چه از نظر موقعیتی… صدرا متولد ۷۵ هستش. بد نیست آدمایی که الان دارن اینو گوش می‌دن، در نظر بگیرن که تو سن ۲۴ سالگی الان تو موقعیتیه که یه درصد خیلی خیلی کمی از جوونای این مملکت می‌تونن بهش برسن و این به نظرم خیلی اتفاق باحالیه. اون آدم اونجا کارمند بوده، ولی بالاخره اون بخشی از مسیر رشدش بوده و من فکر می‌کردم اتفاق خوبی براش می‌افته که افتاده. حالا از این بهترش هم میشه.

صدرا علی‌ آبادی: ببین، من می‌خواستم اون بنده خدا رو تأیید کنم و یه چیزی بگم که احتمالاً خیلیا هم گوش می‌دن و به همین نتیجه می‌رسن. می‌خوام تأکید کنم که واقعاً هیچ چیز قهرمانانه‌ای در مورد آدمایی که فکر می‌کنن تو “کارنکن” میان، وجود نداره. حداقل برای خود من که واقعاً این‌جوری نیست و ما بیشتر داریم یه مسیر شغلی واسه خودمون می‌سازیم. حالا اگه یه نفر از یه راه دیگه رفته و موفق شده، مثلاً دانشگاه نرفته یا هرچی، تجربه‌ش چی بوده؟ داستان همینه. نه اینکه ما بیایم مثل احسان علیخانی تو “ماه عسل”، آدمای قهرمان رو بیاریم و در موردشون حرف می‌زنیم نه، دیگه این‌جوری نیست.

امین آرامش: آره، فکر کنم واقعیتش همینه. ولی اون چیزی که من دوست دارم تو “کارنکن” روش تأکید کنیم، اینه که با آدمایی حرف بزنیم که موقعیت خاصی نداشتن، از یه جای معمولی شروع کردن، ولی چه چیزایی تو وجودشون بوده که حالا حداقل امروز از کار و شغلی که دارن راضین، حالشون خوبه. یکیش همینه که درآمدشون به قول معروف “اهل کار نکنه”، یعنی به ساعتش نگاه نمی‌کنن. (چه شغل مسخره‌ای!) با آدمایی که چهار تا دست دارن یا خیلی اتفاقات عجیب غریب براشون افتاده، حرف نمی‌زنیم.

اتفاقاً همین معمولی بودن همیشه تأکید من بوده، واسه اینکه این آدم‌ها قابل دسترس باشن. من بیام مثلاً چی بگم، با بیل گیتس حرف بزنم؟ تو حالا خیلی خیلی دور از دسترس بخوام حرف بزنم، واقعاً سخته مثل اون بشم. ولی صدرا علی‌آبادی در دسترسه، یه بچه متولد ۷۵ که اتفاقاً تو مشهدم به دنیا اومده و اونجا این‌جوری بوده، حالا رسیده به اینجا. پس خیلیای دیگه هم می‌تونن به این مرحله برسن. اینش به نظر من باحاله. خب، بریم بگو چطور اومدی تهران و چه اتفاقایی افتاد.

صدرا علی‌ آبادی: آره، ما اون دیداری که با هم داشتیم، بعدش من یکی دو هفته بعد با یه دوستی آشنا شدم. خیلی اتفاقی یه موقعیت کاری توی تهران پیش اومد. منم از شرکتی که اون روزا توش تو مشهد کار می‌کردم، استعفا دادم و اومدم تهران. دو سال تهران بودم که امروز داشتم تجربه‌هامو مرور می‌کردم تا در موردش حرف بزنیم. تجربه خیلی بالا پایین و قشنگی بود، یعنی واقعاً هیجان‌انگیز بود. تهران بودم و یه مسیر خیلی خوبی بود برای خودم، حس خوبی بهش دارم. بعد هیچی دیگه، بعد از دو سالم مهاجرت معکوس کردم، دوباره برگشتم مشهد؛ وقتی دفتر کافه‌بازار مشهد راه افتاد، اومدم مشهد.

امین آرامش: اوکی. در مورد اون بگو. اون روزا توی اون شرکتی که تو مشهد کار می‌کردی، تو برنامه‌نویس بودی، ولی یه حقیقتی که وجود داشت این بود که…

صدرا علی‌ آبادی: حالا من کسی بودم که انقدر کارهای متفرقه غیر از برنامه‌نویسی انجام می‌دادم که دیگه بعد یه مدت اون آدم نبودم، یعنی برنامه‌نویس اندروید نبودم دیگه. تو اون شرکت این اتفاق افتاد، تو شرکت بعدی هم این اتفاق افتاد. اون شرکت بعدی، رئیسم یه روز منو کشید کنار گفت که: “داری چیکار می‌کنی؟” من گفتم: “این کار، اون کار!” گفت: “ما تو رو به چه عنوانی استخدام کردیم؟” گفتم: “برنامه‌نویس اندروید.” گفت: “الان اینا چه ربطی به اون داره؟” گفتم: “هیچی.” و بعد گفت: “خب بیا بگردیم یه سمت دیگه برات پیدا کنیم.”

اون موقع من خیلی هم هنوز با این حوزه مدیریت محصول یا کار روی ویژگی‌های محصولات دیجیتال آشنا نبودم، واقعاً کاملاً اتفاقی بود. رفتیم گشتیم، بعد دیدم: “اوه! انگار مثلاً یه پستی هست که من همه زندگیم دنبال این می‌گشتم، می‌خواستم این کارو بکنم واقعاً.” و خیلی علاقه‌مند شدم اونجا به این اتفاق. و تو تهران بود که اونجا تغییر پوزیشن (سمت کاری) دادم توی همون شرکت، و بعدش دیگه… شد آنچه شد.

امین آرامش: آره. اولاً قبل از اینکه در مورد کاری که تو تهران انجام دادی حرف بزنیم، می‌خوام در مورد یه مسئله‌ای صحبت کنی که فکر می‌کنم مشکل خیلیا تو ایرانه، ولی کمتر در موردش حرف زده میشه. اونم داستان یه جوونیه که خارج از تهران به دنیا اومده. ما داریم تو یه کشور به قول معروف “نفت‌زده” زندگی می‌کنیم که به نظرم نفت‌زده هم‌وزن فلک‌زده‌ست واقعاً، یعنی این دو تا معنی خیلی هم از هم دور نیستن.

واقعیت اینه که وقتی شما تو تهران دنیا میای، همون اول بازی انگار سه هیچ از بقیه جلوتری. حالا نه دقیقاً اینقدر، ولی بالاخره یه چیزایی هست که آدمای تهرانی دارن که بقیه ندارن. این از یه طرف اینجوری تأثیر می‌ذاره که یه آدمی که تو شهری غیر از تهران به دنیا میاد، تو برآوردی که از توانایی‌های خودش داره، از میزان قدرتش داره، یه جور قضاوتی تو ذهنش هست. پیش خودش میگه: “خب اونا دیگه خیلی خفنن، بذار اصلاً…” چرا راه دور بریم؟ آقا اصلاً من خودم اون روزی که اولین بار سال ۸۵ از زاهدان اومدم تهران، تو ذهنم بود که: “وای! بریم تهران، دانشگاه امیرکبیر اینا چقدر خفنن؟ من اونجا دیگه میشم شاگرد آخر. من اونجا اصلاً چطور حرف بزنم؟” و این قضاوت واقعاً با من بود. صادقانه می‌خوام بدونم تو هم همچین حسی داشتی؟

صدرا علی‌ آبادی: صادقانه‌شو بگم، نه واقعاً. یعنی یه بخشی از قضیه این بود که من هیچ‌وقت حسم این نبود که آدمای سوپرپاور توی تهرانن. یه دلیلش احتمالاً اعتماد به نفس کاذب و زیادیم بوده تو قسمتی از این مسیر. آره، بود. ولی یه دلیل دیگش هم این بود که خب به خاطر بلاگ، من یه شبکه ارتباطی خوبی توی تهران داشتم و دوستای خیلی خفن و خوبی پیدا کرده بودم و کامیونیتی رو تا حد خوبی می‌شناختم و خب داشتم می‌دیدم دیگه. یعنی یادم بود که شبیه منن و منم شبیه اونها و عموماً داشتیم با هم کار می‌کردیم.

من خیلی این حس رو نداشتم که مثلاً تهران اومدن اتفاق عجیبیه. ولی به هر حال اینو نفی نمی‌کنم که تو تهران به دنیا اومدن یه مزیت بزرگه. یعنی تو تهران که به دنیا میای یه سری مزیت‌های نادیدنی داری نسبت به آدمای دیگه که دیده نمیشه دیگه. مثلاً ببین، یه مثال خیلی ساده‌شو من بزنم. من تهران که بودم یه مدتی خب داشتم اجاره خونه می‌دادم.

صدرا علی‌ آبادی: بعد این وسط من اومدم تهران، مثلاً دلار سه و نیم بود، شد ۱۴ هزار تومن. دقیقاً تو همون ماه‌هایی که من داشتم نقل مکان می‌کردم. مثلاً سال بعدش که ما اجاره خونه رو با دلار سه و نیم بستیم، بعد سال بعدش صاحب‌خونه داشت مثلاً اجاره خونه رو دو برابر می‌کرد.

خب فشار میاد دیگه، فشار مالی داشت می‌اومد اونجا. و بعد من داشتم فکر می‌کردم که: “اوکی، یکی که اینجا پدر مادرش داره زندگی می‌کنه، با پدر مادرش توی تهران، چقدر نسبت به من جلوتره که می‌تونه بدون اینکه نگران اجاره خونه باشه، مثلاً کار نکنه، از کارش بیاد بیرون، بره استارتاپ بزنه یا بره درس بخونه با خیال راحت یا هر چیزی شبیه به این.” و این هست دیگه واقعاً، در مورد مکان جغرافیایی وجود داره. ولی یه “ولی” گنده‌ای که دارم اینجا اینه که اینترنت کمک خیلی بزرگی به همه‌مون کرده دیگه. یعنی من چیزی که تو اینترنت می‌بینم، واقعاً تا وقتی که یه دونه اتصال حداقل داری به اینترنت، حالا اون چیزی که اگه داریم و بشه اسمشو گذاشت اینترنت، هر جایی باشی فرقی نمی‌کنه کجای دنیایی دیگه. یعنی واقعاً فرقی نمی‌کنه.

امین آرامش: آفرین، آفرین. این خیلی واقعاً جالبه. اون چیزی که شاید مثلاً توی دهه ۸۰ خیلی این قضیه کمتر بود، ولی به مرور زمان تو داری می‌بینی که حالا خصوصاً اگر بیای و از این جادوی اینترنت استفاده کنی… تو این استفاده رو کردی، سایت شخصی زدی و دیدی آدم‌هایی میان اینجا مثلاً سایتتو می‌خونن که شاید اگر اون سایتو نمی‌زدی واقعاً این حسو داشتی که: “آره اونا خیلی مثلاً آدمای خفنین.” دیدی اون همون آدمای خفن… این خیلی تأثیر داره که تو بگی: “نه، احتمالاً پس منم چیزی کم ندارم از این.”

خب تو، تو اون شرکتی که رفتی به عنوان کارمند، اولین بار که اومدی تهران، چی شد که از اون شرکت اومدی بیرون و بعدش رفتی مثلاً یه استارتاپ زدی؟ می‌خوایم کم‌کم برسیم سر این داستان. اول بگو چی شد که از اون شرکت اومدی بیرون؟ چه اتفاقایی افتاد؟ اگه حس می‌کنی چیزی برای گفتن هست. تو مرحله بعد بریم سراغ اینکه چرا رفتی سراغ زدن اون استارتاپ و اصلاً چرا اون موضوع و حالا بعدش چه سرنوشتی براش پیش اومد؟

صدرا علی‌ آبادی: سوال خوبیه. خب، شفاف بگم، یه جریانی هست که من هر وقت یه سال و یه ماه میشه تو شرکتی، یه آلارم تو ذهنم روشن میشه، یه چیزی هی میاد این دور و بر می‌چرخه، مثل دارکوب که هی می‌زنه: “آقا چرا داری عمرتو تلف می‌کنی؟ برو یه کاری کن، نمی‌دونم اینجور حرفا.”

فکر کنم کافه‌بازار اولین شرکتیه که من بیشتر از این مدت توش موندم و این تایمر تو اون شرکت تهرانی هم اتفاق افتاد. یه جایی بود که ما دیگه مثلاً یه ماه دو ماه قبل از اینکه از اون شرکت بیایم بیرون، اینجوری شد که ما، یعنی هزارو راه انداخته بودیم قبلش. بعد دیگه عید که شد تصمیم گرفتیم که دیگه قراردادمونو تمدید نکنیم و بیایم تمام وقت روی استارتاپ خودمون کار کنیم که اون موقع اسمش “هزارو” بود و اتفاقاً در حوزه پادکست بود که داریم پادکست درست می‌کنیم.

امین آرامش: خب، حالا چرا اصلاً وارد حوزه پادکست شدی و تصمیم گرفتی تو این زمینه استارت بزنی؟

صدرا علی‌ آبادی: داستانش جالبه. یه شب حالا شاید این اطلاعاتو نباید بگم! من به یکی از پادکست‌های معروف ایمیل زدم و گفتم: “می‌خوایم اسپانسر بشیم.” اون موقع که توی شرکت قبلیم تو تهران، یعنی هاب، بودم. گفتم: “می‌خواهیم اسپانسر بشیم و این‌ها.” پرسیدم: “قیمت چقدره؟” عددی که گفت واقعاً منو شگفت‌زده کرد! دقیقاً همین‌قدر زیاد بود. با خودم گفتم: “بریم سراغ این کار!”

اون موقع اسپانسر شدن تو پادکست یه سری مشکلات و نقاط ضعف داشت، یعنی ساده و هوشمندانه نبود، بلکه باید قراردادهای فله‌ای می‌بستیم و از این جور چیزها. ما با خودمون گفتیم: “خب، اینجا یه سری مشکلات هست و این فضا هم داره رشد می‌کنه. من هم با این حوزه آشنام، قبلاً خودم پادکست داشتم و کار می‌کردم. تیم ما هم تیم خوبیه و می‌تونیم از لحاظ تکنولوژی وارد این حوزه بشیم و احتمالاً یه تحول ایجاد کنیم و بازارش رو به دست بگیریم.” این‌طوری شد که شروع کردیم.

امین آرامش: یعنی اون چیزهای جذابی که دیدید، فقط همین بود که یه نیازی تو بازار هست و یه جای خالی وجود داره؟ یعنی فقط به خاطر نیاز بازار و پول وارد این کار شدی؟ هیچ چیز دیگه‌ای نبود؟

صدرا علی‌ آبادی: نه، چرا بود. کلاً الان که دارم نگاه می‌کنم، خیلی به این پلتفرم‌ها علاقه دارم که آدما رو توانمند می‌کنن تا با تولید محتوا، محصول یا هر چیز دیگه‌ای رشد کنن و بتونن یه اقتصاد کوچیک (میکرواکونومی) دور خودشون بسازن و گردش مالی داشته باشن. الان فهمیدم که من واقعاً به این موارد خیلی، خیلی زیاد علاقه دارم.

من برنامه‌نویس اندروید شدم برای اینکه واقعاً تو کافه‌بازار اپلیکیشن بذارم. چون کافه‌بازار اولین جایی تو ایران بود که این مفهوم رو آورد که “تو می‌تونی تو خونه‌ات بشینی، یه هنری داشته باشی و از اون پول دربیاری.” بعد از اون، پادکست هم همین معنی رو داشت. یوتیوب هم همین‌طوره، یوتیوب الان یکم دورم گرفته و از این حرف‌ها، ولی سال‌هاست که همین کار رو می‌کنه.

صدرا علی‌ آبادی: تو یه آدم خلاق و تک هستی که اگه بشه بهت کمک کرد، باید کمک کرد. اگه من بتونم پلتفرمی بسازم که به این آدم خلاق کمک کنم، خب چرا که نه؟ این واقعاً علاقه شخصی من بود. یعنی پادکست رو دوست داشتم، پادکست گوش می‌دادم، هنوزم خیلی زیاد پادکست گوش می‌دم و اون موقع خوب حس کردم که خب، این جای خالی تو بازار هست، با علاقه‌ام هم که جور در میاد و بریم انجامش بدیم.

امین آرامش: خب، چی شد سرنوشتش؟

صدرا علی‌ آبادی: تقریباً تعطیلش کردیم، آره.

امین آرامش: چرا؟ چه اتفاقی افتاد که به این نتیجه رسیدی که دیگه نباید ادامه‌ش بدی؟

صدرا علی‌ آبادی: ببین، صادقانه بگم پولم تموم شد دیگه.

امین آرامش: چه چیزهایی رو در نظر نگرفتیم؟ چون بالاخره هر آدمی که یه کاری رو شروع می‌کنه، شروع نمی‌کنه که شکست بخوره! شما شروع کردی، رویا داشتی، می‌گفتی می‌خوام بترکونم، کلی کار باحال با همدیگه حرف زده بودیم. ولی چه اتفاقی افتاد که اون کار جواب نداد؟ اول، از لحاظ میدانی شاید مثلاً یه سری اتفاقات بیرونی رو بگی. دوم، تو یه لایه عمیق‌تر بگی که چی‌ها رو در نظر نگرفته بودی که اون کار جواب نداد؟

صدرا علی‌ آبادی: ببین، می‌گم. اینو جواب این سؤال رو می‌دم، فقط قبلش یه چیزی بگم. استارتاپ تاس انداختنه، خب؟ یعنی خیلی از فاکتورها وجود داره که خارج از کنترل توئه. من می‌فهمم یه سری آدم‌های سوپرپاور اون بیرون هستن که می‌تونن دست رو هر چیزی بذارن و شکست بخورن، ولی از اونورم خیلی از اون آدما رو دیدم که یه بار پیروز شدن، ۱۰ بار شکست خوردن و نتیجتاً من خیلی اینو نمی‌بینم. یعنی من می‌فهمم که تجربه تأثیر داره، منابع تأثیر داره اینا. ولی زمان درست، مکان درست بودن خیلی تأثیرش بیشتره. و هم اینکه همون منابع و تجربه هم یه خروجی از شانسه دیگه، یعنی اون‌ها هم همین اتفاق می‌افتاد.

سر همین اینو دارم می‌گم که کسی که داره نگاه می‌کنه، این حسو پیدا نکنه که اگه مثلاً حتماً آدم خفنی باشن، شما می‌تونید مثلاً شکست بخورین ولی حس بدی نداشته باشین. چون واقعاً خیلی تابعی از شانسه، مخصوصاً تو ایران. یعنی دنیا که داره مثلاً بخش بزرگی از استارتاپ‌ها فیل می‌شن دیگه. تو ایران، تو اقتصادی که خودش داره فیل می‌شه، استارتاپت برنده بشه، خیلی کار سختیه.

این بود. ولی به طور خاص ویژگی‌هایی که ما داشتیم که باعث شد شکست بخوریم، من خودم یه چیزی که ما حجم مارکت رو من درست تخمین نزده بودم.

امین آرامش: یعنی چی؟ یه خرده با جزئیات بیشتر بگو.

صدرا علی‌ آبادی: ببین، شما وقتی می‌خوای بری یه بازاری رو بگیری، یا بازار از قبل وجود داره و یه حجم مارکتی هست که می‌تونیم ببینیم که خب، من می‌خوام برم مثلاً بلیت هتل بفروشم. هتل‌ها یه حجم مارکتی‌ان دیگه. من می‌تونم محاسبه کنم چند تا هتل داریم، اینا چقدر بلیت می‌فروشن. من همه این بازار رو بگیرم، کمیسیونم چقدر بشه؟ خوشبینانه یه درصدش رو بگیرم، می‌تونم بیزینس رو زنده نگه دارم یا نه. اینجوری.

ولی بعضی بازارها هست که اصلاً وجود نداره، مثلاً مردم اتاق خوابشون رو اجاره بدن به من. داری میری بازاره رو بسازی و شرط بستی روی اینکه من می‌تونم اینو بسازم و بزرگش کنم. بعضی وقتا شرط می‌گیره. بازار پادکست یه چیزی بین این دو تا بود. بازاره از قبل وجود داشت و ما رو سرعت رشدش شرط بسته بودیم که بعد اگه یکم زرنگ‌تر بودم، من احتمالاً خیلی زودتر می‌فهمیدم که اگر تو دنیا مثلاً توی ده سال اخیر از ۲۰۰ میلیون دلار خیلی خیلی رشد کرده پادکست، کل صنعت تبلیغات پادکست رسیده به یک میلیارد دلار. یعنی رشد پنج برابری توی ده سال.

اون رشدی نیست که تو بیزینس تو رو تو ایران مثلاً تو مارکت ایران زنده نگه داره، ولو اینکه پنج برابر باشه اون گردش مالی. تو ایران الان ده سال من می‌دونستم گردش مالی دقیقاً چقدره. دقیقاً که نه، یه تقریب خوبی چقدره، ولی نکته‌اش این بود که اون عدد، عددی نبود. یعنی تو اگه همه اون رو هم می‌گرفتی، نمی‌تونستی یه بیزینس کامل سرپا نگه داری. و ما شرط بستیم البته وسطاش فهمیدیم، بعد گفتیم که خب، میریم مثلاً بزرگ می‌کنیم، بعد ایده‌های خوبی هم داشتیم برای بزرگ کردنش، ولی خب دیگه مشکلات…

امین آرامش: یه توضیح خطی هم بده که اصلاً شما قرار بود چطوری پول دربیارید داخل این پلتفرم؟

صدرا علی‌ آبادی: ایده اول این بود که یه پلتفرم پادکست درست کنیم که تبلیغات توش… الان تبلیغات پادکست ثابته. یعنی شما یه اسپانسری میاد مثلاً میگه امین جان، من می‌خوام اسپانسر دو قسمت پادکست بشم. شما میگید مثلاً من اینقدر شنونده دارم، اینقدر تومن باید به من پول بدی. بعد، شما بیشتر از اون شنیده بشه، تا ابد مثلاً شما همون اینقدر تومنی که گرفتی رو می‌گیری و کمتر شنیده بشه مثلاً اسپانسره باید به شما اعتماد کنه که مثلاً ایشالا همون‌قدر شنیده شده. خب این هوشمند نیست دیگه.

تو وب ما اگه تبلیغات می‌کنیم، بر اساس کلیک پول می‌گیریم، هوشمندانه پول می‌گیریم یا مثلاً حالا مسائل تقلب و اینا رو اگه بذاریم کنار، ولی اینجا پادکست اینجوری نبود. ما می‌خواستیم این تبلیغات داینامیک رو بیاریم تو پادکست و مسئله مهندسیش هم یه مقدار پیچیده بود. یعنی خیلی ساده نبود. چون پادکست بر اساس فید کار می‌کنه و من اونجا یه مزیت رقابتی که داشتیم این بود که با این می‌تونستیم حل کنیم و درست هم حدس زده بودیم. ولی خب اصلاً هیچ وقت نرسیدیم که پلتفرم بسازیم.

امین آرامش: بسیار خوب. ببین، یعنی مثلاً می‌تونیم این نتیجه رو بگیریم که این حوزه رو شما اشتباه انتخاب کرده بودی. چه بسا اگه یه حوزه دیگه‌ای رو انتخاب می‌کردی برای کار کردن، شاید الان مثلاً نتیجه با چیزی که الان هست، واقعاً فرق داشت. تو الان مثلاً کارمند مجموعه دیگه نبودی، بیزینس خودتو داشتی پیش می‌بردی. می‌تونیم این نتیجه رو بگیریم؟

صدرا علی‌ آبادی: تو همه جا میشه نتیجه رو گرفت.

امین آرامش: اوکی، بریم سراغ یه سؤال خیلی، خیلی مهم‌تر. پس شما یه دونه بیزینس راه انداختی و اون بیزینس شکست خورد و تو این بیزینس رو تو سایت اعلام کرده بودی، تو همه رسانه‌هات اعلام کرده بودی آی ما می‌خوایم یه دونه بیزینس راه بندازیم، کارش اینه، قراره اینقدر کارهای خیلی بزرگ بکنیم. و بعد تو شکست خوردی در ملأ عام تو شکست خوردی. این شکست خوردن در ملأ عام چیز ترسناکی نبود؟ چیز دردناکی نبود؟ تو پرانتز بگم که برای خیلی از آدما این چیز ترسناک و دردناکیه و این حتی دلیل شروع نکردن خیلی از کارهاست. خب، به من بگو که آیا این… دوباره سوالم رو تکرار می‌کنم: برای تو چیز ترسناک و دردناکی نبود شکست خوردن در ملأ عام؟

صدرا علی‌ آبادی: سم آلتمن یه جمله داره میگه که کل رزومه‌تون، هر کاری که تو زندگیتون کردید در مقابل بزرگترین کاری که تا آخر عمرتون می‌کنید، یه فوت نوت خواهد بود توی کتاب زندگیتون و این به نظرم جمله خیلی مهمیه. یعنی مهم نیست که چند بار شکست می‌خوری و احتمالاً شکست‌ها رو کسی یادش نمی‌مونه ولی کافیه یه بار برنده شی که همون کافی باشه. ولی در مورد ترس شخصی کارآفرین اگه بخوایم حرف بزنیم، حالا من که کارآفرین نبودم.

امین آرامش: می‌خوام اونتجربه شخصی خودت رو بگی صدرا، اون لحظه آقا اعلام کرده بودی به خوانندگان سایت، به اعضای خانواده‌ات، به هر کسی دیگه‌ای که با اون شریک عاطفی، به هر کسی گفته بودی آقا من می‌خوام اصلاً یه کار خفن بکنم، جواب نداد. جواب نداد که بعد تهش می‌خوام به این برسم که مهارت زود شکست خوردن خودش یه مهارت خیلی مهمه واقعاً. حالا به اینجا می‌رسیم. اینکه بتونی خودتو قانع کنی آقا اوکی جواب نداد. اولاً که فکر می‌کنم بالاخره آدم زورش میاد دیگه. دردناک که هست، آدم بالاخره ناراحت میشه. یه کاری که شروع کرده وقت گذاشته و هزینه گذاشته و جواب نداده. با این قضیه چطور کنار اومدی؟ تجربه شخصی خودتو بگو، این برام خیلی چیز مهمیه.

صدرا علی‌ آبادی: ببین من می‌ترسیدم از این طبیعتاً. یعنی من… من همیشه اینجوری بودم که بقیه رو می‌دیدم استارتاپ راه میندازن بعد می‌گفتن که خب ولی من راه بندازم فرق می‌کنه و این ترسه با من بود. من همین الان بگم من مثلاً یکی از آدمایی که خیلی خیلی زیاد تحسینش می‌کنم و واقعاً دوستش دارم قلباً، علی بندریه که پادکست چنل‌بی رو داره و ما یه ارتباط خیلی خوبی داشتیم سر هزار و با علی و بعد اتفاقی که افتاده اینه که من الان یه ساله روم نمیشه بهش مسیج بدم، واقعاً.

یعنی می‌خوام بگم اگه واقعاً اگه این تیکه دارک سایدشو می‌خواید چیزی بهت نشون بدم اینه. ولی آره من می‌فهمم که شکست بود دیگه ولی آدما خیلی راحت قبول کردن. یعنی اوکی بودن با اینکه اینجوریه و من حتی… با علی حرف نزدم توی یه سال گذشته. خیلی راحت‌تر قبول می‌کنه. یعنی احتمالاً براش خیلی بدیهیه که مثلاً ممکنه یه همچین اتفاقی بیفته و طبیعیه که تو حالا تو این شرایط اقتصادی و اینها نتونی مثلاً استارتاپ رو موفق کنی. ولی فشار بود یکی از کوچکترین فشارهایی بود که داشتم اون موقع هندل می‌کردم.

امین آرامش: آدمی رو پیشنهاد می‌کنم هر کسی داره اینو می‌شنوه بره و فالو کنه، اون آدم اسمش ناوال راویکانت هستش. بسیار آدم خفنیه. الانم یه دونه کتاب ازش در اومده که اگر همین ناوال راویکانت بوک رو سرچ کنید بهش می‌رسید. این مفهوم رو از اونجا من دارم میگم. ببین، ما توی زمانی زندگی می‌کردیم که شاید صدها سال قبل که شکست خوردن بهای خیلی بزرگی برای ما داشت. مثلاً تو اگر چه می‌دونم، یه کاری مثلاً ۲۰۰ سال پیش مثلاً راه مینداختی با هزینه و بعدش جواب نمی‌داد ورشکست می‌شدی، وضعت خیلی خراب می‌شد و داغون می‌شدی و… و حالا اگه یه خرده مثلاً قبل‌ترشم بریم، خیلی از شکست‌ها چه بسا مثلاً به بهای عمرمون واقعاً می‌شد.

تو جنگلی زندگی می‌کردی، مثلاً اگه اشتباه می‌کردی مثلاً جونتو از دست می‌دادی. این با ما اومده ولی بهای شکست خوردن تو عصر حاضر اونقدری زیاد نیست. آقا تو شکست خوردی، یه بیزینس زدی و جواب نداد. تهش چی شد؟ نهایتش این بود که چند ماه اصلاً هیچ‌گونه حقوق نداشتی که به نظر می‌رسه فرایند دردناکی نیست. این سمت منفی داستان، به تعبیر ناوال، داون سایدشه. تو این سمت پایینش اونقدری که از بیرون به نظر می‌رسه چیز دردناکی نیست. ولی از اونور آپسایدش، سمت بالاش، اگه کارت بگیره، به لطف جادویی اینترنت تو یهو اون برد اصلی رو داشتی تو زندگیت. همون اون نقطه خیلی مهمی که الان از این بنده خدا اسمش یادم نمیاد که اون برد اصلیش رو داشتی و به همه شکست‌های قبلیت این داستانه می‌ارزه. به این اضافه کن که سمت شکستم اونقدری که فکر می‌کنی دردناک نیست.

پس با این توصیفات معقول، یعنی عاقلانه و منطقیه که تو ریسک کنی و یه کاری رو شروع کنی. اگه بگیره خیلی خوبه و اگه نگیره خیلی هم بد نیست، درسته؟

صدرا علی‌ آبادی: موافقم با حرفت. می‌گم بزرگترین ریسک الان ریسک نکردنه. حالا نمی‌خوام اینو بقیه آدما رو هل بدم به سمت اینکه برین استارت‌آپ بزنید. خوبه در مورد اینم اگه فرصت شد صحبت کنیم. ولی آره، قبول دارم حرفتو کاملاً که اگه نری دنبال اون چیزی که می‌خوای الان توی دنیای کنونی، تو موقعیتی که الان دنیا … دنیا منظورم همه دنیاست، “بدون اغراق” هر چیزی که بخوام بشم موقعیتش موجوده. حالا اینکه می‌تونم برم بشم یا نه یه بحث دیگه است، ولی اگه تلاش کنم، چیز زیادی رو از دست نمی‌دم عموماً دیگه.

امین آرامش: بسیار. تا حد خوبی راجع به اینا حرف زدیم. برسیم سر داستان کافه‌بازار. چیزی هست که در مورد داستان اون، چیزی بگی؟ استارت‌آپ و شکست و باقی حرفاش بگی؟ یا نه، بریم سراغ کافه‌بازار؟

صدرا علی‌ آبادی: بریم سراغ کافه‌بازار بعداً برگردیم بازم.

امین آرامش: باشه، اصلاً در مورد همین داستان استارت‌آپ که گفتی که شاید مثلاً به همه نشه این داستان رو پیشنهاد داد و قرار نیست یه دونه تشویق باشه که هر کسی تو این شرایط بره انجام بده، یه خرده در مورد این اگه چیزی هست بگو که بعداًبریم سراغ کافه‌بازار.

صدرا علی‌ آبادی: ببین، یه نکتهٔ مهم دربارهٔ استارت‌آپ وجود داره… ببین، این دیدگاه توی آمریکا مطرحه، یعنی الان این عملی هستش که من اگه آمریکا بودم، رعایتش می‌کردم ولی توی ایران احتمالاً ده‌برابر باید رعایتش کنی.
نظر من اینه که اون روش سنتی راه‌اندازی استارت‌آپ که من یه محصولی می‌سازم بعد می‌رم سرمایه جذب می‌کنم و این مراحل احتمالاً الان بهترین روش نیست برای اینکه بتونی یه سرمایه‌گذاری درست‌وحسابی دور خودت جمع کنی.
ببین، موضوع اصلی اینه که از استارتاپ زدن بتونیم پولدار بشیم. این خیلی مهمه… این رو یادمون نره.

خیلی وقت‌ها اینو سانسور می‌کنیم، نمی‌گیم. یا مثلاً من رفتم دنبال علاقم، نمی‌دونم مسئولیت اجتماعی فلان فلان… نه، تهش همه‌مون می‌خواستیم پولدار بشیم. یعنی کارآفرین می‌خواد پولدار بشه. انگیزه دیگه‌ای نداره که اون همه داستان رو به جون بخره، درسته؟ اگرم کسی بوده دمشون گرم، من اینجوری نبودم حداقل و بعید می‌دونم آدمای خیلی زیادی اینجوری نباشند و حالا کار نداریم. بعد تو می‌خوای پولدار بشی، و توی شرایط الان من به نظرم این مثلاً روش جذب سرمایه ، حالا جدا از اینکه چقدر سخته و غیرممکنه تو شرایط الان، به نظرم بهترین روش نیست. چون سرمایه‌گذار که میاد کلی مشکل به تو اضافه می‌کنه. یعنی پول کوچکترین راه‌حلیه که بهت می‌ده.

از اونور سطح انتظارات میره بالا. یعنی تو باید رشدی رو بکنی که در حالت طبیعی شاید اون رشد رو نمی‌تونستی بکنی. یعنی اگه هزار و یک پروژه بود کنار کار اصلیم، احتمالاً مثلاً شاید هنوز زنده بود یا هنوز داشت حالا با یه رشد آرومی مثلاً داشت می‌رفت جلو. “ناملیک” مثلاً تو همین حوزه ما داشت کار می‌کرد دیگه، هنوز زنده‌ست. چون مثلاً بچه‌هاشون که الان همکار ما هم هستن کنار کارشون داشتن جلو می‌بردن چیزشو. مثلاً استارت‌آپشون رو.

صدرا علی‌ آبادی: ببین راستش من دارم می‌گم برای پول درآوردن لزوما اون روش قدیمی استارتاپ زدن درست نیست. باید بیایم نگاه کنیم به این فرصت‌های جدیدی که به وجود اومده در نظر بگیرم و من به عنوان یه آدم تنها چطور می‌تونم درآمد ایجاد کنم؟ این روش خیلی بهتری هست.

مثلا همین کارایی که داریم می‌کنیم. یه پادکست خوب می‌تونه درآمدش برسه به ماهی دویست میلیون تومن. یوتیوبر موفق بعد از یکی دو سال کار راحت می‌تونه ماهی صد میلیون تومن درآمد داشته باشه. یک نفر که دوره آموزشی می‌فروشه،کسی که فروشگاه اینترنتی زده و کارای دست‌سازش رو می‌فروشه.

چرا اینارو می‌گم؟ نه چون کارای ساده‌ای هستن اصلا هم ساده نیستن ولی چون ساختار ساده‌ای دارن. منظورم این نیست که انجام دادنشون راحته، منظورم اینه که قالبشون ساده‌ست.

پس اگه هدف من اینه که درآمدم رو بیشتر کنم، اینترنت کلی راه جلوم گذاشته که می‌تونم این کار رو بکنم، بدون اینکه مجبور باشم برم استارتاپ بزنم. حرفم همینه دیگه.

امین آرامش: دقیقاً به شدت باهات موافقم که این جادوی اینترنت به اندازه‌ای که می‌تونه تأثیر بذاره درک نشده واقعاً. که واقعاً یه جادوی… ما داریم تو عصری زندگی می‌کنیم که تو می‌تونی محصولتو کپی کنی با هزینه صفر. تو اگه توی مشهد یه دونه تولیدی مانتو داشتی مثلاً، اگه ۱۰ تا تولید کنی برای هر کدوم مثلاً بر فرض مثلاً ۱۰ هزار تومن پا خودت در میاد. اگه مثلاً ۱۰ تا رو مثلاً بکنی ۱۰۰ تا، مثلاً میری مثلاً به صورت عمده مثلاً دکمه می‌خری، مثلاً خط تولیدت وقتی تعداد بره بالاتر، هزینه رو هر کدوم یه خرده میاد پایین‌تر. ۱۰% میاد پایین‌تر، ۲۰% میاد پایین‌تر. ولی تو وقتی یه دونه فایل آموزشیو می‌فروشی، یک بار تولیدش کردی. نفر بعدی که اینو بخره تو با هزینه صفر خط تولیدتو داری توسعه می‌دی.
این جادوی اینترنته که درک نشده واقعاً. من واقعاً نمی‌دونم چه آدمایی رو درک نکردن. بعد تو به هر جای این مملکت که باشی، تو تو یکی از روستاهای زابل باش، تو یکی از روستاهای سبزوار باش، هر جایی که باشی به لطف اینترنت تو به همه اینا دسترسی داری. این خیلی دنیای قشنگیه واقعاً. ای کاش آدما درک کنن اینو.

صدرا علی‌ آبادی: مفهوم “scale” هستش دیگه. دقیقاً این چیزیه که واقعاً… یعنی به نظرم زمان خوبیه برای زنده بودن. حالا شاید مکان خوبی نباشه ولی زمان خوبیه.

امین آرامش: بریم سراغ کافه‌بازار. بریم. چی شده رفتی کافه‌بازار؟ اولاً و اینکه همون اول برامون دفتر مشهد استخدام شدی یا چی؟

صدرا علی‌ آبادی: سؤال خوبیه. ببین، درباره کافه‌بازار اینو بگم راستش چون الان کارمندش هستم، نمی‌خوام حرفم شبیه تبلیغ بشه یا حس اسپانسرشیپ بده. اصلاً کافه‌بارار اسپانسر من نیست.

اما چیزی که می‌خوام بگم اینه: حتی قبل از اومدن به کافه‌بازار، ایدهٔ کار کردن توی اینجا رو داشتم. یه دورانی بود که داشتم فکر می‌کردم: «بیزنس شخصی خودم رو راه بندازم یا برم کافه‌بازار کار کنم؟» و همیشه تمایلم به کافه‌بازار بود.

چرا؟ به خاطر محیط جذاب و پویایی که داشت، مهارت‌ها و حرفه‌ای‌گری که بین بچه‌ها بود و فضایی که توی کافه‌بازار حاکم بود. دوستام رو می‌دیدم که اینجان حالا از نظر فنی که واقعاً یه سروگردن از خیلی از شرکت‌های دیگه بالاتره، یا از نظر منابع انسانی یعنی اهمیتی که به آدم‌ها و فرهنگ سازمانی داده می‌شه، واقعاً فوق‌العادست.

برای من اینجا واقعاً همون دریم جاب بود. مثلاً بعضی‌ها توی دنیا می‌گن «آرزومه برم گوگل کار کنم» نمی‌گم کافه‌بازار Google هستش ولی برایم در حد همون آرزو بود توی ایران: دلم می‌خواست بیام اینجا کار کنم.

امین آرامش: حالا یه خرده از این داستان فرایند استخدامش بگو. اولاً که… اولاً خیلی مهمه، کافه‌بازار به حقوق‌های خوبی سر این قضیه حرف می‌زنیم واقعاً. چون بالاخره یه بخش خیلی مهم منابع انسانی برای حقوق هستش دیگه. تو هر چقدر اتفاقای باحال دیگه در نمیاد. ولی سوالم اینه چه آدمایی واقعاً می‌تونن اونجا موفق بشن؟ چه ویژگی‌هایی توی اون سازمان… تهران استخدام شدی یا مشهد؟

صدرا علی‌ آبادی: یه چیزی که اون بیرون مشهوره و من می‌شنوم زیاد اینه که اینجا فقط شریفی استخدام می‌کنن. اینجوریه که بگم اینجا شریفی هم استخدام می‌کنن، زیاد هم استخدام می‌کنن، ولی به این معنی نیست که فقط شریفی استخدام می‌کنن. من لیسانسم رو از پیام نور رو نتونستم بگیرم و الان دارم توی کافه‌بازار کار می‌کنم. و این نکته‌ش برای من این شکلیه که اینجا بیشتر به توانایی‌ها اهمیت می‌دن. اینکه این توانایی‌های زیاد “کُرِلیشِن” داره با هوش آدم تو کنکور، تقصیر کافه‌بازار نیست. یعنی این داره اثر نمی‌ذاره روی اینکه آدما بگن اوه شریفی استخدامش کنیم. کلی شریفی رو هم “ریجکت” می‌کنن اینجا. خب؟ به این… یعنی می‌خوام بگم اینجوری نگاه نکنن آدمای بیرون به این قضیه.

کافیه که شما واقعاً اگه استعداد به اندازه کافی داشته باشین این اتفاق میفته. و من آدمای خیلی زیادی رو دیدم توی رده‌های بالای این سازمان هم حتی که لزوماً دانشگاه تحصیلات فوق‌العاده نداشتن و دارن کار می‌کنن. این از این.

در مورد اینکه چجوری رفتم، من تهران که بودم، اون ماه‌های آخرش دیدم که کافه‌بازار… خب من “اپلای” کردم براش برای پوزیشن “پروداکت منیجر” حالا با واسطه و اینا. ولی اپلای کردم و رفتم توی پروسه مصاحبه و اینها. بعد دیگه معلوم شد که دفتر مشهد داریم و اینها.

صدرا علی‌ آبادی: منم تصمیم این بود که من دارم برای دفتر مشهد مصاحبه می‌شم، ولی تهران زندگی می‌کردم هنوز. می‌رفتم تهران و مصاحبه‌م هم خیلی طول کشید. چرا که خورد به قطعی اینترنت و اینها. و مثلاً یه ماه و نیم دو ماه من تو فرایند مصاحبه بودم و بعد اومدم. بعد که اومدم وارد دفتر کافه‌بازار شدم، یه یه ماهی که هنوز دفتر تهران بودم تا مهاجرت کنم مشهد خیلی طول کشید. و بعد دیگه تا خونه رو پس دادیم و دیگه وسایل و اینا رو ردیف کردیم و اینا تا برگشتم یه مثلاً بهمن ماه بود که من مشهد بودم.

امین آرامش: به من بگو که برگشت از تهران به مشهدت باز هیچ بار روانی نداشت؟ بالاخره یه جورایی این مثلاً می‌شه اسمشو گذاشت مهاجرت معکوس دیگه. معمولاً آدما دوست دارن بگن من مثلاً به شهر بزرگتر مهاجرت کردم این داستانی نداشت احیاناً؟

صدرا علی‌ آبادی: فکر کنم تو اپیزود قبلی هم تعریف کردم. من خاله‌ام بعد کنکور زنگ زد گفت چند شدی؟ گفتم ۱۱. گفت تبریک می‌گم میری شریف؟ گفتم ۱۱ هزار! بعد برای آدمی که انتظار داشتن ۱۱ بشه ۱۱ هزار شده، دیگه فکر نکنم فشار روانی وجود داشته باشه…

نسخه‌ی ویدیویی این گفت‌وگو در یوتیوب، عمق بیشتری از مسیر و طرز فکر صدرا علی‌ آبادی رو نشون می‌ده. لحن، فضا و نحوه‌ی گفتارش باعث می‌شه مفهوم حرف‌ها واقعی‌تر و تأثیرگذارتر منتقل بشه. اگه رشد حرفه‌ای برات مهمه، دیدن این ویدیو رو حتماً بذار تو برنامه‌ت و رو لینکی که برات گذاشتم کلیک کن.

آنچه در این مقاله میخوانیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

تو ٣ دقیقه ببین در کدوم مهارت‌های شغلی‌ قوی هستی و کجاها میتونی بهتر بشی👇

انتخاب مسیر شغلی با ۷۰ درصد تخفیف!

همین حالا راه خود را پیدا کنید:

– شروع مسیر شغلی 🧑‍🎓

– درآمد مطمئن 💼

– شغل آزاد 💎

– پرطرفدارهای کارنکن 🚩