karnakon.ir

زندگی نامه اسپینوزا | کالبدشکافی یک عقل جسور در عصر تعصب

نام نویسنده: عرفان خسروجردی

زندگی نامه اسپینوزا | کالبدشکافی یک عقل جسور در عصر تعصب

4.7/5 - (32 امتیاز)
تصویر باروخ اسپینوزا؛ فلسیوف عقل‌گرای هلندی.

«خدا همان طبیعت است»؛ همین یک جمله کافی بود تا خواب را از چشم رهبران مذهبی آن دوران بگیرد!

کمتر فیلسوفی در تاریخ وجود دارد که هم کلیسا و هم کنیسه از نامش وحشت داشته باشند. مطالعه زندگی نامه اسپینوزا شما را به دل هلند قرن هفدهم می‌برد؛ جایی که عقل‌گرایی در برابر تعصب صف‌آرایی کرد.

خواندن زندگینامه باروخ اسپینوزا فقط مرور یک تاریخ قدیمی نیست؛ بلکه مواجهه با عمیق‌ترین چالش‌های انسان مدرن درباره آزادی، خدا و شجاعت زیستن است. در این مطلب، از تکفیر سنگین تا رد پیشنهادهای پردرآمد مالی و فلسفه جنجالی او را بررسی کرده‌ایم.

می‌دانیم عقاید اسپینوزا در وب و فضای مجازی چقدر پراکنده و گیج‌کننده پخش شده‌اند؛ اما نگران نباشید! ما تمام اندیشه‌های مهم او را کاملاً منسجم و دسته‌بندی کرده‌ایم تا ظرف چند دقیقه، بدون سردرگمی به جواب تمام سوالاتتان برسید.

اگر برای آشنایی با یکی از شجاع‌ترین چهره‌های تاریخ، آماده‌اید، خواندن این مطلب را از دست ندهید و با ما همراه باشید.

در ادامه چه می‌خوانید؟

فرار از تفتیش عقاید؛ چرا خانواده اسپینوزا به هلند پناه آوردند؟

قصهٔ اسپینوزا، پیش از آن‌که او حتی به دنیا بیاید، در سرزمینی دیگر آغاز شده بود:
در پرتغال قرن شانزدهم، جایی که یهودیان تحت فشاری بی‌سابقه قرار داشتند. حکومت پرتغال، در سال ۱۴۹۷، یهودیان را واداشت یا به مسیحیت روی بیاورند یا سرزمین را ترک کنند. اما در عمل حتی راه خروج را هم بستند و بسیاری را به‌زور غسل تعمید دادند.

این افراد، که به «مسیحیان نو» یا مارانو معروف شدند، در ظاهر مسیحی کاتولیک (یکی از شاخه‌های دین مسیح) شده بودند، اما بسیاری‌شان در خفا همچنان به آیین یهودی پایبند ماندند.

همین دوگانگی، آن‌ها را برای قرن‌ها هدف سوءِظن دستگاه تفتیش عقاید قرار داد.

نهادی که وظیفه‌اش کشف «مسیحیان کاذب» و مجازاتشان بود. مجازات‌هایی که گاه تا مصادرهٔ اموال و حتی اعدام پیش می‌رفت.

در چنین فضایی، خانوادهٔ اسپینوزا، مانند بسیاری از خانواده‌های همدرد و هم‌سرنوشتشان، راهی سرزمینی تازه شدند.

مقصدشان جمهوری هلند بود. سرزمینی که در آن دوران، در میان کشورهای اروپایی، نسبت به اقلیت‌های مذهبی گشاده‌رویی بیشتری داشت.

آمستردام، به‌ویژه، به یکی از مقصدهای اصلی این مهاجران بدل شد. شهری که در آن، یهودیان فراری از اسپانیا و پرتغال می‌توانستند، بی‌ترس از تفتیش عقاید، دوباره علناً به آیین اجدادی‌شان بازگردند.

 در همین فضا بود که خانوادهٔ اسپینوزا، سال‌ها پیش از تولد باروخ، ریشه‌های تازه‌ای در خاک هلند دواندند. ریشه‌هایی که قرار بود روزی یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان تاریخ را در دل خود بپرورانند.

خانوادهٔ اسپینوزا برای رهایی از تفتیش عقاید، با کشتی از پرتغال گریختند و در آمستردام پناه یافتند.

طلوع باروخ؛ نوزادی در خاک امن آمستردام

در قرن هفدهم، بیست‌وچهارم نوامبر ۱۶۳۲ میلادی، در محلهٔ یهودی‌نشین آمستردام، نوزادی به دنیا آمد که نامش را باروخ گذاشتند. نامی عبری به معنی «مبارک».

پدرش، میگل، تاجری موفق بود که عمدتاً در تجارت میوه‌های خشک فعالیت می‌کرد و به‌مرور، جایگاهی معتبر در جامعهٔ تجاری آمستردام یافت. او از مدیران جامعهٔ یهودی تلمود تورا در آمستردام بود.

برخی روایت‌های تاریخی می‌گویند او آرزو داشت باروخ روزی خاخام شود، رویایی که با استعداد چشمگیر پسرش در یادگیری متون مقدس، چندان هم دور از ذهن نبود. مورخان دیگر این روایت را رد می‌کنند و معتقدند هدف اصلی پدر، آماده‌کردن او برای ادامهٔ تجارت خانوادگی بود.

مادرش، آنا دبورا، همسر دوم میگل اسپینوزا بود.

باروخ در خانواده‌ای چهارفرزندی، همراه با خواهر و برادران تنی و ناتنی‌اش بزرگ شد.
خانواده‌ای که در ظاهر، تصویر یک زندگی معمولی و باثبات را داشت. اما این ثبات، دوام چندانی نیاورد. باروخ تنها شش‌سالش بود که مادرش را از دست داد. فقدانی که سرپرستی او را به عهدهٔ خواهر ناتنی‌اش، ربکا، گذاشت.

دختری که خودش هم آن زمان بیش از دوازده‌سال نداشت. رابطهٔ این دو، از همان ابتدا، گرم نبود؛ سایه‌ای که سال‌ها بعد، در دعوایی بر سر ارثیه، بار دیگر خودش را نشان داد که به آن خواهیم پرداخت.

نابغه‌ای در مدرسهٔ مذهبی

دوران مدرسه اسپینوزا| تصویر سوررئال  کودکی او در کنار معلمینش.

باروخ، مانند سایر پسران یهودی آمستردام، از کودکی به مدرسهٔ تلمود تورا، وابسته به همان جامعه‌ای که پدرش، میگل، یکی از مسئولان اداره‌‌ی آن بود، فرستاده شد. مدرسه‌ای هفت‌کلاسه که برنامه‌اش گام‌به‌گام از خواندن دعاهای عبری آغاز می‌شد و به مطالعهٔ تورات، کتاب‌های انبیا، دستور زبان عبری، و بخش‌هایی از تلمود می‌رسید.

از همان سال‌های اول، استعداد او چشمگیر بود.
به‌گونه‌ای که خاخام‌های کنیسه نمی‌توانستند از کنار هوش او بی‌تفاوت بگذرند. برخی از مورخان معتقدند این درخشش آن‌قدر جدی بود که احتمالاً او را برای مسیر خاخامی در نظر گرفته بودند. اما این مسیر هرگز به سرانجام نرسید.

در کنار متون دینی، باروخ به‌مرور زبان‌هایی را هم فرا گرفت که دامنه‌اش برای پسری در آن سن، خارق‌العاده بود:
عبری، پرتغالی و اسپانیایی از کودکی و بعدها هلندی، لاتین، یونانی و آلمانی. مجموعاً هفت زبان که او را قادر می‌ساخت مستقیماً با متون اصلی سنت‌های فکری گوناگون، از فلسفهٔ یونان تا الهیات یهودی، رودررو شود.

اما این مسیر درخشان، ناتمام ماند.
در هفده‌سالگی، پس از مرگ برادر بزرگش، اسحاق، خانواده به کمک او در ادارهٔ تجارت خانوادگی نیاز پیدا کرد.
نیازی که باروخ را واداشت تحصیلات‌اش را نیمه‌کاره رها کند و به دنیای تجارت قدم بگذارد.

بازگشت به آغوش دانایی در کالج آفینیوس

باروخ جوان، پس از سال‌ها تعلیم در مکتب‌های سنتی جامعه یهودی آمستردام، درمی‌یابد که زبان عبری و آموزه‌های دینی یهود به تنهایی پاسخی برای پرسش‌های درونی‌اش ندارد.

پنجره‌ای تازه می‌گشاید؛ پنجره‌ای به جهانی که در آن آرای دکارت، هندسه اقلیدسی و فیزیک نوین گالیله در جریان‌اند. اما آن جهان به زبانی نوشته می‌شود که او نمی‌داند: لاتین.

اینجاست که کالج آفینیوس، آن مدرسه کوچک اما آتشین در قلب آمستردام، نام خود را در زندگی اسپینوزا حک می‌کند.

زبان کلید دنیا

لاتین در آن روزگار، تنها یک زبان نبود. گذرنامه‌ای بود به قلمرو اندیشه.

هر کتاب فلسفی، هر رساله علمی، هر متن مهمی که با قلم نگاشته می‌شد، نخست به لاتین نوشته یا به آن ترجمه می‌شد.

باروخ می‌دانست که بدون لاتین، نمی‌تواند به دنیای فکری فیلسوفان و دانشمندان روزگار راه پیدا کند.  او که ذهنی سرشار از پرسش و قلبی آکنده از اشتیاق داشت، نمی‌توانست پشت در بسته بماند.

یادگیری لاتین برایش نه یک انتخاب، که یک ضرورت وجودی بود. پُلی میان جهان محدود کتاب‌های مقدس و عرصه بی‌کران دانش نوین.

مدیر رادیکال و آزاداندیش کالج آفینیوس

فرانسیسکو وان دِن اِندن، مدیر کالج، مردی بود که در آمستردام هم ترس می‌انداخت و هم شیفته می‌ساخت.
وان دن اندن نه تنها لاتین می‌آموخت؛ جهان‌بینی می‌ساخت.

مردی رادیکال و آزاداندیش که دین را خرافی می‌دانست، پادشاهی را ستمی قانونی، و برابری انسان‌ها را نه هدیه‌ای آسمانی، که حقیقتی زمینی می‌شمرد. شاگردانش را به تفکر وادار می‌کرد.

جای پاسخ‌های آماده‌ای که بقیه در ذهن می‌کارند، وان دِن اِندن پرسش‌هایی بنیادین می‌کاشت که آسایش یقین را از جامعه‌ی مذهبی می‌گرفت.
او، در کلاس‌هایش، تابلویی نقاشی کرده بود که پهنه‌ی اقیانوس‌ها و قاره‌ها را نشان می‌داد، و در کنار هر سرزمین، یک عبارت آزاداندیشانه نوشته بود.
دانش‌آموزانش را با جهان آشنا می‌کرد، اما نه با جهان بی‌خطر و حصارکشیده‌ی کتاب‌های درسی. با جهانی که در آن می‌شد به همه‌چیز شک کرد، حتی به خدا.

این برای جامعه‌ای که زندگی‌اش بر پایه‌ی ایمان بنا شده بود، گناهی نابخشودنی بود.

نگرانی در کوچه‌های محله یهودی

خبرها زود دست به دست می‌شد:
«باروخ، پسر محترم خانواده اسپینوزا، به آن کالج رفته است.»

 زمزمه‌ها در کنیساها بالا گرفت. پیران جامعه یهودی آمستردام که خود را نگهبانان ایمان و سنت می‌دانستند، با نگرانی فزاینده‌ای رفت‌وآمد روزانه‌ی باروخ به کالج آفینیوس را نظاره می‌کردند.

آن‌ها می‌دانستند در آن کلاس‌ها چه می‌گذرد؛ آنجا فقط لاتین آموزش داده نمی‌شد، بلکه پایه‌های ایمان در حال شکستن بود.

وان دِن اِندن برایشان یک معلم نبود، آتش‌فشانی در قلب آمستردام بود.
باروخ، با هوش سرشار و کنجکاوی بی‌مرزش، دقیقاً همان شاگردی بود که چنین استادی بیش از هرکسی به دنبالش می‌گشت.

سیل نگرانی‌ها بالا می‌گرفت. مبادا این جوان درخشان، که روزی باید ستون جامعه می‌شد، به دست این استاد بی‌دین، از مسیر بازگردد.
آنچه آن‌ها نمی‌دانستند این بود که باروخ از مسیر منحرف نشده بود. او در حال یافتن مسیر خویش بود.

جرقه‌های تکفیر

پس از آن‌که باروخ تحصیلش در کالج آفینیوس به اتمام رسید، دیگر تنها شاگردی کنجکاو نبود. جوانی شده بود با پرسش‌هایی که آرام نمی گرفتند.
این پرسش‌ها در مجالس عمومی مطرح نمی‌شدند، هنوز نه. بلکه در گفت‌وگوهای خصوصی، در جمع‌های کوچک و صمیمی، در گوشه کنیسا یا پشت درهای بسته‌ی خانه‌های دوستان، مورد بحث قرار می‌گرفت.

او پرسش‌هایی ساختار یافته و دقیق مطرح می‌کرد.

 پرسش‌هایی که نه از روی شکاکیت بی‌هدف، که از عمق اندیشه‌ای روشن و قاطع برمی‌خاستند. می‌پرسید:

  • آیا خدای تورات همان خدای فلسفه است؟
  • آیا آن نگارهای مقدس، کلام بی‌واسطه‌ی خداونداند یا روایتی بشری؟
  • آیا معجزه‌ها شکستن قوانین طبیعت‌اند، یا تنها رویدادهایی که هنوز دلیل‌شان را ندانسته‌ایم؟

این پرسش‌ها، به‌خودی‌خود، کفر نبودند.
روشی که باروخ آن‌ها را مطرح می‌کرد، با استدلال‌های منطقی، با ارجاع به متن‌های مقدس، با زبانی آکنده از یقین، آن‌ها را از حدّ پرسش‌های بی‌خطری فراتر می‌برد.

او تورات را به چالش می‌کشید؛ نه با تمسخر، که با نگرشی فلسفی.

این برای مردانی که جان‌شان را بر حراست از کلمه‌ی مقدس گذاشته بودند، خطرناک‌تر از هر تمسخری بود.

دود آتش، پیش از شعله

مقامات مذهبی آمستردام بی‌سکوت نماندند.
زمزمه‌ها از گوشه‌ای به گوشه‌ای؛ از کنیسا به خانه‌ی خاخام‌ها، از خانه‌های خاخام‌ها به محراب مرجع‌های دینی می‌رفت.

نگرانی‌شان یک نگرانی ساده نبود. نمی‌ترسیدند که یک جوان راه به جای اشتباه برد.
می‌ترسیدند که این پرسش‌ها، اگر بی‌پاسخ و بی‌ممانعت بمانند، مانند بذر در خاک بارور جامعه می‌افتند و رویش می‌کنند.

جامعه‌ای یهودی که با رشته‌هایی ظریف از ایمان و سنت و وابستگی به هم پیوسته بود، در برابر چنین تلاطمی آسیب‌پذیر بود.

آن‌ها می‌دانستند اگر بُن جامعه بلرزد؛ نه تنها باروخ یک فرد سرکش می‌شود، بلکه نسلی تازه با شک و پرسش‌های بنیادین بزرگ می‌شود.
نسلی که شاید دیگر پای‌بند سنت نباشد.
نسلی که شاید بخواهد سقف جامعه را تا آنجا بَرچیند که نور بیرون راه به داخل بیابد.

از میز مذاکرهٔ مالی تا ترور ناموفق

تصویر دراماتیک از زندگی‌ نامه اسپینوزا| پیشنهاد رشوه مالی به اسپینوزا و مردی ناشناس چاقو بدست در انتظار او.

پیش از آنکه ماجرا به تکفیر رسمی برسد، بزرگان آن جامعه یک راه آخر هم امتحان کردند:

1000 فلورین در سال

رقمی که در آن روزگار، معادل حقوق چند سال یک کارگر معمولی بود. تنها به این شرط که عقایدش را رها کند و افکارش را علناً بازگو نکند.

برای بسیاری، این پیشنهاد چیزی جز یک زندگی راحت و بی‌دردسر نبود.

 او این پیشنهاد را رد کرد؛ نه از سر لجاجت یا غرور، بلکه چون حاضر نبود قیمتی برای دروغ بگذارد. حتی اگر آن قیمت، امنیت مالی باقی عمرش بود.
سکوت، برایش نوعی دروغ بود، دروغی که هر روز باید تکرارش می‌کرد، هر بار که کسی از او دربارهٔ خدا یا کتاب مقدس می‌پرسید و او باید چیزی می‌گفت که باور نداشت.
برای مردی که تازه داشت زبان فلسفی خودش را کشف می‌کرد، این نوع خاموشی، مرگی تدریجی‌تر از هر مجازاتی بود.

داستان به همین‌جا ختم نشد

طبق روایت برخی از نخستین زندگی‌نامه‌نویسان اسپینوزا، شبی که از تماشاخانه‌ای در آمستردام بیرون می‌آمد، مردی با چاقو به او حمله کرد.
او به‌ موقع متوجه شد و توانست کمی خودش را کنار بکشد؛ ضربه به جای بدنش، تنها ردایش را پاره کرد.

همان ردای پاره‌شده را تا پایان عمر نگه داشت؛ نه به‌عنوان یادگاری ترس، بلکه یادآور اینکه افکارش، حتی پیش از آنکه رسماً روی کاغذ بیایند، برای برخی به‌اندازهٔ کافی خطرناک بودند که بخواهند خاموشش کنند.

سنگین ترین نفرین تاریخ؛ روزی که آسمان لعنت بر سر باروخ فرو ریخت

نه پول توانست او را ساکت کند، نه چاقو.

از آنجایی که اسپینوزا حاضر به سکوت نبود، جامعهٔ یهودیان آمستردام تصمیم نهایی‌شان را گرفتند:
او را برای همیشه از میان خود بیرون راندند.
دیگر نه‌کسی حق داشت با او سخن بگوید، نه با او دادوستد کند، و نه حتی اجازه داشت پا به کنیسه بگذارد.

بیست‌وهفتم ژوئیهٔ ۱۶۵۶، حکمی در برابر باروخ بیست‌وسه‌ساله، در کنیسهٔ تلمود تورا، همان عبادتگاهی که سال‌ها در آن بزرگ شده بود، خوانده شد. حکمی که تا امروز، سخت‌ترین تکفیر ثبت‌شده در تاریخ آن جامعه به‌شمار می‌رود.

برخلاف بسیاری از تکفیرهای مشابه آن دوران، که معمولاً با توبه یا گذشت زمان لغو می‌شدند، هرگز پس گرفته نشد.

صحنه‌ی تکفیر اسپینوزا در کنیسه آمستردام و صدور حکم اخراج او.

متن تکفیر

به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا، را تکفیر می‌کنیم، از اجتماع یهودی خارج می‌کنیم و او را لعنت و نفرین می‌کنیم.
تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون (منظور تلمود و تورات است) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد.
وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد، وقتی بیرون می‌رود بر او لعنت باد و وقتی بازمی‌گردد بر او لعنت باد.
خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند.
ما شما را نیز هشدار می‌دهیم، که هیچ‌کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه به‌طور گفتاری و چه به‌طور نوشتاری.
هیچ‌کس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو قدمی او قرار بگیرد، و هیچ‌کس حق ندارد هیچ نوشته‌ای از او را بخواند.

مردی که تا دیروز بخشی از یک اجتماع منسجم بود، در یک روز از تمام آنچه در آن زمان هویتش را ساخته بود، بریده شد.

طردی که برخلاف بسیاری از احکام مشابه آن دوران، هرگز راه بازگشتی نداشت. اما همین بی‌بازگشتی، مسیر باقی زندگی‌اش را رقم زد.

تکفیر او را از الزام تظاهر به باورهایی که نداشت، رها کرد.
هرچند بهایش، سال‌ها انزوا، فقر، و بعدها حتی ممنوعیت آثارش بود.

 او هرگز آزادی کامل نیافت، نه از فشار کلیسا، نه از خطر تعقیب. اما دیگر مجبور نبود دروغ بگوید.
شاید همین صداقت پرهزینه بود که نامش را؛ قرن‌ها بعد، ماندگارتر از نام همان کسانی کرد که آن روز، حکم محو شدنش را امضا کرده بودند.

تصویر نقاشی اسپینوزا پس از صدور حکم تکفیر در جامعه؛ در روایت از زندگینامه باروخ اسپینوزا.

تکفیر، پایان زندگی اسپینوزا نبود، او به زندگی ادامه داد.
در این بخش می‌بینیم پس از این اتفاق، چگونه هویتی تازه برای خود ساخت. نامی جدید، شهرهایی تازه، و حرفه‌ای که سرانجام او را به فیلسوفی مستقل و ساده‌زیست بدل کرد.

خواهر در برابر برادر

اختلافی میان باروخ و خواهر ناتنی‌اش، ربکا، پس از مرگ پدرشان در سال ۱۶۵۴ بر سر ارثیه به‌ وجود آمد.
ربکا تلاش کرد سهم برادرش را از دارایی را کاهش دهد یا به‌کلی از او دریغ کند. باروخ به دادگاه شکایت کرد و پرونده را برنده شد. اما در کمال شگفتی، پس از پیروزی، تقریباً تمام آنچه را که حق قانونی‌اش بود، به همان خواهر واگذار کرد.

انگار برایش اثبات حق، مهم‌تر از خود داشتن آن بود.

هویتی جدید

پیوند اسپینوزا با خانواده خود و اجتماع یهودی آمستردام، پس از تکفیر، عملاً بریده شد.

در همین دوره بود که نام عبری خود، باروخ، را کنار گذاشت و نام لاتین «بندیکتوس» را برگزید.
هر دو نام دقیقاً به یک معنا بودند، متبرک یا مبارک. اما این تغییر، نشان جدایی نمادین از هویت پیشینش بود.
قصد داشت با اسم جدید، هویتی تازه برای خود بسازد.

مهاجرت به شهرهای کوچک‌تر

برای دوری از فشارهای اجتماعی و آرامشی که آمستردام دیگر نمی‌توانست برای او فراهم کند، به شهر کوچک رینزبورخ، نزدیک لایدن، نقل‌مکان کرد.
چند سال بعد به وُربورخ رفت، جایی که بخش عمدهٔ «اخلاق»، کتاب مشهورش را نوشت.

سرانجام، در سال ۱۶۷۰، به لاهه کوچ کرد؛ شهری که تا پایان عمر در آن ماند.

ساده‌زیستی و دور از تجمل

زندگی‌اش ساده و به‌دور از هرگونه تجملی بود.

او حرفهٔ عدسی‌تراشی را برای امرار معاش برگزید.
حرفه‌ای که در آن به‌مرور شهرتی یافت و حتی برخی از دانشمندان اروپا هم از میان مشتریانش بودند.

با این حال، تا پایان عمر هرگز صاحب خانه‌ای از آن خود نشد.
همیشه در اتاقی اجاره‌ای زندگی می‌کرد و نه حتی یک خانهٔ کامل، بلکه صرفاً هرجا رفته بود اتاقی اجاره می‌کرد.

زندگی با شیشه و کتاب‌ها

بازتاب ساده‌زیستی او هنگام عدسی‌تراشی در میان کتاب‌ها و ابزار کارش بخشی از زندگی نامه اسپینوزا بود.

اسپینوزا هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت.
سرنوشتی که او را در کنار بسیاری از بزرگ‌ترین فیلسوفان تاریخ قرار می‌دهد.
افرادی که، مثل او، زندگی تنها و متمرکز بر تفکر را بر تشکیل خانواده ترجیح دادند. برای چنین اندیشمندانی، تعهدات روزمرهٔ زندگی خانوادگی، اغلب در تضاد با نیاز آن‌ها به خلوت و تمرکز فکری بود.

در واقع زندگی روزمرهٔ اسپینوزا حول دو محور می‌چرخید: کتاب و شیشه.
ساعت‌ها را صرف خواندن، نوشتن و مکاتبه می‌کرد. باقی وقتش را پای میز عدسی‌تراشی می‌گذراند، حرفه‌ای دقیق اما کم‌بازده که به‌سختی کفاف هزینه‌های روزمره‌اش را می‌داد.

او زندگی ساده و بی‌تجملی داشت، بدون حتی کوچک‌ترین ذخیره یا رفاه مالی. سبک زندگی‌ای که به‌سختی می‌توانست فضایی برای ادارهٔ یک خانواده فراهم کند.

استقلال پولادین و پایبندی به باورها

در سال ۱۶۷۳، کارل لودویگ، شاهزادهٔ پالاتین (واقع در آلمان امروزی)، پیشنهادی فرستاد که بسیاری از فیلسوفان آن
زمانه حاضر بودند برایش هر چیزی را کنار بگذارند:
کرسی استادی فلسفه در یکی از معتبرترین دانشگاه‌های اروپا، دانشگاه هایدلبرگ، همراه با حقوقی ثابت و وعدهٔ آزادی کامل در تدریس.

در دل این پیشنهاد، جمله‌ای نشسته بود که چشم تیزبین اسپینوزا از کنارش نگذشت.
شاهزاده نوشته بود: «او اطمینان دارد که شما این آزادی را برای برهم‌زدن دین رسمی به‌کار نخواهید برد.»
این جمله، در نگاه اول، تنها نشان محبتی از سوی شاهزاده‌ای بلندنظر بود، اما در باطن، مرزی نامرئی می‌کشید.
مرزی که هیچ‌کس نمی‌توانست دقیقاً نشانش دهد، اما همیشه در سایه، آمادهٔ نمایان‌ شدن بود.

او پاسخی محترمانه اما قاطع نوشت:
«نمی‌دانم این آزادی فلسفه‌ورزی دقیقاً تا کجا امتداد دارد، تا مبادا روزی متهم شوم به برهم‌زدن دین رسمی.»
با همین جمله، دری را بست که پشت آن، امنیت مالی، عنوان دانشگاهی، و جایگاه اجتماعی در انتظارش بود.

این فیلسوف آزادمنش ترجیح داد آرامش و استقلال فکری زندگی خصوصی‌اش را به جایگاه و درآمد یک استادی دانشگاه نفروشد. چون می‌دانست حتی زیباترین قفس‌ها هم، قفس‌ هستند.

نامه‌نگاری با افراد برجسته

اسپینوزا، هرچند در انزوای لاهه زندگی می‌کرد، اما با دنیای فکری زمانهٔ خود در ارتباط بود.
بخش بزرگی از این ارتباط، از راه نامه‌نگاری با دانشمندان و فیلسوفان سرشناس شکل می‌گرفت.

نامه‌هایی که در آن‌ها دربارهٔ مسائل علمی روز، از قوانین حرکت و نور گرفته تا مباحث عمیق فلسفی دربارهٔ خدا، طبیعت و علیت، بحث و تبادل نظر می‌کردند.

گوتفرید لایبنیتس، فیلسوف و ریاضی‌دان آلمانی، از جمله کسانی بود که نه‌تنها با او مکاتبه می‌کرد، بلکه حتی شخصاً برای دیدارش سفر کرد.
هنری اولدنبرگ، دبیر انجمن سلطنتی بریتانیا، دوستی نزدیک و مکاتبه‌کنندهٔ پَروپاقُرص اسپینوزا بود. کسی که پُلی میان او و دنیای علمی انگلستان ساخت.
از طریق همین شبکه، اسپینوزا حتی با رابرت بویل، شیمی‌دان برجسته و کاشف قانون معروف بویل، نیز مکاتبه داشت.

این نامه‌ها نشان می‌دهند که فرزانهٔ لاهه، در عین انزوای فیزیکی، در قلب گفت‌وگوهای علمی و فلسفی عصر خود حضور داشت.

نامه‌ای خطاب به مسافر جهنم اسپینوزا

اسپینوزا در حال خواندن نامه بورگ که در آن او را به برگشت به دین دعوت کرده بود.

در سال ۱۶۷۵، آلبرت بورگ، دینداری مسیحی که پیش‌تر شاگرد و از دوستان نزدیک اسپینوزا بود، نامه‌ای پرشور و تند برایش نوشت.

او در ابتدای نامه، از تعبیر رایج مسیحی «عشق به همسایه»، یعنی محبت به هم‌نوع، چه دشمن یا مخالف، استفاده کرد تا نیت خیرخواهانهٔ خود را نشان دهد.
او در این نامه نوشت:

من این نامه را بنابر وظیفهٔ دینی خود برایتان می‌نویسم تا عشق به همسایه را حتی به شما که یک کافر هستید نشان دهم.
شما را فرا می‌خوانم که روح خود را به‌موقع نجات دهید و به مسیحیت بگروید.
شما مدعی هستید که سرانجام، فلسفهٔ حقیقی را یافته‌اید. اما از کجا می‌دانید که فلسفهٔ شما بهترین است؟
آیا می‌خواهید کفرگویی‌های ناگفتنی موجودی نکبت‌زده، کرمی حقیر و انسانی خاکی را که سرانجام غذای کرم‌ها می‌شود، گستاخانه بر حکمت بی‌انتهای پدر جاودانی برتر شمارید؟
از شما خواهش می‌کنم بس کنید و دیگران را نیز همراه خود به فساد نکشانید.

پاسخ اسپینوزا به بورگ

پاسخ فیلسوف جوان، برخلاف لحن تند و سرزنش آمیز نامه بورگ، آرام و تأمل‌برانگیز بود. او نوشت:
«من ادعا نمی‌کنم که بهترین فلسفه را یافته‌ام، اما می‌دانم که حقیقت را می‌توان شناخت.
تمام دلیل‌هایی که شما در نامهٔ خود اقامه کردید، فقط در طرفداری از کلیسای رومی است.
آیا معتقدید که با آن‌ها می‌توان اقتدار این کلیسا را به روش ریاضی اثبات کرد؟
چون این چنین نیست چگونه می‌خواهید باور کنم که بُرهان‌های من، ساخته و پرداختهٔ ارواح خبیث است و سخنان شما مُلهم از پروردگار؟»

نکتهٔ کلیدی نامه این فیلسوف عدسی‌تراش، دقیقاً همان چیزی است که کل فلسفهٔ اسپینوزا بر آن استوار بود.
او خواستار اثبات بود، نه ایمان کورکورانه.

از بورگ می‌پرسید چرا باید بدون هیچ برهانی، حرف او را بر حرف خودش ترجیح دهد، در حالی که هیچ‌کدام از استدلال‌های بورگ، چیزی فراتر از دفاع احساسی او از کلیسا نبود.

ترس؛ ریشهٔ خرافه

اسپینوزا در ادامه، به ریشهٔ روان‌شناختی این گرایش هم اشاره کرد:
«من می‌بینم و نامهٔ شما نیز آشکارا نشان می‌دهد که بردهٔ این کلیسا شده‌اید، نه به خاطر عشق به خداوند، بلکه از بیم آتش دوزخ که تنها علت خرافه است.»
این جمله، یکی از کوبنده‌ترین‌ قسمت‌های نامه بود.
بندیکتوس فیلسوف نشان داد چیزی که بورگ آن را «ایمان» می‌نامید، در واقع چیزی جز ترس نبود. و ترس، از نظر او، هرگز نمی‌توانست پایه‌ای برای حقیقت باشد.

نامه با دعوتی قاطع به پایان رسید:
«این خرافه را از خود دور سازید و خردی را که خداوند به شما ارزانی داشته به رسمیت بشناسید… بس کنید و خطاهای ابلهانه را معما و رازورزی جلوه ندهید!»

این مکاتبه، یکی از گویاترین نمونه‌های نقد اسپینوزا بر تعصب باقی ماند. نمونه‌ای که نشان می‌داد او حتی در برابر تندترین حملات هم، خونسردی‌اش را از دست نمی‌داد.

او به‌جای پاسخ‌دادن با توهین، ترجیح داد نشان دهد اطمینان بورگ به دینش، بر پایهٔ دلیل نبود، بلکه فقط ترس بود.

بیماری شوم

باروخ آرام در بستر افتاده؛ اندیشه‌اش هنوز می‌تپد، حتی در فرسودگی تن.

اسپینوزا از همان کودکی، ریه‌های ضعیفی داشت. ضعفی که سایه‌اش تا پایان عمر همراهش ماند.

مشکلات تنفسی، آن‌گونه که به‌نظر می‌رسید در خانواده‌اش رایج بود. مادرش نیز به‌احتمال زیاد از بیماری مشابهی درگذشت. اما شغلی که برای امرار معاش برگزید، شاید همان چیزی بود که این ضعف را تشدید کرد.

چرا شاید؟

سنگ‌تراشی شیشه، همان هنری که از آن عدسی‌های تلسکوپ و میکروسکوپ می‌ساخت، کاری خاموش، متمرکز و تنها بود. دقیقاً متناسب با این فیلسوف طردشده. اما برای ریه‌هایش، فاجعه‌ای خاموش بود.

 گرد و غباری که از ساییدن و صیقل دادن شیشه به‌هوا برمی‌خاست، حاوی سیلیس کریستالی آزاد بود و احتمالاً سال‌ها، روزبه‌روز، در ریه‌های نحیف فیلسوف نشست.
برخی مورخان معتقداند که این غبار بیماری‌ای که امروز «سیلیکوزیس» نامیده می‌شود؛ بیماری‌ای که با تشکیل ندول‌های فیبروتیک در ریه، نفس را کم‌کم به بند می‌کشد، شاید در تشدید بیماری اثر کرده باشد.

کولروس، از نخستین زندگینامه‌نویس او، می‌نویسد که اسپینوزا به‌سبب این عارضه بسیار لاغر شده بود و در خوردن و آشامیدن با احتیاط فراوان رفتار می‌کرد.
گئورگ هرمان شولر، پزشکی که در بستر مرگ کنارش بود، بیماری را «فساد تدریجی» توصیف کرد که روزبه‌روز وخیم‌تر می‌شد.

عدسی‌هایی که برای دیدن بهتر جهان ساخته می‌شد، با غبار خود، نفس سازنده‌شان را بستند.

وصیّت‌نامه اسپینوزا؛ فهرستی از هیچی

یکشنبه‌ی ۲۱ فوریه‌ی ۱۶۷۷، اسپینوزا در اتاقک اجاره‌ای‌اش در طبقه‌ی بالای خانه‌ی نقاش هندریک ون‌در اسپایک، در کنار کانال پابیلیوننس‌ خراخت لاهه، جان سپرد.

عمر این فیلسوف هلندی چهل‌وچهار سال و دو ماه و بیست‌وهفت روز بود.

در آخرین سال‌های زندگی‌اش، در لاهه، مستأجر خانوادهٔ ون‌در اسپایک بود.
همین صاحب‌خانه، پیش‌تر بخشی از بدهی‌های او را از جیب خودش به طلبکاران پرداخته بود.
نشانه‌ای از اعتماد و صمیمیتی که میان این فیلسوف منزوی و خانواده‌ای که زیر سقفشان زندگی می‌کرد، شکل گرفته بود.

اسپینوزا وصیت‌نامهٔ رسمی‌ای از خود به‌جا نگذاشت، اما دستوری شفاهی داده بود که وسایل ساده‌اش فروخته شود تا بدهی‌هایی که داشت، تسویه شود.

وقتی شامگاه همان یکشنبه، هندریک فان‌در اسپیک با حضور دو شاهد، فهرستی موقت از دارایی فیلسوف تهیه کرد، آنچه برآمد، فهرستی بود که می‌توان از آن به عنوان «فهرست یک فیلسوف حقیقی» یاد کرد.

 آنچه اسپینوزا از خود به‌جا گذاشت

  • یک تخت، یک بالش، دو بالش‌کوچک، دو پتو
  • هفت پیراهن
  • دو کلاه سیاه
  • دو جفت کفش. یکی سیاه، یکی خاکستری، با سگک‌های نقره‌ای
  • یک شلوار ، یک ردا
  • یک کت کهنه از پارچه‌ی سرژ
  • پنج دستمال
  • یک جفت دستکش
  • یک میز بلوطی، سه میز کوچک، یک قفسه کتاب
  • یک ماشین عدسی‌تراشی و ابزارهای صیقل و تراش
  • چند عدد عدسی. صیقل‌خورده و صیقل‌نخورده
  • دو تلسکوپ و چند ذره‌بین
  • یک صفحه شطرنج همراه
  • یک تابلوی کوچک از یک چهره‌ی ناشناس، در قاب سیاه
  • یک کیف کهنه راه راه
  • 160 جلد کتاب

کتاب‌ها، تنها سرمایه‌ی واقعی اسپینوزا بود.
نود‌وشش جلد به لاتین، هفده جلد چندزبانه، شانزده جلد به اسپانیایی، سیزده جلد به هلندی، و ده جلد به عبری.
در میانشان آثار دکارت، ماکیاولی، تاکیتوس، مکتب‌های رواقی، کتب الهیاتی، متون سیاسی، و حتی آثار سروانتس و کبدو دیده می‌شد. اما هیچ‌ اثری به پرتغالی، زبان خانواده‌اش و تقریباً هیچ‌چیز از الهیات مسیحی وجود نداشت.

سکه‌ای از نقره در فهرست نیامد، مگر سگک‌های نقره‌ای کفش. ورقه‌ای از طلا نبود.

این فهرست، فهرست یک زندگی عاری از تعلقات بود.

خاکسپاری یک یهودی تکفیرشده در کلیسای مسیحیان

مردی که سال‌ها پیش، به‌خاطر عقایدش، از جامعهٔ یهودیان آمستردام طرد شده بود، حتی حق خاک‌شدن در قبرستان یهودیان لاهه را هم نداشت. اما سرنوشتش، برخلاف آنچه از چنین مردی که در نگاه بسیاری، خطرناک‌ترین اندیشمند زمانه بود، انتظار می‌رفت، با بی‌احترامی رقم نخورد.

 چهار روز پس از مرگش، پیکرش را با شش کالسکه، کالسکه‌هایی که در آن روزگار نشانه‌ی منزلت بود و در آن‌ها، افراد بسیار بلندمرتبه نشسته بودند به کلیسای نیوکرک در لاهه بردند.

مردی که یهودیان تکفیرش کردند و دیگر جایی در جامعه یهود نداشت. مسیحی نشد، هرگز غسل تعمید نگرفت و هرگز قدم به کلیسا نگذاشت، سرانجام در یک کلیسا به خاک سپرده شد. جایی که نه به دنیای یهود تعلق داشت و نه او به دنیای مسیحی ارتباط داشت.
این، برای کسی که در خانواده‌ای یهودی سفاردی (یهودیان تبعیدی اسپانیا و پرتغال) به‌دنیا آمده بود، حکم مرگ اجتماعی داشت.

مراسم تشییع ساده برگزار شد.
خطابه‌ای ادا نشد و سنگی نهاده نشد. نه لوحه‌ای بر دیوار. مراسم، در سکوتی تقریباً کامل گذشت.

او را در محلی، نه چندان دور از قبر یوهان دِویت، یکی از برجسته‌ترین سیاست‌مداران هلند آن دوران، به خاک سپردند؛ جایگاهی که نشان می‌داد با وجود تکفیر رسمی، هنوز افراد بانفوذی در جامعه بودند که برایش احترام قائل بودند.

مجسمه سنگی اسپینوزا در لاهه هلند.
مجسمه اسپینوزا، روبه‌روی خانه‌ای که او آخرین سال‌های عمرش را در آن گذراند.

در این بخش، مهم‌ترین دیدگاه‌های فلسفی اسپینوزا را مرور خواهیم کرد.
او پخته‌ترین و منسجم‌ترین ایده‌های فکری خود را در کتاب «اخلاق» گرد آورد. آنچه در ادامه می‌خوانید، سفری است از بنیادی‌ترین باور او دربارهٔ هستی، تا نهایی‌ترین درسی که برای زندگی انسان در نظر داشت.

خدا یا طعبیت (Deus sive Nature)

تصویر سنتی خدا در آسمان که اسپینوزا آن را رد می‌کرد.

وقتی اسپینوزا از خدا حرف می‌زد، تصویری که در ذهن اکثر مردم بود را کنار می‌گذاشت.
برای او، خدا آن پیرمرد ریش‌سفیدی نیست که در آسمان نشسته و از بالا بر جهان نظارت می‌کند.
انسانی را پاداش می‌دهد یا مجازات می‌کند، و گاه‌به‌گاه معجزه‌ای در جریان طبیعت ایجاد می‌کند. چنین تصویری، از نظر او، فقط برآمده از تخیل انسانی بود که می‌خواست خدا را شبیه خودش تصور کند.

به‌جای این تصویر، اسپینوزا نظامی کاملاً متفاوت پیشنهاد داد:
در جهان، تنها یک جوهر واحد و بی‌نهایت وجود دارد، و آن جوهر همان خدا است. اما این خدا از جهان جدا نیست و بیرون از آن نایستاده. برعکس، خدا خود همین جهان و قوانین حاکم بر آن است.
هر چیزی که وجود دارد، از یک سنگ گرفته تا ذهن انسان، نه مخلوقی جدا از خدا، بلکه جلوه‌ای از همان جوهر واحد است. درست همان‌طور که موج، چیزی جدا از دریا نیست.

نتیجهٔ منطقی این نگاه، یکی از رادیکال‌ترین ایده‌های اسپینوزا بود:

جهان هرگز خلق نشده است

خلق‌ شدن به این معنا است که زمانی جهان نبوده و بعد به وجود آمده است. اما اگر خدا و طبیعت یکی باشند و خدا ازلی و ابدی است، پس طبیعت هم باید همیشه بوده باشد و همیشه خواهد بود.
جهان آغازی نداشته است که خدا از بیرون رقمش زده باشد، و پایانی در انتظارش نخواهد بود.

اندیشه و امتداد

انسان، با ذهن محدودش، نمی‌تواند تمام بی‌نهایت صفت جوهر یگانه، یعنی خدا یا طبیعت را درک کند. اما اسپینوزا معتقد بود ما دست‌کم با دو صفت از این جوهر آشنا هستیم:

اندیشه و امتداد

اندیشه، همان بُعد ذهنی و فکری هستی و امتداد، بُعد مادی و فیزیکی آن هستند.

به همین دلیل، انسان از طریق آن دو پنجره به جهان نگاه می‌کند. هرچه به فکر، درک‌ها و ایده‌ها مربوط می‌شود، در قلمرو اندیشه جای می‌گیرد، و هرچه به اشیا، حرکت‌ها و پدیده‌های مادی مربوط است، از راه امتداد فهمیده می‌شود.

اسپینوزا با طرح این دو صفت، به محدود بودن شناخت انسان اشاره می‌کند. ما جهان را آن‌گونه که در تمام گستردگی‌اش هست درک نمی‌کنیم، آن را در قالب‌هایی می‌فهمیم که ذهن‌مان توان پذیرششان را دارد. هرچه می‌بینیم، عبوری از آن دو دریچه‌ی آشنا است.

ذهن و بدن

دکارت معتقد بود انسان از دو جوهر کاملاً متفاوت تشکیل شده است:
یکی بدن از جنس ماده است، در فضا جای می‌گیرد و مانند یک ماشین، بر اساس سازوکارهای مادی عمل می‌کند.
دیگری ذهن است که از جنس غیرمادی است. وزن ندارد و فضایی را اشغال نمی‌کند. ویژگی اصلی آن اندیشیدن و تجربه احساسات است.
از نظر دکارت، این دو، دو دنیای کاملاً جدا از هم بودند.

پرترهٔ کلاسیک دکارت؛ فیلسوفی نشسته در اتاق مطالعه با کتاب و قلم.
رِنه دکارت

در این میان، پرسشی اساسی شکل می‌گرفت:
اگر ذهن و بدن دو قلمرو کاملاً متفاوت بودند، چگونه می‌توانستند بر یکدیگر اثر بگذارند؟

برای مثال وقتی دست را به آتش نزدیک می‌کنید، بدن مادی واکنش نشان می‌دهد و احساس درد شکل می‌گیرد. اما این درد چگونه از بدن مادی به ذهن غیرمادی منتقل می‌شود؟
دکارت برای حل این معما، چنین می‌پنداشت که غدهٔ صنوبری، غده‌ای کوچک در مرکز مغز، جایگاهی است که در آن ارتباط میان ذهن و بدن شکل می‌گیرد. جایی که ذهن و بدن، مانند دو دنیای جدا، با یکدیگر در تعامل قرار می‌گیرند.

اسپینوزا این تصور را کاملاً رد کرد

از نظر او، ذهن و بدن اصلاً دو جوهر جدا نیستند که بخواهند از طریق غدهٔ صنوبری با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.
آن‌ها دو روی یک واقعیت واحد هستند. درست همان‌طور که یک دایره را می‌توان هم با معادلهٔ ریاضی آن توصیف کرد و هم با شکل هندسی‌اش نشان داد.

ذهن و بدن، دو پدیدهٔ جدا نیستند، بلکه یک واقعیت از دو زاویه هستند. بدن انسان، همان واقعیت از زاویهٔ مادی و ذهن انسان، همان واقعیت از زاویهٔ فکری است.

سؤال «ذهن چگونه بر بدن اثر می‌گذارد؟»، سؤالی که دکارت را درگیر خود کرده بود و از منظر خود جواب داده بود، از نظر اسپینوزا اصلاً معنا نداشت.
زیرا هر اتفاقی که در بدن رخ می‌دهد، هم‌زمان معادلی دقیق در ذهن هم دارد. نه به این دلیل که یکی باعث دیگری شده، بلکه چون از ابتدا هم یکی بوده‌اند.

تصویر مفهومی نطریه یگانه‌انگاری اسپینوزا در سمت راست و نظریه دوگانه‌انگاری دکارت در سمت چپ قرار گرفته است.

خیر و شر

خیر(در سمت چپ) و شر(قرمز در سمت راست) از منظر اسپینوزا مطلق نیستند؛ هر دو از نگاه و فهم انسان معنا می‌گیرند.

انسان‌ها معمولاً فکر می‌کنند خیر و شر، چیزهایی ثابت و مطلقی هستند که مستقل از ما، در خود اشیا وجود دارند.
انگار هر چیز از قبل برچسب «خوب» یا «بد» خورده باشد.

اسپینوزا این نگاه را هم کاملاً رد می‌کرد.
از نظر این فیلسوف نام‌آشنا، هیچ‌چیز به‌خودی‌خود خیر یا شر نیست. این ما هستیم که با توجه به تأثیری که هر چیز روی ما می‌گذارد، آن را خیر یا شر می‌نامیم.

تعریف او ساده اما تکان‌دهنده بود:
خیر، چیزی است که قدرت عمل و شکوفایی ما را افزایش می‌دهد.
شر، چیزی است که همان قدرت را کاهش می‌دهد.
برای همین، یک چیز واحد می‌تواند برای یک نفر خیر و برای دیگری شر باشد. زیرا تأثیرش بر قدرت عمل هرکس، متفاوت است.

برای مثال

موسیقی پرسروصدا برای فردی که در حال استراحت است، شاید آزاردهنده و در نتیجه «شر» باشد. در مقابل برای فردی که در حال جشن‌گرفتن است، همان موسیقی «خیر» و لذت‌بخش است. خود موسیقی تغییری نکرده، تأثیرش بر دو نفر متفاوت، فرق کرده است.

اسپینوزا حتی یک قدم فراتر رفت و برداشت رایج ما از رابطهٔ میان خیر و شر را دگرگون ساخت.
از نگاه او، ما چیزی را صرفاً به این دلیل نمی‌خواهیم که خوب است؛ بلکه اغلب آن را خوب می‌نامیم، چون خواهان آن هستیم. یعنی میل و خواستهٔ ما، مقدم بر داوری ما دربارهٔ خیر و شر است، نه برعکس آن.

این نگاه به معنای هرج‌ومرج اخلاقی نبود.
این صاحب‌نظر می‌گفت انسان عاقل، با شناخت درست از طبیعت خود و جهان، می‌تواند دریابد چه چیزهایی واقعاً و در درازمدت به شکوفایی او کمک می‌کنند و نه صرفاً چیزهایی که در یک لحظه برایش لذت‌بخش یا مطلوب هستند. به
همین دلیل، هرچند خیر و شر از نظر او نسبی هستند، اما بی‌معنا یا دل‌بخواهی نیستند. ریشه در طبیعت واقعی انسان و جهان دارند.

آزادی واقعی

شاید ما آزادی را این‌گونه برای خود معنا کنیم:
انجام هر کاری که دلمان بخواهد، بدون هیچ مانعی.

اسپینوزا این برداشت از آزادی را نمی‌پذیرفت.
از نظر این فیلسوف، آزادی واقعی به معنای رهایی از زنجیرهٔ علت‌ها نیست به عبارت دیگر یعنی شناخت ضرورت‌های جهان و عمل کردن بر اساس عقل، بدون آنکه صرفاً دنبال امیال کورکورانه باشیم.

به بیان دیگر، آزاد بودن یعنی بدانیم چرا کاری را انجام می‌دهیم و آن را از روی درک عقلانی انتخاب کرده باشیم، نه از روی ترس، خشم یا میل لحظه‌ای. زیرا تا وقتی ندانیم چرا این‌گونه رفتار می‌کنیم، اسیر همان علت‌های ناشناخته‌ هستیم و صاحب ارادهٔ خودمان نیستیم.

پس آزادی، از دید این حکیم قرن هفدهم، هرگز به معنای گریز از قوانین طبیعت نیست، بلکه یعنی هماهنگ‌ شدن با این قوانین از طریق عقل، به‌جای ستیز ناآگاهانه در برابر آن‌ها و اسیر شدن در دام هیجانات کنترل‌ نشده.

جوانی که تصور می‌کند در حال انتخاب است اما پشت‌سر او شبکه‌ و چرخ‌های علت‌ها درجریان است.

جبرگرایی و اصل علت‌ و معلول

باروخ یکی از سرسخت‌ترین مدافعان جبرگرایی در تاریخ فلسفه بود.

از نظر او، هیچ‌چیز در جهان تصادفی نیست.
هر رویدادی، از کوچک‌ترین اتفاق روزمره تا بزرگ‌ترین تحولات طبیعی، نتیجهٔ زنجیره‌ای دقیق از علت‌ها و معلول‌ها است که از قوانین ثابت هستی پیروی می‌کند.

چیزی که ما «تصادف» می‌نامیم، از نظر او، فقط نشان ناآگاهی ما است از تمام علت‌هایی که یک اتفاق را رقم زده‌اند.
آن اتفاق واقعاً بی‌علت رخ نداده است.

جهانی بر پایهٔ علت و معلول

زنجیره‌های نورانی علت و معلول بر فراز طبیعت که به گفته اسپینوزا، کل طبیعت و هستی را فرا گرفته است.

این باور به جبر، پیامد مستقیم نگاه او به هستی بود:
اگر خدا همان طبیعت است و طبیعت از قوانینی ثابت و ضروری پیروی می‌کند، پس هیچ‌چیز، حتی امیال و تصمیمات انسان، نمی‌تواند بیرون از این نظام علّی (زنجیرهٔ علت‌ و معلولی) رخ دهد.

حتی چیزی که ما «انتخاب آزاد» می‌نامیم، از نظر اسپینوزا، در واقع نتیجهٔ زنجیره‌ای از علت‌های درونی و بیرونی است که ما معمولاً از آن‌ها آگاه نیستیم. برای همین احساس می‌کنیم آزادانه تصمیم گرفته‌ایم، در حالی که فقط علت‌های تصمیم‌مان را نمی‌بینیم.

نتیجهٔ این نگاه؛ تصویری از جهان است که در آن هیچ استثنا، معجزه یا رخداد بی‌دلیلی جایی ندارد. هر چیز دقیقاً همان‌طور است که باید باشد.

سه نوع شناخت؛ تا عشق عقلانی به خدا

اسپینوزا معتقد بود شناخت انسان از جهان، سه مرتبهٔ متفاوت دارد که هرکدام او را به درجهٔ متفاوتی از فهم حقیقت می‌رساند.

نوع اول: تخیل

پایین‌ترین سطح شناخت است و بیشتر انسان‌ها بیشتر زندگی خود را در همین سطح می‌گذرانند.

این شناخت از راه حس‌ها، حافظه یا شنیده‌ها به دست می‌آید. یعنی ما پدیده‌ها را همان‌گونه که تجربه می‌کنیم می‌شناسیم، اما معمولاً از علت‌های پشت آن‌ها آگاه نیستیم.
عدسی‌تراش فیلسوف این نوع شناخت را ناقص و مبهم می‌دانست.

نوع دوم: عقل

در این سطح، انسان دیگر به ظاهر امور اکتفا نمی‌کند و با استدلال و منطق درمی‌یابد چرا یک پدیده به این شکل رخ می‌دهد.در واقع به اینکه چگونه به نظر می‌رسد محدود نمی‌شود.
برای مثال، وقتی علت وقوع یک اتفاق را می‌فهمیم و تنها ظاهر آن را مشاهده نمی‌کنیم، از همین شناخت عقلانی بهره می‌بریم.

نوع سوم: شهود

بالاترین و کمیاب‌ترین نوع شناخت است.

در شهود، انسان دیگر مرحله‌به‌مرحله استدلال نمی‌کند، بلکه به‌طور مستقیم و یک‌باره، ماهیت یک چیز را در پیوند با کل هستی درک می‌کند. فهمی که نه از تجربهٔ حسی، بلکه از شناخت عمیق خود واقعیت سرچشمه می‌گیرد.

همین شناخت شهودی بود که این حکیم هلندی را به یکی از مهم‌ترین ایده‌هایش رساند:
وقتی انسان از طریق شهود درمی‌یابد که خودش، ذهن و بدنش، بخشی جدایی‌ناپذیر از همان نظم واحد و ضروری هستی (یعنی خدا یا طبیعت) هستند، دیگر خودش را موجودی جدا و تنها در برابر جهان نمی‌بیند.

این فهم، به‌طور طبیعی نوعی شادی و آرامش در او پدید می‌آورد. شادی‌ای که چون از شناخت خدا سرچشمه می‌گیرد، عشق عقلانی به خدا نامیده می‌شود. این عشق، برخلاف عشق‌های دیگر، نیازمند متقابل‌بودن یا وابستگی نیست. صرفاً نتیجهٔ طبیعی فهم درست است.
کسی که به این مرتبه از شناخت برسد، دیگر اسیر ترس، خشم یا نگرانی نمی‌ماند. زیرا درک کرده هر چیز دقیقاً همان‌گونه است که باید باشد و همین درک، بالاترین سعادتی است که یک انسان می‌تواند به آن دست یابد.

احساسات و نقش عقل

سمت راست عقل برای آزادی است، نه برای سرکوب احساسات رنگینی که سمت چپ تصویر سرچشمه‌ی نیرو است.

بخش زیادی از کتاب «اخلاق»، بیش از هر بخش دیگری، به موضوعی اختصاص دارد که کمتر کسی انتظارش را از یک فیلسوف با این‌همه هندسه و قضیه دارد:

احساسات

این متفکر هلندی، برخلاف بسیاری از فیلسوفان پیش از خود که هیجانات را چیزی حقیر و غیرعقلانی می‌دانستند که باید سرکوب شود، آن‌ را موضوعی جدی برای تحلیل علمی قرار داد. انگار می‌خواست هیجانات را با همان دقتی بررسی کند که هندسه‌دان یک مثلث را بررسی می‌کند.

نقطهٔ شروعش ساده بود

هر انسانی، در ذات خود، نیرویی برای بقا و شکوفایی دارد و پیوسته تلاش می‌کند این نیرو را حفظ و تقویت کند. او این نیرو را کوناتوس (conatus) نامید.
هرچه این تلاش را تقویت کند، شادی می‌آفریند؛ هرچه آن را تضعیف کند، اندوه آفریده می‌شود. اما نکتهٔ کلیدی در اینجا، تمایزی بود که اسپینوزا میان دو نوع احساس قائل شد. احساس‌هایی که توان انسان را افزایش می‌دهند و احساس‌هایی که او را تضعیف می‌کنند.

برخی احساسات، واکنشی و ناخواسته‌اند. یعنی از بیرون بر ما تحمیل می‌شوند و ما، بدون اراده، صرفاً اسیر آن‌ها می‌شویم. مثل خشمی که ناگهان سراغمان می‌آید و را گرفتار واکنشی شدید می‌کند.

برخی دیگر، فعالانه‌اند. احساساتی که خودمان، آگاهانه‌تر، بر آن‌ها را هدایت می‌کنیم.

اینجاست که عقل نقش خود را ایفا می‌کند؛ اما نه به‌عنوان سرکوب‌گر احساس، بلکه برای درک و شناخت آن. اسپینوزا معتقد بود عقل می‌تواند احساس کورکورانه را به فهمی روشن و آرام تبدیل کند و باور نداشت باید هیجانات را با زور خاموش کرد.

برای او، انسان خردمند، کسی نبود که احساس نداشته باشد؛ بلکه کسی بود که احساساتش را می‌شناخت و آن‌ها هدایت می‌کرد، نه اینکه اسیرشان باشد.

هدف نهایی زندگی، از نظر اسپینوزا، ثروت و شهرت نبود. حتی لذت‌های زودگذر نیز نمی‌توانستند هدف واقعی زندگی انسان باشد. هدفی والاتر را دنبال می‌کرد:

آرامش درونی و سعادت پایدار

او معتقد بود بیشتر آدم‌ها عمرشان را صرف دویدن به دنبال هدف‌هایی می‌کنند که در نهایت، آن‌ها را راضی نمی‌کند. زیرا این هدف‌ها همیشه در معرض از دست رفتن هستند و همین ترس از دست‌دادن، خودش منشاء اضطراب می‌شود.

انسانی آرمانی از نظر اسپینوزا، تصویری متفاوت از یک آدم کاملاً تنها و بی‌ارتباط با دنیا داشت. این انسان، کسی بود که در دل زندگی روزمره، در روابطش با دیگران، در شادی‌ها و حتی سختی‌هایش، حضور داشت. اما دیگر اسیر نوسان‌های شدید هیجانی نبود.

چنین فردی نه از شکست‌ها فرومی‌پاشید و نه از موفقیت‌ها سرمست می‌شد. چون ثباتش را از درون می‌گرفت و نه از اتفاقات بیرونی.

مسیر رسیدن به این آرامش، از نظر او، تدریجی بود. انسان با گذر از سطوح مختلف فهم، کم‌کم یاد می‌گرفت خودش را موجودی جدا و بیگانه از جهان نبیند و خود را بخشی از یک کل بزرگ‌تر ببیند.

همین دیدگاه، به‌تدریج ترس از مرگ، حسادت، نفرت و بسیاری از هیجانات فرساینده را کم‌رنگ می‌کرد؛ نه با انکار آن‌ها، بلکه با جایگزین‌کردن آرامشی عمیق‌تر به‌جای آن‌ها.

نتیجه آن، حالتی بود که او آن را «سعادت حقیقی» می‌نامید. حالتی که، به‌گفتهٔ او، به‌همان اندازه که کمیاب است، به‌همان اندازه هم زیبا و باشکوه است.
این سعادت از جنس پاداشی نبود که در آخر راه منتظر انسان باشد، بلکه خود همان مسیر فهمیدن و زیستن آگاهانه بود.

تصویرسازی هنری از اسپینوزا در کنار نمادهای هستی‌شناسی، ستاره‌شناسی، و پله‌های معرفت، در حال نگارش افکار خود است.

قبل از‌ این‌که دیدگاه های دینی و سیاسی باروخ اسیپنوزا را باهم بررسی کنیم، نیاز است فرق رساله با کتاب را بدانیم.

تفاوت رساله با کتاب

در نوشته‌های فلسفی، معمولاً بین دو نوع اثر تفاوت قائل می‌شوند:

کتاب، اثری است که نویسنده می‌کوشد نظامی کامل و پایه‌ای از اندیشه بسازد. چارچوبی که از بنیادی‌ترین پرسش‌ها آغاز می‌شود و قدم‌به‌قدم، تا نتیجه‌گیری‌های نهایی پیش می‌رود.

چنین اثری معمولاً زبانی رسمی‌تر و ساختاری منسجم‌تر دارد. زیرا هدف آن صرفاً پاسخ به یک سؤال نیست، بلکه بنانهادن یک نظام فکری کامل است.

رساله، دامنه‌ای محدودتر دارد. نوشته‌ای که حول یک موضوع یا پرسش مشخص می‌چرخد و می‌کوشد خواننده را دربارهٔ همان موضوع قانع کند. زبان رساله اغلب مستقیم‌تر و کاربردی‌تر است، چون هدفش گفت‌وگو دربارهٔ مسئله‌ای خاص است و نه ساختن چارچوبی فراگیر.

اکنون‌که فرق رساله و کتاب را دانستیم، به دیدگاه‌های دینی و سیاسی این فیلسوف صاحب‌نظر می‌پردازیم.

اسپینوزا در کنار نظام فلسفی خود دربارهٔ هستی و انسان، دیدگاه‌های روشن و گاه جنجالی‌ای هم دربارهٔ دین و سیاست داشت. دیدگاه‌هایی که بخش زیادی از آن‌ها در رسالهٔ الهی-سیاسی آمده است. در ادامه، مهم‌ترین این دیدگاه‌ها را مرور می‌کنیم.

معجزه؛ جهل انسان یا نقض قوانین طبعیت؟

جهانی آشفته؛ جایی که نقض قوانین طبیعت، پیامد بی‌نظمی مطلق می‌شود.

از نگاه اسپینوزا، این باور که قوانین طبیعت ممکن است روزی شکسته شوند، اشتباه است. او معتقد است چیزی به نام «معجزه» به معنای نقض قوانین طبیعت وجود ندارد. اینکه رویدادی را معجزه می‌نامیم، به این معنا نیست که قانون خدا یا طبیعت شکسته شده است؛ نشان می‌دهد هنوز علت و سازوکار آن رویداد را به‌درستی نمی‌شناسیم.

وقتی زنجیرهٔ علت‌هایی را که به وقوع یک پدیده انجامیده‌اند درک نمی‌کنیم، آن را خارق‌العاده و معجزه‌آسا می‌پنداریم.
در حالی که از نظر اسپینوزا، آن رویداد نیز همچون هر پدیدهٔ دیگری تابع ضرورت و نظم طبیعت است.

برای روشن‌تر شدن این نگاه، اسپینوزا روی دو اصل اساسی دست می‌گذارد:

  • طبیعت قانون‌مند است:
    جهان بر اساس قوانین تغییرناپذیر خود پیش می‌رود و خداوند این قوانین را نقض نمی‌کند.
    از این منظر، نظم جهان نتیجه دخالت‌های مقطعی و رخدادهای خارق‌العاده نیست. خداوند قرار نیست هر از گاهی با رخدادی عجیب، روند طبیعی جهان و نظم آن را برهم بزند.

  • ناآگاهی انسان و برچسب معجزه:
    معجزه در واقع فرزند ناآگاهی ماست. هرجا دانش انسان از کشف علت واقعی یک پدیده ناتوان بماند، جای خالی شناخت را با افسانه و معجزه پر می‌کند.

هدف کتب مقدس؛ یک سند تاریخی یا متن آسمانی؟

کتب مقدس در تصویر؛ کنار هم‌نشینی نمادهای دینی در یک چشم‌انداز تاریخی.

اسپینوزا متن کتاب مقدس (به‌ویژه عهد عتیق) رو با دقت بررسی کرد و دید بخش‌های مختلف آن، از نظر سبک و زبان، با هم فرق دارند. انگار در زمان‌های مختلف، توسط آدم‌های مختلف نوشته شدند.

بر همین‌ اساس نتیجه گرفت این کتاب کار یک نفر نیست. در واقع سندی تاریخی‌ است که در طول زمان، دست‌به‌دست و توسط چند نویسنده و ویراستار شکل گرفته است. متنی که یک‌جا و بدون دخل‌ و تصرف انسانی، نازل شده باشد، نیست.

نکتهٔ مهم‌تر، جایی بود که اسپینوزا هدف این کتاب‌ها را روشن می‌کرد. او معتقد بود کتب مقدس اصلاً به دنبال توضیح حقیقت هستی یا چیستی جهان نبودند، کاری که فلسفه انجامش می‌دهد.

به باور او، این متون زبانی ساده هدفشان یک چیز بود:

راهنمایی مردم به سوی زندگی درست و پیروی از دستورات اخلاقی.

اسپینوزا می‌گفت پیامبران با قدرت تخیل و بیان خود، مردم را به رفتار درست، عدالت و نیکوکاری دعوت می‌کردند. قصد نداشتند نظریه‌ای فلسفی دربارهٔ چیستی و یا حقیقت جهان ارائه بدهند.

به همین دلیل، این متفکر رادیکال فلسفه و دین را دو حوزهٔ کاملاً جدا از هم می‌دانست. بر این باور بود دین می‌گوید چه‌کار بکن و چه‌کار نکن، تا زندگی اخلاقی و اجتماعی بهتری داشته باشیم. اما فلسفه است که باید به سراغ حقیقت عالم برود و با استدلال عقلانی، آن را کشف کند.

آیا دعا جهان را تغییر می دهد؟

دستانی که به آسمان رفته و دعایش مستجاب شده و دنیای برای او گلستان شده.

از نظر اسپینوزا، دعا کردن به این امید که خدا به درخواست ما، مسیر اتفاقات را تغییر دهد، تصوری غلط بود. او چنین می‌پنداشت انسان‌ها معمولاً به این دلیل به دعا پناه می‌برند که خود را در برابر جهانی که کنترلی بر آن ندارند، ناتوان و آسیب‌پذیر می‌بینند.

ترس، نگرانی و جهل نسبت به علت‌های واقعی اتفاقات، آدم‌ها را مجور می‌کند تصور کنند می‌توانند با درخواست از قدرتی برتر، سرنوشت را عوض کنند. از دید او، این تصور، نوعی خودفریبی است. چون جهان طبق قوانینی غیرقابل تغییر پیش می‌رود، نه بر اساس خواسته‌های انسان‌ها.

با این وجود، صاحب این نگاه فلسفی دعا را کاملاً بی‌ارزش نمی‌دانست.
او تمایز مهمی قائل بود بین دعا به‌عنوان درخواست تغییر جهان و دعا به‌عنوان ابزاری برای آرام‌کردن ذهن و نزدیک‌شدن به شناختی عمیق‌تر از نظم هستی.
برای او، آرامش واقعی نه از طریق امید به تغییر جهان با دعا، بلکه از طریق فهمیدن اینکه جهان دقیقاً همان‌طور که است ضروری و منطقی است، به دست می‌آمد.

حق طبیعی انسان؛ از اندیشیدن تا سخن گفتن

اسپینوزا بر این عقیده بود هیچ قدرت نه دولت و نه کلیسا هرگز نمی‌تواند واقعاً بر ذهن انسان مسلط شوند.

از نظر او، اندیشیدن، بخشی از طبیعت خود انسان است. همان‌طور که نمی‌شود جلوی نفس‌ کشیدن کسی را با قانون گرفت، جلوی فکر کردن او را هم نمی‌شود گرفت. حتی اگر حکومتی بخواهد با تهدید یا مجازات، افکار مردم را کنترل کند، در نهایت تنها می‌تواند ظاهر رفتارشان را عوض کند، نه آنچه واقعاً در ذهن‌شان می‌گذر.

اسپینوزا از این هم فراتر رفت. او به‌دنبال اثبات چیزی وسیع‌تر بود. نه‌ فقط آزادی اندیشیدن در خلوت، بلکه آزادی بیان همان اندیشه در جامعه.
اصطلاحی که خودش برای آن به‌کار برد، «آزادی فلسفه‌ورزی» بود. مفهومی که برای او فقط به بحث‌های آکادمیک محدود نمی‌شد، بلکه شامل حق نوشتن، چاپ‌کردن، آموزش‌دادن و حتی بحث دربارهٔ عقاید جنجالی، بدون ترس از تعقیب یا مجازات، می‌شد.

اسپینوزا باور داشت دولتی که آزادی اندیشه و بیان را به رسمیت بشناسد، جامعه‌ای صادق‌تر، آرام‌تر و در نهایت باثبات‌تر خواهد ساخت.

چرا دموکراسی؟ دفاع اسپینوزا از حاکمیت خرد جمعی

تصویر مفهومی انتخابات و حاکمیت مردم؛ مرتبط با زمینه‌های فکری فیلسوف متفکر در زندگی نامه اسپینوزا.

اسپینوزا در دفاع از دموکراسی، دو استدلال اصلی داشت که آن را از بقیهٔ شکل‌های حکومت متمایز می‌کرد:

1-دموکراسی، طبیعی‌ترین شکل حکومت است

دموکراسی به آزادی طبیعی‌ای که هر انسانی از بدو تولد دارد، نزدیک‌تر است. از نظر او، وقتی افراد وارد جامعه دموکرات می‌شوند، تمام حق طبیعی خودشان را از دست نمی‌دهند و به‌طور کامل به یک پادشاه یا حاکم منتقل نمی‌کنند. بخشی از این قدرت همیشه در دست خود مردم باقی می‌ماند.

دموکراسی، تنها نظامی است که این واقعیت را به رسمیت می‌شناسد، به‌جای این‌که وانمود کند مردم قدرتشان را کاملاً به فردی دیگر بخشیده‌اند.

2-عقلانی‌تر بودن دموکراسی

اسپینوزا اعتقاد داشت وقتی تصمیم‌گیری در دست یک نفر (پادشاه) یا گروهی کوچک (اشراف) باشد، احتمال این‌که تصمیم‌ها زیر تأثیر هوس، ترس یا منافع شخصی گرفته شوند، بسیار بالا است. اما وقتی جمع بزرگی از مردم در تصمیم‌گیری مشارکت دارند، این احتمال کاهش پیدا می‌کند.
هیجانات افراطی فردی، در میان جمعیت بزرگ‌تر، خنثی یا کم‌رنگ می‌شوند و در نتیجه، تصمیم‌های جمعی به سمت عقلانیت گرایش پیدا می‌کنند.

از منظر باروخ، دموکراسی فقط این نبود که هرچه اکثریت مردم رأی بدهند، همان اجرا بشود. برای او مهم‌تر این بود که همهٔ شهروندان، صرف‌نظر از جایگاه‌شان، حق برابر برای مشارکت در تصمیم‌گیری داشته باشند. یعنی دموکراسی زمانی تحقق می‌یابد که هیچ شهروندی صرفاً به دلیل جایگاه اجتماعی‌اش از مشارکت سیاسی محروم نشود.

او دموکراسی را در بین نظام سلطنتی و اشرافی، سیستمی می‌دانست که بیشترین سازگاری را با آزادی و عقلانیت انسانی دارد. هرچند که اسپینوزا هرگز فرصت نکرد این بحث را در رسالهٔ سیاسی به پایان برساند.

تفکیک وظایف دین و حکومت

از نظر اسپینوزا دین و سیاست دو راه مستقل‌اند؛ هرکدام باید جدا از دیگری معنا یابد.

اسپینوزا به سراغ یکی از حساس‌ترین بحث‌های زمانهٔ خود نیز رفت: رابطهٔ کلیسا و حکومت.

نتیجه‌گیری او روشن و بی‌پرده بود. کلیسا نباید هیچ قدرت مستقلی در ادارهٔ جامعه داشته باشد. تمام اختیار قانون‌گذاری، حتی دربارهٔ مسائل دینی، باید در دست حکومت باشد.

استدلال او از یک اصل ساده شروع می‌شد. حکومت زمانی معنا دارد که یک مرجع واحد، قدرت تصمیم‌گیری داشته باشد.

اگر کلیسا هم بتواند مستقل از حکومت قانون وضع کند یا دربارهٔ درست و غلط تصمیم بگیرد، دیگر یک حکومت واحد وجود ندارد. بلکه دو قدرت رقیب داریم که هرکدام می‌خواهند مردم را به سمت خودشان بکشند. نتیجه‌ آن هم چیزی جز تفرقه، بی‌ثباتی و در نهایت، جنگ داخلی نیست.

اسپینوزا دین را بی‌ارزش نمی‌دانست. او نقش دین را در جامعه می‌پذیرفت، اما آن را کاملاً زیر نظارت حکومت قرار می‌داد. دین، وظیفه‌اش تشویق مردم به عدالت و نیکوکاری بود، اما نحوهٔ اجرا، آیین‌های عمومی، و هر آنچه جنبهٔ اجتماعی داشت، باید توسط قانون حکومتی تعیین می‌شد، نه توسط روحانیون.

به بیان دیگر، دین می‌توانست در دل مردم زنده بماند، اما نباید اجازه می‌داشت دست خودش را در ادارهٔ عمومی جامعه دراز کند.

وحی؛ عبور نور حقیقت از شیشهء رنگی تخلیل

این متفکر هلندی همان‌طور که کتاب مقدس را محصول قوه‌ی تخیل پیامبران می‌دانست، نظر مشابهی هم درباره‌ی وحی داشت. او معتقد بود پیامبران با استدلال فلسفی و منطقی به حقیقت نرسیده‌اند، بلکه قوه‌ی تخیل فوق‌العاده قوی داشته‌اند و وحی از جنس تصاویر ذهنی، تمثیل و داستان است. یک سیستم فلسفی یا برهان عقلی نیست.

هدف وحی: اخلاق، نه علم

 از نظر اسیپنوزا ​وحی نیامده است که به ما فیزیک، نجوم یا قوانین کیهانی یاد بدهد.

هدف اصلی‌ آن بسیار مشخص و زمینی است:
با زبان داستان، تمثیل، پاداش و تنبیه، به مردم عام جامعه اخلاق، عدالت و قانون‌پذیری را آموزش دهد و آن‌ها را به سمت زندگی درست هدایت کند.

مثال نور و شیشه

اسپینوزا می‌گفت حقیقت خدا مثل نور خالص است. وقتی به پیامبر می رسد از صافی ذهن، زبان، فرهنگ و روحيات او عبور می کند.
درست مثل نوری که از یک شیشه رنگی عبور می‌کند. نور در ذات خودش صاف و بی‌رنگ است. اما وقتی از شیشه رد می‌شود،  رنگ آن شیشه را به خود می‌گیرد. پس كلمات وحی، رنگ زمانه و شخص پیامبر را دارند، نه اینکه فرمول علمی و مطلق جهان باشند.

برای مثال اگر پیامبری در یک جامعهٔ جنگجو و بیابانی زندگی می‌کرده است، وحی او هم رنگ و بوی حماسی، جهاد و قوانین سخت به خود می‌گیرد.
اگر پیامبری روحیهٔ لطيف و شاعرانه داشته است، وحي او بيشتر با مثال‌های عاشقانه و صلح آمیز رنگ آمیزی می‌شود.

بنابراین اسپینوزا نتیجه می‌گیرد که ما نباید ظاهر كلمات وحی را به عنوان حقیقت مطلق علمی خدا بدانیم. زیرا این کلمات، نوری هستند که از شیشه ذهن و فرهنگ یک انسان خاص در یک زمان خاص عبور کرده و رنگی شده است.

نگاه فیلسوف عقلگرا به جایگاه کلیسا

از دیدگاه اسپینوزا، کلیسا دکانی بود که انحصار فهمیدن را دو دستی چسبیده بود و داد می‌زد:
«حقیقت متن مقدس تنها نزد ماست، پس باید مطیع باشید و تنها از ما بشنوید!»

او کلیسا را ساختار قدرت‌طلب می‌دانست. ساختاری که زیر نقاب دین، با سوءاستفاده از جهل و ترس مردم، به دنبال کنترل اندیشه‌ها بود.

اسپینوزا با اثبات این‌که کتاب مقدس منشاء الهی ندارد و صرفاً برای زندگی درست و رفتار اخلاقی است، بنیاد این ادعای کلیسا را که «ما مترجم انحصاری کتاب مقدس هستیم» از بین برد و نشان داد که هدف اصلی کلیسا نه رسیدن به حقیقت، بلکه حفظ نفوذ و سلطه‌ی سیاسی و اجتماعی خود است.

او بر این نظر تأکید داشت که اگر یک تشکیلات مذهبی خود را مترجم انحصاری خداوند بداند، بزرگ‌ترین توهین به عقل انسان و خفه کردن صدای آزادی ا‌ست.

رویارویی باروخ اسپینوزا با ادیان ابراهیمی.

اسپینوزا جهان‌بینی خود را روی پایه‌ها و پیش فرض‌هایی ساخته بود که با اصول اولیه و زیر بنایی تمام ادیان ابراهیمی از جمله اسلام تفاوت ساختاری داشت.

وقتی ریشه‌های فکری دو نفر از اساس متفاوت است، هر چقدر با دلیل و مدرک باهم گفت‌و‌گو کنند، حاصلی ندارد. آن‌ها کلید فهم همدیگر را ندارند.

برای این‌که به جواب “چرا این دو تفکر هیچ‌وقت به زبان مشترک نمی‌رسند” برسیم، ابتدا باید بررسی کنیم هر کدام‌شان به بنیادی‌ترین مسائل زندگی چه جوابی می‌دهند.

دنیای اسلام هدفمند است دنیای اسپینوزا بی هدف و رها است

یکی از قشنگ‌ترین بخش‌های اسلام این است که به زندگی بشر معنا می‌دهد:

  • ما بيهوده خلق نشده ایم.
  • آخرتی در کار است.
  • سختی ها امتحان الهی هستند
    .
  • همه چیز طبق یک نقشه بزرگ پیش می رود و حکمتی دارد.

اسپینوزا این نگاه را یک توهم شیرین می‌دانست. او چنین تصور می‌کرد که جهان هیچ نقشه و هدف از پیش تعیین شده ای برای انسان ندارد. فقط طبیعت است و کار خودش را می‌کند. او می‌گفت فکر کنیم خدا طوفان می‌فرستد تا عده ای را تنبیه کند یا باران می‌فرستد تا گیاهان باشند و ما سير شویم خودخواهی ما انسان ها است که فکر می‌کنیم مرکز جهان هستیم.

او میخواست انسان یاد بگیرد بدون این هدف‌ها، در همین دنیای واقعی آرامش پیدا کند.

مرز میان خالق و مخلوق

در اسلام، یکی از اصلی ترین پایه‌ها این است که خدا جهان را «خلق» کرده است. یعنی ابتدا خدایی بوده، اراده کرده و جهان را از «هیچ» به وجود آورده است.

در اینجا یک مرز كاملاً مشخص وجود دارد:
خدا خالق است و جهان مخلوق و این دو یکی نیستند. مخلوق چقدر هم بزرگ باشد باز هم تشنه و محتاج خالق است.

اسپینوزا اصلاً مفهومی به نام «خلق کردن» یا آفرینش از عدم را قبول نداشت. او میگفت امکان ندارد چیزی از «هیچ» به وجود بیاید. از نظر او، جهان و خدا همیشه بوده اند و یکی هستند. پس جهان مخلوق خدا نیست بلکه خود خدا است که به این شکل درآمده.

اینجا همان بن‌بست مطلق است

اسلام یکی دانستن خدا و جهان مادی بدون مرز خالق و مخلوق قابل پذیرش نمی‌داند و نوعی انحراف محسوب در نظر می‌گیرد.
از آن طرف اسپینوزا هم محال بود خدایی را بپذیرد که بیرون از جهان ایستاده و چیزی را خلق کرده است.

خدای اسلام شخصیت و احساس دارد، خدای اسپینوزا هستی بی انتها است

در اسلام خدا:

  • یک فرمانروای دلسوز و ناظر است.
  • او بندگانش را دوست دارد.
  • در قرآن با آنها صحبت کرده است.
  • عادل است و اراده دارد.

برای اسپینوزا، خدا یعنی «کل جهان، طبیعت و خود هستی». او معتقد بود خدا، کل این سیستم بی انتهای زنده و جاری است نه یک شخصی جداگانه که بیرون از جهان ایستاده باشد و جهان را تماشا کند.

بنابراین خدای اسپینوزا:

  • عصبانی نمی‌شود.
  • برای انسان‌ها و جهان نقشه‌ای از پیش تعیین‌شده ندارد.
  • به کسی پاداش یا مجازات فیزیکی نمی‌دهد.
تصوری که اسپینوزا باور داشت مردم از خدا دارند. خدایی که پاداش می‌دهد و مجازات می‌کند.

زیرا او اصلاً یک «شخص» نیست که احساسات داشته باشد. او خود جریان زندگی و کل تار و پود وجود است. فیزیک و ریاضی هم صرفاً ابزارهای کوچک ما انسان‌ها برای فهمیدن بخش ناچیزی از این خدای بی‌انتها هستند.

این نگاه وحدت وجودی او با خدای ادیانی که پیامبر می‌فرستد و قانون وضع می‌کند از ریشه متفاوت بود.

بهشت و جهنم، پاداش واقعی یا ابزار ترس و کنترل؟

اسلام دنیا را مزرعه آخرت می‌داند. انسان‌ها اراده آزاد دارند، آزمایش می‌شوند و بر اساس اعمالشان در آخرت پاداش (بهشت) می‌گیرند یا عقاب (جهنم) می‌بینند که این عین عدالت پروردگار است.

اسپینوزا می‌گفت در جهان هیچ اراده آزادی وجود ندارد. همه‌چیز طبق جبر رياضی طبیعت پیش می رود. او بهشت و جهنم مادی را خرافه ای می دانست که انسان ها از «ترس از مجازات» و «طمع پاداش» ساخته اند.

او چنین می‌گفت که انسان خردمند کار خوب را به خاطر خودش انجام می‌دهد. زیرا با عقلش هماهنگ است، نه به خاطر ترس از شلاق جهنم یا هوس لذت‌های بهشتی. از نظر او این نوع دینداری‌ که بر پایه پاداش-تنبیه باشد، کودکانه است.

وقتی کل منطق دین روی «معجزه، وحی آسمانی، حساب و کتاب آخرت» بنا شده است و اسپینوزا هر سه آن‌ها از ریشه غیرعلمی و ناشی از تخلیل بشر می‌دانست، عملاً هیچ راهی برای متقاعد شدن او باقی نمی‌گذاشت.

تصویری از باروخ اسپینوزا؛ چهره‌ای آرام پشت میز نشسته و در سکوت می‌نویسد.

برخی اندیشه‌ها وزنشان از طاقت زمانه‌شان بیشتر است. مثل خورشیدی که تابیدنش چشم اتاق تاریک را می‌زند. باروخ اسپینوزا از آن قبیل نویسندگانی نبود که برای خوشایند بازار کتاب یا تایید جماعتی قلم به دست بگیرد.

به همین خاطر، سرنوشت نوشته‌هایش به دو مسیر متفاوت کشیده شد. دسته‌ای از نوشته‌ها راهی جامعه شدند. بعضی با نام خودش و بعضی در سایه‌ی نام‌های مبدل، اما عمیق‌ترین لایه‌های تفکرش دست‌نخورده‌اش باقی ماند.

او دلیل روشنی برای این سکوت داشت، پای جانش در میان بود. انتشار آشکارتری از آن تفکرات می‌توانست به قیمت زندگی‌اش تمام شود. او دید که جامعه‌ی دور و برش چقدر راحت تیغ حذف و نابودی را روی گلوی مخالفان می‌گذارد و ترجیح داد تن به این ریسک ندهد.

محافظت از جان، و نگه‌داشتن اصالت اندیشه از خطر خشم قدرت، باعث شد انتشار مهم‌ترین نوشته‌هایش را به تعویق بیافتد.

اصول فلسفه رنه دکارت
Renati Des Cartes Principia Philosophiae

سال ۱۶۶۳ میلادی بود که بلیت ورود اسپینوزا به دنیای رسمی نشر با انتشار کتاب اصول فلسفه دکارت صادر شد. تنها اثری که در زمان حیات خود با نام خودش روی جلد به چاپ رسید.

انتخاب این کتاب و قرار گرفتن پشت نام دکارت، یک استراتژی دقیق بود تا او بتواند از چارچوب فکری پذیرفته‌شده آن عصر، به عنوان سکوی پرتاب استفاده کند و در قالب شرح نظرات دیگران، پایه‌های تفکر خودش را بنویسد.

این کتاب در واقع یک درس‌نامه و بازنگری هندسی روی افکار دکارت است. اسپینوزا در این اثر، کل دستگاه فلسفی دکارت را مو به مو، با نظم و دقت ریاضی، روی دایره می‌ریزد و تفسیر می‌کند. او در دل همین شرح و تفسیر، گره‌های فکری دکارت را بیرون می‌کشد.

 او از فیزیک دکارت، قوانین حرکت، و نحوه‌ی شکل‌گیری جهان مادی شروع می‌کند و تا مباحث مربوط به شناخت خدا و ویژگی‌های ذهن انسان پیش می‌رود.

ضمیمه ای بر اصول فلسفه دکارت: اندیشه های مابعدالطبیعی
Principles of Cartesian Philosophy and Metaphysical Thoughts

همراه کتاب اصلی، یعنی اصول فلسفه رنه دکارت، یک ضمیمه‌ی مستقل هم به شکل یک کتابچه‌ی جداگانه چاپ شد.

کتاب اول صرفاً بازگو کردن نظرات دکارت بود، اما اسپینوزا از این فرصت استفاده کرد تا دیدگاه‌های شخصی خودش را هم وسط بکشد.

این ضمیمه نشان داد او دنباله‌روی کورکورانه دکارت و شخص دیگری نیست. از آن به عنوان بستری استفاده کرد تا حرف‌های خودش را بی‌پرده مطرح کند و مسیرش را جدا کند.

او دکارت را پله‌ اول خودش قرار می‌دهد تا ابتدا ساختار فکری او را با تمام جزئیاتش معرفی و کالبدشکافی کند، و در این ضمیمه ، نگاه خودش را به طبیعت، شناخت و هستی جایگزین کند.

رسالهٔ الهی-سیاسی
Tractatus Theologico-Politicus

در روزگاری که کلیسا و حکومت برای چاپ هر کتابی مجوز می‌خواستند و تیغ سانسور بی‌رحمانه بالای سر نویسندگان بود، اسپینوزا می‌دانست اگر حرف‌هایش را با نام خودش منتشر کند، کارش به تبعید یا مرگ می‌کشد. چاره‌ای نداشت جز اینکه پنهان‌کاری کند.

او این رساله را در زمان حیات‌اش بدون ذکر نام نویسنده روی جلد و با معرفی دروغین شهر هامبورگ در آلمان به عنوان محل چاپ، به دست مخاطبان رساند تا ردپایی از خودش باقی نگذارد.

اگر روی جلد نوشته می‌شد «چاپ آمستردام»، مقامات هلندی به‌سادگی می‌توانستند ناشر را ردیابی کنند، مغازه‌اش را ببندند و او را به دادگاه بکشانند.

روی جلد به‌جای نام کامل، تنها حروف  .B.D.S مخفف Benedictus de Spinoza روی جلد آمد تا دست قانون را برای اقدام رسمی ببندد.

رساله الهی-سیاسی، کتابی است که در آن، اسپینوزا بدون تعارف به سراغ خط قرمزهایی مثل نقد کتاب مقدس، زیر سوال بردن معجزات، بررسی رابطه حکومت و دین، و دفاع سرسختانه از آزادی اندیشه و بیان می‌رود.

شبکه‌ی نجواهای مکتوب

رساندن این کلمات به دست مردم، خودش یک ماجرای پردلهره بود.
در آن هیاهوی سانسور و خفقان، هیچ کتاب‌فروشی جرات نداشت این اثر را در ویترین مغازه‌اش بگذارد. پس کار به دست یک شبکه‌ی پنهانی و زیرزمینی افتاد.

چاپ کردن رساله تنها نیمی از مسیر بود، بخش سخت‌تر، توزیع خاموش آن بود. نسخه‌ها از طریق راه‌های باریک و امن، دست‌به‌دست چرخیدند. به‌صورت قاچاق میان مخاطبان خاص پخش شدند تا این صدای ممنوعه، بی‌آنکه ردی از خالقش باقی بماند، در دل تاریکی راه خودش را باز کند.

قاچاق اندیشه در پوشش طبابت
جلد راهنمای پزشکی ساختگی برای پنهان‌سازی متن رساله الهی-سیاسی اسپینوزا.

حکومت هلند که بعد از انتشار کتاب تازه فهمیده بود چه بمب فکری‌ای در جامعه منفجر شده است.

سراسیمه ورود و توزیع آن را رسماً ممنوع کردند. اما کار از کار گذشته بود و مأموران حکومتی کلافه مانده بودند که این اثر ویرانگر دقیقاً از کجا آب می‌خورد و نویسنده‌اش کیست.

نام دروغین هامبورگ روی جلد، دستگاه‌های امنیتی و مذهبی را به اشتباه انداخته بود، اما آن‌ها با تمام قدرت در خود هلند به دنبال چاپخانه‌های زیرزمینی و حلقه‌ای از دوستان و حامیان اسپینوزا می‌گشتند تا ردپای این طوفان را پیدا کنند.

چرا به اسپینوزا شک کردند؟

شک کردن به اسپینوزا هم کار سختی نبود. لحن تند کتاب در دفاع از آزادی فکر، نگاه موشکافانه‌اش به دین، دقیقاً خط فکری همان فیلسوف آمستردامی را داشت که همه می‌شناختند.

سبک استدلال‌ها و جرات بی‌نظیر نویسنده، انگشت اتهام را مستقیم به سمت او و حلقه‌ی دوستانش نشانه رفته بود.

به ادامه شیوه توزیع جذاب رساله بپردازیم.
وقتی هم که نسخه‌های اولیه لو رفت و محدودیت‌ها تشدید شد، انتشار هم وارد مرحله تازه‌ای شد. توزیع‌کنندگان برای این‌که بتوانند رساله را باز هم به دست مردم برسانند، شگردی هوشمندانه‌ به کار گرفتند.

آن‌ها ظاهر رساله را به کلی دگرگون کردند. جلد آن را عوض کردند و عنوانی تازه روی آن گذاشتند که به نظر می‌رسید صرفاً یک جزوه یا کتاب تخصصی در حوزه پزشکی و درمان است.

با این تغییر ظاهر، اثر ممنوعه دوباره روانه‌ی چرخه‌ی توزیع زیرزمینی شد تا مأموران سانسور که به دنبال آثار فلسفی و سیاسی بودند، با دیدن نام و جلد پزشکی کتاب، دوباره فریب بخورند و از کنار آن بگذرند.

کتمان استراتژیک

انگشت‌ها به طرف اسپینوزا رفته‌بود. لحن متن، ریشه‌ی استدلال‌ها و عمق نگاه اثر به‌قدری آشنا بود که هیچ‌کس شک نداشت این واژه‌ها را چه کسی نوشته است.

پچ‌پچ‌ها در محافل پیچید و همه‌جا صحبت از این بود که خالق این اثر جنجالی، خود او است. اما اسپینوزا استادانه عمل کرد.

 او با خونسردی تمام، دست به یک کتمان استراتژیک زد. با وجود اینکه همه‌ی شواهد به او ختم می‌شد، او هرگز و تحت هیچ شرایطی نپذیرفت که نویسنده‌ی رساله است. او ارتباطش با اثر را محکم انکار کرد تا بدون آن که به دام بیفتد، نظاره‌گر چرخیدن اندیشه‌اش در دست جامعه باشد.

با اینکه رساله الهی-سیاسی اثری ساختارشکن با نقدهای تند مذهبی و سیاسی است، اما انتخاب یک ترجمه‌ی روان می‌تواند درک پیچیدگی‌های آن را بسیار ساده‌تر کند.

در میان نسخه‌های موجود در بازار، ترجمه دکتر علی فردوسی (انتشارات شرکت سهامی انتشار) توانسته این متن مهم و اندیشه‌ساز را با لحنی خوانا و قابل‌فهم برای علاقه‌مندان به فلسفه عرضه کند.

اگر می‌خواهید با این بخش از افکار شجاعانه‌ی اسپینوزا همراه شوید و آن را بخوانید، می‌توانید از لینک زیر این نسخه را تهیه کنید:

 «مجموعه آثار پس از مرگ» اسپینوزا به نام Opera Posthuma| کتاب اخلاق در مرکز تصویر.

با نبود وصیت‌نامه‌ای رسمی، سرنوشت آثار اسپینوزا به دست چند نفر از نزدیک‌ترین دوستانش سپرده شد. افرادی نظیر لودویک مِیر، گئورگ هرمان شولر (پزشکی که در روزهای پایانی از او مراقبت می‌کرد) و یوهانس بوومیستر.

این دوستان، بی‌درنگ پس از مرگ او دست به کار شدند. دست‌نوشته‌های منتشرنشده، نسخهٔ کامل اخلاق، رساله در اصلاح فاهمه، رسالهٔ سیاسی ، دستور زبان عبری، و مجموعه‌ای از نامه‌ها را جمع‌آوری کردند. آن‌ها را به دست ناشر دیرین اسپینوزا در آمستردام، به نام یان ریوورتس، رساندند.

نتیجهٔ این تلاش سریع و پنهانی، مجموعه‌ای بود با عنوان Opera Posthuma (آثار پس از مرگ) که تنها چند ماه پس از مرگ اسپینوزا منتشر شد. همچنان بی‌آنکه نام کامل، محل چاپ یا حتی تاریخ دقیق انتشار روی جلد ذکر شود.

شاید عجیب به‌نظر برسد که کتاب، حتی پس از مرگ نویسنده و در امان بودنش از تعقیب شخصی، باز هم بدون نام منتشر شد. در واقع همچنان روی کتاب .B.D.S نوشته می‌شد.

اندیشه‌های اسپینوزا هنوز هم بسیار خطرناک تلقی می‌شدند، و این خطر با مرگ او از بین نمی‌رفت. بلکه به‌جایش بر دوش کسانی می‌افتاد که کتاب را چاپ می‌کردند، می‌فروختند یا حتی در خانه نگه می‌داشتند.

با این همه احتیاط حساب‌شده، تنها شانزده ماه بعد، مقامات هلند رسماً Opera Posthuma را ممنوع اعلام کردند. کتاب‌ها توقیف شدند، اما دیگر خیلی دیر بود. نسخه‌هایش پیش‌تر در میان اندیشمندان اروپا دست‌به‌دست شده بود.

رساله در اصلاح فاهمه
Tractatus de Intellectus Emendatione

پیش از آن که اسپینوزا وارد هزارتوی هندسی اخلاق شود، اثری نوشت که بیشتر به یک اعتراف فلسفی شباهت داشت تا یک رساله. نوشته‌ای که در آن، فیلسوف جوان از تجربهٔ شخصی خود در جست‌وجوی معنا سخن می‌گوید.

رساله در اصلاح فاهمه با لحنی صمیمی و تقریباً اعترافی آغاز می‌شود. او شرح می‌دهد که چگونه پس از سال‌ها تعقیب ثروت، شهرت و لذت، دریافت که هیچ‌کدام از این‌ها آرامش پایدار به همراه ندارند، و به همین دلیل تصمیم گرفت راهی تازه برای شناخت حقیقی بیابد.

هستهٔ اصلی این اثر، پرسشی دربارهٔ ابزار شناخت است. ذهن انسان چگونه می‌تواند از میان انواع مختلف درک‌ها، از تخیل و شنیده‌ها گرفته تا استنتاج عقلانی و شهود، به معرفتی برسد که واقعاً قابل اعتماد باشد؟

اسپینوزا در اینجا برای نخستین‌بار طرحی از «روش‌شناسی» خویش را ارائه می‌دهد. روشی که بعدها در اخلاق به کمال می‌رسد، اما در این رساله هنوز خام و در حال شکل‌گیری است.

او در میانهٔ بحث، آگاهانه دست از قلم کشید. به این نتیجه رسید که برای پاسخ‌دادن به این پرسش‌های معرفت‌شناختی، اول باید نظامی کامل دربارهٔ خدا، طبیعت و انسان بسازد. آن نظام همان چیزی شد که بعدها «اخلاق» نامیده شد.

این رساله‌ی ناتمام حکم کارگاه ذهنی فیلسوف را دارد. جایی که می‌توانیم مراحل شکل‌گیری اندیشه‌های او را پیش از تبدیل‌شدن به برهان‌های منظم و ساختاریافته‌ی بَعدی، از نزدیک تماشا کنیم.

رساله متخصر درباره خدا، انسان و سعادت او
Short Treatise on God, Man and His Well-Being

نزدیک به دو قرن، دست‌کم برای دنیا، این رساله اصلاً وجود نداشت. در فهرست آثار چاپ‌شدهٔ اسپینوزا نبود و کسی خبر نداشت چنین متنی از او باقی مانده است. تا این‌ که در اواسط قرن نوزدهم، در میان اسناد خاک‌خورده در هلند، دو نسخهٔ دست‌نویس پیدا شد.

نسخه‌هایی که کپی‌هایی از خط دیگران بودند. خط خود اسپینوزا نبود. حتی نام نویسنده‌ای روی جلدشان نبود.

پژوهشگران در تلاش بودند تا هویت نویسنده رساله را مشخص کنند. آن‌ها متن را واژه‌به‌واژه با آثار شناخته‌شدهٔ اسپینوزا سنجیدند و رد پای او را همه‌جا یافتند. همان دغدغه‌ها دربارهٔ خدا و طبیعت، همان نگاه خاص به رابطهٔ ذهن و بدن و همان مسیر استدلالی که بعدها به پختگی و انجسام نهایی رسید در این اثر مشاهده کردند. نوشته‌ای از سال‌های ابتدایی زندگی فکری اسپینوزا، پیش از «اخلاق».

نویسنده نامش را جایی ننوشته بود، اما فکرش، مثل اثر انگشت، در هر خط از متن به‌جا مانده بود. همین برای شناسایی‌اش کافی بود.

سؤالی که این رساله دنبالش بود، ساده اما بی‌رحمانه است:
چرا آدم‌ها با وجود داشتن همه‌چیز، مال، مقام، لذت، باز هم آرام نیستند؟
اسپینوزا در این اثر، پیش از آنکه به زبان سخت هندسی «اخلاق» برسد، برای اولین‌بار تلاش کرد به این پرسش پاسخ بدهد.

کتاب اخلاق (اثبات‌شده به روش هندسی)
Ethica, ordine geometrico demonstrata

اگر بخواهیم اسپینوزا را در یک اثر خلاصه کنیم، آن اثر بی‌شک اخلاق است. کتابی که بیش از هر نوشتهٔ دیگری، تصویر این فیلسوف را برای نسل‌های بعد ترسیم کرد.

آنچه این اثر را متمایز می‌کند، سبک نگارش آن است. اسپینوزا اخلاق را به سبک معمول رساله‌های فلسفی ننوشت، در عوض با ساختاری هندسی و شبیه به اصول اقلیدسی و با تعریف‌ها، اصول موضوعه، قضایا و برهان‌ها نوشت.

انگار می‌خواست نشان دهد حقایق دربارهٔ هستی، انسان و اخلاق را می‌توان با همان قطعیتی اثبات کرد که یک قضیهٔ ریاضی اثبات می‌شود.

ساختار کتاب اخلاق

این کتاب در پنج بخش تنظیم شده و مسیری پیوسته را طی می‌کند:
از شناخت ساختار جهان و جایگاه انسان در آن، تا بررسی هیجانات و در نهایت رسیدن به رهایی و آرامش فکری.

اسپینوزا در لابه‌لای این کتاب، بی‌آن که هرگز لحن موعظه‌گرانه به خود بگیرد، نقشه‌ای برای زیستن عقلانی‌تر و آزادتر ترسیم می‌کند.

نقشه‌ای که خواندنش هنوز هم، پس از سه‌ونیم قرن، خواننده را به فکر فرو می‌برد.

با این‌که کتاب اخلاق متن سنگین و ساختاری هندسی دارد، اما انتخاب یک ترجمه‌ی روان می‌تواند مسیر مطالعه را بسیار لذت‌بخش‌تر کند. در میان نسخه‌های موجود، ترجمه لیلا امانت ملایی (نشر ترنگ) با بیانی امروزی‌تر و ساده‌تر تلاش کرده تا پیچیدگی‌های فلسفی اسپینوزا را برای مخاطب عام ملموس‌تر و خوانا‌تر کند.

اگر تصمیم داری این اثر جاوادانه را به کتابخانه‌ات اضافه کنی و آن را با لحنی روان‌تر بخوانی، می‌توانی از لینک زیر این نسخه را تهیه کنی:

رسالهٔ سیاسی
Tractatus Politicus

آخرین پروژه سیاسی اندیشمند نقاد، نوشته‌ای ناتمام که در میانهٔ بحث دربارهٔ حکومت دموکراتیک، قلم از دست فیلسوف افتاد.
همین اثر نیمه‌کاره، نگاهی کاملاً واقع‌گرایانه و بی‌پرده به قدرت، دولت و طبیعت انسان ارائه می‌دهد.

او در این رساله به دنبال پاسخ به پرسشی بنیادین بود:
چه نوع حکومتی می‌تواند با طبیعت واقعی انسان سازگار باشد و در عین حال بیشترین ثبات و آزادی را برای جامعه فراهم کند؟

اسپینوزا در این کتاب به دنبال ساختن جامعه‌ی ایده‌آل نیست. ساختار حکومت‌ها، از سلطنت و اشرافیت تا دموکراسی، را بر اساس رفتار واقعی آدم‌ها بررسی می‌کند.

نگاه رساله این است که قوانین و نهادها چطور باید چیده شوند تا حتی با وجود افراد خودخواه و خطاکار، باز هم نظم و امنیت جامعه حفظ شود.

اثر با وجود ناتمام ماندن، روشن‌ترین متن او دربارهٔ دولت، قانون و واقع‌گرایی سیاسی است.

دستور زبان عبری
Compendium Grammatices Linguae Hebraeae

در سال‌های پایانی زندگی‌اش، در حالی که هم‌زمان مشغول نگارش رسالهٔ سیاسی بود، اسپینوزا به سراغ پروژه‌ی دیگری هم رفت که در نگاه اول با بقیهٔ کارنامه‌اش هم‌خوانی ندارد.

نوشتن یک دستور زبان کامل عبری. این کار را به درخواست چند تن از دوستانش آغاز کرد که علاقهٔ زیادی به این زبان داشتند و می‌دانستند اسپینوزا از کودکی با آن زبان انس گرفته و سال‌ها با دقت کم‌نظیری رویش کار کرده است، اما پشت این کتاب، چیزی بیش از یک لطف دوستانه نهفته بود.

او می‌خواست مردم عبری را زبانی مقدس و دست‌نیافتنی نبینند و آن را زبانی زنده بشناسند. با قواعدی که مثل هر زبان دیگری قابل فهم و تحلیل‌ هستند.

 او باور داشت برای فهم درست کتاب مقدس به ترجمه و تفسیر دیگران نمی‌شود دل بست و باید مستقیم به سراغ خود زبان رفت. قواعدش را از نو، با نگاهی روشن و بی‌طرفانه، صورت‌بندی کرد.

همین رویکرد بود که اسپینوزا را از یک عالم دینی سنتی جدا می‌کرد و به فیلسوفی تبدیل می‌کرد که حتی زبان را هم مثل طبیعت، شایستهٔ کاوش عقلانی می‌دید.

او نگارش این اثر را در اواخر دههٔ ۱۶۶۰ آغاز کرد. سی‌وسه فصل دربارهٔ الفبا، آواها، و ساختار کلمات نوشت، اما این کتاب هم مثل رسالهٔ سیاسی، در فصل آخر بخش اول خود ناتمام ماند. مرگ مهلت تمام کردن کتاب را به او نداد.

این دو اثر ناتمام، رسالهٔ سیاسی و همین دستور زبان، دقیقاً در یک بازهٔ زمانی و کنار هم روی میز او در حال نگارش بودند. این مدافع آزادی‌بیان در آخرین ماه‌های عمرش، هم‌زمان چند جبههٔ فکری را باز نگه داشته بود، بی‌آنکه بداند کدام‌یک زودتر ناتمام می‌ماند.

نامه‌ها
Epistolae

اگر آثار اصلی اسپینوزا تصویری رسمی و منظم از اندیشهٔ او ارائه می‌دهند، مجموعهٔ نامه‌هایش دریچه‌ای صمیمی‌تر و زنده‌تر به ذهن این فیلسوف می‌گشاید.

همان‌طور که گفته شد، اسپینوزا با افراد برجسته‌ای مکاتبه داشته است. این مجموعه، گفت‌وگویی مکتوب و چندساله، میان اسپینوزا و طیف گسترده‌ای از مخاطبان او است. از فیلسوفان، دانشمندان و متفکران عصر خود گرفته تا الهی‌دانان و دوستان نزدیکش.

آنچه این نامه‌ها را ارزشمند می‌سازد، تصویری است که از پویایی فکری اسپینوزا ترسیم می‌کند و لحن متفاوتشان نسبت به آثار رسمی او است. در اخلاق، اسپینوزا از پس زبان هندسی و غیرشخصی قضایا سخن می‌گوید، اما در نامه‌ها، لحن شخصی و بی‌واسطه دیده می‌شود.

برخی از این نامه‌ها حتی به‌عنوان صریح‌ترین شرح‌های این متفکر نامدار بر بخش‌های دشوار اخلاق شناخته می‌شوند. تا جایی که پژوهشگران امروزی برای فهم بهتر فلسفهٔ او، این نامه‌ها را در کنار آثار اصلی‌اش می‌خوانند.

او در این نامه‌ها گاه با ملایمت پاسخ می‌دهد، گاه در حال دفاع از خود در برابر منتقدان، گاه در حال توضیح صبورانهٔ نکته‌ای دشوار برای دوستی کنجکاو. برخی از سخت‌ترین مناظره‌های فلسفی او، از جمله بحث‌هایی دربارهٔ رابطهٔ علّیت و ارادهٔ آزاد، در همین نامه‌ها رقم خورده‌اند. جایی که می‌توان فیلسوف را در اوج توان استدلالی‌اش، رودررو با پرسش‌گرانی تیزبین، مشاهده کرد.

خواندن این نامه‌ها در نهایت بُعدی پویا و مباحثه‌ای، از اسپینوزا را آشکار می‌کند. متفکری که اندیشه‌اش نه در انزوا، بلکه در کشاکش دائمی با پرسش‌های دیگران صیقل می‌خورد.

کتاب‌های اسپینوزا در صندوق چوبی زنجیرشده و قفل‌شده. نماد ممنوعیت آثارش.

این فیلسوف نظام‌مند در زمان حیاتش ممنوعیت یکی از آثار خود را به چشم دید.
رسالهٔ الهی-سیاسی، اثری که نقطه شروع اندیشه‌اش بود، شورای شهر آمستردام و دادگاه عالی هلند تصمیم گرفتند انتشار آن را رسماً ممنوع و جرم‌انگاری کنند.

پشت این تصمیم، کلیسای پروتستان رفورمهٔ هلند بود (نهاد مذهبی بسیار قدرت‌مند و رسمی هلند در قرن هفدهم) که قبلاً این کتاب را محکوم کرده بود و مقامات حکومتی را برای ممنوعیتش تحت فشار قرار داد.

پس از مرگ اسپینوزا، ماجرا ادامه پیدا کرد.
تنها شانزده ماه پس از انتشار  Opera Posthuma (آثار منتشر شده پس از مرگ)، حکومت ایالتی هلند حکمی صادر کرد که این‌بار شامل همهٔ آثارش می‌شد. نگهداری، خواندن و انتشار هر چیزی که از او باقی مانده بود، از جمله همان مجموعه‌ای که تازه پس از مرگش منتشر شده بود، ممنوع اعلام شد.

کلیسای کاتولیک رم (همان نهاد سنتی و قدرتمند مسیحی به رهبری پاپ) هم دست به کار شد. نام اسپینوزا و آثارش را در فهرست رسمی کتاب‌های ممنوعه خود ثبت کرد. فهرستی که خواندن آن‌ها برای کاتولیک‌ها در سراسر اروپا ممنوع بود.

نمودار درختی ریشه‌های فکری در زندگی نامه اسپینوزا و تأثیرپذیری او از دکارت، ابن میمون و فلسفه مُدرسه‌ای.

مسیر فکری یک سلسله‌رخداد زنجیره‌وار است و هیچ ذهنی از میان خلأ سر برنمی‌آورد. اسپینوزا هم از این قاعده مستثنی نبود. او روی شانه‌های بلند متفکران و مکتب‌های پیش از خودش ایستاده بود تا بتواند نگاهی متفاوت به جهان بیندازد.

او رگه‌هایی از نظم کیهانی رواقیان و ریشه‌های کهن فلسفه‌ی یونان را در جان داشت. پیچیدگی‌های استدلالی فلسفه مدرسی را با دقت زیر و رو کرده بود. همان‌طور که در بخش آثار صحبت شد، هندسه و مباحث فکری رنه دکارت را با دقت از نظر گذرانده بود.

در میراث فکری مذهبی خودش، با آثار حسدای سرسکاس آشنا بود و از نگاه عقل‌گرایانه‌ی ابن‌میمون، که دین و خِرد را کنار هم می‌نشاند، بهره‌ها برده بود.

باروخ همهٔ این جریان‌های فکری پراکنده را به درون خلوت ذهن بی‌بدیلش کشید، در کوره‌ی استدلال خودش ذوب کرد و در نهایت، جهان‌بینی کاملاً تازه‌ای از دلشان بیرون کشید که شبیه هیچ‌کدام نبود.

تأثیرگذاری عمیق زندگی نامه اسپینوزا بر فیلسوفان و دانشمندان پس از خود در یک جلسه‌ی بحث و گفتگو.

طرد شدن اسپینوزا در قرن هفدهم، به معنای خاموشی اندیشه‌های او نبود. بازتاب باور‌های او را می‌توان به وضوح در شکل‌گیری عصر روشنگری و در نگاه متفکران و دانشمندان بزرگی دید که پس از او آمدند. هر یک به شیوه‌ای از جهان‌بینی‌اش الهام گرفتند.

ستایشگر شاهزاده

ژیل دلوز، فیلسوف نامدار فرانسوی، در ستایش از اسپینوزا، او را «شاهزادهٔ فلسفه» نامید. این لقب، تنها یک تعارف شاعرانه نبود؛ دلوز عمیقاً باور داشت که اسپینوزا در قلمرو اندیشه، چنان آزاد و اصیل می‌اندیشید که گویی از تبار خاندان سلطنتی خِرد است.

دلوز، اسپینوزا را نه یک فیلسوف معمولی، که نجیب‌زاده‌ای می‌دانست که بر تخت تفکر نشسته است. در نگاه او، اسپینوزا با شجاعت بی‌نظیرش در روبه‌رویی با سنت‌ها، با روش هندسی‌اش در اثبات حقیقت، و با نگاهی که به خدا داشت، سزاوار این عنوان بود.

«شاهزادهٔ فلسفه» بودن یعنی چه؟

یعنی کسی که در جهان اندیشه، تاج اصالت بر سر دارد، بدون آنکه نیازمند تایید درباریان زمانه باشد.

اسپینوزا، در انزوای خود، در اتاق کوچک لاهه، در حالی که عدسی می‌تراشید، تاج واقعی فلسفه را بر سر نهاد به دلیل داشتن:

  • استقلال فکر
  • جسارت پرسش
  • وفاداری محض به حقیقت

یا اسپینوزایی باش، یا اصلاً فیلسوف نباش

این جمله‌ی معروف از هگل، نشان می‌دهد که او چقدر برای اسپینوزا اعتبار قائل بوده است.

حرف هگل این بود که نگاه منطقی و نظم فکری اسپینوزا آن‌قدر در تاریخ فلسفه اهمیت دارد که هیچ متفکری نمی‌تواند نسبت به آن بی‌تفاوت بماند. یعنی هر کسی که بخواهد وارد دنیای جدی تفکر و فلسفه شود، ناچار است تکلیف خود را با ایده‌های اسپینوزا روشن کند.

من یک همزاد پیدا کردم… او تقریباً در همه‌چیز با من هم‌نظر است

این اعتراف چشم‌گیر فردریش نیچه در سال ۱۸۸۱، یکی از نقاط عطف در مواجهه‌ی او با آثار باروخ اسپینوزا است.

نیچه به‌طور اتفاقی کتاب‌های اسپینوزا را ورق زده بود و از عمق اشتراک فکری‌شان حیرت کرده بود.

نیچه آدم مغروری بود و هیچ‌وقت زیر بار این نمی‌رفت که مرید کسی شود. به همین خاطر، به‌جای این‌که خود را شاگرد یک فیلسوف قدیمی بداند، از موضع بالایی که داشت می‌گفت اسپینوزا «با او هم‌نظر است».

او وقتی آثار اسپینوزا را خواند، فهمید که در خیلی از پایه‌ها با هم هم‌راستا هستند. هر دو با اخلاق سنتی کلیسا و خرافات شدیداً مخالف بودند.
هر دو معتقد بودند انسان‌ها نه با عقل آزاد، بلکه با زور غریزه و تلاش برای زنده ماندن و تقلا برای بقا، هدایت می‌شوند.
مهم‌تر از همه، هر دو با این ایده که جهان هدف خاصی دارد مخالف بودند.

این هم‌خوانی باعث شد نیچه احساس کند کسی پیش از او، همین راه را رفته است.

اسپینوزا یک اخلاق گرای بزرگ است

«اسپینوزا یک اخلاق‌گرای بزرگ است، اما فقط در عمل؛ و چون نظریه‌اش با عملش فرق دارد، یعنی با آن زبان هندسی‌اش، در نهایت هرچه می‌گوید درباره‌ی اخلاق است ولی از راه دیگری.»
لودویگ ویتگنشتاین

این نگاه او دقیقاً دست می‌گذارد روی همان وجه متمایز سیستم اسپینوزا. این‌ که ظاهر کار او یک سیستم خشک، منطقی و هندسی (پر از قضیه و برهان) است. اما باطن و هدف‌اش کاملاً اخلاقی و نجات‌بخش است. یعنی اسیپنوزا دارد با خط‌کش و پرگار اثبات می‌کند که چطور باید زیست و آرامش پیدا کرد.

من به خدای اسپینوزا باور دارم

تأثیر اسپینوزا بر یکی از بزرگ‌ترین ذهن‌های قرن بیستم، نشان داد که آن فرمول‌ها و هندسه‌ی خشک، چقدر عمیق‌تر از زمانه‌ی خودش ریشه دوانده بود. وقتی از آلبرت اینشتین درباره‌ی خدا و معنای هستی پرسیدند، او برای بیان باور خود دست به دامن همین فیلسوف شد.

گفت: «من به خدای اسپینوزا باور دارم؛ خدایی که در نظم و هماهنگی قانون‌مند موجودات خودش را نشان می‌دهد.نه خدایی که با سرنوشت و اعمال آدم‌ها کار دارد».

این نگاه اسپینوزا به خدا و طبیعت، برای اینشتین حکم قطب‌نمای فکری را داشت. اسپینوزا از طریق این نگاه‌اش، سال‌ها بعد در کنار فیزیک و نسبیت اینشتین زنده شد.

نقش فیلسوف نقاد در شکل گیری عصر روشنگری

عصر روشنگری همون دورانی است که اروپا بالاخره تصمیم گرفت چراغ عقل را دست خود بگیرد، از زیر بار سنت‌های خشک و تحمیلی بیرون بیاید و روی پای خودش بایستد.

این عصر در اروپا یک‌شبه شکل نگرفت. بخشی از این جریان فکری، ریشه‌اش به اندیشه‌های بنیادین اسپینوزا می‌رسید.
او از جمله‌ پیشگامانی بود که با صراحت پرسید:
چرا انسان باید برای اندیشیدن از قدرت‌ها اجازه بگیرد؟

وقتی به متفکران قرن هجدهم نگاه می‌کنیم، ردپای ایده‌های اسپینوزا را در مباحث کلیدی می‌بینیم. فیلسوف‌های آن دوران به دلیل جو سنگین زمانه، نام او را با احتیاط می‌آوردند، اما بخشی از مهم‌ترین چارچوب‌های فکری‌شان مانند ضرورت پذیرش عقاید مخالف و دفاع از تفکر آزاد، تأثیرگرفته از همان مسائلی بود که اسپینوزا سال‌ها قبل مطرح کرده بود.

او صدای تنهایی در زمانه‌ی خودش بود، اما تفکرش به مرور راه خود را باز کرد تا بعدها در شکل‌گیری ارزش‌های دنیای مدرن اثرگذار باشد.

ترازوی سنجش اندیشه‌ها؛ نمایی از سنگینی وزن فلسفی زندگینامه اسپینوزا در برابر غول‌های فلسفه غرب.

مهندسی ترس در مقابل معماری آزادی

ماكياولى، فیلسوف نویسنده ایتالیایی، در كتاب شهريار خود می‌گوید که حاكم بايد از ترس مردم براى حفظ قدرت استفاده كند.

اسپينوزا دقیقاً نقطه مقابلش ايستاد. او معتقد بود بازى با ترس و اميد مردم، آن‌ها را از مسیر رشد و سعادت واقعی دور ‌می‌کند.

ماكياولى مهدنس ترس بود و اسپينوزا معمار آزادی.

رنج؛ بن بست شوپنهاور یا دروازه رستگاری اسپینوزا

شوپنهاور، فیلسوف آلمانی، نگاهی سیاه و تلخ به جهان داشت. می‌گفت زندگی چیزی جز رنج نیست و بهترین کار، دوری از دنیا است.

اسپینوزا هم درد و رنج را می دید، مخصوصاً با آن ریه های ضعیف و زندگی پر از طرد شدن، اما او می‌گفت: «رنج، فقط نتیجه‌ی نادانی ما از علت ها است». اگر بفهمی چرا آن اتفاقات ناگوار می‌افتند دیگر رنج نمی‌کشی. بلکه با حقیقت جهان هم نوا می شوی.

او شادی را یک دستاورد عقلانی و شوپنهاور آن را یک فریب زودگذر می‌دانست.

اخلاق؛ زنجیر وظیفه‌ی کانت یا رهایی اسپینوزا

اخلاق یعنی این‌که بفهمیم چه رفتاری درست است و چه رفتاری غلط. چطور باید با خودمان و دیگران رفتار کنیم که زندگی درست‌تری داشته باشیم.

کانت، فیلسوف اهل آلمان، می‌گفت اخلاق یعنی وظیفه. یعنی تو کاری را که باید انجام بدی، باید انجام بدی. حتی اگر دوستش نداری.

اسپینوزا این نگاه پادگانی را دور می‌ریزد. او می‌گوید اخلاق اصاصاً ربطی به زور و عذاب دادن خود ندارد. ماهیت تو طوری طراحی شده که وقتی کار درست را می‌کنی (مثل یاد گرفتن، مهربانی، ورزش کردن، یا فهمیدن جهان)، در واقع داری رشد می‌کنی. بزرگ می‌شوی.

پس اخلاق از نظر او یعنی بفهمی چه چیزی تو را زنده‌تر می‌کند و با میل خودت همان را انتخاب کنی. این یعنی رهایی، نه وظیفه.

رویای تکامل تاریخ در برابر حقیقت ابدی

هگل، فیلسوف آلمانی، معتقد بود جهان و تاریخ یکجا بند نمی‌شوند. مدام در حال تغییر هستند. تجربه‌های جدید می‌سازند و جلو می‌روند تا هر روز کامل‌تر شوند. یک رودخانه‌ی خروشانند که پله‌پله تکامل می‌یابند تا به اوج برسند.

تاریخ خوابش نبرده. بی‌هدف دور خودش نمی‌چرخد. بشر مدام اشتباه می‌کند، درس می‌گیرد، سیستم‌های تازه می‌سازد. تضادها را حل می‌کند و با هر قدم، پله‌ای بالاتر می‌رود. یعنی این «تغییر» و «تجربه‌ی جدید»، تقلا و تقاضای خود تاریخ برای پخته‌تر شدن و رسیدن به آگاهی کامل‌تر است.

همان‌طور که باور اسپینوزا را در مورد هستی بررسی کردیم، از نظر او دنیا همیشه بوده، هست و خواهد بود. حقیقتی ثابت و ابدی که نیازی به تغییر یا تکامل ندارد. همه‌چیز از ازل سر جای خودش است.

باشگاه اختصاصی آلمانی‌ها؛ وقتی همه‌ی دوستان از یک خط تولید بیرون آمده‌اند!

کارخانه‌ی فیلسوف‌سازی آلمان؛ تصویری سورئال: ورود افراد معمولی، خروج مغزهای متفکر فلسفی تاریخ.

اگر تا اینجا احساس کردید همه‌ی این فیلسوف‌های سنگین‌وزن تاریخ انگار همه‌شان هم‌محله‌ای و اهل یک کشور هستند، اشتباه نکرده‌اید!

ماجرا این است که آلمان انگار کارخانه‌ی رسمی تولید مغزهای متفکر و پیچیده بوده.

از کانت و هگل گرفته تا بقیه، همگی از یک خط تولید رد شده‌اند تا ثابت کنند هیچ‌چیز در این دنیا قرار نیست ساده و بی‌دردسر هضم شود!

به‌طوری‌که یک شوخی معروف بين تاریخ‌دانان است که می‌گویند وقتی فرانسوی‌ها درگیر ادبیات و سیاست بودند، انگلیسی‌ها، درگیر اقتصاد آلمانی‌ها داشتند کل سیستم فکری جهان را با فلسفه های سنگین و عمیق شان زیرورو می‌کردند.

جنون ساختن در تقابل کشف نظم کل

سارتر، فیلسوف جنجالی فرانسوی، می‌گفت انسان محکوم به آزادی است و خودش باید معنای زندگی اش را از صفر بسازد.

اسپینوزا اما معتقد بود ما آزادی مطلق نداریم. ما وقتی آزادیم که بفهمیم بخشی از یک نظم کل هستیم.

برای سارتر آزادی یعنی ساختن، برای اسپینوزا آزادی یعنی کشف کردن.

اسپینوزا و سقراط؛ وقتی خدا را از بالای ابر آوردند به زمین!

نظر و باور اسپینوزا درباره خدا یادتان است؟
خدا پیرمردی در آسمان نیست.

اگر فکر کرده‌اید نگاه اسپینوزا به خدا خیلی عجیب‌وغریب و مدرن بوده، سخت در اشتباه هستید. خیلی قبل‌تر از او، سقراط هم مچ همان خدای سنتی و «پیرمرد ریش‌سفید نشسته روی ابرها» را گرفته بود.

جفتشان یک حرف داشتند:
خدا یک موجود شخصی توی آسمان نیست که با ما معامله کند. خدا همین نظم جاری، خود طبیعت و خرد پنهان در رگ‌وتیره‌ی جهان است. هر دو نفر، خدا را از آسمان کشیدند پایین و در زمین نشاندند.

صحنهٔ فیلم‌برداری بازسازی زندگی نامه باروخ اسپینوزا،  با عوامل و تجهیزات سینمایی.

گاهی یک قاب سینمایی، بیشتر از هزاران خط نوشته، می‌تواند جان یک فیلسوف را زنده کند.

سینما و مستند، اندیشه را از صفحهٔ کتاب بیرون می‌کشند و آن را در چهره‌ها، مکان‌ها، سکوت‌ها و روایت‌ها به تصویر درمی‌آورند.

به همین دلیل، اسپینوزا فقط در کتاب‌های فلسفی و پژوهش‌های دانشگاهی بازتاب نیافته است؛ زندگی و اندیشهٔ او به زبان تصویر نیز روایت شده‌ است.

در میان این آثار، هم فیلم‌های داستانی و سینمایی دیده می‌شوند و هم مستندهایی که می‌کوشند جهان فکری و زندگی این فیلسوف را از زاویه‌ای دیگر به مخاطب نشان دهند.

فیلم لذت ابدی
Everlasting Joy (1996)

در این کمدی فانتزی، باروخ اسپینوزا از دل قرن هفدهم بیرون می‌آید و با چمدانی پر از اندیشه‌های جسورانه، قدم به تل‌آویو دهه‌ی نود میلادی می‌گذارد.

​فیلم با زبانی طنزآمیز و نگاهی لطیف، مرز میان گذشته و بستر زمانی داستان را محو می‌کند و ما را به سفری خیال‌انگیز دعوت می‌کند. جایی که فلسفه عمیق اسپینوزا با زندگی روزمره، عشق و تنهایی آدم‌های آن دوران، درهم می‌آمیزد.

اسپینوزا: رسول عقل
(1994) Spinoza: The Apostle of Reason

این اثر یک فیلم تلویزیونی (برای بخش در تلویزیون ساخته شده است و در سینما اکران نشده است) درام است که بر اساس زندگی و اندیشه‌های باروخ اسپینوزا ساخته شده است.

داستان فیلم از تولد او در قرن هفدهم در آمستردام شروع می‌شود. روزگاری که اروپا درگیر تنش‌ها و دوقطبی‌های سیاسی و مذهبی بودند.

فیلم به تصویر می‌کشد که چگونه شک‌گرایی و افکار ساختارشکنی او، بزرگان یهودی آن دوران را خشمگین کرد و در نهایت به ماجرای تکفیر و طردش از جامعه انجامید.

مستند پژوهشی اسپینوزا: ۶ دلیل برای تکفیر
Spinoza: 6 Reasons for the Excommunication of the Philosopher (2022)

مستند ۵۵ دقیقه‌ای سراغ سرنوشت‌سازترین اتفاقات زندگی باروخ اسپینوزا، یعنی ماجرای طرد و تکفیر او از جامعه یهودی آمستردام می‌رود.

کارگردان در این اثر یک سفر بین‌قاره‌ای میان شهرهایی مثل آمستردام، لاهه، نیویورک، اورشلیم و تل‌آویو انجام می‌دهد تا شش دلیل مشخص پشت پرده‌ی این تکفیر را بررسی کند و بازتاب اندیشه‌های او را در دنیای امروز به تصویر بکشد.

مستند اسپینوزا، متفکری آزاد  
(2015) Spinoza: a free thinker

این مستند هلندی، روایتی آرام و دلنشین از زندگی و اندیشه‌های باروخ اسپینوزا ارائه می‌دهد.

از تبعید او از جامعه یهودی آمستردام تا سال‌های آرامش‌بخش در لاهه. فیلم با تمرکز بر آزادی فکر و شکل‌گیری فلسفه جسورانه‌اش، تصویری روشن و قابل فهم از این فیلسوف بزرگ ترسیم می‌کند.

سبک فیلم ساده، صمیمی و مناسب برای کسانی است که برای اولین بار با اسپینوزا آشنا می‌شوند. بدون پیچیدگی‌های سنگین فلسفی، بیشتر بر زندگی شخصی، باورهای فکری و پیام آزادی او تأکید دارد.

مجموعه مستند تلویزیونی بی‌بی‌سی: «فیلسوفان بزرگ» – قسمت اسپینوزا و لایبنیتز
BBC – The Great Philosophers :Spinoza and Leibniz

این برنامه بخشی از مجموعه مستند شناخته‌شده‌ی شبکه‌ی BBC Two به نام «فیلسوفان بزرگ» است.

در قسمت ۵ از فصل ۱، مجری برنامه، میزبان یک کارشناس فلسفه است. به بررسی و تحلیل آراء و افکار باروخ اسپینوزا و گوتفرید ویلهلم لایبنیتس (فیلسوف آلمانی) می‌پردازد.

برنامه‌ای تخصصی و گفتگومحور که اندیشه‌های این دو چهره‌ی برجسته را بررسی می‌کند.

تصویرسازی مدرن از اسپینوزا در میامی؛ فیلسوفی برای تمام دوران با کتاب اخلاق.

باروخ اسپینوزا فراتر از یک نام تاریخی است. او ارائه‌دهنده‌ی چارچوبی است که دغدغه‌های بنیادین انسان امروز را نیز پاسخ می‌دهد.

اندیشه‌های او در دفاع از آزادی بیان، رهایی از تعصبات و راهبری عقل بر زندگی شخصی، این فیلسوف قرن هفدهمی را به راهنمای معاصر تبدیل کرده است.

متفکری که نشان داد فلسفه ابزاری زنده برای زیستن است.

از پایه گذاران مرزهای آزادی بیان و دموکراسی

دست‌های رنگارنگ زیر ترازوی عدالت؛ نماد برابری و اندیشهٔ جهانی دموکراسی.تا

در زندگی امروز که هنوز هم آدم‌ها به خاطر عقایدشان سانسور یا بایکوت می شوند، اسپینوزا یک قهرمان تمام عیار است.
او ۳۵۰ سال پیش ایستاد و گفت حکومت ها حق ندارند روی فکر و باورهای مردم کنترل داشته باشند.

از نظر او هدف نهایی یک حکومت درست کنترل انسانها نیست. بلکه تامین آزادی آن‌ها است تا بتوانند بدون ترس فكر کنند و حرف بزنند.

روان درمانی با ابزار فلسفه

اسپينوزا قرن‌ها قبل از روانشناسى مدرن فهميد كه ما نمی‌توانیم احساسات منفی (مانند نفرت، حسادت یا ترس) را فقط با نصيحت يا سركوب كردن از بين بريم.

او گفت: «یک احساس منفى، فقط و فقط با یک احساس مثبت قوى تر شكست مى خورد.»

به ما ياد داد كه به جاى کلنجار رفتن با خودمون يا خشمگین شدن از رفتارهاى ديگران، تلاش كنيم دليل رفتارهايشان را بفهميم.

اما چطور؟

بیایید با یک مثال موضوع رو بررسی کنیم. وقتی کسی در خیابان ناگهان با ماشین جلوی ما بپیچد، خشم بلافاصله تمام وجود ما را فرا می گیرد.

اسپینوزا اگر آن‌جا بود می‌گفت: «در آن لحظه، به جای غرق شدن در خشم، سعی کنید قضیه را از زاویه‌ی دیگری ببینید.»
با خودتان بگویید: «شاید این آدم امروز روز بدی داشته یا اصلاً حواس‌اش نبوده است.».

این درک کردن، یک احساس مثبت و قدرتمند است که جای آن خشم اولیه را می‌گیرد. در واقع، فهمیدن دلیل رفتارهای دیگران، پادزهر خشم است و دقیقاً همان‌جایی است که آرامش ذهن شروع می‌شود. زیرا فهميدن، آغاز آرامش ذهن است.

سنجش با ترازوی عقل؛ پادزهر خبر‌های زرد

ترازوی عقل در برابر هجمه اخبار زرد| حقیقت‌یابی به کمک ترازوی عقل.

امروز در دنیای اینترنت و خبر‌های دروغ، بیش از هر زمان دیگری به تفکر منتقد هلندی نیاز داریم. او جزو اولین کسانی بود گفت نباید چشم‌بسته هر حرف یا کتابی را قبول کرد.

همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، با نگاه خود تورات را می‌دید. به همه نشان داد که هیچ متنی، نقدنشدنی نیست.

​اسپینوزا «تفکر انتقادی» را یک‌سری حرف بی اساس در کتاب‌ها نمی‌دانست. بلکه آن را مثل یک «ترازوی دقیق» برای زندگی می‌دید. از نظر او، هر ادعایی چه از طرف حاکمان باشد، چه مذهبی‌ها و چه رسانه‌ها باید با عقل سلیم سنجیده شود.

او به انسان امروز جرأت شک کردن به بدیهیات و فرار از موج کورکورانه‌ی جامعه را یاد می‌دهد.

چرا این نگاه امروز حیاتی است؟

در دنیایی که بمباران اطلاعاتی، ما را به «ماشین‌های تأیید نظر دیگران» تبدیل کرده است، این «ترازوی عقل» به ما یاد می‌دهد که: ​

  • هر چیزی را که به اسم «حقیقت» به خوردمان می‌دهند، دربست قبول نکنیم.
  • به جای این‌که اجازه دهیم دیگران برای ما فکر کنند، عقل خودمان را به کار بگیریم. آن را با عقل خودمان بسنجیم تا ببینیم واقعیت چیست.
ماشین‌های تأیید نظر دیگران؟

بله درست خوانده‌اید. امروزه ما وقتی بدون این‌که خودمان دربارهٔ یک موضوع (مثل یک خبر سیاسی، یک ریلز یا پست اینستاگرامی، خبری از کانال های تلگرامی و حتی یک نظر عمومی) تحقیق کنیم، صرفاً چون بقیه یا فلان سلبریتی یا صفحه های فضای مجازی آن را تأیید کرده‌اند و به اشتراک گذاشته اند، ما هم آن را بازنشر می‌کنیم یا به آن باور پیدا می‌کنیم. در واقع داریم نقش ماشین تأیید را بازی می‌کنیم.

اسپینوزا باور داشت که عقل، تنها سنگری است که در برابر کنترل ذهن باقی می‌ماند. اگر این ترازو را کنار بگذاری، دیگر تو نیستی که فکر می‌کنی، تو فقط بلندگوی افکار دیگران هستی.

پای حرفی که زد ایستاد

بسیاری از متفکران در طول تاریخ، شعارهای زیبایی درباره «آزادی فکر» سر داده‌اند، اما در عمل، جیره‌خوار شاهان و حکومت بوده‌اند. مانند: توماس هابز، گوتفریت لایبنیتس.

در نقطه مقابل این جریان، اسپینوزا قرار داشت. کسی که به معنای واقعی کلمه، پای حرفش ایستاد و آن را «زندگی» کرد. ​

او به ما یاد داد که تنهایی و طرد شدن، شرف دارد به اینکه آدم، نان فکری را بخورد که به آن باور ندارد. این نگاه، تنها یک انتخاب شخصی نبود؛ بلکه تحلیل دقیقی از سرنوشت جوامع بود.

وقتی مردم مجبور شوند چیزی بگویند که به آن اعتقاد ندارند، صداقت و حسن نیت از بین می‌رود. جایش را به ریاکاری و چاپلوسی می‌دهد.

اسپینوزا به ما هشدار می‌دهد که مصیبت بزرگ برای هر دولتی این نیست که با مخالفان عقیدتی روبرو شود. بلکه مصیبت اصلی، تبعید شریف‌ترین و صادق‌ترین آدم‌ها است. او نشان داد که سرکوب فکر، نه تنها آزادی را نابود می‌کند، بلکه ریشه‌ی تمام نیکی‌ها و صداقت را در جامعه می‌سوزاند و حیله‌گری را جایگزین آن می‌کند.

شادی به عنوان موتور محرک انسان

نمایش مفهوم شادی به عنوان موتور محرک ذهن در مباحث روان‌شناسی زندگی نامه اسپینوزا.

اسپینوزا برخلاف بسیاری از هم‌قطارانش که آدم‌هایی خشک و گوشه‌گیر بودند، معتقد بود هر چیزی که توانایی بدن و ذهن ما را برای فعالیت بیشتر کند، «شادی» است و شادی اصل و اساس زندگی است. فضیلت دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا می‌کند. غم تنها دست‌ و پای انسان را می‌بندد و او را زمین‌گیر می‌کند.

اهمیت آموزه‌های اسپینوزا برای انسان فرسوده‌ی امروز در این است که یادآوری می‌کند:

هدف اخلاق و زندگی، زجر کشیدن نیست. بلکه افزایش توانایی برای شاد بودن و زندگی کردن است.

گرفتار در برزخ ترس و امید

گرفتار در برزخ ترس و امید؛ نمادی از وضعیت مردم زیر قدرت حکومت‌ها.

یکی از تیزترین تحلیل‌های این فیلسوف که هنوز هم در دنیای‌امروزه به شدت کاربرد دارد، بازی ‌دادن مردم است.

او می‌گفت حاکمان و متعصب‌ها همیشه با دو اهرم «ترس» و «امید» نبض جامعه را در دست می‌گیرند. آن‌ها مردم را از یک دشمن خیالی یا عذاب جهنم می‌ترسانند. از آن طرف، با وعده‌ی پاداش‌های عجیب، آن‌ها را رام و مطیع نگه می‌دارند.

لنزتراش هلندی به انسان امروز یاد می‌دهد که هر وقت دیدی رسانه‌ها، سیاست‌مدارها یا جریان‌های مختلف دارند بیش از حد روی «ترساندن» یا «امید واهی دادن» به تو مانور می‌دهند، بدان که می‌خواهند ذهنت را کنترل کنند. پس عقلت را دست آن‌ها نده.

منتظر ابرقهرمان نباش!

روی سوپرمن خط زدیم تا منتظر ابرقهرمانان نباشیم! | از نتیجه‌گیری‌های زندگی نامه اسپینوزا.

اسپینوزا با آدم‌هایی که گوشه‌ای می‌نشینند و فقط دعا می‌کنند یا منتظر معجزه می‌مانند کاملاً مخالف بود.

او اعتقاد داشت که نشستن و به امید آینده‌ای‌مبهم غصه خوردن، توان حرکت را از انسان می‌گیرد. از نظر او، انسان آزاد کسی است که خودش دست به کار می‌شود، قوانین جهان را می‌شناسد و با قدرت عقل خودش شرایط زندگی اش را تغییر می‌دهد.

او می گفت: «به جای آرزو کردن برای معجزه، با آگاهی خودت معجزه کن.»  

عقل سالم در بدن سالم

مرد ورزشکاری که در طبیعت در حال کتاب خواندن است و نمادهای ذهنی و جسمی در کنارش دیده می‌شوند. نمایش مفهوم عقل سالم در بدن سالم.

در طول تاریخ، بسیاری از فیلسوف‌ها و دین‌ها بر این باور بودند که اصالت صرفاً 3متعلق به روح است. توجه به بدن، انسان را از مسیر کمال دور می‌کند. اما همان‌طور که در جهان بینی و تفکر اسپینوزا اشاره شد، او نگاه متفاوتی ارائه داد.

او بر این باور بود که بدن و ذهن (روح) دو روی یک سکه هستند و هیچ‌کدام بر دیگری برتری ندارد.

ضرب‌المثل «عقل سالم در بدن سالم» را به یاد دارید؟

اسپینوزا نگاهی دقیق‌تر به این گزاره دارد. از نظر او، ما نمی‌توانیم به جسم خود بی‌اعتنا باشیم و انتظار تمرکز، خلاقیت یا آرامش ذهنی داشته باشیم.

حال خوب درون، بازتاب مستقیم حال خوب تن است. وقتی به نیازهای فیزیکی، استراحت و سلامت بدنتان احترام می‌گذارید، در واقع دارید به ذهن خودتان فرصت تنفس و رشد می‌دهید.

اگر بخواهیم میراث فکری باروخ اسپینوزا را در چندکلمه خلاصه کنیم به سه اصل طلایی خواهیم رسید:

حکومت برای مردم است، دین برای اخلاق است و عقل، تنها خط کش انسان برای زندگی است.

داستان زندگی او به پایان رسید، اما چالش هایی که او مطرح کرد هنوز زنده اند؛ نبرد میان عقل و تعصب و تلاش برای حفظ آزادی بیان. این‌ها موضوعاتی هستند که انسان امروزی هم هر روز با آن ها دست و پنجه نرم می‌کند. او راه را نشان داد؛ این ما هستیم که باید بیاموزیم چگونه اندیشه‌های او را در زمان حال به کار ببریم.

پیشنهاد شنیدنی

درک فلسفه‌ی اسپینوزا و پی بردن به عمق اندیشه‌های او شاید با خواندن متون سنگین کمی دشوار باشد؛ اما شنیدن تحلیل‌های روان در قالب پادکست، مسیر را بسیار هموارتر می‌کند.

اگر اهل پادکست هستی و برایتان جالب است که موضوعات فلسفی را به جای خواندن، با کیفیتی بالا بشنوید، این مطلب دقیقاً برای شما نوشته شده است:

چرا به تفکر انتقادی نیاز داریم؟

اگر اسپینوزا زیر بار حرف زمانه‌اش نرفت، به خاطر این بود که ابزار قدرتمندی به نام سنجش‌گری و تفکر انتقادی داشت.

تفکر انتقادی فقط برای فیلسوف‌ها نیست؛ اگر دوست دارید ذهن شفاف‌تری داشته باشید و هر حرفی را راحت باور نکنید، این مطلب بهترین نقطه برای شروع است:

استاد روان انسان

اگر اسپینوزا روان انسان و عواطفی مثل حسادت، ترس و عشق را با فرمول‌های دقیق منطقی تشریح می‌کرد، شکسپیر همین لایه‌های عمیق و کشمکش‌های درون ما را به جادویی‌ترین شکل ممکن روی صحنه‌ی تئاتر انگلستان به تصویر می‌کشید.

اگر می‌خواهید بدونید غول ادبیات انگلیسی چطور در آثارش عواطف و رفتار انسان را کالبدشکافی می‌کرد، این مطلب برای شماست:

راوی دوست‌داشتنی‌ترین فیلسوف

چطور می‌شود کسی که توسط هم‌وطنانش تکفیر شده، سال‌ها بعد توسط یکی از بزرگ‌ترین مورخان جهان به عنوان «دوست‌داشتنی‌ترین فیلسوف تاریخ» معرفی شود؟ این دقیقاً کاری است که ویل دورانت در حق اسپینوزا کرد!

اما نویسندهٔ این توصیف زیبا خودش چه داستانی داشته است؟ برای آشنایی با مسیر پرفرازونشیب زندگی او، این مطلب را هم ببینید:

فراتر از شب‌های پرستاره

داستان اسپینوزا و ونگوگ، داستان دو نابغه‌ی عجیب از یک سرزمین، هلند است.
یکی را جامعه مذهبی طرد و تکفیر کرد و دیگری را جامعه هنری نادیده گرفت و به جنون کشاند! هر دو در تنهایی مطلق درگذشتند، اما بعد از مرگ، جهان عظمت‌شان را فراموش نکرد.

اگر می‌خواهید بخونید هلند چطور با یکی دیگر از فرزندان بزرگ اما رنج‌دیده‌اش رفتار کرد، این مطلب را از دست ندهید:

مروری کوتاه؛ پاسخ به سوالات متداول درباره بیوگرافی باروخ اسپینوزا

ثروت یا آزادی اندیشه؛ انتخاب شما چیه؟

اگر جای اسپینوزا بودید، یک پیشنهاد مالی خوب و جایگاه استادی رو قبول می‌کردید یا آزادی فکری‌تون رو ترجیح می‌دادید؟ در زندگی نامه اسپینوزا، او راه خودش رو انتخاب کرد. شما کدوم راه رو انتخاب می‌کنید؟ حتما برامون بنویسید.

آنچه در این مقاله میخوانیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تو ٣ دقیقه ببین در کدوم مهارت‌های شغلی‌ قوی هستی و کجاها میتونی بهتر بشی👇

انتخاب مسیر شغلی با ۷۰ درصد تخفیف!

همین حالا راه خود را پیدا کنید:

– شروع مسیر شغلی 🧑‍🎓

– درآمد مطمئن 💼

– شغل آزاد 💎

– پرطرفدارهای کارنکن 🚩